Season 2, part 11
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,نور طلایی خورشید مثل یه نوازش گرم و نرم از پنجرههای بزرگ خونه میریخت، انگار دنیا برای یه لحظه تصمیم گرفته بود تمام زخمهاشو پنهان کنه.
بوی برنج تازه و ادویههای گرم، تو آشپزخونه پیچیده بود، و عطر نون تازهپخته مثل یه خاطره قدیمی قلب بومگیو رو قلقلک میداد. صدای زنگوله موچی، مثل یه آهنگ شاد و بیخیال تو خونه میپیچید، و هر تکون دمش انگار یه موج شادی تو فضا پخش میکرد.
بومگیو تو تختش بیدار شد، پلکاشو آروم باز کرد، و به سقف چوبی خونش زل زد که زیر نور صبح برق میزد. یه حس آرامش عجیب تو وجودش موج میزد. از تخت بلند شد، و کف پاهاش روی چوب سرد زمین لغزید، یه حس خنکی که انگار داشت بهش هشدار میداد که این فقط یه خیاله.
صدای خندههای ریز و بلند جونگمین، برادرزاده پنجسالهش، از طبقه پایین بلند شد، مثل یه موسیقی که دلتنگی عمیقشو زنده کرد. دلش براش تنگ شده بود، یه دلتنگی که مثل یه زخم کهنه تو سینش میسوخت، انگار یه تیکه از قلبشو گم کرده بود.
با تردید از اتاقش بیرون اومد، موهای آشفتهش دور صورتش ریخته بود، و قلبش تند میزد، انگار میترسید این رویا هر لحظه مثل شیشه خرد بشه.
طبقه پایین، تو آشپزخونه، جونگهو با یه پیشبند گلگلی داشت سبزیجات خرد میکرد، و زیر لب یه آهنگ قدیمی زمزمه میکرد. تو هال، جونگمین با خندههای کودکانه و بلندش با یکی بازی میکرد، و صدای شادش مثل یه موج گرم تو قلب بومگیو پخش شد. موچی با خوشحالی پارس میکرد، و دمش مثل یه پرچم سفید تو هوا تکون میخورد، انگار داشت با تمام وجودش شادی میکرد.
بومگیو یه قدم جلوتر رفت، و وقتی نگاهش به جونگمین افتاد، که تو بغل یونجون بود و با یه عروسک خرگوشی بازی میکرد، نفسش تو سینه حبس شد. یونجون، با موهای آشفته و تیشرت گشاد که روی شونههاش آویزون بود، جونگمین رو قلقلک میداد، و خندههای بلندش تو فضا میپیچید. چشای یونجون موقع خندیدن خط میافتاد، و دندونای خرگوشیش زیر نور آفتاب برق میزد، انگار یه ستاره تو روز روشن بود. بومگیو از دور به این صحنه زل زد، لبخندی نرم روی لباش نشست، و قلبش پر از یه گرمای عمیق شد، انگار داشت تو یه رویای شیرین غرق میشد.
خونه زنده بود؛ پر از خندههای جونگمین، بوی غذای جونگهو، صدای زنگوله موچی، و از همه مهمتر، عطر چوبی و گرم یونجون که انگار روح بومگیو رو در بر گرفته بود. دوست داشت برای همیشه تو این لحظه بمونه، یه لحظه پر از نور و عشق، جایی که هیچ تاریکیای نمیتونست نفوذ کنه.
ولی یهو همهچیز تار شد. یه درد تیز، بدنشو لرزوند، و تاریکی مثل یه موج سیاه جلوی چشاشو گرفت. بومگیو با نالهای خفه از خواب پرید، بدنش خیس عرق بود، و موهاش به پیشونیش چسبیده بودن، انگار تو یه کابوس غرق شده بود. فقط تاریکی میدید، انگار نور اون خونه رویایی تو یه لحظه خاموش شده بود.
نفسهاش بریدهبریده بود، و هر نفس مثل یه تیغ تیز تو قفسه سینش فرو میرفت. قلبش تند میزد، انگار داشت از سینش فرار میکرد، و یه حس وحشت عمیق تو وجودش پیچیده بود. یه صدای آشنا، پر از نگرانی و عشق، کنارش زمزمه کرد.
يونجون: نفس بکش... فقط نفس بکش... الان تموم میشه.
یونجون کنار تخت زانو زده بود، نور کم لامپ روی صورتش سایههای لرزان انداخته بود، و چشای تیرش پر از یه وحشت عمیق بود، انگار داشت بدترین کابوسشو زندگی میکرد.
دستای لرزونش باند سینه بومگیو رو باز میکرد، و بوی تند الکل ضدعفونیکننده تو هوا پخش بود، مثل یه یادآوری خشن از واقعیتی که نمیتونست ازش فرار کنه. بومگیو زیر لب ناله کرد.
بومگیو: درد داره... هیونگ، نمیتونم...
صداش ضعیف و شکسته بود، انگار داشت با یه هیولای نامرئی میجنگید. زخم قرمز و ملتهب سینش زیر نور کمرنگ لامپ برق میزد، و هر لمس یونجون مثل یه شوک الکتریکی تو بدنش میپیچید. یونجون با دقت زخمو تمیز کرد، و انگشتاش از شدت اضطراب میلرزیدن، انگار میترسید با یه حرکت اشتباه بومگیو رو برای همیشه از دست بده. یه آمپول آنتیبیوتیک برداشت.
یونجون: تحمل کن، تو قویتر از اینی که فکر میکنی. من اینجام، نمیذارم چیزی بشه.
سوزن تو پوست بومگیو فرو رفت، و بومگیو از درد بدنشو جمع کرد، یه ناله خفه از گلوش بلند شد که انگار داشت روحشو پاره میکرد. یونجون چتریهای خیس بومگیو رو آروم کنار زد، پیشونیشو بوسید، و گرمای لباش روی پوست سرد بومگیو مثل یه پناهگاه تو دل طوفان بود.
يونجون: تموم شد...
بومگیو حس کرد اشک تو چشاش جمع شده، و گرمای بوسه یونجون انگار داشت روحشو به بدنش برمیگردوند. نفسهاش کمکم آروم شد، پلکاش سنگین شدن، و دوباره تو خواب غرق شد، انگار بدنش تسلیم تاریکی شد، ولی قلبش هنوز به گرمای یونجون چسبیده بود.
صبح، وقتی بومگیو از خواب بیدار شد، بدنش مثل یه تکه سنگ سنگین و بیجون بود. ضعف تو استخوناش پیچیده بود، و سرش گیج میرفت، انگار تو یه دنیای غریبه و گنگ گیر افتاده بود.
به اطراف نگاه کرد؛ اتاقی با دیوارای سفید و پنجرههای بزرگ که جنگل سرسبز بیرون رو قاب کرده بودن. صدای باد تو شاخههای درختا مثل یه لالایی غمگین تو فضا میپیچید، و بوی خاک خیس و چوب سوخته از پنجره باز میاومد.
بیمارستان نبود، ولی خونه خودش هم نبود. در اتاق آروم باز شد، و یونجون با یه سینی پر از غذا وارد شد؛ یه کاسه سوپ داغ که بخارش تو هوا میرقصید، چند تکه نون تازه با عطر کره و رزماری، و یه لیوان آب پرتقال که رنگش زیر نور صبح برق میزد. با دیدن چشای بیجون و پر از تردید بومگیو، لبخند کمرنگی زد.
بومگیو: هیونگ... گشنمه... فکر کنم دارم از ضعف میمیرم.
صداش ضعیف بود. یونجون خندید، و صداش پر از گرما و یه لایه درد بود.
یونجون: غر میزنی، این یعنی داری بهتر میشی.
کنار بومگیو روی تخت نشست، یه قاشق سوپ برداشت، و آروم به دهن بومگیو برد، انگار داشت از یه گنج شکننده مراقبت میکرد. گرمای سوپ تو دهن بومگیو پخش شد، ولی چشاش هنوز پر از گیجی و ترس بود، انگار نمیتونست باور کنه هنوز زندهست.
یونجون با لبخند نرم گفت: آروم بخور، بوم. عجله نکن.
نگاهش پر از عشق بود، ولی یه وحشت عمیق تو عمق چشاش موج میزد، انگار میترسید این لحظه مثل یه حباب بترکه و بومگیو رو ازش بگیره.
یونجون آروم شروع کرد به توضیح دادن: الان تو ویلای تفریحی سوبینیم. از سئول خیلی دوریم. فعلا هیچکس پیدامون نمیکنه.
مکث کرد، و صداش یه لحظه لرزید: بعد از اون شب... وقتی تیر خوردی... سریع آوردمت اینجا. سوبین یه دکتر فرستاد، و من... پنج روزه چشمامو نبستم. نمیتونستم بخوابم، بوم. فکر میکردم اگه چشمامو ببندم، تو...
نتونست ادامه بده. چشاش به زمین دوخته شد، و انگشتاش دور لبه سینی سفت شدن، انگار داشت با یه گناه قدیمی میجنگید که داشت روحشو میخورد. بومگیو بهش زل زد، و قلبش از شنیدن این حرف فشرده شد. پنج روز؟ انگار یه قرن گذشته بود.
یونجون با صدایی ضعیف گفت: پنج روز... من... فکر میکردم فقط یه کابوس بود.
یونجون دست بومگیو رو گرفت و کمکش کرد از تخت بلند بشه. زخم سینش هنوز میسوخت، و هر قدم مثل یه نبرد با بدن خودش بود. صدای چوب زیر پاهاشون تو سکوت ویلا میپیچید، و بوی چوب سوخته از شومینه خاموش تو فضا پخش بود.
طبقه پایین، تلویزیون روشن بود، و شبکه خبر داشت دادگاه کای رو نشون میداد. کای تو لباس خاکستری زندان ایستاده بود، شمارهای با کادر سفید روی سینش چسبیده بود، مثل یه برچسب که انگار هویتشو ازش گرفته بود. گردنش باندپیچی شده بود، و جای زخم شیشه هنوز قرمز و ملتهب به نظر میرسید.
چشای قرمز و خستش بیروح بودن، مثل دو حفره خالی که روحش توش گم شده بود، و صورتش رنگپریده بود، انگار سالها بود که نور آفتابو ندیده.
قاضی با صدایی سرد و بیرحم حکم رو خوند: هوانینگ کای، به جرم قتلهای متعدد و سازمانیافته و همکاری با چوی هانا، در پرونده فروش و پخش مواد مخدر نیروسکای، به اعدام محکوم میشود. ختم پرونده.
سالن دادگاه غرق سکوت شد، و فقط صدای نفسهای سنگین کای از میکروفون پخش میشد، مثل یه ناله که از ته وجودش میاومد و انگار داشت با تمام دنیا خداحافظی میکرد.
بومگیو با چشای لرزون و پر از اشک به تلویزیون زل زده بود، و حس گناه مثل یه سم تو رگاش پخش شد. کای زنده بود، ولی انگار روحش سالها پیش مرده بود. یونجون سریع کنترل رو برداشت و تلویزیونو خاموش کرد. با نگرانی به بومگیو نگاه کرد.
یونجون: بوم، نباید اینو میدیدی. این چیزا فقط اذیتت میکنه.
کمکش کرد روی مبل چرم بشینه، و دستشو روی شونه بومگیو گذاشت، انگار میخواست تمام دردشو بگیره. بومگیو زیر لب زمزمه کرد.
بومگیو: کای... زندست... من... من فکر میکردم...
صداش پر از تردید و وحشت بود. یونجون با صدایی که پر از خشم و ناامیدی بود، گفت: فرقی با یه مرده نداره. صداشو از دست داده،
چشای یونجون پر از یه درد عمیق بود، انگار داشت با سایه کای تو ذهنش میجنگید، و یه لایه ترس تو نگاهش بود که میگفت این پایان هنوز کامل نیست.
بومگیو به یونجون زل زد، و یه حس عجیب و توخالی تو وجودش پیچید، انگار دنیا یه پوسته خالی بود که هیچی توش باقی نمونده بود. قلبش پر از یه خلأ بود.
یونجون خواست چیزی بگه، ولی بومگیو یهو با مشت بیجونش به شونه یونجون زد. چشای یونجون از تعجب گشاد شدن، ولی لبخندشو نگه داشت، انگار میخواست تمام خشم و درد بومگیو رو تحمل کنه.
بومگیو با چشای پر از اشک فریاد زد: چرا رفتی تو اون مصاحبه لعنتی؟ چرا حرف زدی؟ فکر کردی من چیکار کنم اگه ببرنت؟ اگه ازم جدات کنن چی؟ تو فکر کردی من بدون تو میتونم نفس بکشم؟
صداش شکست، و اشکاش مثل بارون روی گونههاش سر خوردن. قلبش تند میزد، و ترس از دست دادن یونجون مثل یه سم تو وجودش پخش شده بود، انگار داشت روحشو پاره میکرد. یونجون آروم بومگیو رو تو بغلش کشید، موهاشو نوازش کرد.
یونجون: من اینجام. نه تو زندانم، نه جای دیگه. قراره پیشت بمونم. قول میدم. تو ستاره منی، مگه یادت رفته؟ هیچوقت نمیذارم تنهات کنم.
گرمای بغلش مثل یه پناهگاه تو دل طوفان بود، و بومگیو تو بغلش گریه کرد، انگار تمام ترس و دردشو داشت خالی میکرد.
در ویلا باز شد، و سوبین با یه کت بلند مشکی وارد شد. چشای خستش پر از یه غم عمیق بود، انگار داشت یه بار سنگین رو دوشش حمل میکرد. با دیدن چشای اشکی بومگیو، قلبش گرفت، انگار یه تیغ تو سینش فرو کردن. حس کرد یه گناه قدیمی داره روحشو میخوره، انگار خودش مقصر این همه درده.
بین سه نفرشون سکوت سنگینی افتاد، مثل یه دیوار نامرئی که هیچکس نمیتونست بشکنه. یونجون به سوبین نگاه کرد، و بدون حرف از جاش بلند شد و به حیاط رفت، انگار میخواست به اونا فضا بده.
سوبین: تونستی از جات بلند شی... بهتری؟
بومگیو به سوبین زل زد، و با صدایی ضعیف و شکسته گفت: حالم؟ فکر کنم هنوز زندهم...
سوبین کنارش نشست، و با لحنی پر از نگرانی گفت: نمیدونی چقدر ترسیدم. وقتی تهیون زنگ زد و گفت لوکیشنت خاموش شده... فکر کردم دیگه تمومه. فکر کردم دیگه نمیبینمت.
مکث کرد، و انگشتاش دور دسته مبل سفت شدن، انگار داشت با یه حسادت قدیمی میجنگید. ادامه داد: دارم تلاش میکنم برای یونجون تخفیف بگیرم. قول میدم. هر کاری از دستم بربیاد میکنم.
چشای بومگیو برق زدن، و با هیجان گفت: جدی؟ سوبین، تو میتونی این کارو بکنی؟
ولی این هیجان مثل یه چاقو تو قلب سوبین فرو رفت؛ اینکه بومگیو حتی تو این وضعیت هم فقط به یونجون فکر میکرد، انگار یه زخم کهنه رو باز کرد.
سوبین با صدایی که از خشم و حسرت میلرزید، گفت: چرا میخوای توی این وضع پیشش میمونی؟ تو چرا نمیتونی اینو ببینی؟
بومگیو اخم کرد، و خشم مثل یه آتش تو چشاش شعله کشید.
بومگیو: تو نمیفهمی؟! یونجون مجبور بود! تو نمیدونی اون چی کشیده، نمیدونی هانا چی باهاش کرد! اون فقط خواست زنده بمونه!
صداش پر از التماس و اطمینان بود، انگار داشت با تمام وجودش از عشقش دفاع میکرد.
سوبین از جاش بلند شد، و با عصبانیت گفت: مجبور؟ اون انتخاب کرد که آدم بکشه! تو چرا خودتو گول میزنی؟ فکر میکنی چون عاشقته، گناهاش پاک میشه؟
مشتاش سفت شده بود، و چشاش پر از یه حسادت قدیمی بود که انگار داشت قلبشو میسوزوند.
بومگیو با خشم فریاد زد: منم به یه آدم صدمه زدم... یه شیشه کردم تو گلوش!
سوبین خشکش زد، و برای یه لحظه فقط سکوت بود. یونجون، که پشت در حیاط ایستاده بود، بغضشو قورت داد و سرشو پایین انداخت. درست بود؛ یه قاتل بود. حس گناه مثل یه موج تو وجودش پخش شد، و انگار داشت روحشو میسوزوند.
سوبین با قدمهای سنگین به حیاط رفت، سیگارشو روشن کرد، و کنار یونجون ایستاد. بوی خاک و چمن خیس تو هوا بود.
سوبین: کارآگاه پروندت معلوم شده. مین جونهیونگ. وقتت کمه... این یکی شوخی نداره.
یونجون اخم کرد و گفت: بهم وقت بیشتری بده. نمیتونم بومگیو رو تنها بذارم...
صداش پر از التماس بود، انگار داشت با تمام وجودش برای یه روز بیشتر میجنگید. سوبین پوزخندی زد.
سوبین: همین الانشم خیلی بهت لطف کردم. فکر کردی به این راحتیه؟ فکر کردی میتونم با یه انگشت جادویی همهچیزو درست کنم؟ مین یه سگ شکاریه، یونجون. اون پروندتو میگیره و تا تهش میره.
تنش بینشون بالا گرفت، و سوبین با عصبانیت ادامه داد: وضعیت از اون چیزی که فکر میکنی بدتره. اگه پرونده کای دستش بود، چهار روزه تمومش میکرد، نه چهار سال.
یونجون کلافه انگشتاشو تو موهاش فرو کرد، و گفت: فقط یکم وقت بیشتری میخوام
سوبین با خشم گفت: مین جونهیونگ تا حکم اعدامتو نگیره ول نمیکنه، چوی یونجون.
بومگیو، که بین چارچوب در ایستاده بود، حرف آخر سوبینو شنید. چشاش از شوک گشاد شدن، و صداش لرزید.
بومگیو: یعنی چی؟ اعدام؟ شما دارید در مورد چی حرف میزنید؟
سوبین و یونجون سرشونو به سمتش برگردوندن، و برای یه لحظه هیچکس حرفی نزد. بومگیو با قدمهای لرزان و عصبی بهشون نزدیک شد.
بومگیو: چه فکری تو سرتونه؟ سوبین، تو گفتی برای یونجون تخفیف میگیری! گفتی همهچیز درست میشه! حالا داری چی میگی؟ اعدام؟
قلبش تند میزد، و ضعف بدنش انگار داشت زیر بار این خشم فرو میریخت.
سوبین سعی کرد آرومش کنه: آروم باش. دارم تلاشمو میکنم. قول دادم، مگه نه؟ ولی باید واقعی باشیم. پرونده یونجون سنگینتر از این حرفاست.
ولی بومگیو گوشش به این حرفا نبود. با خشم گفت: چرا نمیبخشنش؟ اون مجبور-
سوبین صداشو بالا برد: در مورد یه قتل حرف نمیزنیم، چوی بومگیو! چندتاست! یونجون قاتله! تو چرا نمیتونی اینو قبول کنی؟ اون انتخاب کرد که خون بریزه! تو چرا خودتو گول میزنی؟
سکوت سنگینی بینشون افتاد. بومگیو با چشای پر از اشک به سوبین نگاه کرد.
بومگیو: منم قاتلم... ولی همه منو بخشیدن... چرا؟ من فرق دارم؟
یه قطره اشک از چشمش افتاد، و قلبش انگار داشت تو سینش میشکست. یونجون پشتش ایستاده بود، سرش پایین بود، و حس گناه مثل یه زنجیر آهنی دور قلبش سفت شده بود، انگار داشت روحشو خفه میکرد.
بومگیو با قدمهای سنگین به ویلا برگشت، و سوبین برای چند ثانیه تو حیاط موند. سیگارشو محکم زیر پاش له کرد، و زیر لب به این وضعیت فحش داد، انگار تمام دنیا داشت علیهش میجنگید.
یونجون با صدایی آروم و شکسته گفت: برگرد سئول. من باهاش حرف میزنم...
پشت بومگیو وارد ویلا شد، و سوبین تو حیاط تنها موند، قلبش پر از خشم، حسرت، و یه حسادت قدیمی که انگار هیچوقت ولش نمیکرد.
تا شب، بومگیو بلندبلند گریه میکرد، انگار تمام دنیا رو شونههاش سنگینی میکرد. اجازه نمیداد یونجون بهش نزدیک بشه، و حتی داروهاشو نمیخورد.
فکر میکرد با تموم شدن قضایا به آرامش میرسه، ولی حالا واقعیت مثل یه دیوار سنگی جلوش بود، و رویاپردازیهاش داشت مثل شیشه خرد میشد.
جای زخمش خونریزی کرد، و خون قرمز روی باند سفید پخش شد، مثل یه نقاشی وحشی که انگار داشت فریاد میزد. یونجون به اجبار بردش حموم، و بخار گرم تو فضا پخش بود، مثل یه پرده که میخواست دردشونو پنهان کنه.
بوی صابون وانیل تو هوا میپیچید، و نور کم لامپ روی کاشیهای سفید سایههای نرم میانداخت. بومگیو تو وان نشسته بود، لباش آویزون و اخماش تو هم بود، انگار داشت با تمام دنیا قهر میکرد. یونجون بیرون وان زانو زده بود، و با حوصله بدن بومگیو رو میشست. دستشو آروم روی پوستش میکشید، و گرمای دستش باعث شد بومگیو یه لحظه بلرزه.
یونجون: گریه نکن، ستاره من. من که هنوز جایی نرفتم. نمیذارم هیچکس ما رو جدا کنه. تو باورم داری، مگه نه؟
بومگیو با چشای اشکی بهش زل زد و گفت: دروغ میگی، هیونگ. تو قراره بری. قراره منو تنها بذاری. من نمیتونم بدون تو... نمیتونم.
صداش پر از درد بود، انگار داشت با ترس از دست دادنش میجنگید. یونجون چونشو بین انگشتاش گرفت، به چشای اشکی بومگیو خیره شد.
یونجون: یعنی عشقم به تو هم دروغه؟ بوم، من برای تو زندم... تو باورم نداری؟
بومگیو آروم اشک ریخت، و یونجون لبشو بوسید. مزه شور اشکاش زیر لبای یونجون پخش شد، و گرمای بوسشون انگار تمام تاریکی رو دور کرد.
یونجون بانداژ بومگیو رو عوض کرد، لباس تمیز تنش کرد، و تو بغلش گرفت. هر دو تو تخت دراز کشیدن، و سکوت ویلا فقط با صدای باد تو شاخههای درختا پر میشد، مثل یه لالایی غمگین که انگار داشت از آینده میگفت.
یونجون موهای بومگیو رو نوازش کرد و زمزمه کرد: تو همیشه ستاره منی، بومگیو. هیچوقت اینو یادت نره.
بومگیو با صدایی نرم و پر از تردید پرسید: هیونگ... فکر میکنی ده سال دیگه کجاییم؟ تو کجایی؟ من کجام؟
یونجون مکث کرد، قلبش فشرده شد، و یه لحظه تصویر زندان تو ذهنش جرقه زد. ولی با لبخند گفت: حتما تو بغل همیم، بوم. یه خونه کوچیک، یه سگ هم شاید بیاریم.
بومگیو ریز خندید، و برای یه لحظه حس کرد دنیا دوباره قشنگ شده.
بومگیو: فکر کنم هنوز دارم بهت غر میزنم که چرا ظرفا رو نمیشوری.
یونجون خندید و گفت: آره، و منم هنوز دارم بهت میگم که چقدر قشنگی.
بعد از چند دقیقه سکوت، بومگیو دوباره گفت: یونجون... چرا اون شب تو ویلای کیم جونسو، منو نکشتی؟ واقعاً چی تو سرت بود؟
یونجون نیشخندی زد: چون خیلی خوشگل بودی که به این راحتیا بمیری. جدی میگم، بوم. تو با اون چشای درشت و اون آرایش، انگار یه ستاره بودی که از آسمون افتاده بود.
بومگیو گیج شد، و زیر لب با خودش گفت: واقعاً خوشگل بودم؟ آخه آرایش عجیبی داشتم... لباسای تنگ... فکر کنم زیادی جلب توجه میکردم.
یونجون خندید، و بومگیو چشمغرهای بهش رفت: منحرف! پسر با آرایش و لباس تنگ به نظرت قشنگه؟ تو واقعاً یه جورایی عجیبی!
یونجون دوباره لباشو بوسید و گفت: تو همه جوره قشنگی، بوم. چه با لباس، چه بی لباس.
بومگیو بلند خندید، و گفت: خدایا، این چه حرف منحرفانهای بود! تو دیگه درست بشو نیستی!
یونجون هم خندش گرفت، و دوباره همو بوسیدن، دستاشون بدن همدیگه رو لمس کرد، انگار میخواستن این لحظه رو برای همیشه تو قلبشون حک کنن.