Season 2, part 10

Season 2, part 10

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

سوجین صداشو صاف کرد، ولی یه لرزش خفیف توش موج می‌زد، انگار داشت روی لبه یه پرتگاه راه می‌رفت.

سوجین: چوی یونجون... گفتی سر جون‌سو رو تو نبریدی. منظورت چیه؟

یونجون یه لحظه ساکت شد. انگشتاش روی دسته مبل میلرزیدن، و نفس عمیقی کشید، انگار داشت یه دیوار غم رو تو سینه‌ش فرو می‌ریخت.

یونجون: یه نفر همیشه می‌اومد. بعد از هر... ماموریت... می‌اومد و مطمئن می‌شد همه‌چیز درست پیش رفته. مطمئن می‌شد که من... کارو تموم کردم.

یه لبخند تلخ روی لباش نشست، ولی چشاش پر از خشم بود، انگار داشت با یه روح نامرئی می‌جنگید.

یونجون: من فقط یه مهره بودم... یه ابزار تو دستای یکی دیگه.

حس کرد اون لحظه قلبش ایستاده، انگار آماده مرگ بود. اما بومگیو... باید برای بومگیو زنده می‌موند. باید حقیقتو می‌گفت، حتی اگه قیمتش جونش بود.
سوجین حس کرد نفسش تو سینش گیر کرده. انگشتاش میکروفونو چنان محکم گرفتن که انگار می‌خواست بشکنه، و صداش پر از تردید بود.

سوجین: کی؟ کی پشت این کارا بود؟

یونجون سرشو کج کرد، و لبخندش عمیق‌تر شد، ولی یه لایه ترس تو چشاش برق زد.

یونجون: فکر می‌کنی اگه اسمشو بگم، زنده می‌مونم؟

صداش پر از طعنه بود، ولی زیرش یه درد عمیق موج می‌زد؛ حس گناهی که انگار داشت روحشو می‌خورد. یه لحظه به بومگیو فکر کرد، به قولی که بهش داده بود "تا وقتی قلبم می‌زنه، عاشقت می‌مونم."

قلبش فشرده شد، و انگار داشت با خودش عهد می‌بست که دیگه هیچی از بومگیو پنهان نکنه. ولی ترس از دست دادنش مثل یه سم تو وجودش پخش شد، و حس کرد نفسش تنگ شده.
استودیو غرق سکوت شد، انگار زمان یخ زده بود. سوجین به صفحه زل زده بود، و قلبش تندتر می‌زد. هیسونگ به سونگهون نگاه کرد، و سوبین پشت صحنه مشتاشو سفت کرد، چشاش پر از یه خشم قدیمی که هنوز تو وجودش زنده بود.
---
همزمان، دنیای مجازی مثل یه آتشفشان منفجر شده بود. صفحه‌های گوشی‌ها پر از پست و نظر بود، و هشتگ #مموریز تو چند ثانیه ترند اول شد. کاربران با  درباره یونجون، هانا، و نیروسکای حرف می‌زدن، انگار دنیا دور این داستان می‌چرخید.

"چوی یونجون داره چی می‌گه؟ یکی دیگه پشت ماجراست؟ این دیگه چه فیلم ترسناکیه؟ 😱 #مموریز"
"هانا واقعاً مادام چوی بود؟ بیشتر به برادرش میومد از این کارا کنه! این خانواده انگار یه کابوسه! 😵"
"یونجون قاتله و این‌قدر خونسرد حرف می‌زنه؟ باید بندازنش زندان"
"چوی یونجون چقدر خوشگله #مموریز"
---
پشت صحنه استودیو، گوشی هیسونگ روی میز مثل یه بمب ساعتی زنگ می‌خورد. نور صفحش زیر نور کم استودیو برق می‌زد، و اسم "تهیون" روی صفحه چشمک می‌زد، انگار داشت فریاد می‌کشید. هیسونگ هنور روی صحنه بود و خبر نداشت گوشیش مدام داره زنگ میخوره. زنگ چهارم بود که سوبین، که مشتاش هنوز از خشم و دلشوره سفت بود، با یه حرکت عصبی گوشی رو از روی میز برداشت.

صدای تهیون از اون طرف خط مثل یه فریاد شکسته بود، پر از وحشت.

تهیون: بالاخره جواب دادی! لوکیشن بومگیو خاموش شده! دم خونش بود، ولی حالا هیچی! پیداش نمیکنم! فکر کنم یکی... بردتش...

سوبین حس کرد قلبش یه لحظه ایستاد. چشای تیرش به سوجین دوخته شد، که هنوز جلوی دوربین با جدیت حرف می‌زد، انگار دنیا دورش می‌چرخید.

سوبین: هیسونگ هنوز روی صحنست... پیداش میکنم.

نفسش تند شد، و یه وحشت عمیق مثل یه موج یخ‌زده تو وجودش پخش شد. بومگیو. اسمش مثل یه زخم تو ذهنش تکرار می‌شد. حس کرد قلبش داره تو قفسه سینش می‌شکنه. بدون اینکه جواب تهیونو بشنوه، گوشی رو قطع کرد و با قدم‌های سریع به سمت در استودیو رفت. یه نفر صداش کرد، ولی صداش انگار تو یه خلأ گم شد. سوبین فقط یه فکر تو سرش داشت؛ باید بومگیو رو پیدا کنه، قبل از اینکه دیر بشه.
---
مصاحبه تموم شده بود. یونجون دوربین رو خاموش کرد و با یه نفس عمیق روی مبل چرم لم داد. نور کم لامپ‌های خونه روی صورتش سایه‌های نرم انداخته بود، و بوی عطر چوب و سیگارش تو فضا پیچیده بود، مثل یه پناهگاه تو طوفان. یه حس راحتی عجیب تو وجودش موج می‌زد، انگار با اعتراف به جرماش، یه زنجیر آهنی از دور قلبش باز شده بود.

ولی زیر اون آرامش، یه ترس عمیق مثل یه سایه تو وجودش کمین کرده بود. به ساعت روی دیوار نگاه کرد، و فکر دادگاه مثل یه چاقو تو ذهنش فرو رفت. بیست سال حبس؟ حبس ابد؟ اعدام؟ نمی‌دونست. فقط می‌خواست بومگیو رو ببینه، دستشو تو دستاش بگیره، و تو چشای درشتش غرق بشه. دو شب پیش، بومگیو تو بغلش، با چشای پر از ستاره بهش خیره شده بود.

بومگیو: هیونگ، اگه یه روز گم شدم، پیدام می‌کنی؟

یونجون با خنده قول داده بود: تا ته دنیا دنبالت می‌گردم، ستاره من.

حالا، اون قول مثل یه خنجر تو قلبش بود، و حس گناه داشت روحشو می‌سوزوند. نمی‌تونست بذاره بومگیو تو این کابوس گم بشه.

از جاش بلند شد و شروع کرد وسایلشو جمع کنه. کتشو از روی مبل برداشت، و ناخودآگاه به گوشواره نقره‌ایش دست زد، فکر بومگیو مثل یه نور گرم اون خشمو خاموش کرد.

صدای زنگ در خونه بلند شد، و یونجون یه لحظه خشکش زد. قلبش تندتر زد، و با خودش فکر کرد بومگیو پشت دره. با یه لبخند کج، آماده شد که بومگیو با چشای پر از خشم بپرسه چرا جلوی دنیا اعتراف کرده، شاید حتی یه مشت محکم به سینش بزنه. در رو باز کرد، ولی با دیدن سوبین، که چشای تیرش پر از وحشت و نگرانی بود، قلبش فرو ریخت.

یونجون: اینجا چیکار می‌کنی؟

سوبین نفس عمیقی کشید: بومگیو اومده اینجا؟

انگشتاش دور دسته کلید تو جیبش سفت شدن، و یه حسادت قدیمی تو چشاش برق زد، ولی سریع جای خودشو به وحشت داد. یونجون حس کرد نفسش بند اومد.

یونجون: چی؟ نه، نیومده.

چشاش تنگ شدن، و یه وحشت عمیق تو وجودش پخش شد، انگار یه تیغ سرد تو کمرش فرو کردن.

یونجون: کجاست؟

سوبین: لوکیشنش خاموش شده. تهیون زنگ زد، گفت آخرین بار لوکیشن دم خونشو نشون داده، ولی حالا هیچی.

صداش میلرزید، و یه لحظه چشاش به زمین دوخته شد، انگار داشت با یه گناه قدیمی می‌جنگید. یونجون انگشتاشو تو موهاش فرو کرد و زیر لب فحشی داد. وسایلشو با شتاب برداشت و پشت سر سوبین به سمت در رفت.

یونجون: از کجا فهمیدی غیبش زده؟

سوبین مکث کرد، و صداش پر از تردید بود.

سوبین: سوجین... یه ردیاب تو گوشی بومگیو گذاشته بود. به تهیون گفته بود مراقبش باشه.

یه حس گناه تو وجودش پیچید، انگار خودش مقصر بود که بومگیو تو خطر افتاده. یونجون با اخم بهش نگاه کرد، ولی چیزی نگفت.

سوبین و یونجون سوار ماشین سوبین شدن. هوای شب سرد بود، و نور ماه روی شیشه‌های ماشین برق می‌زد، انگار داشت اونا رو مسخره می‌کرد. یونجون با تردید به سوبین نگاه کرد.

یونجون: فکر می‌کنی کای... بومگیو رو دزدیده؟

سوبین خواست جواب بده، ولی یهو نور آبی و قرمز ماشین پلیس از دور پیدا شد. قلبش تندتر زد.

سوبین: صندلیتو بخوابون!

یونجون بدون حرف صندلیشو خوابوند، و سوبین با خونسردی ظاهری از کنار ماشین پلیس رد شد.

وقتی دور شدن، با صدایی که پر از یقین و وحشت بود، گفت: الان مطمئنم بومگیو پیش کایه.

حس کرد قلبش داره تو سینش می‌شکنه. نمی‌تونست بذاره اتفاقی برای بومگیو بیفته.
---
تو ویلای لوکس کای، دور از سئول، هوا سرد و ساکت بود، انگار زمان توش یخ زده بود. بوی چرم نو مبل‌ها و عطر تند قهوه تو فضا پیچیده بود، و نور کم‌فروغ لامپ‌های کریستالی روی دیوارهای سفید سایه‌های لرزان می‌انداخت. پنجره‌های بزرگ ویلا نور ماه رو به داخل می‌ریختن، و صدای تیک‌تاک ساعت دیواری مثل یه ضربان قلب تو سکوت می‌پیچید.

بومگیو روی یه مبل چرمی نشسته بود، اخمای تو هم‌رفته‌ش مثل یه دیوار دفاعی بود. چشای درشتش به تلویزیون زل زده بود، که هنوز برنامه مموریز رو پخش می‌کرد. قلبش تند می‌زد، و یه حس خشم و ترس تو وجودش موج می‌زد، انگار داشت تو یه قفس با یه هیولا گیر افتاده بود. کای تو آشپزخونه بود، و صدای سرفه‌های خش‌خش‌دارش مثل یه آهنگ شوم تو فضا می‌پیچید.

تو استودیو، سوجین با هیجان ادامه داد: همه فکر می‌کردن این یه پرونده ساده مواد مخدره. ولی وقتی شروع به کاوش کردیم، با چیزی روبه‌رو شدیم که انگار از دل یه کابوس اومده بود.

به هیسونگ نگاه کرد: کارآگاه لی، می‌تونی با جزئیات بگی چی پیدا کردید؟

هیسونگ نفس عمیقی کشید و به سوجین زل زد.

هیسونگ: وقتی دنبال الگوی خرید و فروش بودیم، فهمیدیم فقط پنج تا مکان حضوری برای معامله وجود داره. جاهایی که... مجموعه مجسمه‌های سر چوی هانا بودن.. مکان‌ها قبلاً شش تا بودن، ولی یکی از سرها... از جاش کنده شده بود و تحویل پزشک قانونی دادن.

سونگهون به تلویزیون اشاره کرد، که گزارش پزشک قانونی رو نشون می‌داد.

سونگهون: زیر اون مجسمه‌ها... سرهای واقعی بود. پوسیده، با بقایای گوشت و استخوان که انگار سال‌ها اونجا مونده بودن. پوست متلاشی‌شده، حفره‌های خالی چشم‌ها، و بوی تعفن که حتی از کاغذ گزارش به مشام می‌رسید.

گزارش پر از جزئیات حال‌به‌هم‌زن بود؛ تارهای موی چسبیده به جمجمه، دندان‌های شکسته، و لکه‌های خون خشک‌شده که انگار سال‌ها فریاد می‌زدن. استودیو غرق سکوت شد، و سوجین حس کرد معده‌ش داره به هم می‌ریزه، ولی لبخند حرفه‌ای‌شو حفظ کرد.

سونگهون ادامه داد: مقتول‌ها همه با خانواده چوی در ارتباط بودن. اول شک به چوی سوبین و چوی هانا رفت، ولی ویدیویی که پیدا کردیم، همه‌چیزو عوض کرد.

تلویزیون ویدیویی پخش کرد؛ همون ویدیویی که کای با یه چاقو بالای سر جونگ‌مین ایستاده بود، آماده برای بریدن. نور کم لامپ روی چشای سرد کای می‌افتاد، و صدای فریاد سوبین که جلوی کای رو گرفته بود، مثل یه چاقو تو قلب تماشاگرا فرو رفت.
---
تو ویلا، بومگیو با چشای پر از خشم و وحشت به تلویزیون زل زده بود. قلبش تند می‌زد، و حس کرد نفسش داره بند می‌آد. صدای سرفه‌های کای نزدیک‌تر شد، و کای با دو لیوان نوشیدنی وارد شد. با یه لبخند سرد روی مبل روبه‌رو نشست و یه لیوان به سمت بومگیو گرفت. بومگیو حتی به لیوان نگاه نکرد.

بومگیو: چرا این کارو می‌کردی؟

کای: هانا بهم گفت که با جسد یکاری کنم و فقط این به ذهنم رسید..

کای یه سرفه خشن کرد، و صداش خش‌دار و شکسته بود، انگار هر کلمه داشت گلوشو پاره می‌کرد.

کای: اگه تو هم واقعاً عاشق یکی بودی، می‌تونستی آدم بکشی. مثل من... مثل یونجون.

یه لبخند تلخ زد، و چشای قرمز و خستش به بومگیو خیره شد، انگار داشت یه زخم قدیمی رو باز می‌کرد.

کای: یونجون هنوز عاشق هاناست. برای همین اعتراف کرد. می‌خواست روحشو آزاد کنه.

بومگیو مشتاشو سفت کرد، و خشم مثل یه آتش تو وجودش شعله کشید.

بومگیو: دروغ نگو!

فریاد زد، و چشای درشتش پر از اطمینان و ترس بود. کای خندید، ولی خنده‌ش پر از زهر بود.

کای: مثل همیشه گول خوردی، بوم. یونجون همیشه مال هانا بود. تو فقط یه بازیچه بودی.

تو تلوزیون، صدای سوجین، پس زمینه گوش کای و بومگیو بود.

سوجین: اگه انگیزه چوی هانا برای ساخت نیروسکای پول و قدرت بود، هوانینگ کای برای قتل‌هاش یه انگیزه دیگه داشت... حسادت به چوی سوبین.

تو ویلا، کای با شنیدن این حرف بلند خندید، و صداش تو فضای سرد ویلا مثل یه طعنه شوم پیچید.

کای: حسادت به سوبین؟

به بومگیو نگاه کرد و با طعنه گفت: سوجین داره چرت می‌گه. این سناریو رو... خودت نوشتی، نه؟ برای محافظت از سوبین؟

بومگیو با اخم بهش زل زد، و قلبش از خشم و درد می‌لرزید.

بومگیو: آره، من نوشتم. چون سوبین به اندازه کافی از دست تو درد کشیده.

صداش پر از خشم بود، ولی یه لایه درد عمیق توش موج می‌زد، انگار داشت برای سوبین می‌جنگید. کای از جاش بلند شد، و خنده‌ش قطع شد.

کای: پس خودت مصاحبه یونجونو نوشتی؟

بومگیو: اون قسمت برنامه ریزی نشده بود.

اما کای اهمیتی به حرف بومگیو نداد. صدای سوجین باعث شد صحنه ای که سال ها سعی میکرد فراموشش کنه دوباره توی ذهنش زنده شه، صحنه مرگ مادرش.

چشمای کای پر از اشک شدن، ولی فقط خشمشو نشون داد، انگار نمی‌خواست ضعفشو به بومگیو نشون بده.

سوجین تو استودیو ادامه داد، و صداش پر از غم و حسرت بود: کای فقط پنج‌سالش بود که شاهد قتل مادرش توسط پدربزرگش بود. من... من اون موقع یه کارآگاه بودم ک می‌تونستم به بچه ۵ ساله کمک کنم... اما نشد... حتی نتونستم برای دوست خودم که به دست پدرش کشته شده کاری کنم... خودمو مقصر می‌دونم که اون قتل رو فاش نکردم. اگه فاش کرده بودم، شاید همه‌چیز فرق می‌کرد.

چشاش پر از اشک شد، و یه لحظه به زمین خیره شد، انگار داشت با یه گناه قدیمی می‌جنگید و جلوی دوربین به عنوان معذرت‌خواهی برای چند ثانیه تعظیم کرد.

کاربرهای اینترنتی دوباره منفجر شدن.
"جئون سوجین چی گفت؟ اون بچه شاهد قتل مادرش بوده؟ این داستان داره دیوونم می‌کنه! 😭 #مموریز
"کای قربانیه یا قاتل؟ چرا سوجین اینو زودتر نگفت؟ 😡 #نیروسکای"
"اگه هوانینگ کای این‌قدر آسیب‌دیدست، پس حالا کجاست؟ خطرناکه!"
---
تو ماشین سوبین، رادیو برنامه مموریز رو پخش می‌کرد. یونجون با چشای گردشده به رادیو زل زد.

یونجون: تو می‌دونستی؟ درباره مادر کای؟

سوبین سکوت کرد، و انگشتاش دور فرمون سفت شدن، انگار داشت یه راز سنگین رو تو خودش نگه می‌داشت.

سوبین: اولش نه. بعداً فهمیدم.

یه لحظه تصویر کای تو ذهنش زنده شد؛ چشمای پر از خشمش، و لبخندی که همیشه یه لایه درد زیرش بود. حس کرد قلبش داره فشرده می‌شه، انگار خودش مقصر بود که کای به این روز افتاده.
---
تو ویلا، بومگیو با تعجب به تلویزیون نگاه کرد، و بعد به کای، که پشتش به تلویزیون بود و انگار برنامه براش اهمیتی نداشت. انگار داشت خودشو به نشنیدن می‌زد، ولی چشای قرمز و خستش پر از یه درد عمیق بود.

بومگیو: چرا همه چیزو بدترش می‌کنی؟

کای با یه لبخند سرد برگشت و گفت: چون به ته خط رسیدم. دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.

صداش پر از یه ناامیدی تلخ بود، انگار داشت با تمام دنیا خداحافظی می‌کرد. بومگیو از همون اول می‌دونست کای نمی‌خواد بهش آسیب بزنه. اگه می‌خواست، همون جلوی در می‌کشتش.

بومگیو: تو ذهنت چیه؟

کای به بیرون پنجره زل زد و چیزی نگفت. دستش آروم به سمت تفنگ کنار کمربندش رفت. بومگیو خط نگاهشو دنبال کرد، و با دیدن یونجون و سوبین پشت پنجره، چشاش از وحشت و امید گشاد شد.

بدون فکر، به سمت کای پرید و بازوی کای رو گرفت. تفنگ منحرف شد، و با شلیک کای، پنجره با صدای بلندی شکست. صدای شیشه‌های خردشده مثل یه فریاد تو فضا پیچید، و قلب بومگیو تندتر زد.
یونجون و سوبین سرشونو بین دستاشون گرفتن. یونجون زیر لب فحشی داد و با سرعت به سمت در دوید. در قفل بود، و با سوبین شونه به شونه زدن تا درو بشکنن. صدای شلیک هنوز تو گوششون بود، و قلب یونجون مثل یه طبل تو سینه‌ش می‌کوبید. فکر بومگیو، که شاید تو خطر باشه، داشت روحشو پاره می‌کرد.

داخل ویلا، کای با خشم مشت محکمی به صورت بومگیو زد. بومگیو از درد روی زمین افتاد، و گونش زیر ضربه کای می‌سوخت، انگار یه آهن داغ روش گذاشته بودن.

کای زیر لب غرغر کرد: چرا همیشه باید تو سر راه باشی؟

بومگیو چشاش تار می‌دید، ولی به زور چهار دست و پا روی زمین کشیده شد. دستش به لیوان روی میز خورد، و با یه حرکت سریع، لیوانو محکم به سر کای کوبید. شیشه با صدای بلندی شکست، و خرده‌های شیشه مثل بارون روی زمین ریختن.
تفنگ از دست کای افتاد، و بومگیو به سمت در تلو تلو خورد. ولی کای یهو موهاشو از پشت گرفت و با یه حرکت خشن پرتش کرد روی زمین. درد تو کمرش پیچید، و نفسش بند اومد.
کای روی بومگیو نشست، دستاشو دور گلوی بومگیو سفت کرد و شروع به فشار دادن کرد. بومگیو دست و پا می‌زد، و چشای درشتش پر از وحشت و التماس بود.

کای با صدایی پر از خشم زمزمه کرد: از همون اول سر راه بودی. باید زودتر می‌کشتمت.

چشای قرمز و خستش پر از یه نفرت عمیق بود، انگار داشت تمام دردهای عمرشو روی بومگیو خالی می‌کرد.

بومگیو نمی‌تونست نفس بکشه. ریه‌هاش می‌سوختن، و قلبش تندتر می‌زد، انگار داشت تو سینش می‌ترکید. دستشو روی زمین کشید، و یه تکه شیشه شکسته زیر انگشتاش حس کرد. خون گرم از دستش چکه کرد، ولی براش مهم نبود. با تمام قدرتش، شیشه رو محکم تو گلوی کای فرو کرد.

کای یه لحظه خشکش زد، چشاش گشاد شدن، و خون گرم از گلوش روی صورت بومگیو ریخت، مثل یه آبشار سرخ که داشت روحشو می‌شست. دستاش شل شدن، و بومگیو با یه هل محکم کای رو کنار زد. کای روی زمین افتاد، و نفس‌های خفه‌ش مثل یه ناله تو فضا پیچید.

همون لحظه، چارچوب در با صدای بلندی شکست. یونجون و سوبین با چشای گردشده به صحنه نگاه کردن. بومگیو روی زمین نشسته بود، بدنش از ترس و درد میلرزید، و بوی تند خون تو بینیش پیچیده بود، انگار داشت تو یه کابوس غرق می‌شد.

بومگیو: کای... می‌خواست به شماها آسیب بزنه. من... مجبور شدم...

چشای درشتش پر از اشک بود، و حس گناه مثل یه موج تو وجودش پخش شد. سوبین قدم جلو گذاشت و سعی کرد آرومش کنه.

سوبین: آروم باش... اشکالی نداره. الان زنگ می‌زنم به پلیس.

به یونجون نگاه کرد و با صدایی که میلرزید، گفت: شما دوتا باید برید.

یونجون تموم توجهش روی بومگیو بود. بهش نزدیک شد و دستشو روی شونش گذاشت، انگار می‌خواست تمام دنیاشو تو بغلش نگه داره.

یونجون: همه‌چیز تموم شد.

بومگیو از گوشه چشمش دید که دست کای تکون خورد و تفنگو گرفت. همون لحظه با وحشت خودشو جلوی یونجون انداخت. تیر با صدای بلندی شلیک شد، و بومگیو با یه ناله کوتاه به زمین افتاد.

خون از بالای قفسه سینش بیرون زد، و لباسش به سرعت قرمز شد، انگار یه گل سرخ روی سینش شکوفه کرده بود.

کای با آخرین جونی که داشت، شلیک کرده بود و حالا بیهوش روی زمین افتاده بود. یونجون خشکش زده بود، دستاش روی کمر بومگیو بود، و هنوز نمی‌تونست باور کنه چی شده. بومگیو تو بغلش بیهوش شد، و خون گرمش لباس یونجونو خیس کرد.

یونجون: نه!

فریاد یونجون مثل یه انفجار تو فضا پیچید. دوباره بومگیو رو تو بغلش کشید، و دستاش از شدت لرزش نمی‌تونستن درست کار کنن.

یونجون؛ بوم! تو رو خدا... نه!

صداش پر از وحشت و درد بود، انگار داشت روحشو از بدنش می‌کندن. خون بومگیو روی لباسش پخش شده بود، و گرمای خونش انگار داشت پوستشو می‌سوزوند.

چشای بومگیو بسته شده بود، و صورتش رنگ‌پریده و سرد بود، انگار نور ستاره‌هاش خاموش شده بود. یونجون سرشو به سینه بومگیو چسبوند، و صدای ضعیف ضربان قلبشو شنید؛ یه صدا که انگار داشت دور می‌شد.

یونجون: صدامو میشنوی؟

اشکاش روی صورت بومگیو چکه می‌کردن، و هر قطره انگار یه التماس بود که بومگیو برگرده.
سوبین با وحشت به صحنه نگاه کرد. قلبش از دیدن بدن بی‌جون بومگیو گرفت، انگار یه تیغ تو سینش فرو کرده بودن. کنار یونجون زانو زد و یه کلید تو دستش گذاشت. با صدایی که از درد و عجله میلرزید، آدرسی زیر لب گفت.

سوبین: ب... برو اونجا. من سریعا دکتر می‌فرستم.

چشاش پر از اشک بود، ولی سعی کرد محکم بمونه، انگار داشت با تمام وجودش می‌جنگید که این کابوس تموم بشه.

یونجون هنوز تو شک بود. بومگیو تو بغلش داشت خون از دست می‌داد، و نمی‌تونست درست فکر کنه. فقط صدای سوبینو شنید که گفت "بومگیو زنده می‌مونه."
با چشای پر از اشک و وحشت، بومگیو رو محکم‌تر تو بغلش گرفت و به سمت در دوید. هر قدمش مثل یه نبرد بود، و قلبش با هر ضربان فریاد می‌زد "لطفا نمیر، تو تنها کسی هستی که نمیخوام از دست بدم."

Report Page