Season 2, part 1
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,بومگیو تو اتاق خوابش وایستاده بود، کتوشلوار مشکی اتوکشیدشو تنش کرد. پارچه نرم و خنک زیر انگشتاش لیز میخورد. آوریل بود و سئول غرق عطر شیرین شکوفههای گیلاس شده بود. نور طلایی آفتاب صبح روی کفپوش چوبی پهن میشد، سایههای نرم و مواج مینداخت که مثل موجای یه دریاچه آروم با نفسای بومگیو بالا و پایین میرفتن.
خونه ویلایی کوچیکش ساکت بود، فقط صدای تیکتیک ساعت دیواری قدیمی تو گوشش زنگ میزد، مثل یه ضربان قلب خسته که انگار داشت با تنهاییش زمزمه میکرد. گوشواره نقرهایش زیر نور آفتاب برق میزد، فلز سردش وقتی انگشتاش روش کشیده شد، مثل یه سوزن یخی به قلبش فرو رفت. عروسک موچی جونگمین روی کاناپه خاکستری ولو بود، پارچه نرمش زیر نور کمرنگ هال یه کم خاکآلود به نظر میرسید.
پیشبند گربهای یونجون هنوز رو جالباسی آویزون بود، طرح گربههای کارتونیش زیر سایههای هال کمجون به نظر میرسید. موهاشو کوتاه کرده بود، یه مدل ساده و مرتب که زیر نور آفتاب مثل ابریشم سیاه برق میزد، و بوی شامپوی نعناییش تو فضا پر بود، یه عطر خنک که انگار داشت ذهنشو صاف میکرد. چشاش قرمز بود، نه فقط از شبای بیخوابی، بلکه از اشکایی که شب قبل تو بالشش غرقشون کرده بود، و طعم شور اشک هنوز گوشه لبش حس میشد، مثل یه زخم که هنوز تازه بود.
بومگیو تو ایستگاه اتوبوس وایستاده بود، هدفون تو گوشش، و به یه آهنگ غمگین گوش میداد. خیابونهای سئول صبح زود زنده بودن، پر از صدا و بود. بیلبوردهای تبلیغاتی با عکسای مدلای خندان و لباسای رنگارنگ انگار داشتن بهش پوزخند میزدن، و صدای بوق ماشینها مثل یه سمفونی ناکوک تو گوشش میپیچید، با یه ریتم تند که انگار داشت عجله شهر رو فریاد میزد. اتوبوس با یه صدای ترمز تیز وایستاد، درش با یه سروصدای فلزی باز شد، و بومگیو سوار شد. کنار پنجره نشست، پیشونیشو به شیشه سرد چسبوند، و سرمای شیشه انگار داشت غمشو یه لحظه آروم میکرد، مثل یه دست یخی که روی قلبش کشیده میشد.
بوی پلاستیک کهنه صندلیها و عطر تند یه عطر ارزون از مسافرای دیگه تو فضا پر بود، و یه لحظه بوی قهوه یونجون تو سرش زنده شد، یه عطر تلخ و گرم که انگار داشت قلبشو میسوزوند. یه کارمند با کتوشلوار چروک قهوه تو لیوان کاغذی میخورد، یه دانشجو با موهای ژولیده و هدفون سفید جزوهشو ورق میزد، و یه بچه کوچیک با کولهپشتی گنده به مادرش غر میزد "چرا پنکیک نبود؟" صدای زنگولهای بچه تو سر بومگیو پیچید، و یه لبخند کمرنگ رو لبش نشست، ولی سریع محو شد، انگار یه نسیم غمشو پس آورده بود، و بوی شیرینی که از کوله بچه میاومد، یه لحظه ذهنشو به خونه برد.
مسیر ۱۵ دقیقهای بود، ولی انگار یه عمر طول کشید. بومگیو به موقع به برج لوکس تو گانگنام رسید. آسانسور شیشهای با یه صدای نرم بالا رفت، و قلبش تندتر زد، انگار داشت به سمت یه قفس طلایی میرفت. وقتی در پنتهوس باز شد، بوی عطر گرم و گلی سوبین مثل یه موج داغ بهش برخورد کرد، یه عطر غلیظ با تهمزه چوب و عود که تو بینیش پیچید و انگار داشت مغزشو نوازش میکرد.
دیوارای شیشهای منظره شهر رو مثل یه تابلوی نقاشی زنده نشون میدادن، برجهای سئول زیر نور آفتاب مثل ستارههای فلزی میدرخشیدن. کف مرمر سفید برق میزد، انگار یه دریاچه یخزده بود که پاهاش روش لیز میخورد، و سرمای مرمر زیر کفشاش انگار داشت به استخوناش نفوذ میکرد، یه سرمای تیز که انگار داشت بهش میگفت هوشیار باش. مبلهای چرمی مشکی کنار یه شومینه خاموش وایستاده بودن. لوستر کریستالی نورشو مثل بارون ستاره تو فضا پخش میکرد، هر کریستال یه رنگینکمون کوچیک میساخت که روی دیوارا میرقصید.
آشپزخونه اوپن با پیشخوان مرمر و لیوانهای کریستالی که زیر نور لوستر برق میزدن. قفسه کتاب پر از رمانهای کلاسیک و کتابهای اقتصادی بود، جلدهاشون بوی کاغذ کهنه میدادن، و انگشتای بومگیو وقتی بهشون نزدیک شد، یه لحظه حس کرد انگار داره یه گنج قدیمی رو لمس میکنه.
به سمت طبقه بالا رفت، پلههای مرمر زیر پاهاش خنک بود، و صدای قدمهاش تو سکوت پنتهوس مثل یه ضربان قلب میپیچید. در اتاق خواب مستر رو باز کرد، و یهو خشکش زد. یه پسر ناشناس پشت در وایستاده بود، با موهای قهوهای شلخته که روی پیشونیش ریخته بود، و تیشرت گشاد خاکستری که تا زانوهاش میرسید. مارکهای بنفش روی گردنش زیر نور کمرنگ لامپ اتاق برق میزدن، پسره با یه لبخند خجالتی بهش نگاه کرد، سرشو خم کرد و زمزمه کرد.
-: ببخشید... من... میرم.
بعد سریع از کنارش رد شد، پاهاش روی پلهها تقتق صدا کرد.
بومگیو: این دیگه کی بود؟ سوبین جدی داره منو دیوونه میکنه...
به سمت تخت رفت، ملافههای سفید مثل یه موج نرم پهن شده بودن. سوبین هنوز زیرشون غلت میزد، موهاش شلخته روی پیشونیش ریخته بود، و یه دستش زیر سرش بود. بوی عطر گرم و گلیش، با تهمزه چوب و عود، تو اتاق پیچیده بود، و نور آفتاب از پنجره روی صورتش افتاده بود، انگار داشت یه فرشته خوابآلود رو با یه هاله طلایی روشن میکرد. بومگیو ملافه رو با یه حرکت از روش کشید و داد زد.
بومگیو: بلند شو، چوی سوبین! تو رئیس یه هلدینگ گندهای، چرا مثل یه بچه تنبل رفتار میکنی؟
صداش تو فضا پیچید، سوبین با چشای نیمهباز خندید، یه خنده شیطون که انگار داشت بومگیو رو اذیت میکرد.
سوبین: چاگیا، صبح به خیر! چرا انقدر اخم کردی؟
صداش یه تهمزه خوابآلود داشت. بومگیو داشت از حرص منفجر میشد.
بومگیو: تو باید مثل یه رئیس رفتار کنی، نه اینکه هر شب یه پسر غریبه بیاری خونه! این شایعهها داره همهجا پخش میشه، میفهمی؟
صداش میلرزید، و بوی عطر سوبین انگار داشت خفش میکرد، یه عطر غلیظ که انگار داشت تو سرش میچرخید. سوبین از تخت بلند شد، و بومگیو یهو متوجه شد که سوبین کاملاً لخته. چشاش گرد شد، لپاش مثل گوجه قرمز شد، و قلبش تندتر زد، انگار یه رعدوبرق تو سینش زده بود. سریع از روی زمین یه شورت مشکی پیدا کرد و پرت کرد سمتش.
بومگیو: اینو بپوش، دیوونه! فکر کردی من خدمتکارتم؟
سوبین با یه نیشخند گستاخ شرتشو گرفت، آروم پوشید و گفت: وای، چاگیا، چرا انقدر خجالتی شدی؟ مگه تا حالا ندیدی؟ یه کم شل کن، زندگی کوتاهه!
صداش پر از شیطنت بود، و چشاش زیر نور آفتاب برق میزدن، مثل دو تا ستاره که انگار داشتن بومگیو رو مسخره میکردن.
بومگیو: اگه زندگیم کوتاهه بخاطر اینکه حرصم میدی!
سوبین یه قدم نزدیکتر اومد، دستاشو دور کمر بومگیو حلقه کرد، و گرمای بدنش مثل یه موج داغ به بومگیو برخورد کرد، انگار داشت تو یه دریاچه مذاب غرق میشد. بوی عطر گرمش تو بینی بومگیو پیچید، و انگشتاش که آروم روی کمرش حرکت میکردن، انگار داشتن یه آهنگ عاشقانه مینواختن، و حس کرد پوستش زیر لمس انگشتاش سوزنسوزن شد. سوبین با یه لبخند شیطون زمزمه کرد.
سوبین: چاگیا، یه طوری رفتار میکنی انگار دوستپسرمی. حسودی کردی به اون پسره؟
بومگیو خشکش زد، قلبش تندتر زد، و برای چند ثانیه فقط به چشای کشیده سوبین زل زد که زیر نور آفتاب مثل دو تا ستاره برق میزدن. گرمای انگشتای سوبین روی کمرش انگار داشت پوستشو میسوزوند، و بوی عطرش مثل یه طلسم تو سرش میچرخید.
یهو به خودش اومد، موهای سوبینو محکم کشید تا صدای آخش دراومد، و غرغر کرد: اعصابتو ندارم، برو حموم.
سوبین خندید، موهاشو بههم ریخت و گفت: باشه، باشه، چاگیا! فقط چون تو گفتی، میرم آماده شم. ولی تو خیلی بامزهای وقتی عصبانی میشی!
بعد با یه لبخند گستاخ به سمت حموم رفت، و بومگیو فقط سرشو تکون داد، هنوز لپاش داغ بود و قلبش تند میزد، انگار یه طوفان تو سینهش بیدار شده بود.
-فلش بک-
بومگیو تو بیمارستان کنار تخت تهیون نشسته بود. تهیون با دست گچگرفتهش غر میزد: هیونگ، تو حتی نمیدونی رزومه چیه! فکر کردی منشی سوبین بودن مثل فیلماست؟ قراره قهوه بریزی و تلفنا رو جواب بدی؟
صداش یه تهمزه خنده داشت، ولی بوی عرق و دارو که از بدنش بلند میشد، نشون میداد چقدر کلافست. بومگیو اخم کرد، انگشتاش دور گوشواره نقرهایش پیچیده بود، و فلز سردش انگار داشت قلبشو آروم میکرد، و بوی فلز سردش تو بینیش پیچید.
بومگیو: من فقط میخوام بهش نزدیک شم، تهیون. سوبین کلید این بازیه. اگه بتونم یه چیزی ازش پیدا کنم...
صداش میلرزید. تهیون با یه پوزخند گفت: آره، و منم میرم کنسرت توایس! هیونگ، تو حتی نمیتونی رزومه درست بنویسی! چوی سوبین خیلی مارموزه، فکر کردی به همین راحتی میذاره بهش نزدیک شی؟
بومگیو: باید یه راهی پیدا کنم. نمیتونم بشینم و هیچ کاری نکنم.
تهیون کلافه نفس کشید، با دست سالمش موهاشو بههم ریخت.
تهیون: باشه، ولی اگه گند زدی، نگو نگفتم! فقط یه کم قبلش فکر کن، هیونگ!
همون شب، بومگیو تو خونهش تنها بود. نور کم لامپ رومیزی روی میز میافتاد، و سایههای بلندش روی دیوار مثل یه هیولا میرقصیدن. بومگیو رزومشو پر میکرد، انگشتاش روی کیبورد میلرزیدن، و صدای تقتق کیبورد تو سکوت خونه مثل یه ضربان قلب بود.
هیچ ایدهای نداشت منشی بودن چه سابقهای میخواد. رزومهش پر از اطلاعات پراکنده بود؛ کار تو مموریز، دو سال زندان، یه دوره کارآموزی تو شبکه.
بومگیو: این که بیشتر شبیه اعترافه تا رزومه!
وقتی ایمیل رو فرستاد، قلبش تند میزد. گوشواره نقرهایشو لمس کرد.
بومگیو: باید به سوبین نزدیک شم...
چند روز بعد، وقتی باهاش تماس گرفتن که برای مصاحبه بیاد، هنوز باورش نمیشد. مغازه لوکس دوطبقه تو یه خیابون شیک بود، پر از بوی چرم گرونقیمت و عطر تند که انگار داشت فضا رو خفه میکرد. بومگیو با استرس قدم میذاشت، کتوشلوار مشکی سادهای که از تهیون قرض گرفته بود تنش بود.
سوبین جلوی یه آینه بزرگ کت جدید امتحان میکرد، موهاش مرتب و چشاش تیز مثل یه عقاب. بوی عطر گرم و گلیش، با تهمزه چوب و عود، فضا رو پر کرده بود، و بومگیو حس کرد انگار داره وارد قلمرو یه شکارچی میشه.
سوبین: پس تو چوی بومگیویی...
سوبین از توی آینه بهش نگاه کرد و با یه صدای سرد گفت: رزومه عجیبی فرستادی... چرا فکر کردی میتونی منشی من باشی؟
بومگیو آب دهنشو قورت داد، قلبش تند میزد.
بومگیو: من... به پول نیاز دارم. مطمئن باشید سریع همه چیو یاد میگیرم.
سوبین نیشخندی زد، کتشو مرتب کرد: مطمئن؟ تو حتی نمیدونی دفترم کجاست. ولی...
-پایان فلش بک-
حالا، چند ماه بعد، بومگیو تو پشت ماشین لوکس سوبین نشسته بود، و داشت از دستش روانی میشد. راننده با دقت تو خیابونای شلوغ گانگنام حرکت میکرد، و نور آفتاب از پنجرهها روی صورت بومگیو میافتاد، گرمایش مثل یه دست نرم روی پوستش میکشید.
سوبین با یه تبلت تو دستش مستند جدید مموریز رو میدید، و صدای سوجین از تبلت پخش میشد که درباره یه پرونده قتل تو بوسان حرف میزد، کلماتش مثل یه چاقو تو قلب بومگیو فرو میرفتن، و بوی کاغذ کهنه یادداشتای قدیمیش تو سرش زنده شد. بومگیو به تبلت نگاه کرد، دلش برای تیم مموریز تنگ شده بود، برای شبایی که تا صبح با سوجین روی پروندهها کار میکردن، برای بوی کاغذ کهنه یادداشتا و خندههای تهیون که مثل زنگوله تو گوشش میپیچید.
سوبین یهو سرشو بلند کرد و گفت: جئون سوجین... چطور آدمیه؟
بومگیو یه لحظه مکث کرد: مثل یه مامان سختگیره، ولی مهربونه. همیشه حواسش به تیمشه.
صداش یه تهمزه غم داشت. سوبین پوزخندی زد، تبلتشو خاموش کرد، و صدای کلیک خاموش شدنش مثل یه تیر تو سکوت ماشین پیچید.
سوبین: جالبه...
بومگیو بهش زل زد، شک کرد چرا سوبین اینو پرسید. گاهی وقتا سوبین از اون آدم خندون و شیطون به یه غول جدی و تودار تبدیل میشد، و بومگیو حس کرد انگار داره تو یه هزارتو گم میشه.
وقتی به هلدینگ رسیدن، مستقیم به دفتر سوبین رفتن. دفتر تو طبقه بالای برج بود، دیوارای شیشهای منظره شهر رو مثل یه فیلم پانوراما نشون میدادن، و نور آفتاب روی شیشهها مثل یه رقص نور میدرخشید. مبلهای مدرن خاکستری بوی چرم تازه میدادن، و میز چوبی بزرگ پر از کاغذهای مرتب و یه لیوان قهوه سرد بود.
سوبین با کتوشلوار تمیز و موهای شونهکرده پشت میزش نشست، انگار یه پادشاه تو تختش. ۲۷ درصد سهام هلدینگ دستش بود، و کنترل صنایع شیمی و نیمی از مرکز خرید گانگنام رو داشت. بومگیو حس کرد انگار داره کنار یه ببر راه میره که هر لحظه ممکنه غرش کنه.
بعد از جلسه با تیم استراتژی، که بومگیو تازه داشت میفهمید درباره چی حرف میزنن، به سمت دفترشون برمیگشتن که هانا رو تو راهرو دیدن. هانا با یه لباس ابریشمی آبی تیره که مثل آب زیر نور لامپها موج میزد، و گردنبند الماس که انگار یه کهکشان دور گردنش بود، مثل یه ملکه مغرور وایستاده بود. موهاش باز بود.
یونجون پشتش وایستاده بود، با کتوشلوار مشکی و کراوات مرتب. چشای یونجون سرد بود، مثل دو تا دریاچه یخزده، ولی وقتی بومگیو رو دید، یه جرقه توشون روشن شد، انگار یه ستاره تو شب تیره چشمک زده بود.
هانا با یه لبخند مصنوعی که دندوناشو نشون میداد، به سوبین گفت: اوپا، برای جلسه آماده ای یا میخوای یه نقشه بکشی مرکز خریدو ازم بگیری؟
صداش مثل یه زنگوله بود، ولی داشت یه تهدید پنهان رو فریاد میزد. سوبین خندید، یه خنده دندوننما که انگار داشت هانا رو مسخره میکرد.
سوبین: خواهر کوچیکه، من فقط دارم بهت کمک میکنم. ولی تو چرا انقدر شایعه درست میکنی؟ فکر کردی با این کارا میتونی منو بندازی بیرون؟
صداش یه تهمزه طنز داشت. هانا چشماشو چرخوند، ولی لبخندش محو شد، و انگشتاش دور گردنبندش سفت شدن، و صدای خشخش الماس زیر انگشتاش تو سکوت راهرو پیچید.
هانا: تو بهعنوان کسی که پشتش کلی شایعست، زیادی پررویی، سوبین.
سوبین صداشو نازک کرد، انگار داشت ادای هانا رو درمیآورد: کای، چیکار کنم؟ کمک میخوام...
بعد خندید و گفت: حداقل من از یه پسر پنجساله نمیترسم.
بومگیو خشکش زد. برگهها تو دستش میلرزیدن، و ویدیوی آیپد جونگمین مثل یه فیلم ترسناک تو ذهنش پخش شد؛ هانا که جونگمینو تو بغلش گرفته بود، بدن بیجونش، صدای پارس موچی، بوی خون و خاک خیس تو اوراقی. قلبش تند میزد، انگشتاش گوشواره نقرهایشو فشار دادن، و فلز سردش انگار داشت پوستشو میبرید.
یونجون با نگرانی بهش نگاه کرد، بوی عطرش تو فضا پر بود، و بومگیو حس کرد انگار داره تو یه کابوس غرق میشه. سرشو پایین نگه داشت، انگار اگه به چشای یونجون نگاه میکرد، میشکست. سوبین وقتی دید هانا ساکت شده، خندید و به بومگیو نگاه کرد.
سوبین: بریم. اینجا زیادی سرده، انگار تو قطب شمالیم.
یه ساعت بعد، بومگیو تو سالن کنفرانس داشت برگهها رو برای جلسه بعدی آماده میکرد. دستاش هنوز میلرزیدن، و ویدیوی جونگمین تو سرش مثل یه کابوس تکرار میشد. صدای زمزمه کارمندای دیگه از راهرو میاومد، مثل یه آهنگ پسزمینه که انگار داشت بومگیو رو مسخره میکرد. گوشواره نقرهایش زیر نور آفتاب برق میزد، و هر بار که بهش دست میکشید، بوی فلز سردش انگار یه زخم کهنه رو باز میکرد، و یه لحظه بوی عطر یونجون تو سرش زنده شد.
یونجون یهو اومد تو، با یه دسته برگه تو دستش. بوی عطر خنک چوب و نعناش تو فضا پخش شد، و بومگیو حس کرد انگار یه موج سرد به قلبش برخورد کرده، مثل یه تیغه یخی که تو زخمش فرو میرفت. یونجون بدون حرف شروع کرد به چیدن برگهها دور میز، انگار میخواست به بومگیو کمک کنه.
بومگیو خشکش زد، قلبش تندتر زد، و بوی عطر یونجون انگار داشت خفش میکرد. برگهها رو از دستش کشید.
بومگیو: فکر کردی اگه دو تا برگه بچینی، حرفایی که زدی فراموش میشن؟
صداش میلرزید. یونجون سرشو پایین انداخت، گوشواره نقرهای توی جیبش سنگینی میکرد. صداش شکسته بود، مثل یه شیشه ترکخورده.
یونجون: فقط انگار بعد حرف سوبین حالت خوب نبود...
بومگیو خندید، یه خنده تلخ که انگار پر از زهر بود.
بومگیو: مگه شکستنمو نمیخوای ببینی؟ خودت آیپدو دادی به هانا! خودت منو به اونا فروختی
اشک تو چشاش جمع شد، ولی محکم سرشو بالا گرفت، و نور آفتاب روی صورتش افتاد، اشکاشو مثل الماس روشن کرد. گوشواره نقرهایش زیر نور برق میزد، انگار داشت به یونجون طعنه میزد.
یونجون یه قدم نزدیکتر اومد، دستشو دراز کرد که صورت بومگیو رو لمس کنه، ولی بومگیو عقب کشید، انگار دست یونجون یه آتش بود. بوی عطرش تو بینی بومگیو پیچید، و یه لحظه یاد شبی افتاد که یونجون تو خونش بغلش کرده بود، بوی قهوه و خندههاشون تو هوا پر بود، و گرمای بدنش مثل یه پتو دورش پیچیده بود.
حالا ولی، فقط بوی خیانت تو فضا مونده بود، و طعم تلخ اشکاش زیر زبونش حس میشد.
یونجون زمزمه کرد: من... چاره دیگهای نداشتم.
صداش میلرزید، انگار داشت با خودش میجنگید. تو ذهنش فلشبکی به یه شب تو خونه بومگیو زد؛ بومگیو زیرش دراز کشیده بود، موهاش شلخته، و گوشواره نقرهایش زیر نور ماه برق میزد. خندش مثل یه آهنگ عاشقانه بود، و یونجون فکر کرده بود هیچوقت نمیتونه ازش جدا شه.
حالا فقط یه سایه از اون شب مونده بود، و بوی عطر بومگیو، یه بوی نرم و شیرین، هنوز تو سرش میچرخید. بومگیو مشتشو گره کرد.
بومگیو: چاره دیگهای نداشتی؟ تو حتی بهم واقعیتو نگفتی! فقط ولم کردی، یونجون!
صداش شکست، اشکاش روی گونههاش سر خوردن، و سرمای اشکاش روی پوستش مثل یه تیغه بود.
بومگیو: تو گفتی من ستارتم... حالا من...
بوی عطر یونجون انگار داشت خفش میکرد، و گرمای سالن مثل یه کوره دورشو گرفته بود. یونجون چشاشو بست، انگار نمیتونست با نگاه پر از خشم بومگیو روبهرو شه. گوشواره تو جیبش انگار داغ شده بود، و عرق سردی از پشت گردنش سر خورد، بوی نمک عرقش با عطرش قاطی شد.
یونجون: چون ما فکر کردیم میتونیم حقیقتو عوض کنیم، میتونیم با هم باشیم انگار دستامون به خون آلوده نیست.
بومگیو خشکش زد. صداش محکم بود، ولی یه لرزش ریز توش بود، انگار داشت یه طوفانو تو خودش نگه میداشت.
بومگیو: تو... فقط یه ترسویی که نمیخوای حقیقتو بگی...
یونجون یه قدم عقب رفت، قلبش تند میزد. تو ذهنش بومگیو رو دید، با موهای بلند و خندهای که مثل آفتاب بود.
یونجون من فقط نمیخواستم تو بمیری، بوم
ولی صداش اونقدر آروم بود که بومگیو نشنید. بومگیو یه نگاه آخر بهش انداخت، به چشای سردش که زیر نور آفتاب مثل یخ میدرخشیدن، به موهاش که بوی عطرشون هنوز تو فضا پر بود.
بومگیو: روانی
بعد چرخید و از سالن رفت، برگهها رو محکم تو دستش فشار داد، و صدای جیرجیر کفشاش روی چوب مثل یه فریاد تو گوشش پیچید. قلبش انگار داشت تیکهتیکه میشد، و بوی عطر یونجون هنوز تو بینیش بود، مثل یه زخم کهنه که باز شده بود.
جلسه تو سالن کنفرانس درباره بهبود فروش مرکز خرید بود. میز چوبی بزرگ پر از برگههای پرینتشده و لیوانهای قهوه سرد بود. سوبین با اعتمادبهنفس حرف میزد، انگار داشت یه امپراتوری رو اداره میکرد. پیشنهاد داد از سالن اجتماعات مرکز خرید برای یه مراسم بزرگ استفاده کنن، مثلاً جشن جایزه افتخاری کای.
سوبین: در هر صورت برای نامزد خواهر عزیزم، کای باید مراسم بگیریم. کای هم بین جوونا محبوبه. از توی توییتر ۱۰۰ نفر به صورت شانسی انتخاب میکنیم و دک. سالن، کلی غرفه های کوچیک از برند ها و هدایا بهشون میدیم.
صداش محکم بود، ولی یه تهمزه طنز توش بود، انگار داشت هانا رو اذیت میکرد. هانا اخم کرد، انگشتاش دور گردنبند الماسش سفت شدن، و صدای خشخش الماس زیر انگشتاش تو سکوت سالن پیچید و نگاهش پر از حسادت بود، انگار داشت تو ذهنش نقشه میکشید که چطور سوبینو بندازه پایین.
بعد از کلی بحث، پیشنهاد سوبین تصویب شد، و بومگیو حس کرد انگار سوبین یه قدم از همه جلوتره. غروب، سوبین برای شام خانوادگی لباسشو عوض کرد. یه کتوشلوار خاکستری شیک پوشید.
سوبین: واقعا نمیخوام برم. این شامای خانوادگی مثل شکنجست. بابام فقط تیکه میندازه.
بومگیو پوزخندی زد: تو رئیس یه هلدینگ عظیمی، میخوای از یه شام فرار کنی؟
سوبین خندید اما خندش واقعی نبود و حتی بومگیویی که چند ماه پیشش بود هم اینو متوجه میشد.
توی عمارت چوی جینهو، فضای شام خانوادگی خفه بود، پر از بوی غذای گرونقیمت، گوشت گریلشده، و شراب قرمز که تو لیوانهای کریستالی موج میزد، و بوی الکل تندش تو فضا پخش میشد. نور شمعها روی میز چوبی سایههای رقصان مینداخت، و صدای ویولن غمگین از اسپیکرها پخش میشد، مثل یه آهنگ که انگار داشت قلب همه رو فشار میداد.
چوی جینهو، با موهای جوگندمی و کتوشلوار خاکستری، با هانا خوشوبش میکرد، ولی به سوبین نگاه سردی انداخت.
جینهو: سوبین، امیدوارم نقشه ای نداری که نامزد خواهرتو جلوی چشم بقیه خراب کنی
صداش مثل یه تیغه بود، و بوی شراب از نفسش بلند شد. سوبین لبخند زد، یه لبخند مصنوعی که انگار داشت خشمشو قایم میکرد.
سوبین: نباید خوشحال باشی که دارم به دختر نازنینت کمک میکنم؟ تازه، کلی خرابکاری داری که باید درستش کنم.
چوی جینهو پوزخند زد: واقعا پررو و غیرقابل تحملی... شاید برای همینه که مامانت هم تو رو نخواست
سوبین خندید، یه خنده بلند که انگار داشت همهچیزو مسخره میکرد.
سوبین: پس خانوادگی غیرقابل تحمل هستیم
بعد بلند شد و گفت: خوش گذشت، بابا.
و از عمارت رفت. تو حیاط، زیر نور کمرنگ لامپهای باغچه، سوبین با اعصاب خرد سیگارشو درآورد. نسیم خنک بهاری بوی شکوفههای گیلاس و خاک خیس رو تو هوا پخش میکرد، و درختای کاج زیر نور ماه خم شده بودن، انگار داشتن بهش تعظیم میکردن.
فندکش کار نمیکرد، و بوی تنباکوی سیگارش تو بینیش پیچید، یه بوی تند و تلخ که انگار داشت خشمشو فریاد میزد. زیر لب غرغر کرد.
سوبین: لعنتی، حالا وقتشه؟
یونجون از تاریکی اومد جلو و با فندکش سیگار سوبینو روشن کرد، شعله کوچیکش تو تاریکی چشمک زد، و بوی گوگرد فندک تو فضا پخش شد.
سوبین: مرسی... چطور هانا رو تحمل کردی؟ الان از وقتی که با تو بوده هم روانیتر شده.
یونجون لبخند محوی زد، ولی ذهنش پیش بومگیو بود. بوی عطر بومگیو، یه بوی نرم و شیرین، هنوز تو سرش میچرخید. به شبی فکر کرد که بومگیو تو بغلش بود، موهاش شلخته، اونو از چاه بی انتها نجات داده. حالا ولی، حس میکرد طناب چاه زندگیش پاره شده و پرت شده ته تاریکی. سوبین بهش زل زد، به سوراخ گوشش نگاه کرد که هیچ گوشوارهای نداشت.
سوبین: باید یه گوشواره بندازی، وگرنه سوراخت بسته میشه. مثلاً یه نقرهای با ستاره چهارپر قشنگه.
بوی سیگارش تو فضا پخش شد، و یونجون حس کرد انگار یه چاقو تو قلبش فرو میره. یونجون خشکش زد، قلبش تند زد، و گوشواره تو جیبش انگار داغ شده بود. فقط زمزمه کرد.
یونجون: بهش فکر میکنم.
سوبین با یه لبخند دندوننما بهش نگاه کرد، ته سیگارشو روی زمین انداخت، و بوی خاک خیس با تنباکو قاطی شد.
سوبین: انسانا واقعاً قدر چیزی که دارن رو نمیدونن.
بعد سوار ماشینش شد و رفت. یونجون بعد از رسوندن هانا به خونش، ماشینشو جلوی خونه بومگیو پارک کرد. به پنجره روشن خونه بومگیو زل زد، نور زرد و گرمش انگار داشت ستارشو صدا میکرد. گوشواره نقرهای تو جیبش بود، و انگشتاش روش کشیده شد، فلز سردش مثل یه طلسم قلبشو آروم کرد.
یونجون: لاو، من لیاقتتو ندارم...
بومگیو در اتاقشو باز کرد، نور کم لامپ سقفی روی دیوار روبهرو افتاد.دیوار پر از عکس و یادداشت بود، با نخهای قرمز که ارتباطات سوبین، هانا، و کای رو نشون میدادن. یه عکس قدیمی از سوبین تو دبیرستان، با موهای بلند و یه لبخند شیطون، کنار یه یادداشت مرموز که نوشته بود "سوبین و کای، دعوای سال ۲۰۱۸"
اطلاعاتی درباره تحصیلات سوبین تو دانشگاه ملی سئول، علایقش؛ موزیک جاز و رمانهای کلاسیک و دعواهاش با هانا.
یه یادداشت دیگه بود، با خط شلخته "سوبین و مجسمه سر مسی؟" انگار یه سرنخ گمشده که بومگیو نمیتونست بهش برسه. هیچ ردی از مادر سوبین نبود، انگار سوبین عمداً گذشتهشو قایم کرده بود.
دستاش میلرزیدن، بوی جوهر ماژیک یادداشتا تو بینیش پیچید، و یه لحظه حس کرد انگار داره تو یه باتلاق غرق میشه. عروسک موچی روی تخت بود، و گوشواره نقرهایش زیر نور لامپ برق میزد، مثل یه یادآوری از یونجون که قلبشو فشرد. صدای جیرجیر پرندهها مثل یه آواز غمگین تو گوشش میپیچید.
بومگیو: باید یه چیزی پیدا کنم. سوبین، تو چی قایم کردی؟