Season 2, chapter 2
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,-فلش بک-
کای: منظورتون اینه مغزش خودش خواسته که فراموش کنه؟
دکتر سرشو به معنی تأیید تکون داد و گفت: هیچ ضربهای به سرش نخورده و بیمار از نظر جسمی مشکلی پیدا نکرده اما انگار اتفاق و صدمات سطحی ای که دیدن روشون بیشتر تأثیر گذاشته
به سه جفت چشم نگران نگاه کرد و ادامه داد: این یه جور مکانیزم دفاعی ذهنه که اتفاقات بدو فراموش میکنه تا از فشار فرار کنه. اگه میخواین بهش بگین چه اتفاقی افتاده باید آروم و یواش بهش بگین وگرنه ممکنه بهش حمله عصبی دست بده.
برگه ای که دستش بود و امضا کرد و دست کای داد و گفت: من در همین حد اطلاعات دارم، بهتره پیش شخص حرفهای تری برین. مریض حالش خوبه هر موقع که بخواین میتونین کارای مرخصیشو انجام بدین.
و اون سه نفرو با دهن باز تنها گذاشت. مینگی دور خودش میچرخید و با ناباوری به دیوار زل زد. یعنی بومگیو چقدر اذیت شده بود که تصمیم گرفت همه چیو فراموش کنه.
یونجون: چجوری میخوایم حقیقتو بگیم وقتی از کلش خبر نداریم.
کای با خونسردی گفت: قراره بهش حقیقتو بگیم؟
یونجون: منظورت چیه؟
کای برگه رو دست یونجون داد و گفت: در هر صورت اگه حقیقتو بگیم و یادش بیاد، حمله عصبی بهش دست میده و حالش بدتر میشه. اگه دونستنش به نفعش بود، مغزش فراموشش نمیکرد
یونجون: ولی یه رو-
کای دستشو روی شونه های یونجون گذاشت و به سمت میز پرستار برگردونتتش و گفت: ما که هممون میخواستیم از سوجون جدا شه پس از این فرصت استفاده میکنیم. تو و مینگی برین کارای مرخصی بومگیو رو انجام بدین منم با بومگیو صحبت میکنم.
یونجون میخواست دوباره اعتراض کنه ولی مینگی دستشو گرفت و با خودش بردتش. شاید کار بچگانه ای به نظر میومد که حقیقتو از بومگیو قایم کنن ولی کای ترجیح میداد بومگیو یه داستان دروغین که دردشو حس نکرده رو باور کنه تا یه داستانی دردناکی که شخص اولش خودش بوده.
کای آروم در اتاق بومگیو رو باز کرد و با لبخند وارد اتاق شد و گفت: هیونگ خوشحالم بیدار شدی
بومگیو چند بار پلک زد و به کای نگاه کرد که بهش نزدیک میشد. آب دهنشو قورت داد و گفت: کای چرا هیچی یادم نیست؟
کای کنارش نشست و گفت: دکتر گفته خود ذهنت خواسته فراموش کنه...
بومگیو: انقدر بد بوده؟
افتضاح بود هیونگ؛ چیزی بود که کای میخواست بگه. کای نفسشو صدادار بیرون داد و گفت: میخوای بدونی چیشده؟
بومگیو آروم سرشو به معنی تایید تکون داد. کای دست بومگیو رو توی دستش گرفت و گفت: هیونگ تو بدون اینکه به ما بگی اومدی بوسان و جونگ سوک بهمون گفت که تو اومدی. چند ساعت دنبال سوجون گشته بودی ولی جایی پیداش نکردی.. آخرش جلوی خونشون دیدی که...
یکمی مکث کرد و آب دهنشو قورت داد و سرشو پایین گرفت و با صدای آرومی گفت: تو دیدی که یه دخترو داره میبوسه.
بومگیو نفسشو حبس کرده بود. با حرفای کای هیچ چیزی به یاد نمیآورد حتی حس نمیکرد که این موضوع براش آشنا باشه. ولی از اونجایی که میدونست سوجون دخترا رو دوست داره براش قابل باور بود.
بومگیو با صدای بغض آلود گفت: بعدش چیشد؟
کای: تو فرار کردی و توی پارک کوهستانی بالا میرفتی و بعد با سوجون درگیر شدی و بعد... پرت شدی پایین. لحظهای که پیدات کردیم؛ مینگی شاهد افتادنت از ارتفاع بود.. فکر ... فکر کر.. کردیم که از دستت دادیم هیونگ
کای به این فکر میکرد که باید به جای آهنگساز، بازیگر بشه چون خودش هم حرفای خودشو باور کرده بود. البته فقط تصور کردنش باعث میشد بغض کنه چه برسه که واقعی باشه. بومگیو چند بار پلک زد تا اشکاش از جلوی چشماش کنار بره.
بومگیو: سوجون... فقط نگاهم کرد که بیوفتم؟
کای: متاسفم...
بومگیو رو توی بغل خودش گرفت و اجازه داد بومگیو توی بغلش آروم گریه کنه. برای هیونگش متاسف بود که وابسته اون آدم بود و برای خودش متاسف بود که دروغ گفت.
-پایان فلش بک-
سونگهوا در کافه رو بست و دوباره به سان زنگ زد ولی گوشیشو جواب نداد. این یه هفته خیلی کم با سان صحبت میکرد و معلوم نبود سان کجاست. سونگهوا مغزش خسته شده بود. چند وقته خوب نمیخوابید و وضعیت بومگیو به استرسش اضافه میکرد و حالا خبری از سان نبود. دوست داشت سرشو روی شونه سان بذاره و چشماشو ببنده. فقط اینطوری آروم میشد. با اخم به گوشیش زل زده بود تا اینکه با صدای بوق ماشینی از جاش پرید.
سوبین: ببخشید سینگلین؟
سونگهوا: توروخدا اینطوری رفتار نکن شبیه منحرفا شدی
سوبین به حرف سونگهوا خندید و گفت: تا خونه میرسونمت
سونگهوا سوار ماشین شد و با ناراحتی به صندلی تکیه داد. دوست داشت سان جای سوبین دنبالش میومد و با هم وقت میگذروندن ولی معلوم نبود دوست پسر عزیزش کجاست.
سوبین: ازش خبری نیست؟
سونگهوا: هر چی به گوشیش زنگ میزنم جواب نمیده
سوبین: ساعت کاریش هم از ۶ شب به بعده حتما سرش شلوغه.
سونگهوا: یه دقیقه نمیتونه برام وقت بذاره؟
سوبین ترجیح داد چیزی نگه چون هر چیزی گه میگفت فقط سونگهوا رو عصبانی تر میکرد. بعد از ده دقیقه به خونه رسیدن و سونگهوا رمز خونه رو زد و هردوشون وارد خونه شدن. خونه سکوت بود و یونجون بیشتر از یه ساعتی بود که رفته بود. مینگی به سونگهوا خبر داده بود و سونگهوا تا جایی که میشد سریع تر کافه رو تعطیل کرد و امیدوار بود رئیسش اینو نفهمه. سوبین روی مبل خودشو پرت کرد.
سوبین : فکر کنم بومگیو دوباره خوابه
سونگهوا سمت اتاق بومگیو رفت و گفت: الان برای شام بیدارش میکنم.
داخل اتاق بومگیو شد و دید بومگیو مثل بچه های مظلوم خوابیده. اول دلش نمیومد بیدارش کنه ولی بومگیو حداقل باید دو لقمه غذا میخورد. سمت بومگیو رفت و کمی تکونش داد.
سونگهوا: گیو بیدار شو.
اما بومگیو ذره ای تکون نخورد. سونگهوا ایندفعه بیشتر بومگیو رو تکون داد و گفت: خوابالو بلند شو
بومگیو بازم هیچ جوابی نداد و فقط مثل یه عروسک با هر حرکت سونگهوا تکون میخورد. سونگهوا سرشو نزدیک سینه بومگیو کرد و متوجه سنگین و کم نفس کشیدنای بومگیو شد.
سونگهوا: بومگیو؟
چشمش به قوطی قرص خواب کنار تخت خورد. بومگیو هر شب برای اینکه راحت بخوره میخورد و سونگهوا این موضوع رو میدونست اما وقتی در قوطیو باز کرد و دید نصفش خالی شده، رنگش پرید.
سونگهوا: سو.. سوبین...
بعد چند ثانیه اسم سوبینو جیغ زد و سوبین خودشو به اتاق بومگیو رسوند.
سوبین: چیشده؟
لازم نبود سونگهوا صحبت کنه. بومگیویی که خوابه، قوطی قرص توی دستای لرزون سونگهوا و چشمای بغضی سونگهوا همه چیو میگفت. سوبین شتی زیر لب گفت و کنار بومگیو نشست و چند بار آروم به صورت بومگیو سیلی زد. وقتی که دید ازش ریکشنی نمیگیره، بومگیو رو توی بغلش بلند کرد و با عجله از اتاق بیرون بردتش.
--
یونجون پشت در خونه جویون نفس عمیقی کشید و زنگ خونه رو زد تا جویون درو براش باز کنه. بعد از چند ثانیه یا شاید هم یه دقیقه، جویون بالاخره درو باز کرد و هیستریک خندید.
جویون: بالاخره پیدات شد چوی یونجون
یونجون، جویون رو کنار زد و وارد خونش شد و گفت: اون همه سر و صدا پشت تلفن چی بود؟ بچه شدی؟
جویون درو محکم بست و دست به سینه شد و به یونجون نگاه کرد.
جویون: اوه ببخشید که توی این یه ماه دوست پسرم کلا نادیدم میگرفته و اگه بخوام بیای پیشم باید کلی تهدید کنم تا بیای.
یونجون: دوست پسرت؟ فکر کنم اون موقع که لیوانو پرت کردی سمتم گفتم دیگه اینطوری صدام نکنی
جویون: من ازت معذرت خواهی کردم!
یونجون: هر دفعه همین بوده و تو یه چیز بدتر سمتم پرت کردی! میگی تغییر میکنی و انجامش نمیدی و هر دفعه بدتر میشه!
یونجون نفس عمیقی کشید با انگشتاش شقیقه هاشو ماساژ میداد و توی آشپزخونه هی قدم میزد. حوصله بحث با جویون رو نداشت مخصوصا وقتی که اونطوری بومگیو رو تنها گذاشته بود. اون خیلی وقت پیش از جویون خواست که جدا بشه ولی جویون همش ازش شانس دوباره میخواست.
از نظر یونجون اونا دیگه به مرز جدا شدن رسیدن ولی جویون هنوز جوری برخورد میکرد که هنوز با همن. یونجون نمیخواست با جویون بدرفتاری کنه چون هنوز براش جویون مهم بود و نمیخواست برنجونتش اما با اینکه یونجون برای جویون مهم بود، هر طور که میخواست برخورد میکرد بدون اینکه احساسات یونجونو در نظر بگیره.
جویون: تو.. اگه ولت کنم میری پیش همون پسر مگه نه؟
یونجون: کدوم پسر؟
جویون: همونی که براش روز ماهگردمون تا بوسان رفتی. اسمش چی بود؟ آها بومگیو.
یونجون بدون هیچ ریکشن خاصی، خونسردانه به جویون نگاه کرد. شاید اگه قبلا بود نگران میشد که جویون درباره بومگیو فهمیده. نمیخواست که جویون دربارش چیزی بدونه چون اون موقع احساسات و اعتماد جویون براش خیلی مهم بود. اونقدر مهم که تصمیم گرفته بود بومگیو رو فراموش کنه اما بعد از اون همه بدرفتاریا دیگه براش مهم نبود.
جویون با چشمای اشکی به یونجون نزدیک شد و مشتاشو به سینه یونجون میزد.
جویون: یعنی هر بار که باهام سکس میکردی به اون پسر بچه فکر میکردی؟
یونجون چشماشو توی کاسه چرخوند و مچ دستای جویون رو گرفت و گفت: منو چی فرض کردی؟ من هر موقع که بهت دست زدم بخاطر عشقم به تو بوده نه هوسی و نه افکار جایگزینی ولی تو چی؟
رنگ نگاه یونجون کم کم عوض شد و ناراحتی از توی چشماش معلوم بود. ادامه داد: تو بخاطر اینکه دوستم داشتی سکس میکردی یا فقط کسیو میخواستی که انقدر بفاکت بده تا همه چیو فراموش کنی و لذت ببری. تا حالا دقت کردی هر موقع که سکس میکردیم، بعد از دعواهامون بود؟ خسته نشدی؟ بهم صدمه میزدی ولی بعدش من چیزیو بهت میدادم که میخواستی. میگفتی نمیخوایش ولی بخاطر اینکه ازم بگیریش حاضر بودی چاقو تو قلبم فرو کنی.
آروم جویون رو به عقب هل داد و ازش دور شد و گفت: از این همه تنش خسته شدم. دیگه بسه.. لطفا...
یونجون روی مبل نشست و صورتشو بین دستاش گرفت و گفت: من سعیمو کردم اونطوری که بخوای بهت عشق بورزم
جویون آروم اشک میریخت. چیزی که میترسید سرش اومده بود و نمیدونست چیکار کنه. کاش میتونست توی چشمای یونجون، بومگیو باشه. اون پسر چی داشت که جویون نداشت؟ چی داشت که باعث شد یونجون تا بوسان دنبالش بره و ماهگردشونو فراموش کنه؟
جویون جلوی پاهای یونجون زانو زد و دستای یونجونو گرفت و گفت: هیچ جوره نمیشه منو بیشتر از اون دوست داشته باشی؟
یونجون: وای جویون تمومش کن
جویون: سعی میکنم شبیهش بشم فقط لطفا پیشم بمون
همون موقع گوشی یونجون زنگ خورد و یونجون دستاشو از توی دستای جویون درآورد تا گوشیشو جواب بده. با دیدن اسم مینگی، دلشوره عجیبی گرفته بود و حدس میزد خیر خوبی قرار نیست بهش بده.
یونجون: چیزی شده؟
مینگی که سعی میکرد بغضشو قورت بده گفت: بومگیو...
یونجون از جاش سریع بلند شد و توی هال راه میرفت: بومگیو چیزیش شده؟
مینگی: کلی قرص خواب خورده.. اگه سوبین.. اگه دی.. دیر میرسید...
از پشت گوشی معلوم بود حال مینگی بده. یونجون هم رنگش پریده بود. مینگی یونجونو مقصر نمیدونست ولی یونجون دوست داشت خودشو تا حد مرگ بزنه. اگه یونجون نمیرفت و پیشش میموند الان بومگیو توی بیمارستان نبود.
یونجون: فقط لوکیشن بیمارستانو بفرست
و گوشیو قطع کرد و سمت در دوید. قبل از اینکه بتونه درو کامل باز کنه که جویون محکم دستشو گرفت.
جویون: یونجونا لطفا نرو..
یونجون محکم بازوشو از دست جویون کشید بیرون و داد زد: بس کن!
درو کامل باز کرد و قبل از اینکه بره تصمیم گرفت کل عصبانیتشو روی سر جویون خالی کنه. انگشت اشارشو به حالت تهدید بالا آورد و جلوی صورت گریون جویون گرفت و داد زد: اگه الان بیمارستانه فقط بخاطر اینکه به توی بی ارزش، بها دادم. اگه بلایی سرش بیاد اول تو رو میکشم
اولین بار بود که توی چشماش جویون نگاه میکرد و وجودش از نفرت میسوخت. ادامه داد: دیگه بهم زنگ نزن، همه چی تموم شد.
--
سوبین، سونگهوا، یونهو و مینگی روی صندلی بیمارستان نشسته بودن و هر کدوم به شیوه خاصشون داشتن خودشونو سرزنش میکردن. سونگهوا واقعا حس میکرد که دوست داره بقیه قوطی قرص خوابو بخوره و بمیره. اون برای تحمل این همه فشار آماده نبود و حس میکرد کل دنیا بر علیهش شدن تا زمینش بزنن. چند بار نفس های عمیقی کشید و محکم به سینه اش ضربه میزد. یونهو آروم پشت سونگهوا رو نوازش میکرد و سعی میکرد لرزش دستشو قایم کنه. هیچکی حالش خوب نبود ولی نمیخواستن بهم نشونش بدن جز سونگهوا که نمیتونست این همه فشارو تحمل کنه.
صدای دویدن قدم های یونجون توی راهروی بیمارستان میپیچید. با دیدن اینکه بچه ها ردیفی کنار هم نشستن به سمتشون دوید و جلوشون ایستاد. همینطور که نفس نفس میزد گفت: بوم... بومگیو حالش چطوره؟
سونگهوا با اخم نگاهش کرد و سریع از جاش بلند شد و یقه یونجون رو گرفت و گفت: مگه قرار نبود پیشش باشی؟
یونجون حرفی برای گفتن نداشت. خودش کسی بود که کم کاری کرده بود و رفته بود. هر چقدر هم جویون رو توی ذهنش مقصر میدونست اما در آخر اون کسی بود که انتخاب کرد بومگیو رو تنها بذاره.
یونجون: ببخشید...
سونگهوا: با ببخشید گفتن تو، چیزی عوض میشه؟
سوبین از جاش بلند شد و دستای سونگهوا رو از یقه یونجون جدا کرد و گفت: میدونم ناراحتی ولی الان توی بیمارستانیم... لطفاً آروم باش...
سونگهوا دوباره رو صندلی نشست و سرشو بین دستاش گرفت. حقیقتا یونجونو مقصر نمیدونست ولی نیاز داشت سر یکی غر بزنه. یونجون براش سخت بود با بقیه مخصوصا مینگی چشم تو چشم بشه. لحظهای که به مینگی نگاه کرد، مینگی با اینکه خسته بود ولی زیر لب گفت که تقصیر تو نیست و یونجون روشو برگردوند که مینگی بغضشو نبینه.
چند دقیقه بعد دکتر از اتاق بومگیو بیرون اومد و بچه ها یهویی از جاشون بلند شدن و جلوی دکتر ایستادن.
مینگی از همه جلوتر ایستاد و پرسید: الان حالش خوبه؟
دکتر نگاهی به پنج نفرشون کرد و گفت: خانوادش کو؟
مینگی: یه کشور دیگن. خودش تنهایی زندگی میکنه.
دکتر سرشو با تاسف تکون داد و گفت: حالش خوبه، معدشو شست و شو دادیم ولی هنوز معدش حساسه ممکنه تا یه سال آینده نتونه هر چیزیو بخوره. خداروشکر به موقع آوردنیش
سوبین نفسشو راحت بیرون داد و روی صندلی ولو شد. خوشحال بود که بومگیو حالش خوبه و سریع گواهینامشو گرفته بود و نمیدونست یه روزی کاشین به کمکش میاد.
دکتر: ولی یه چیزی هست که باید به خانوادش یا بزرگترش بگم
یونجون جلوی بچه ها اومد و گفت: متاسفانه وضعیت جوری نیست که به خانوادش اطلاع بدیم. من معلمشم اگه موضوعی هست بهم بگین
بقیه بچهها ها مثل توله های سگ پشت یونجون قایم شده بودن و خوشحال بودن یکی مثل یونجون خونسرد و بزرگونه صحبت میکرد. شبیه یه مرد.. یه مرد ۵۰ ساله.
دکتر: اگه معلمشی... خب وقتی داشتیم معاینش میکردیم متوجه جای زخم شدیم
یونجون: جای زخم دستاش؟ متاسفانه این عادتو داره که وقتی استرس داره خودشو چنگ بندازه
دکتر: جای زخمای دستش سریع خوب میشن ولی داخل رون پاهاش هم زخمه... زخم سوختگی
همشون با دهن باز به دکتر نگاه کردن. هیچکی حرفی که دکتر زده بود رو نمیتونست باور کنه. سونگهوا روی صندلی نشست و آروم گریه میکرد و یونهو پیشش رفت و سعی کرد آرومش کنه.
یونجون: منظورتون... اینه که به خودش آسیب زده؟
دکتر: جای زخما تازن، حداقل برای ۲ ساعت پیشن ولی سوختگی های قدیمی تر هم روی پاهاش معلومه. براتون یه شماره مینویسم اگه نیاز به روانشناس داشتین باهاش هماهنگ کنین. بیمار هم بهوش اومده میتونین ببینینش
یونجون با دستای لرزون برگه شماره رو ازش گرفت و دکتر از دیدشون محو شد. مینگی دیگه نمیتونست تحمل کنه، میخواست از بومگیو بپرسه چرا مغزش اونو انقدر بی ارزش حس کرده که دست به این کار زده. قبل از اینکه بتونه وارد اتاق بشه، یونجون جلوشو گرفت و جلوی در ایستاد.
یونجون: میخوای بری ازش بپرسی چرا اینکارو کرده وقتی حال خودش خوب نیست؟
مینگی: پس چیکار کنم؟
یونجون: باید توی این موقعیت آرامشتونو حفظ کنین وگرنه فقط یه فشار روی بومگیو این. خودتونو جمع کنین بعد بیاین تو اتاق باشه؟
بچه ها دوباره روی صندلی نشستن و به این فکر میکردن چطوری خودشونو جمع کنن وقتی کل زندگیشون بهم ریخته بود. یونجون نفس عمیقی کشید و درو باز کرد و وارد اتاق شد و درو پشت سرش بست. بومگیو با چشمای مظلوم و اشکی روی تخت نشسته بود و یونجون فقط لبخند کمرنگی زد.
یونجون: زیبای خفته بلند شده؟
حقیقتا دیدن بومگیو روی تخت بیمارستان براش دردناک بود ولی الان اینکه بومگیو چه حسی داره مهم تر بود. آروم به بومگیو نزدیک میشد و بومگیو سعی میکرد بغضش قایم کنه.
بومگیو: هیونگ من... من نمیخواستم خودمو بکشم.. فقط میخواستم راحت تر بخوابم...
هر چقدر تلاش میکرد نمیتونست جلوی گریشو بگیره و آروم اشک ریخت. یونجون روی تخت کنارش نشست و دستشو دور شونه بومگیو حلقه کرد و به خودش چسبوند و بغلش کرد.
یونجون: میدونم احمق کوچولو، میدونم
بومگیو آروم توی بغلش اشک میریخت و گفت: بچه ها از دستم عصبانین؟ دیگه دوستم ندارن؟
یونجون موهای بومگیو آروم نوازش کرد و گفت: سر قرص؟ ترسیدن ولی سر یه چیز دیگه ازت عصبانین
بومگیو: چی؟
یونجون محکم بومگیو رو توی بغلش گرفت و زیر لب ازش معذرت خواهی کرد و قبل از اینکه خود بومگیو بفهمه، شلوار بیمارستانو تا روی زانوش پایین داد. بومگیو از خجالت توی خودش جمع شد و حس کرد صورتش شبیه گوجه شده. یونجون رونای بومگیو رو با دستش از هم باز کرد. وقتی نگاهش به زخما و تاولای قرمز روی پوست نسبتا سفید بومگیو افتاد، کل وجودش سوخت.
یونجون: بخاطر این زخما از دستت عصبانین
بومگیو، یونجونو به کنار هل داد و شلوارشو کشید بالا و گفت: میتونستی بگی لازم نبود شلوارمو بکشی پایین
یونجون چیزی نگفت. هنوزم باورش نمیشد که بومگیو اینکارو با خودش کرده. بومگیو روی خودش پتو کشید کمی فاصلشو با یونجون رعایت کرد. یونجون از این حرکت بومگیو خندش گرفت و خودشو نزدیک بومگیو کرد و دوباره دستشو دورش انداخت.
بومگیو: اگه دوباره بخوای لختم کنی جیغ میزنم
یونجون: نه نه نمیخوام
از حرف بومگیو خندش گرفته بود. مچ دستش که دور بومگیو حلقه کرده بود رو جلو آورد و دستبند چرمی که دور مچش بود رو باز کرد و زخم روی رگشو به بومگیو نشون داد. بومگیو با تعجب به زخم نگاه کرد و بعد به یونجون. چرا یونجون باید همچین کاری کنه؟
یونجون: وقتی ۱۶ سالم بود شروع کردم روی دستم خط انداختن. یه بار تیغو خیلی محکم کشیدم و عمیق دستمو پاره کردم... اگه برادرم اون موقع نبود شاید منم نبودم
به حرف خودش خندید و به چشمای نگران بومگیو خیره شد. حالا اون خرس کوچولو نگرانش شده بود؟ لبخند کمرنگی زد.
یونجون: من خط مینداختم فقط اضطرابم کم شه ولی نزدیک بود بمیرم. تو ممکنه الان با اینکار اضطربت موقتی قطع شه ولی دفعه بعد بیشتر و بدتر برمیگرده و بعدش... تو فقط به بدن خودت صدمه نزنی، به اطرافیانت هم صدمه میزنی.
به در اشاره کرد و گفت: اون بیرون آدمایی که عاشقتن دارن خودشونو مقصر میدونن چون فکر میکنن اونا بهت حس کافی بودن ندادن
بومگیو سرشو پایین انداخت و گفت: ولی برای اضطرابم چیکار کنم؟
یونجون دستبندشو دوباره بست و کشی که دور دستش بود رو درآورد و دور مچ بومگیو انداخت.
یونجون: هر موقع حس کردی حالت بده شده، با این کش بازی کن. اولش مسخره به نظر میاد ولی خیلی کمک میکنه
بومگیو: درد داره؟
یونجون: بستگی داره چقدر محکم بکشیش مثلا اینطوری درد داره
کشو محکم به عقب کشید و ولش کرد و صدای برخورد کش با مچ بومگیو صدای نسبتا بلندی داد و بومگیو صداش در اومد. یونجون به ریکشن بومگیو خندید. مهم نبود تو چیکار کنی، بومگیو با کل وجودش به هر موضوعی ریکشن میداد.
یهویی در با شدت زیادی باز شد و کای هراسون وارد اتاق شد. بومگیو و یونجون اول توی سکوت بهش نگاه کردن و بعد یونجون آروم دستشو از دور بومگیو برداشت و از روی تخت بلند شد انگار که نه انگار تا چند ثانیه پیش بومگیو توی بغلش بود.
کای حقیقتا اهمیتی نمیداد که بومگیو یا یونجون داشت چیکار میکردن؛ فقط براش خود بومگیو مهم بود. به سمت بومگیو دوید و بومگیو رو محکم توی بغل خودش گرفت.
کای: خدای من، حالت خوبه... وای مردم از نگرانی
بقیه بچه ها آروم وارد اتاق شدن و دور تخت جمع شدن. سونگهوا کنار بومگیو روی تخت دراز کشید و بومگیو رو بغل کرد و گفت: خیلی مونده به هالووین لطفاً دیگه زودتر پیشقدم نشو
بومگیو به این حرفش خندید. حق با یونجون بود. اون آدما دیگه فقط دوست برای بومگیو نبودن بلکه یه تیکه از وجودش شدن. مطمئن بود هر کسی هم که وارد زندگیش بشه و بره، این گروه براش میمونن. بومگیو از دور متوجه رفتن یونجون شد و دوست داشت داد بزنه و بگه که بمونه. نه تنها توی این جمع بلکه همیشه پیش بومگیو بمونه.