Season 2. Part 4

Season 2. Part 4

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

نور ملایم صبح از پشت پرده‌های حریر سفید به داخل اتاق خواب می‌ریخت، و سایه‌های نرم روی دیوارای کرم‌رنگ می‌رقصید. بومگیو روی تخت بزرگ وسط اتاق، زیر ملافه‌های سفید و نرم، با یه سردرد از خواب پرید. سرش انگار با یه چکش آهنی کوبیده می‌شد، و معدش خالی و بود، انگار یه چیزی توش داشت می‌چرخید و بالا می‌اومد.
لباش خشک بود، و وقتی چشماشو باز کرد، نور صبح مثل یه تیغ تو شقیقه‌هاش فرو رفت. یه لحظه گیج بود، انگار مغزش تو یه مه غلیظ غرق شده بود. اینجا کجا بود؟ تخت نرم، بوی یاس، و حس یه ملافه خنک روی پوستش... این خونه خودش نبود.

سعی کرد یادش بیاد. شب قبل... ایته‌وون، بار، نورهای نئون آبی و قرمز که مثل ضربان قلب چشمک می‌زدن، بوی تند الکل و دود سیگار که تو بینیش پیچیده بود. یادش اومد که یه نوشیدنی ساده سفارش داده بود، یه جرعه خورده بود، و بعد... تاریکی.

یه پرده سیاه تو ذهنش بود که همه‌چیزو بلعیده بود. فقط یه حس مبهم از گرمای یه دست روی گونش، بوی خنک چوب و نعنا که انگار به پوستش چسبیده بود، و یه صدای گرم و آشنا که زمزمه می‌کرد "لاو، تحمل کن." قلبش یه لحظه تندتر زد. یونجون؟ نه، امکان نداشت. یا شاید... انگشتاش ناخودآگاه به گوشواره نقره‌ایش خورد.

قبل از اینکه بتونه بیشتر تو فکر فرو بره، در اتاق با یه صدای نرم و آهسته باز شد. هیسونگ با یه لیوان قهوه داغ تو دستش وارد شد و یه لبخند شیطون رو لبش بود.

هیسونگ: شازده، بالاخره از قصر خواب بیدار شدی؟

بومگیو زیر لب غرغر کرد و ملافه رو روی صورتش کشید، انگار می‌خواست از دنیا پنهان بشه.

بومگیو: خفه شو... سرم داره می‌ترکه.

صداش خش‌دار و ضعیف بود، مثل کسی که یه شب تو یه کابوس بی‌انتها چرخیده بود. معدش دوباره پیچید، و یه حس تهوع سرد تو گلوش بالا اومد. نیروسکای... لعنتی، هنوز تو بدنش بود، مثل یه سم که داشت مغزشو می‌خورد. بوی عطر یونجون، اون حس خنک چوب و نعنا، هنوز از تی‌شرت گشادی که تنش بود بلند می‌شد، و این بیشتر گیجش می‌کرد.

هیسونگ با یه خنده کوتاه کنار تخت وایستاد: اوه، چه بدخلق! شب خوبی داشتی، نه؟ فکر کنم تو بار حسابی خوش گذروندی!

ولی تو چشای هیسونگ یه سایه نگرانی بود. بومگیو ملافه رو کنار زد و با اخم بهش زل زد.

بومگیو: خوش گذروندن؟ هیسونگ، من حتی نمی‌دونم چی شد! فقط...

صداش میلرزید، و سردردش مثل یه مته تو شقیقه‌هاش فرو می‌رفت. انگشتاش دوباره به گوشواره نقره‌ایش پیچید، و فلز سرد انگار داشت یه تیکه از یونجونو بهش یادآوری می‌کرد. یه فلش‌بک مبهم تو ذهنش جرقه زد؛ انگشتای گرم روی گردنش، یه نفس داغ نزدیک گوشش، و یه زمزمه که می‌گفت "لاو، نترس." ولی چرا نمی‌تونست کامل یادش بیاد؟

قبل از اینکه هیسونگ جواب بده، در دوباره باز شد و سوجین با چشای تیرش پر از خشم و نگرانی بود، مثل یه طوفان که هنوز نترکیده و صداش وقتی حرف زد، مثل یه تیغ نرم بود که آروم برش می‌داد.

سوجین: بومگیو، عقلت کجاست؟ چرا رفتی اونجا؟

بومگیو با چشای نیمه‌باز بهش نگاه کرد و سعی کرد صاف بشینه، ولی سرش گیج رفت.

بومگیو: من... فقط می‌خواستم خوش بگذرونم...؟

ولی صداش پر از تردید بود، و بوی عطر یونجون که انگار به پوستش چسبیده بود، حواسشو پرت می‌کرد. یه لحظه حس کرد انگشتای یونجون هنوز روی گونه‌شه، و قلبش تندتر زد.

سوجین دست به کمر وایستاد و صداشو بالا برد، ولی یه لرزش توش بود، انگار داشت خودشو کنترل می‌کرد.

سوجین: خوش بگذرونی؟ بومگیو، تو داشتی خودتو می‌کشتی! اگه هیسونگ نبود، الان خدا می‌دونه کجا بودی! تو اصلاً می‌فهمی چه اتفاقی افتاده؟

بومگیو سرشو پایین انداخت و انگشتاشو تو ملافه‌ها فرو کرد. صداش ضعیف بود، و تهوع دوباره تو گلوش پیچید.

بومگیو: متاسفم

هیسونگ دستشو بالا برد و وسط حرفش پرید.

هیسونگ: آروم باش، سوجین. حداقل به چیزی که می‌خواستیم نزدیک شدیم.

صداش پر از اطمینان بود، ولی چشاش به بومگیو زل زده بود، انگار داشت می‌سنجیدش. بومگیو با اخم بهش نگاه کرد.

بومگیو: درباره چی داری حرف می‌زنی؟

معدش دوباره پیچید، و یه حس سرد و تهوع‌آور تو بدنش پخش شد. سوجین یه قدم بهش نزدیک‌تر شد و صداشو پایین آورد، ولی هنوز پر از نگرانی بود.

سوجین: دقیقاً چی یادته؟

بومگیو سرشو تکون داد و زمزمه کرد: هیچی... فقط بار، یه نوشیدنی... و یه حس عجیب. فکر کنم یونجون اونجا بود.

سردردش شدیدتر شد، و یه لحظه حس کرد مغزش داره می‌ترکه. انگشتاش دور گوشواره نقره‌ایش سفت شد، و فلز سرد زیر انگشتاش انگار داشت بهش می‌گفت یه چیزی رو گم کرده.

هیسونگ ابروشو بالا برد و با یه لبخند کج گفت: یونجون؟ هنوز بهش فکر میکنی؟

ولی قبل از اینکه بومگیو جواب بده، هیسونگ ادامه داد: یه پسره تو نوشیدنیت نیروسکای ریخته بود. بادیگاردها مچشو گرفتن، و به یکی از شماره‌های اضطراریت زنگ زدن... که من بودم.

بومگیو خشکش زد. قلبش تندتر زد، و یه سرمای عجیب تو کمرش دوید. ولی مغزش هنوز گیج بود، و حرفای هیسونگ انگار تو یه تونل دور تو گوشش می‌پیچید. بوی عطر یونجون دوباره تو بینیش پیچید، و یه تصویر مبهم تو ذهنش جرقه زد؛ لبای گرم روی لباش، انگشتای نرم که تو موهاش فرو می‌رفتن. ولی چرا نمی‌تونست یادش بیاد؟

از هال، صدای تهیون بلند شد، پر از هیجان و یه کم عصبانیت: پیداش کردم! هیسونگ، بیا ببین!

هیسونگ سریع چرخید و به سمت هال دوید، کفشاش روی کفپوش چوبی صدا می‌داد. بومگیو با کلی غرغر از تخت پایین اومد، پاهاش هنوز میلرزید، و تی‌شرت گشاد و شلوار ورزشی مشکی که مال خودش نبود تنش کرد. سوجین پشت سرش اومد و به چارچوب در هال تکیه داد.

تو هال، نور آبی صفحه لپ‌تاپ تهیون روی دیوارای سفید می‌افتاد، و بوی چیپس نمکی که تهیون روی کاناپه پخش کرده بود. انگشتاشو تند روی کیبورد می‌زد، و صدای کلیک‌کلاک کیبورد تو سکوت هال می‌پیچید.

تهیون: اینو ببین... همون پسرست... تو مراسم ترحیم کنار مجسمه مسی بود. از یه مرد دیگه یه بسته گرفت.

بومگیو با اخم به صفحه زل زد. تصویر دوربین مداربسته یه مرد جوون با موهای بلوند و تی‌شرت رو نشون می‌داد، همون پسره که تو بار دیده بود. کنار مجسمه مسی وایستاده بود، با چشای خالی و دهان بازش که انگار داشت بهش زل می‌زد. یه مرد با کت خاکستری بهش یه بسته کوچیک داد.

هیسونگ اخم کرد و به تهیون گفت: کل فیلم رو چک کن. ببین دیگه کجا این اتفاق افتاده. باید یه الگو پیدا کنیم.

تهیون انگشتاشو تندتر روی کیبورد برد، و چند تا کلیپ دیگه باز کرد. تو هر کدوم، تو ساعت‌های شلوغ مراسم، یه نفر کنار مجسمه مسی وایمیستاد و یه بسته رد و بدل می‌شد. بومگیو زیر لب زمزمه کرد.

بومگیو: شاید... هر جا این مجسمه‌ها باشن، مواد جابه‌جا می‌شه.

مثل یه جرقه، همه بهش زل زدن. سوجین یه قدم جلو اومد و گفت: این... این می‌تونه درست باشه.

هیسونگ به تخته سفید کنار دیوار رفت و با ماژیک قرمز نوشت "محل توزیع نیروسکای: جاهایی که مجسمه‌های مسی سرها هستن. ۶ تا."

بومگیو سرشو تکون داد و گفت: پنج تا. یکیش تو محل کارمون دزدیده شده.

صداش یه کم میلرزید، و سردردش هنوز داشت اذیتش می‌کرد، ولی حس کرد یه تیکه از پازل داره سر جاش می‌ره. هیسونگ با یه لبخند کج بهش نگاه کرد.

هیسونگ: داری حرفه ای میشی

ولی سریع جدی شد و گفت: باید خودمونو جای خریدار جا بزنبم. اگه بتونم باهاشون حرف بزنم، شاید یه چیزی گیرمون بیاد.

شب، تو هال خونه سوجین غرق یه سکوت سنگین بود. چای گرم که سوجین رو میز گذاشته بود. بومگیو و سوجین رو کاناپه لم داده بودن، هندزفری تو گوششون بود، و به صفحه لپ‌تاپ تهیون زل زده بودن. یه نقطه قرمز روی نقشه شهر حرکت می‌کرد، و صدای میکروفون هیسونگ از هندزفری پخش می‌شد، همراه با صدای خش‌خش لباسش و قدم‌هاش روی کفپوش مرمر.
هیسونگ تو سالن اصلی مراسم بود. نور کریستالی لامپ‌های سقفی روی مجسمه مسی وسط سالن می‌افتاد، و بازتاب نور روی فلز سرد مجسمه، انگار داشت چشمای خالیشو زنده می‌کرد. هیسونگ کنار مجسمه وایستاده بود، انگار داشت بهش زل می‌زد.

مجسمه، با چشمای خالی و دهان بازش، انگار زنده بود و داشت بهش خیره می‌شد. یه نماد ریز دایره و خط زیر پایه مجسمه توجهشو جلب کرد، مثل یه کد مخفی که تو نور کم برق می‌زد. هیسونگ حس کرد قلبش تندتر می‌زنه. این مجسمه... انگار داشت باهاش حرف می‌زد.

یه صدای خشن و سنگین کنارش بلند شد: جدیدی، نه؟ تا حالا ندیدمت.

هیسونگ سرشو چرخوند. یه مرد حدود چهل‌ساله، با موهای جوگندمی که به‌دقت شونه شده بود، کنارش وایستاده بود. کت آبی تیره تنش بود، و چشای تیز و سردش مثل یه گرگ بود که تو تاریکی شکارو می‌پاد. خطوط عمیق روی پیشونیش و دور لباش، انگار با خشم و خستگی یه عمر حکاکی شده بودن. صداش وقتی حرف می‌زد، مثل یه تیغ بود که آروم پوستو می‌برید.

-: اینجا دنبال چی می‌گردی، پسر؟

هیسونگ خونسرد موند و با یه لبخند محو گفت: رئیسم منو فرستاده. گفت باید یه چیزی گیر بیارم.

صداش آروم و مطمئن بود، ولی دستش تو جیبش دور یه دستگاه GPS کوچیک سفت شد. مرد ابروشو بالا برد و با یه لبخند سرد نگاهش کرد‌.

-: رئیس؟ از پیش کی میای؟

هیسونگ بدون مکث گفت: چوی یونجون.

تو هال، بومگیو خشکش زد. اسم یونجون مثل یه چاقو تو قلبش فرو رفت. هندزفری تو گوشش انگار داغ شد، و یه لحظه حس کرد نفسش بند اومده. بوی عطر یونجون دوباره تو سرش پیچید، و یه خاطره مبهم تو ذهنش جرقه زد؛ انگشتای گرم روی گردنش، یه نفس داغ نزدیک گوشش، و لبایی که روی لباش فشار می‌آوردن. قلبش تندتر زد، و انگشتاش دور گوشواره نقره‌ایش سفت شد.

هیسونگ دو بسته نیروسکای از مرد گرفت و یه دسته اسکناس بهش داد. پول معادل حقوق یه ماهش بود، و بومگیو از هندزفری شنید که هیسونگ زیر لب غرغر کرد: لعنتی، این که کل حقوقم بود.

وقتی خواست رد بشه، عمداً به مرد تنه زد و با یه قیافه مظلوم گفت: اوه، ببخشید! حواسم نبود!

دستشو روی شونه مرد کشید، و با یه حرکت سریع، یه GPS کوچیک زیر یقه کتش چسبوند. دوباره معذرت‌خواهی کرد و با قدم‌های آروم از سالن خارج شد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
تو هال، بومگیو و سوجین به صفحه لپ‌تاپ زل زده بودن.

نقطه قرمز روی نقشه از کوچه پس کوچه ها رد میشد و جلوی شرکت داروسازی CJ ایستاد. جایی که بخشی از زیرمجموعه صنایع شیمیایی بود. بومگیو چشماش گرد شد و زیر لب زمزمه کرد.

بومگیو: این... این زیر نظر سوبینه... ولی امکان نداره سوبین بدونه...

سوجین ساکت بود، ولی انگشتاش دور فنجون چای سفت شد، و نور مهتاب روی گردنبند نقره‌ایش برق زد. چشاش پر از یه حس عمیق بود، انگار داشت به یه خاطره تاریک فکر می‌کرد.
هیسونگ ده دقیقه بعد خونه بود. بسته ها رو روی میز انداخت و به صفحه خیره شد و اخم کرد.

هیسونگ: صنایع شیمی زیر نظر چوی سوبین نیست؟

صداش پر از شک بود، ولی چشاش به بومگیو زل زده بود، انگار منتظر یه واکنش بود.

بومگیو: امکان نداره! سوبین با هانا کنار نمیاد. این کار هاناست. اون داره سوبینو تو تله می‌ندازه...

ولی تو دلش یه حس عجیب داشت، انگار یه تیکه از پازل هنوز گم شده بود. چهره نگران سوجین باعث می‌شد تپش قلب بومگیو بیشتر شه.

تهیون و هیسونگ که رفتن، سکوت تو خونه سوجین مثل یه پتوی سنگین رو همه‌چیز افتاد. بومگیو روی کاناپه لم داده بود، یه لیوان آب تو دستش، و گوشواره نقره‌ایش زیر نور مهتاب برق می‌زد. سوجین رو یه صندلی چوبی نشسته بود، انگشتاش دور گردنبند نقره‌ایش پیچیده بود، و چشاش به یه نقطه دور زل زده بود، انگار داشت تو یه خاطره قدیمی غرق می‌شد.

بومگیو نفس عمیقی کشید و گفت: سوجین... تو بچه داری؟

سوجین خشکش زد. چشاش به بومگیو چرخید، پر از تعجب و یه حس عمیق که انگار یه زخم قدیمی رو باز کرده بود.

سوجین: چرا اینو می‌پرسی؟

صداش آروم بود، ولی یه لرزش توش بود، مثل یه موج که زیر سطح آب می‌لرزه. بومگیو شونه‌هاشو بالا انداخت و یه لبخند محو زد.

بومگیو: نمی‌دونم... تو خیلی شبیه مادرایی... مثل نگرانی الانت.

انگشتاش دور لیوان آب سفت شد، و سرمای شیشه زیر انگشتاش یه حس عجیب بهش داد. سوجین لبخند تلخی زد و سرشو پایین انداخت.

سوجین: آره... یه پسر دارم.

صداش پر از غم بود، انگار هر کلمه یه تیکه از قلبشو می‌کند.

سوجین: ولی... هیچ‌وقت نمی‌تونم ببینمش.

یه خاطره کوتاه تو ذهنش اومد؛ یه پسر بچه با چشای کشیده و لبخند خرگوشی، که تو حیاط یه خونه قدیمی دنبال پروانه‌ها می‌دوید. سوجین دستشو روی صورتش کشید، انگار می‌خواست اون تصویر رو پاک کنه.

بومگیو با یه خنده ساختگی گفت: وای، پس واقعاً یه مامانی! چرا تا حالا چیزی نگفتی؟

ولی چشاش پر از کنجکاوی بود، و قلبش تندتر زد. انگار داشت به یه حقیقت نزدیک می‌شد. سوجین بهش زل زد، و یه لحظه انگار داشت تصمیم می‌گرفت چقدر بگه.

سوجین: خودت میدونی دوست ندارم درباره زندگیم توی محل کار حرف بزنم. وقتی از شوهرم جدا شدم، اون اجازه نداد پسرمو ببینم. حسرتش... مثل یه سایه همیشه دنبالمه...

انگشتاش دور گردنبندش سفت‌تر شد، و نور مهتاب روی فلز نقره‌ای برق زد.

سوجین: یادمه وقتی بچه بود، همیشه شب‌ها براش قصه می‌گفتم. عاشق قصه‌های ستاره‌ها بود. می‌گفت مامان، من میخوام یه روز ستاره داشته بشم.

بومگیو خشکش زد. کلمه "ستاره" مثل یه چاقو تو قلبش فرو رفت. یادش افتاد به سوبین، که تو مرکز خرید با یه لبخند شیطون گفته بود "فقط تویی که میدرخشی مثل یه ستاره." نفسش بند اومد، ولی سعی کرد چیزی نگه.

بومگیو: چی بینتون شد؟

سوجین نفس عمیقی کشید و گفت: اون موقع کارآگاه بودم. ساده، پر از آرزو. شوهرم... چون دنبال حقیقت بودم، ازم خوشش اومد. ولی وقتی یه حقیقت وحشتناک پیدا کردم، همه‌چیز عوض شد. اون با پارتی‌بازی منو از کار تعلیق کرد. تهدیدم کرد که اگه حرفی بزنم، همه‌چیزو ازم می‌گیره. و گرفت... پسرمو گرفت.

صداش شکست، و یه قطره اشک روی گونه‌ش سر خورد. بومگیو قلبش تنگ شد.

بومگیو: حقیقت وحشتناک؟ چی بود؟

سوجین سرشو تکون داد و زمزمه کرد: نمی‌تونم بگم... فقط... نگران پسرمم. نمی‌دونم خوب می‌خوابه؟ خوب غذا می‌خوره؟ چیکار می‌کنه؟

چشاش پر از اشک بود، و نور مهتاب تو اشکاش برق زد. بومگیو دوست داشت بگه سوبین خوبه، حداقل ظاهراً. که هر روز صبح قهوشو با یه قاشق شکر می‌خوره، که موهاشو با ژل شونه می‌کنه و همیشه یه لبخند شیطون رو لبشه. ولی سکوت و سوجین اشکاش روی گونه‌هاش سر خوردن، مثل مرواریدای شکسته.
--
صبح روز بعد، بومگیو تو آپارتمان سوبین بود، سعی می‌کرد سوبینو از تخت بکشه بیرون. نور آفتاب از پنجره‌های بلند پنت‌هوس می‌ریخت تو، و منظره سئول زیر پاشون مثل یه تابلوی نقاشی بود. سوبین با یه لبخند شیطون به بومگیو زل زد.

سوبین: چرا انقدر عجله داری؟

بومگیو چشماشو چرخوند و گفت: رئیس چوی، اگه دیر برسیم، پدرتون سرمو می‌کنه.

بومگیو تو دلش داشت به شرکت داروسازی فکر می‌کرد. مطمئن بود هانا داره یه نقشه می‌کشه، و سوبین بی‌خبره.

تا ظهر، بومگیو تو خودش بود. تو دفتر، وقتی داشت مدارک جلسه فردا رو آماده می‌کرد، نگاهش مدام به سوبین می‌افتاد. انگار داشت سوجینو تو یه نسخه جوون‌تر می‌دید.
باید به سوبین درباره مواد ها میگفت، اما چطوری به سوبین تذکر میداد جوری که سوبین بهش شک نکنه.
عصر، تو پنت‌هوس سوبین، بومگیو داشت جزئیات ارائه جلسه فردا رو توضیح می‌داد.

بومگیو: ...و بعد، باید روی آمار فروش سه‌ماهه اخیر تمرکز کنیم. پدرتون گفته اگه بتونیم...

بومگیو وسط جمله مکث کرد. قلبش یه لحظه تندتر زد. تمام روز تو خودش بود، به شرکت داروسازی فکر می‌کرد، به نقطه قرمز روی نقشه، به هانا که انگار داشت سوبینو تو تله می‌نداخت. مطمئن بود سوبین بی‌خبره. سوبین خودکارو روی میز گذاشت و با یه لبخند کج نگاهش کرد

سوبین: چیزی شده؟ نکنه طلسم شدی؟!

صداش صریح و تیز بود، ولی یه حس گرم و بازیگوش توش بود، انگار داشت بومگیو رو به یه بازی دعوت می‌کرد. از پشت میز بلند شد و با قدم‌های آروم و حساب‌شده به سمت بومگیو اومد. نور غروب روی صورتش سایه‌های نرمی انداخت، و چشای تیره‌ش زیر نور انگار برق می‌زد.

بومگیو تبلت رو روی مبل گذاشت و سعی کرد صداشو آروم نگه داره: من... فکر میکنم باید یه سری به شرکت داروسازی بزنی.

صداش میلرزید، و بوی عطر سوبین که حالا نزدیک‌تر شده بود، داشت مغزشو خاموش می‌کرد. سوبین یه قدم دیگه نزدیک‌تر شد، و فاصلشون به کمتر از یه متر رسید. سوبین اخم کرد، ولی لبخند شیطونش هنوز رو لبش بود.

سوبین: چرا؟ چیزی می‌دونی که به من نمیگی؟

صداش پایین بود، مثل یه زمزمه که پر از خطر بود. با یه حرکت سریع، دستشو بلند کرد و فک بومگیو رو با انگشتاش گرفت، آروم ولی محکم، و سرشو بالا آورد. گرمای انگشتای سوبین روی پوست بومگیو مثل یه آتش نرم بود، و بومگیو حس کرد نفسش بند اومده.

بومگیو: رئیس... من فقط...

بومگیو سعی کرد حرف بزنه، ولی صداش ضعیف بود، و چشای سوبین، که حالا فقط چند سانت از چشای درشتش فاصله داشت، انگار داشت روحشو می‌خوند. سوبین به چشاش زل زد، و انگشتاش آروم روی فک بومگیو کشیده شد، مثل یه نوازش که پر از تناقض بود.

سوبین: چی شد؟ زبونت بند اومد؟

صداش پر از طعنه بود، ولی یه حس عمیق توش بود، انگار داشت بومگیو رو به یه لبه خطرناک می‌کشوند.

سوبین: بگو، بومگیو. چی تو اون سر خوشگلته؟

بومگیو میلرزید، و گرمای نفس سوبین، که حالا نزدیک‌تر شده بود، روی گونش حس می‌شد.

بومگیو: یه چیزی... درست نیست... فکر کنم خواهرتون داره یه کاری پشتت می‌کنه. توی شرکت داروسازی... یه چیزی اونجا مخفی کرده.

سوبین ابروشو بالا برد، و لبخندش عمیق‌تر شد.

سوبین: تو نگران منی؟

فاصلشون کمتر شد، و بومگیو حس کرد قلبش داره از سینش می‌زنه بیرون. نفس سوبین گرم و نزدیک بود. انگشتای سوبین آروم‌تر روی فکش حرکت کرد، و یه لحظه، نوک انگشتش روی لب پایین بومگیو کشیده شد، مثل یه لمس اتفاقی که پر از معنی بود.
بومگیو خشکش زد. گرمای انگشتای سوبین، بوی عطرش، و چشای تیرش که انگار داشت تو روحش فرو می‌رفت، داشت دیوونش می‌کرد.

بومگیو: داری اذیت می‌کنی.

صداش ضعیف و پر از تردید بود، ولی قلبش داشت فریاد می‌زد. یه لحظه حس کرد سوبین داره عمداً این کارو می‌کنه، انگار می‌خواد واکنششو ببینه، انگار داره یه تله روانی می‌ذاره.

سوبین زمزمه کرد: اذیت؟ من فقط دارم باهات حرف می‌زنم.

لباش حالا فقط چند سانت از لبای بومگیو فاصله داشت.

سوبین: جوابمو بده، نگران منی؟

بومگیو نفسش بند اومد. گرمای نفس سوبین روی لباش حس می‌شد، و یه لحظه، انگار زمان وایستاد. انگشتاش ناخودآگاه به لبه مبل چسبید، و چرم سرد زیر انگشتاش یه تضاد عجیب با گرمای بدن سوبین داشت.

بومگیو: من... فقط گفتم مراقب باش.

ولی صداش میلرزید، و لپاش داغ شده بود. سوبین نیشخندی زد، و انگشتاش آروم از فک بومگیو به سمت گردنش کشیده شد، مثل یه نوازش که پر از خطر بود.

سوبین: وای، چاگیا، قرمز شدی!

صداش پر از شوخی بود، ولی چشاش جدی بود، انگار داشت واکنش بومگیو رو زیر ذره‌بین می‌ذاشت.

بومگیو با عصبانیت گفت: چی؟ نخیر!

قلبش داشت از سینش می‌زد بیرون، و گرمای انگشتای سوبین که حالا روی گردنش بود، داشت پوستشو می‌سوزوند.

سوبین بهش نزدیک‌تر شد، و حالا فاصلشون به چند سانت رسیده بود. نفسش گرم و سنگین بود، و بوی عطرش مثل یه موج داشت بومگیو رو غرق می‌کرد.

سوبین: بومگیو، تو زیادی به هانا فکر می‌کنی... شاید باید به من فکر کنی.

بومگیو میلرزید، و حس کرد داره تو چشای سوبین غرق می‌شه. یه لحظه، لبای سوبین به لباش نزدیک‌تر شد، و بومگیو حس کرد قلبش داره می‌ایسته. انگار سوبین داشت عمداً این بازی رو پیش می‌برد، انگار می‌خواست بومگیو رو به یه نقطه بی‌بازگشت بکشونه.

قبل از اینکه چیزی بشه، صدای قدم‌های سنگین و محکم، مثل یه انفجار کوچیک، لحظه رو تموم کرد. سوبین سرشو عقب کشید، و لبخند شیطونش برگشت. بومگیو نفسشو با سختی بیرون داد، و قلبش هنوز تند می‌زد. سونگهون، با کت‌وشلوار کرمی و موهای شونه‌شده، وارد اتاق کار شد. چشاش یه لحظه گرد شد، انگار داشت صحنه‌ای رو می‌دید که نباید می‌دید، ولی سریع خودشو جمع کرد.

سونگهون: سوبین... باید حرف بزنیم.

صداش محترم بود، ولی یه سایه نگرانی توش بود.
سوبین خونسرد بهش نگاه کرد و گفت: چیزی شده؟

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. بومگیو لپاش هنوز داغ بود، و بوی عطر سوبین هنوز تو سرش پیچیده بود. سریع از مبل بلند شد.

بومگیو: من... من باید برم.

صداش میلرزید، و بدون اینکه به سوبین نگاه کنه، با قدم‌های سریع از اتاق خارج شد. این یه قرار بین بومگیو و سونگهون بود که جلوی سوبین هیچ سوتی‌ای ندن که همو میشناسن. سونگهون صبر کرد تا صدای قدم‌های بومگیو محو بشه.

سونگهون: نتیجه پزشک قانونی اومد. حق با تو بود. زیر مجسمه مسی... یه سر جدا شده بود. متعلق همون خبرنگارست که توی دانشگاه تعقیبت میکرده... ۵ سال پیش ناپدید شده بود.

سوبین پشت میزش نشست و گزارشو گرفت. عکس یه سر پلاسیده و گندزده، با چشای باز و دهان خشک‌شده، جلوش بود. اخم کرد.

سوبین: قدم بعدی رو بردار.
--
هانا تو استودیوی مجسمه‌سازیش بود، غرق در سکوت سنگین شب. نور کم چند چراغ رومیزی کوچک، با لامپ‌های زرد، روی میزهای پر از خاک رس و ابزارهای گلی می‌افتاد و سایه‌های عجیب و غریبی روی دیوارای خاکستری استودیو می‌انداخت. چشای تیرش تار می‌دید، و هر چند لحظه، دستشو به شقیقه‌هاش می‌کشید و با یه اخم ریز سعی می‌کرد درد چشماشو آروم کنه.

صدای قدم‌های نرم و آروم، سکوت استودیو رو شکست. یونجون با یه کیسه خرید کاغذی تو دستش وارد شد، و حرکاتش آروم و حساب‌شده بود، مثل یه گربه که تو تاریکی قدم برمی‌داره. کیسه رو روی میز کنار در گذاشت و با یه صدای نرم و مهربون گفت: هانا، بس کن. این موقع شب هنوز داری خودتو عذاب می‌دی؟ به چشات فشار نیار.

هانا: تو همیشه یه جورایی سر موقع پیدات می‌شه.

یونجون با یه لبخند ملیح بهش نگاه کرد، ولی چشاش سرد و محتاط بود، انگار یه نقاب نامرئی رو صورتش داشت. از کیسه خرید یه قطره اشک مصنوعی درآورد و به سمت هانا قدم برداشت.

یونجون: اینو بزن. چشات دارن التماس می‌کنن.

صداش آروم و مهربون بود، ولی یه سایه تردید توش بود، انگار داشت یه بازی رو با دقت پیش می‌برد.
هانا قطره رو گرفت و چند قطره تو چشاش ریخت. حس خنکی قطره‌ها مثل یه موج سرد تو چشاش پخش شد، و یه لحظه حس کرد مغزش سبک‌تر شده. به یونجون زل زد.

هانا: تو زیادی مهربونی، می‌دونی؟ گاهی فکر می‌کنم زیادی خوبی که واقعی باشی.

هانا یه قدم بهش نزدیک‌تر شد. با یه لبخند شیطون گفت: جونی، می‌دونی... خیلی وقته باهم نبودیم.

صداش پر از یه حس عمیق و پرشور بود، و دستشو آروم روی سینه یونجون گذاشت. گرمای بدن یونجون از زیر تی‌شرت مشکیش حس می‌شد. یونجون دست هانا رو گرفت.

یونجون: فردا جلسه داریم. نباید خسته به نظر بیایم.

ولی صداش یه کم تیز بود، انگار داشت خودشو عقب می‌کشید. انگشتاش دور مچ هانا سفت شد، و حس سردی انگشتاش تو پوست هانا پیچید. هانا حس کرد یه چیزی تو دلش می‌شکنه، ولی لبخندشو نگه داشت.

هانا با یه لبخند تلخ گفت: باشه.

به سمت اتاق کوچیک گوشه استودیو رفت، جایی که یه سینک و چند تا قفسه پر از ابزار بود.  یونجون یه نفس عمیق کشید، و لبخندش محو شد. نور لامپ روی صورتش سایه‌های تیز انداخت، و چشای تیرش حالا پر از یه حس سرد و حسابگر بود.
سمت کمد رفت و یه کلاسور کوچیک چرمی درآورد، انگشتاش با دقت چند تا کاغذ رو باز کرد، و با گوشیش ازشون عکس گرفت. نور فلش گوشی تو تاریکی استودیو برق زد، و صدای کلیک دوربین مثل یه راز خیانت‌آمیز تو فضا پیچید. انگشتاش سریع روی صفحه گوشی حرکت کرد، و پیامی برای هیسونگ فرستاد.

"لیست وسایل ارسالی از آشپزخونه ژاپن به کره."

Report Page