Season 1, part 9

Season 1, part 9

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

داخل ماشین یونجون، بوی چرم کهنه و سیگار مثل یه پتوی سنگین رو سر بومگیو افتاده بود. صندلی‌های چرمی پر از خط و خش بودن، انگار هر کدوم یه داستان از زندگی یونجون تعریف می‌کردن. نور زرد چراغای خیابون از شیشه جلو می‌ریخت تو و سایه‌های بلند یونجون و بومگیو رو روی داشبورد می‌کشید.

صدای تیک‌تیک راهنما تو سکوت ماشین مثل یه ساعت شکسته بود، و یه بسته سیگار مچاله روی داشبورد افتاده بود که بومگیو بهش زل زده بود.

یادش اومد وقتی تو تخت یونجون بود، دود سیگارشون تو نور مهتاب می‌چرخید، انگار یه رقص آروم تو تاریکی.

بومگیو دستشو روی دستگیره در گذاشته بود، انگار آماده بود هر لحظه بپره بیرون. قلبش تند می‌زد، و حس سرمای فلزی دستگیره زیر انگشتاش انگار داشت بهش می‌گفت "فرار کن." ولی پاهاش انگار به زمین چسبیده بودن.

یونجون پشت فرمون ساکت بود، دستای قویش فرمونو محکم گرفته بودن، و یه رگ روی پیشونیش نبض می‌زد. چشمای تیزش تو آینه به بومگیو زل زده بودن، انگار می‌خواستن روحشو سوراخ کنن.

بومگیو: کجا داری منو می‌بری؟

بومگیو صداش میلرزید، ولی سعی کرد محکم حرف بزنه. یونجون یه نگاه سرد بهش انداخت.

یونجون: اوراقی. جایی که نمی‌تونی ازم فرار کنی.

صداش مثل یه تیغه بود، تیز و بی‌رحم، ولی یه لرزش ریز توش بود که انگار داشت یه چیزیو قایم می‌کرد. بومگیو بهش زل زد.

بومگیو: فکر کردی من می‌خوام فرار کنم؟ اگه می‌خواستم، همون موقع که ماشینو سمت من آوردی، می‌دویدم!

یونجون یه خنده تلخ کرد: فرار؟ تو فقط بلدی قایم‌ موشک بازی کنی، بومگیو.

بومگیو نفسش بند اومد. یادش اومد وقتی تو بیمارستان دست مادر یونجونو گرفته بود، چطور چشماش پر از اشک شده بود.

بومگیو: من نمی‌خواستم به مامانت آسیب بزنم، یونجون!

بومگیو صداش بلندتر شد، انگار داشت با خودش هم دعوا می‌کرد.

بومگیو: فقط می‌خواستم بفهمم چی به چیه!

یونجون مشتشو روی فرمون کوبید، صدای بوق ماشین تو خیابون خلوت پیچید.

یونجون: فقط خفه شو!

بومگیو حس کرد قلبش یخ کرد. یادش اومد اون شب، وقتی هانبین زیر چرخای ماشینش غلتیده بود، خونش روی آسفالت پخش شده بود و بومگیو فقط به جونگ‌مین فکر می‌کرد. اشک تو چشاش جمع شد، ولی سریع پاکش کرد.

بومگیو: من نمی‌خواستم هانبین بمیره! یه اشتباه بود، یونجون! فکر کردی برام آسونه که هر شب خوابشو می‌بینم؟

یونجون یه لحظه ساکت شد، انگار حرف بومگیو یه تیکه از قلبشو لمس کرده بود. ماشینو تو کوچه باریک کنار انبار اوراقی پارک کرد

یونجون: پیاده شو. می‌ریم تو.

یونجون بومگیو رو مستقیم برد اتاق ته راهرو، همون جایی که یه بار بومگیو رو زندانی کرده بود. اتاق سرد و تاریک بود، دیوارای ترک‌خورده پر از لکه‌های رطوبت، انگار یه داستان غم‌انگیز تعریف می‌کردن.

یه پنجره کوچیک با شیشه کثیف نور مهتاب رو به زور راه می‌داد، و سایه‌های دراز انگار داشتن بومگیو رو می‌پاییدن. بوی خاک و فلز تو هوا بود، و یه جفت دستبند قدیمی گوشه اتاق افتاده بود که قلب بومگیو رو تندتر کرد. یونجون در رو بست و به دیوار تکیه داد، چشمای تیزش به بومگیو زل زده بود.

یونجون: خب، حالا حرف بزن.

صداش آروم بود، ولی پر از تهدید. بومگیو نفس عمیقی کشید و گوشیشو درآورد.

بومگیو: بذار یه چیزی بهت نشون بدم.

صدای ضبط‌شده مادر یونجونو پلی کرد. صدای ضعیف و لرزون زن تو اتاق پیچید.

-: بومگیو... گوشی... تو گلدون خاکستری قایمش کردم... هانبین... جونگ‌مین...

بومگیو به یونجون نگاه کرد و گفت: من بهش آسیب نزدم، یونجون. فقط باهاش حرف زدم. می‌خواستم مطمئن شم که تو بی‌گناهی.

یونجون به صدا گوش داد، نفسش بند اومد. چشاش پر از اشک شد، ولی سریع پاکش کرد.

یونجون: چرا باید بهت اعتماد کنم؟

بومگیو از روی تخت بلند شد و به یونجون نزدیک‌تر شد.

بومگیو: من نمی‌خواستم بهت دروغ بگم! فقط... می‌ترسیدم بهت بگم ولی...

مکث کرد، انگار کلمات تو گلوش گیر کرده بودن.

بومگیو: حس می‌کردم دیگه هیچی مهم نیست.

دستشو آروم روی بازوی یونجون گذاشت، انگار می‌خواست مطمئن شه هنوز اون‌جاست. یونجون به دستش نگاه کرد، گرمای انگشتای بومگیو انگار داشت یه تیکه از قلبشو ذوب می‌کرد.

یونجون: چطور می‌تونی این‌جوری باشی؟ تو بابامو کشتی، ولی داری طوری منو نگاه می‌کنی انگار...

صداش شکست. بومگیو دستشو محکم‌تر گرفت.

بومگیو: انگار چی؟ بگو. من دیگه نمی‌خوام فرار کنم.

یونجون به چشمای درشت بومگیو زل زد، چشمایی که حالا پر از صداقت و ترس بودن. به خودش گفت "نمی‌تونم ازش متنفر باشم. حتی اگه نباید این حسو داشته باشم." 

یونجون یه نفس عمیق کشید و گفت: بریم دنبال اون گوشی. اگه مامانم گفته تو گلدون خاکستریه، باید پیداش کنیم.

بومگیو سرشو تکون داد و دنبالش رفت. حیاط پشت خونه پر از علفای هرز بود، انگار سال‌ها کسی پاشو اونجا نذاشته بود. بوی خاک خیس و برگای پوسیده تو هوا پیچیده بود، و صدای زوزه باد انگار داشت رازای قدیمی رو زمزمه می‌کرد.

یونجون: ما خیلی وقت پیش از خونه قدیمیمون اومدیم اینجا. بعد از مرگ برادرزادت، خبرنگارا و آدمای فضول نمی‌ذاشتن راحت باشیم.

بومگیو و یونجون همه گلدونای خاکستری پشت خونه رو زیر و رو کردن، ولی چیزی پیدا نکردن. بومگیو یهو یادش اومد.

بومگیو: صبر کن! یه گلدون کاکتوس خاکستری تو خونه، روی طاقچه بود!

دوید تو خونه، قلبش تند می‌زد. داخل خونه، بوی چوب کهنه با گرد و خاک قاطی شده بود. گلدون کاکتوس روی طاقچه پنجره بود، یه کاکتوس خشکیده توش جا خوش کرده بود. بومگیو با دستای لرزون گلدونو برداشت و با یه حرکت محکم به زمین کوبیدش. خاک و تیکه‌های سفال پخش شدن، و یه گوشی قدیمی نوکیا از زیر خاک پیداش شد.

یونجون و بومگیو با استرس به گوشی زل زدن. یونجون یه شارژر قدیمی از کشوی میز پیدا کرد و گوشی رو روشن کرد. بومگیو قلبش تند زد.

بومگیو: این... برای باباته؟

یونجون سرشو تکون داد: آره، گوشی کارشه. بابام همیشه تلفنا رو ضبط می‌کرد.

ویسا رو یکی‌یکی پلی کردن. ویس اول مکالمه هانبین با مادر یونجون بود، شب تولد یونجون.

هانبین: کیک تولد برای یونجون گرفتم. شکلاتی دوست داره.

بومگیو با نگرانی به یونجون نگاه کرد. یعنی هانبینو تو شب تولد یونجون کشته بود؟ حس کرد معدش داره جمع می‌شه. ویس دوم بین هانبین و یه مرد ناشناس بود.

هانبین با ترس گفت: آیپد جونگ‌مینو قایم کردم... همونجایی که گفتی.‌.

-: نترس چیزی نمیشه. فیلم تو قلاده سگه هم دست منه.

بومگیو جا خورد. هیچ‌وقت یادش نبود که آیپد جونگ‌مین گم شده بود. به خودش گفت "قلاده موچی؟ اون دوربین کوچیک داشت... شاید چیزی ضبط کرده باشه." ویس سوم بین هانبین و چوی جین‌هو، رئیس چوی و پدر هانا، بود.

جین‌هو: چوی، به کمکت نیاز دارم. هانا گند زده، باید این قتلو قایم کنیم.

هانبین: چی؟ یه بچست! نمی‌تونم اینو گردن بگیرم

جین‌هو: اگه این کارو بکنی، شهریه دانشگاه پسرتو می‌دم. جسدو بنداز یه گوشه، می‌گیم تصادف بوده. تو اینکارو می‌کنی مگه نه؟ در هر صورت قراره در آینده خانواده شیم

هانبین: باشه... ولی این آخرین باره.

بومگیو و یونجون ساکت شدن. دستای بومگیو میلرزید، اشک آروم روی گونه‌هاش سر می‌خورد. هانبین جونگ‌مینو نکشته بود. هانا قاتل بود.

بومگیو: من... یه آدم بی‌گناهو کشتم؟

یونجون هم با چشمای گشاد به گوشی زل زده بود. هانا، همون دختری که بعد از اخراجش از دانشگاه بهش کار تو بازار سیاه داده بود، قاتل جونگ‌مین بود. 

بومگیو تو راهروی خونه مدام راه می‌رفت، دستاشو تو موهاش فرو کرده بود.

بومگیو: ببخشید... ببخشید...

حس کرد قلبش داره از سینش می‌زنه بیرون. یونجون حالش بدتر بود، ولی وقتی بومگیو رو دید، قلبش فشرده شد. بومگیو جلوی پاش زانو زد.

بومگیو: ببخشید، یونجون... من پشیمونم... نمی‌خواستم این‌جوری بشه.

اشکاش مثل بارون روی زمین می‌ریخت. یونجون زانو زد و بومگیو رو به زور بلند کرد، محکم به دیوار چسبوندش. اشکای روی گونه‌شو آروم بوسید.

یونجون: آروم باش... تو... مقصر نیستی...

بومگیو به چشمای یونجون زل زد، چشمایی که حالا پر از درد و یه گرمای عجیب بودن. یونجون لباشو آروم روی لبای بومگیو گذاشت، یه بوسه نرم و پر از حس.

دستای قویش دور کمر بومگیو قفل شد، انگار می‌خواست مطمئن شه بومگیو هنوز اون‌جاست. لباش از لبای بومگیو به گردنش کشیده شد، آروم مارک کرد، انگار می‌خواست یه تیکه از وجودشو رو پوست بومگیو جا بذاره.

بومگیو نفسش تند شد، دستاشو تو موهای یونجون فرو کرد و خودشو بهش فشار داد، انگار می‌خواست تو وجودش غرق بشه. گرمای بدن یونجون مثل یه پتو دورش پیچیده بود، و برای یه لحظه، انگار دنیا فقط همین راهرو بود. یونجون لباشو به گوش بومگیو نزدیک کرد و زمزمه کرد.

یونجون: دیگه گریه نکن...

بومگیو فقط سرشو تکون داد، اشکاش هنوز روی گونه‌هاش بودن.

--

سوجین تو کافه نزدیک شرکت نشسته بود، یه عالمه کاغذ پخش و پلا جلوش بود. بوی قهوه تازه با بوی کیک قاطی شده بود، و صدای زمزمه آدما و قاشقایی که به فنجونا می‌خورد تو فضا می‌پیچید. داشت درباره حادثه انبار داک‌سی، که متعلق به یه شرکت ژاپنی بود، یادداشت برمی‌داشت که کای وارد شد.

کای با کت‌وشلوار مشکی و ساعت نقره‌ای گرون‌قیمتش، با یه لبخند مرموز به سوجین نزدیک شد.

کای: هنوزم مثل قدیما دنبال حقیقتی؟ برای همینه زیر دستت هم همینطوری شده... شنیدم انبار داک‌سی هنوز فعاله.

سوجین چشماشو تنگ کرد: اگه داری بازیم می‌دی، برو پی کارت.

کای خندید. :من؟ من فقط یه خبر قدیمی رو یادآوری کردم. وقتی مجری بودم، اینو پوشش دادم.

یه کاغذ با آدرس انبار داک‌سی روی میز گذاشت و رفت. سوجین به کاغذ زل زد و به خودش گفت "این عوضی داره ما رو سمت یه تله می‌فرسته."

خونه سوجین رسما شده بود پاتوق بچه ها. صدای زمزمه تهیون که با لپ‌تاپش ور می‌رفت، مثل یه موسیقی پس‌زمینه تو فضا می‌پیچید. هیسونگ و سونگهون با اخم به یه سری عکس از صحنه‌های جرم زل زده بودن، و بومگیو وسط مبل ولو شده بود، دستاش تو موهاش فرو رفته بود، انگار داشت با یه طوفان تو سرش می‌جنگید. سوجین کاغذ آدرس انبار داک‌سی رو که کای بهش داده بود، روی میز کوبید.

سوجین: اینو ببینین. کای اینو بهم داد. فکر می‌کنه ما احمقیم و می‌ریم تو تلش.

صداش پر از عصبانیت بود، ولی یه نگرانی عمیق تو چشاش موج می‌زد. به خودش گفت "اگه بومگیو باز تنهایی بره دنبال این سرنخ، خودم خفش می‌کنم."

یادش اومد وقتی بعد از مرگ جونگ‌مین، بومگیو رو تو پارک دیده بود، چطور بومگیو زانو زده بود و گریه می‌کرد، و سوجین فقط بغلش کرده بود و گفته بود "تو مقصر نیستی." حالا حس می‌کرد بومگیو داره خودشو به کشتن می‌ده.

تهیون سرشو از لپ‌تاپ بلند کرد و با یه لبخند شیطون گفت: بومگیو میتونه بره، دیگه رسماً کارآگاهه! یه کارآگاه که به قاتلا گرایش داره.

بومگیو یه لبخند تلخ زد، ولی چشمای خستش نشون می‌داد که اصلاً حال شوخی نداره.

بومگیو: تهیون، خفه شو. این ویسا... اگه درست باشن، همه‌چیزو عوض می‌کنن.

هیسونگ عینک شو روی دماغش جابه‌جا کرد و گفت: یه چیز جدید پیدا کردم. تو قتلای مهمونی ویلا، انگار فقط یونجون شلیک نکرده. یه تفنگ دیگه، یه گلوک ۱۷، با گلوله‌های ۹ میلی‌متری به بدنا شلیک کرده. انگار یکی مطمئن شده همه مردن. اگه فقط یه گلوله بود، با رسیدن آمبولانس ده دقیقه بعد، ۵۰ درصد شانس زنده موندن داشتن. ولی با دو تا گلوله تو قلب و ریه، مرگشون حتمی بود.

سونگهون اخم کرد، انگار یه پازل تو ذهنش جور نمی‌شد.

سونگهون: حس می‌کنم یه جای کار میلنگه. یه نفر دیگه اون‌جا بوده. خودم گزارشای صحنه جرمو چک می‌کنم.

بعد یه پوشه خاکستری از کیفش درآورد.

سونگهون: راستی، گزارش پزشک قانونی مادر یونجون اومده. سم تو داروهای ویتامینش بوده. انگار پرستار تازه‌کار یه ماه و نیم هر روز بهش تزریق می‌کرده. بعد از مرگش غیبش زده.

بومگیو قلبش تند زد، انگار یه تیغه سرد تو کمرش فرو کردن. به خودش گفت "سم؟ یعنی کی به مادر یونجون سم داده؟ از طرف هانا؟ یا کای؟"

به سوجین نگاه کرد و گفت: باید به یونجون بگیم.

سوجین اخم کرد: دیوونه شدی؟ فکر کردی یونجون می‌ذاره تو اینو بهش بگی و بعد تشکر کنه؟ میدونی که ازت دل خوشی نداره.

تهیون خونسردانه گفت: خب، اگه بومگیو بخواد باز بره پیش قاتلش، حداقل یه قهوه براش درست کنیم که سرحال بره!

ولی وقتی اخم سوجینو دید، سریع گفت: باشه، باشه، شوخی کردم! ولی ایده بدی نیست پیشش بره. فقط... مواظب باش، بومگیو.

بومگیو سرشو تکون داد، ولی تو ذهنش فقط به یونجون فکر می‌کرد. به گوشواره ست تو گوشش دست زد و یادش اومد وقتی تو تخت یونجون بود، چطور قلبش آروم شده بود.

شب همون روز، بومگیو به خونه یونجون برگشت. کوچه خلوت بود، فقط صدای زوزه باد و پارس یه سگ از دور تو هوا می‌پیچید. نور مهتاب روی ماشینای له‌شده انبار اوراقی سایه‌های دراز می‌نداخت، و بوی روغن سوخته و زنگ‌زدگی مثل همیشه تو مشامش بود.

از زیر ماکت فلزی جلوی در، کلید یدک رو برداشت و درو باز کرد. داخل خونه، بوی سیگار و عطر تند یونجون تو هوا موج می‌زد. یه عکس قدیمی روی میز بود، یونجون بچه بود، تو حیاط کنار مادرش می‌خندید، با یه بادبادک آبی تو دستش. بومگیو به عکس زل زد، حس کرد قلبش داره فشرده می‌شه.

رفت و روی تخت یونجون دراز کشید. ملافه‌ها هنوز بوی یونجونو می‌دادن، یه بوی گرم و آشنا که انگار داشت بومگیو رو بغل می‌کرد. گوشواره نقره‌ای تو گوشش زیر نور چراغ کنار تخت برق می‌زد.

وقتی یونجون برگشت، بومگیو رو تخت دید و یه لحظه مکث کرد. چشماشو توی کاسه چرخوند. یونجون برای یه دردسر دیگه اصلا آمادگی نداشت.

یونجون: چرا برگشتی؟

صداش سرد بود، ولی یه نگرانی ریز توش موج می‌زد. بومگیو از تخت بلند شد.

بومگیو: یونجون، درباره مامانت... گزارش پزشک قانونی رو چک کردم و... سم تو داروهای ویتامینش بوده. یه پرستار بهش تزریق می‌کرده. بعد از مرگش غیبش زده.

چشمای یونجون گشاد شد، انگار یه طوفان تو سرش راه افتاده بود. مشتشو گره کرد و زیر لب فحشی داد.

یونجون: کجا؟ کجا پیداش کنم؟

بومگیو: باید بریم بیمارستان. لیست پرستارا رو چک کنیم.

یونجون یه لحظه بهش زل زد، انگار داشت تو چشمای بومگیو دنبال حقیقت می‌گشت. نباید به بومگیو اعتماد میکرد، در هر صورت بومگیو نه تنها پدرشو کشته بود بلکه ازش سواستفاده کرده بود ولی به نظرش اون چشمای درشت، فقط حقیقتو منعکس میکردن.

توی بیمارستان، بوی الکل و ضدعفونی‌کننده نفس بومگیو رو تنگ کرده بود. راهروهای سفید و سرد پر از صدای قدم‌های عجله‌ای پرستارا و زمزمه بیمارا بود. نور مهتابی‌های سقف چشماشو می‌زد، و صدای بوق دستگاه‌های بیمارستانی مثل یه آهنگ تکراری تو گوشش می‌پیچید.

یونجون و بومگیو لیست پرستارا رو از یه منشی گرفتند. بومگیو اسم پارک مین‌سو رو پیدا کرد. پرستاری که هیچ اطلاعاتی ازش توی برگه نبود، معلوم نبود کدوم دانشگاه بوده و یا حتی پرستار آموزشی هستش یا نه اما به مدت دو ماه پرستار مادر یونجون بود.

بومگیو: یه ماه و نیم هر روز به مامانت ویتامین تزریق کرده. بعد از مرگش غیبش زده.

یونجون زیر لب فحشی داد و سمت ماشینش رفت. بومگیو خواست دنبالش بره، ولی يونجون جلوشو گرفت.

یونجون: میتونی بری. این کار خودمه.

بومگیو مکث کرد، ولی به جای خونه خودش، به خونه یونجون برگشت. نمی‌تونست تنهاش بذاره. روی تخت دراز کشید، به سقف زل زد و به خودش گفت "اگه یونجون بلایی سر خودش بیاره چی؟"

--

سونگهون تنهایی به انبار داک‌سی رفت، یه جای متروکه تو حاشیه بندر اینسونگ. کانتینرای زنگ‌زده زیر نور مهتابی شکسته سوسو می‌زدن، و بوی نم و مواد شیمیایی مثل یه مشت تو صورتش بود. صدای چک‌چک آب از سقف انگار داشت ثانیه‌های مرگشو می‌شمرد. جعبه‌های نیروسکای با علامت دایره و خط تو یه گوشه تلنبار شده بودن، ویال‌های آبی‌رنگ زیر نور می‌درخشیدن. سونگهون یه جعبه رو باز کرد و نفسش بند اومد.

سونگهون: اینا... نیروسکای‌ئه.

یهو چند تا آدم نقاب‌دار پیداشون شد. یکی با چاقو به بازوش حمله کرد و یه زخم سطحی انداخت. سونگهون با درد قایم شد پشت یه کانتینر و به شماره ناشناس پیام داد.

"انبارو پیدا کردم..."

خون از بازوش چکه می‌کرد، و صدای نفسای تندش تو سکوت انبار گم می‌شد.

--

بومگیو روی تخت یونجون داشت خوابش می‌برد که با صدای فریاد و کشیده شدن چیزی بیدار شد. از جا پرید و به سمت راهرو دوید. یونجون یه مردو از موهاش می‌کشید و بردش اتاق ته راهرو.

بومگیو وحشت‌زده تو چارچوب در وایستاد. مرد، پارک مین‌سو، صورتش خونی بود، ولی مثل دیوونه‌ها می‌خندید. یونجون با یه تفنگ Beretta M9 بالای سرش وایستاده بود، چشمای تیزش پر از خشم بود.

بومگیو: یونجون، از کجا پیداش کردی؟

یونجون: کاری نداشت. این عوضی از همون فروشگاه شماره یه‌بارمصرف می‌خرید.

مین‌سو: برای دوست‌پسرت کامل بگو، یونجون! تو هم از اون‌جا شماره می‌گرفتی!

یونجون داد زد: من با اون شماره‌ها به آمبولانس زنگ می‌زدم، عوضی!

مین‌سو: همه می‌دونستن! مادام چوی منو استخدام کرد که مطمئن شم همه می‌میرن! اون پیرزن هم فقط یه مانع بود!

یونجون حس کرد خونش یخ کرد. هانا دستور قتل مادرشو داده بود؟ با یه لحن ملایم به بومگیو گفت: برو حموم، درو ببند.

بومگیو با دستای لرزون رفت حموم و دستاشو روی گوشاش گذاشت، ولی صدای شلیک گلوله گوشاشو پر کرد. صدای کشیده شدن چیزی روی زمین مثل یه کابوس بود. تا وقتی صدای در خونه نیومد، بیرون نیومد.

رد خون مثل یه خط صاف روی زمین راهرو بود، انگار یه نقاشی وحشتناک. بومگیو تی رو پیدا کرد و شروع کرد زمینو تمیز کردن، دستاش میلرزید، ولی نمی‌تونست وایسه و کاری نکنه. به خودش گفت "من دیگه نمی‌تونم فقط نگاه کنم. حتی اگه این کار منو نابود کنه."

یونجون جسد پارک مین‌سو رو تو یه ماشین گذاشت و دستگاه پرس رو روشن کرد. صدای خرد شدن فلز تو انبار پیچید، و بوی روغن سوخته و خون قاطی شد. سیگارشو روشن کرد و به ماشین زل زد.

گوشی مین‌سو زنگ خورد، کلمه "رئیس" روش بود. یونجون برداشت.

کای: توی فروشگاه دعوایی شده؟

یونجون نیشخند زد: حل شده. تو هم مواظب خودت باش.

گوشی رو خاموش کرد و تو سطل آتیش کنار انبار انداخت. شعله‌های آتیش زیر نور مهتاب رقصیدن، انگار داشتن رازای یونجونو می‌سوزوندن.

کای تو رستوران روبه‌روی هانا نشسته بود، یه بشقاب پاستا جلوش بود که به زور می‌خورد. هانا با موهای جمع‌شده و یه کت بلند مشکی، با عصبانیت گفت: چیشده؟ باز چیکار کردی؟

کای با یه لبخند سرد جواب داد: هیچی. فقط یه مشکل کوچیک حل شد.

هانا چشماشو تنگ کرد: فکر کردی نمی‌فهمم داری چیکار می‌کنی؟ اگه یونجون چیزی درباره مادرش بفهمه، منو می‌کشه.

کای خندید، انگار داشت از عصبانیت هانا لذت می‌برد.

کای: نگران نباش، مادام چوی. من فقط دارم زمین بازی رو تمیز می‌کنم. یونجون و بومگیو زیادی دارن نزدیک می‌شن.

--

یونجون وقتی برگشت، خونه ساکت بود، انگار دنیا برای یه لحظه نفسشو حبس کرده بود. نور مهتاب از پنجره کثیف اتاق نشیمن می‌ریخت تو و سایه‌های دراز روی دیوارای ترک‌خورده می‌نداخت.

بوی سیگار و عطر تند یونجون هنوز تو هوا موج می‌زد، با یه کم بوی خاک و فلز که از راهروی تازه تمیز شده می‌اومد. کف زمین حالا برق می‌زد، انگار هیچ‌وقت ردی از خون اون‌جا نبوده. بومگیو از اتاق ته راهرو اومد بیرون، دستاش هنوز میلرزیدن، و یه تی‌شرت گشاد یونجون تنش بود که تا روی زانوهاش می‌رسید.

گوشواره نقره‌ای تو گوشش زیر نور مهتاب برق می‌زد، انگار یه ستاره کوچیک تو تاریکی گیر کرده بود. یونجون یه لحظه بهش زل زد، چشمای تیزش حالا نرم‌تر شده بودن، انگار خشمش تو شعله‌های آتیش سطل انبار سوخته بود. به خودش گفت "چطور می‌تونه این‌قدر شکننده باشه؟ این همون پسریه که بابامو کشت، ولی چرا نمی‌تونم ازش دور بشم؟" یه قدم نزدیک‌تر شد.

یونجون: چرا کمکم کردی؟ چرا به پلیس زنگ نزدی؟

صداش آروم بود، ولی یه حس کنجکاوی عمیق توش موج می‌زد، انگار داشت برای اولین بار تو چشمای بومگیو دنبال جواب واقعی می‌گشت. بومگیو لبخند تلخی زد، چشمای درشتش پر از یه غم قدیمی بود.

بومگیو: چون من نویسندم، یونجون. یه نویسنده همیشه آدم خوبی نیست که کارای خوب بکنه.

مکث کرد، انگار داشت با خودش کلنجار می‌رفت. به یادش اومد وقتی تو تخت یونجون بود، گرمای نفسش روی گردنش چه حس امنیتی بهش داده بود.

بومگیو: و چون... نمی‌تونستم تو رو تنها بذارم. حتی اگه تو بخوای منو بکشی.

یونجون خندید، یه خنده واقعی و گرم که انگار بعد از ماه‌ها از ته قلبش اومده بود. یه قدم دیگه نزدیک شد، حالا فاصله‌شون فقط یه نفس بود.

یونجون: ستاره ها قابل کشتن نیستن.

دستشو آروم بالا برد و با انگشتاش گونه بومگیو رو لمس کرد، انگار می‌خواست مطمئن شه که هنوز واقعیه. پوست بومگیو زیر انگشتاش گرم و نرم بود، و یه لرزش ریز تو بدنش حس می‌شد، انگار قلبش داشت تندتر می‌زد. بومگیو نفسشو حبس کرد، چشمای تیزش به چشمای یونجون قفل شده بود.

بومگیو: یونجون... من پشیمونم. برای همه‌چیز. برای پدرت...

صداش شکست، اشک تو چشاش جمع شد، ولی نذاشت سر بخوره. یونجون انگشتشو روی لبای بومگیو گذاشت و زمزمه کرد.

یونجون: آروم باش. ما هممون نابود شده‌ایم. تو مقصر نیستی.

لباشو آروم روی لبای بومگیو گذاشت، یه بوسه نرم و پر از حس که انگار داشت همه دردای گذشته رو می‌شست. لبای بومگیو گرم و کمی شور بودن، طعم اشکایی که هنوز پاک نشده بودن.

بومگیو دستاشو تو موهای یونجون فرو کرد، انگار می‌خواست خودشو بهش نزدیک‌تر کنه. یونجون بوسه رو عمیق‌تر کرد، لباشو با یه شوق خاموش روی لبای بومگیو فشار داد، انگار می‌خواست همه ترس و گناه بینشونو تو این لحظه غرق کنه.

دستای قوی یونجون از کمر بومگیو پایین‌تر رفت، آروم زیر تی‌شرت گشادش لغزید و پوست گرم و نرمشو لمس کرد. انگشتاش روی منحنی کمر بومگیو کشیده شد، انگار داشت نقشه‌ای از وجودش می‌کشید.

بومگیو یه نفس تیز کشید، حس گرمای انگشتای یونجون روی پوستش مثل یه جریان برق بود که از ستون فقراتش بالا می‌رفت. به خودش گفت "چطور می‌تونه این‌قدر آرومم کنه؟ وقتی همه‌چیز این‌قدر به‌هم‌ریخته‌ست..."

یونجون لباشو از لبای بومگیو جدا کرد و به گردنش کشید، دقیقا همون جای قرمز، انگار می‌خواست یه نشونه از خودش جا بذاره. نفسای گرمش روی پوست بومگیو می‌لغزید، و بومگیو حس کرد قلبش داره از سینه‌ش می‌زنه بیرون.

بومگیو: یونجون...

زمزمه کرد، صداش پر از یه حس عجیب بود، انگار بین ترس و خواستن گیر کرده بود. یونجون لباشو به گوشش نزدیک کرد و زمزمه کرد.

یونجون: نمی‌ذارم ازم دور شی... نمیخوام کسی تو رو ازم بگیره 


Report Page