Season 1, part 8
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,یه ماهی میشد که بومگیو از یونجون هیچ خبری نداشت. انگار یونجون مثل یه سایه تو تاریکی گم و گور شده بود. تو این یه ماه، بومگیو سرشو غرق کار کرده بود، پروندهها رو زیر و رو میکرد و سناریو مینوشت برای برنامه مموریز.
دو تا از داستاناش پخش شده بود، یکی درباره یه قتل مرموز تو یه عمارت قدیمی و یکی دیگه درباره یه خیانت که به جنایت کشیده شده بود. هر کدومشون پر از جزئیات بودن، پر از حس، ولی بومگیو هر بار که قلمشو روی کاغذ میکشید، یه گوشه از ذهنش هنوز تو اون تخت، زیر نور مهتاب، گیر کرده بود. به گوشواره نقرهای تو گوشش دست میزد و یاد یونجون میافتاد، به لبخندای کجش، به انگشتایی که دور کمرش قفل شده بودن.
بیشتر وقتا تو خونه سوجین بود. شبها هم پیش تهیون میخوابید، چون خونه خودش هنوز بههمریخته بود. طبقه پایین پر از خردهشیشه و وسایل شکسته بود، انگار یه طوفان ازش رد شده بود. ولی طبقه بالا، جایی که وسایل جونگمین بود، هنوز دستنخورده مونده بود. یه روز که بومگیو داشت لباس عوض میکرد، چشمش به یه نقاشی مداد رنگی روی یخچال افتاد. بومگیو به نقاشی زل زد، یه خونه با یه خورشید گنده و دو تا آدمک که دست همو گرفته بودن. حس کرد قلبش داره فشرده میشه.
بومگیو: اگه اون روز نذاشته بودم جونگمین بره، شاید حالا اینجا بود...
تو این یه ماه، بومگیو تفاوتای ریزی بین پرونده سریالی و پرونده مهمونی تو ویلا پیدا کرده بود. یه شب تو خونه سوجین، روی مبل ولو شده بود و به بقیه توضیح داد. تهیون یه گوشه با لپتاپش ور میرفت، و هیسونگ و سونگهون با اخم به پروندهها زل زده بودن.
بومگیو: پرونده مهمونی که یونجون قاتلش بود، با سریالی فرق داره. تو مهمونی، قاتل از تفنگ Beretta M9 استفاده کرده، با گلولههای 9 میلیمتری که دقیق به قلب و ریهها خورده بودن. اگه مقتولا رو سریع میرسوندن بیمارستان، شاید زنده میموندن. ولی تو پرونده سریالی، هیچ جای زخم یا گلولهای نیست. فقط سرا با یه سلاح تیز جدا شدن، انگار یه امضا داره. یونجون نمیتونه دو تا روشو همزمان پیاده کنه.
سونگهون اخمی کرد و یه پوشه قدیمی رو روی میز گذاشت.
سونگهون: اینو ببین. شش ماه پیش تو بندر اینسونگ یه سری قتل شبیه کار چوی یونجون بود.
بومگیو به پرونده نگاه کرد. یه باند مافیای مواد کشته شده بود، انبارشون خالی شده بود. بیشتر آدما با شلیک به نقاط حیاتی مرده بودن، درست مثل کار یونجون. انگار دو تا باند با هم به مشکل خورده بودن. بومگیو قلبش تند زد. به خودش گفت "یونجون... تو این وسط چیکارهای؟"
بومگیو: یونجون بهم گفت اون ماده آبی با علامت دایره و خط وسطش به اسم مادام چوی پخش میشه. هانا دوست نداره کسی جز دلالاش موادشو پخش کنه.
تهیون سرشو از لپتاپ بلند کرد و با یه لبخند شیطون نگاهشون کرد.
تهیون: خب، من یه کم تو دارک وب گشتم. اون ماده اسمش *نیروسکای*ه. ترکیبی از ‘نورو’ یعنی عصبی و ‘اسکای’ یعنی آسمون. انگار ذهنتو به آسمون باز میکنه. نیروسکای یه پودر آبی غلیظه، با درخشش فسفری. تو ویالهای شیشهای کوچیک یا کپسول قرص میفروشنش. وقتی بازش میکنی، یه بوی خنک نعنایی و برقمانند میده. توهم بصری و شنیداری میاره، انگار دنیا روشنتر و بامزهتر میشه.
تهیون کمی مکث کرد تا مطمئن بشه همه حواسا به خودشه و بعد ادامه داد: آدما حس میکنن رنگا مزه دارن یا صداها مثل موسیقین. خنده و خوشحالی شدید میاره، حتی چیزای ساده هم خندهدار میشن. خلاقیت و تمرکزت میره بالا، انگار مغزت روی توربو کار میکنه. ولی بعد از چند ساعت سردرد و گیجی میزنی، اگه دوز بالا بگیری، ممکنه تو ‘حلقه توهم’ گیر کنی. اعتیادآوره چون حس ‘ذهن برتر’ میده، ولی مصرف طولانیمدت مرز بین واقعیت و خیالو نابود میکنه. تو ژاپن درست میشه، فقط دو تا دلال میفروشنش و قیمتش نجومیه. بیشتر هنرمندا و آدمای ردهبالا میخرنش. چند بار خواستن تقلبیشو بسازن، ولی کشته شدن. شایعست مادام چوی فرمولشو تو ژاپن درست میکنه و فقط یه نفر تو سئول میدونه کجاست.
بومگیو حس کرد سرش داره میترکه. یه پرونده حالا به سه تا تبدیل شده بود؛ سریالی سرها، قتلهای یونجون، و مواد هانا. اینقدر پیچیده بود که تمرکز بومگیو سر کار بههمریخته بود.
یه روز وسط نوشتن سناریو، پشت میزش تو دفتر بود که کای وارد شد. دفتر پر از صدای تایپ و زمزمه همکارا بود. میز بومگیو شلوغ بود، پر از کاغذای خطخطی و یه ماگ قهوه سرد. یه یادداشت قدیمی از جونگمین زیر کاغذا قایم شده بود، یه قلب قرمز با خط کج و کوله که روش نوشته بود "عمو، همیشه بخند!"
بومگیو بهش زل زده بود که صدای قدمهای کای رشته افکارشو پاره کرد. همه با تعجب به کای نگاه کردن. دخترا با چشمای قلبی زل زده بودن بهش، انگار یه سلبریتی اومده بود. کای با کتوشلوار مشکی و یه ساعت نقرهای گرونقیمت، با یه نیشخند به بومگیو نزدیک شد.
کای: یه دقیقه تنهایی حرف بزنیم؟
بومگیو ابروشو بالا برد، ولی دنبالش رفت. تو اتاق جلسه، کای یه پیشنهاد عجیب داد.
کای: بومگیو، تو استعداد داری. چرای نمیای بخش خبر، برای من کار کنی؟ خبر بنویس، جای تو اونجاست.
بومگیو جا خورد. کار تو شبکه خبر یا باید کارت خیلی خوب باشه یا پارتی کلفتی داشته باشی.
بومگیو: کای، من اینجا رو دوست دارم. نمیتونم پیشنهادت رو قبول کنم.
کای خندید، یه خنده سرد.
کای: فکرشو بکن، بومگیو. اینجا داری وقت تلف میکنی. تو خیلی دنبال حقیقت میگردی. مواظب باش زیادی نزدیک نشی، چون ممکنه بسوزی.
بومگیو چشماشو تنگ کرد.
بومگیو: من بلدم از خودم مراقبت کنم. تو نگران خودت باش.
کای یه قدم نزدیکتر شد.
کای: مطمئنی؟ مواظب باش شبیه دوستت نشی.
بومگیو قلبش تند زد. منظورش یونجون بود؟ وقتی کای رفت، حس نگرانی کل وجودشو گرفت. از شرکت زد بیرون و مستقیم رفت سمت انبار اوراقی.
باد بین ماشینای لهشده زوزه میکشید، و بوی روغن سوخته و زنگزدگی تو هوا بود. یه ابزار قدیمی، یه چکش زنگزده، روی یه میز گوشه انبار افتاده بود، انگار یه یادگار از گذشته یونجون.
بومگیو چند بار محکم به در خونه کوبید، ولی کسی باز نکرد. یه ساعت رو پلهها نشست، پاهاشو بغل کرد و به گوشواره تو گوشش دست زد. به خودش گفت "اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟"
یونجون بالاخره برگشت، با چشمای قرمز و بیروح، انگار یه تیکه از وجودشو گم کرده بود. با دیدن بومگیو چند ثانیه مکث کرد. بومگیو با نگرانی سمتش دوید.
بومگیو: یونجون! چیزی شده؟
یونجون صداش سرد بود.
یونجون: مامانم رفت...
بومگیو حس کرد قلبش وایستاد. یاد مراسم جونگمین افتاد، یاد روزی که تو یه سالن سرد با یه عالمه گل یاس سفید وایستاده بود و نمیتونست نفس بکشه. سعی کرد یونجونو دلداری بده.
بومگیو: یونجون... من... متاسفم.
ولی کلماتش تو گلو گیر کردن. مراسم خاکسپاری تو یه سالن ساده برگزار شد. بوی گلای یاس که مادر یونجون عاشقشون بود تو هوا پیچیده بود. یونجون یه کت مشکی ساده پوشیده بود، موهاشو شونه کرده بود عقب، ولی چشمای قرمز و بیروحش انگار تو یه دنیای دیگه بودن. یه آهنگ قدیمی، یه لالایی کرهای که مادرش تو بچگیش براش میخوند، تو سالن پخش میشد.
یونجون به عکس مادرش زل زده بود، یه عکس سیاهوسفید که توش لبخند میزد. یادش اومد وقتی بچه بود، مادرش تو آشپزخونه با یه پیشبند گلگلی براش کوکی درست میکرد و میگفت "یونجون، تو نور منی."
بومگیو از همهچیز مراقبت میکرد، از مهمونا پذیرایی میکرد و مطمئن میشد همهچیز مرتب باشه. فقط چند نفر از فامیل مادری یونجون اومده بودن، انگار دنیا یونجونو تنها گذاشته بود.
بومگیو یاد مراسم جونگمین افتاد، یاد روزی که خودش کنار تابوت وایستاده بود و حس میکرد قلبش داره میشکنه. وقتی مهمونا رفتن، کنار یونجون نشست و سرشو بین دستاش گرفت.
بومگیو: یونجون... میدونم الان همهچیز سیاهه، ولی تو تنها نیستی.
یونجون بهش نگاه کرد، چشمای تیزش پر از اشک بود.
یونجون: تنها نیستم؟ بومگیو، همه کسایی که برام مهم بودن دارن یکییکی میرن.
بومگیو دستشو محکم گرفت.
بومگیو: من... اینجام.
یونجون یه لحظه بهش زل زد، انگار میخواست چیزی بگه. خم شد که لباشو ببوسه، ولی صدای قدمای چند نفر متوقفش کرد.
هانا و کای با چند تا بادیگارد وارد شدن. هانا با یه کت بلند مشکی و موهای جمعشده، مثل یه ملکه وارد سالن شد. کای با همون کتوشلوار مشکی و ساعت نقرهای، یه لبخند سرد رو لبش بود. با دیدن بومگیو و یونجون کنار هم، یه سکوت سنگین تو سالن پیچید. یونجون به بومگیو نگاه کرد.
یونجون: برو، تنهایی از پسش برمیام
بومگیو با تردید بلند شد و به سالن اصلی رفت. بعد از ادای احترام که انگار هانا بزور و با حرص انجامش داده بود، کای با کمی فاصله ازشون ایستاد. هانا به یونجون نزدیک شد و صداش پر از خشم بود.
هانا: واقعاً؟ اینقدر زود یکی دیگه رو پیدا کردی؟ فکر کردی این پسره میتونه جای منو بگیره؟ من تو رو ساختم، یونجون!
یونجون با عصبانیت بهش زل زد.
یونجون: تو منو ساختی؟ تو منو نابود کردی، هانا! وقتی بهت گفتم نمیخوام تو اون کارا باشم، تو منو فروختی!
هانا خندید، یه خنده تلخ.
هانا: فروختم؟ تو خودت اومدی دنبالم! یادته تو اون کافه بهم گفتی بدون من نمیتونی زندگی کنی؟ حالا این پسره چی؟ یه جایگزین ارزون؟
یونجون مشتشو گره کرد.
یونجون: بومگیو جای هیچکس نیست. اون واقعیه، برعکس تو.
بومگیو تو سالن اصلی پرسه میزد که چشمش به یه مجسمه افتاد. یه پرتره برنزی از یه مرد مسن، با چشمای عمیق و یه لبخند مرموز. شبیه همون مجسمهای بود که تو شرکت دیده بود، امضای هانا روش بود.
بومگیو گوشیشو درآورد و عکس پدربزرگ کای رو باز کرد. قلبش تند زد. کپی هم بودن. علامت دایره و خط وسطش، همون علامت حلقه کای، روی پایه مجسمه حک شده بود. حس تهوع بهش دست داد.
بومگیو: اینا همه به هم ربط دارن...
هانا با عصبانیت از سالن اومد بیرون و به بومگیو پرید.
هانا: اینو میدونستی که تو فقط یه جایگزین ارزونی، چویبومگیو؟
بومگیو مکث کرد و با یه لبخند سرد گفت: جایگزین؟ این یعنی تو انقدر راحت جایگزین میشی؟ حتی برای کای؟
هانا چشماش گشاد شد، به گوشواره ست بومگیو و یونجون نگاه کرد و بغض کرد. بدون حرف از سالن زد بیرون.
کای به در تکیه داده بود و به یونجون زل زد.
کای: میخوام بدونم کی آخرین بار کی مامانتو دید؟
یه ویدیو روی گوشیش به یونجون نشون داد، بومگیو تو بیمارستان، همون روزی که حال مادرش بد شده بود. یونجون هیچ حسی جز عصبانیت نداشت.
کای با یه نیشخند گفت: یعنی چرا دیدتش؟
بومگیو تو راهرو سمت اتاق میرفت که با کای روبهرو شد.
کای: بهت فرصت دادم، بومگیو. از دست دادی.
بومگیو اخم کرد.
بومگیو: منظورت چیه؟
ولی کای فقط خندید و رفت. تو اتاق، یونجون از جاش بلند شده بود.
بومگیو: هی، من باید برم... کار دارم.
یونجون فقط سرشو تکون داد و جلوشو نگرفت.
هوای سئول خنکتر شده بود، یه نسیم مرطوب از رودخونه هان میاومد و بوی بارون تازهای که روی سنگفرشای خیابون نشسته بود، تو هوا پخش بود. نور زرد و کمجون چراغای خیابون روی زمین خیس میلرزید، انگار دارن با ریتم قلب بومگیو میرقصن.
صدای بوق ماشینای دورتر تو کوچه خلوت نزدیک رودخونه گم میشد، و یه گربه سیاه با چشمای براق از پشت یه سطل آشغال سرک کشید و بعد غیبش زد. بومگیو تو افکارش غرق بود، به مجسمهای فکر میکرد که شبیه پدربزرگ کای بود، به علامت دایره و خط، به نیروسکای، به هانا.
گوشواره نقرهای تو گوشش زیر نور چراغا برق میزد، انگار یه ستاره کوچیک تو تاریکی شب گیر کرده بود. یهو نور شدید یه ماشین چشاشو زد. چند بار پلک زد، انگار یه تیغ نور تو مغزش فرو رفت.
قلبش تند زد. یونجون پشت فرمون بود، چشمای تیزش از پشت شیشه مثل دو تا تیغه یخزده بهش زل زده بودن. دستای قویش فرمونو محکم گرفته بودن، و یه رگ روی پیشونیش نبض میزد. پاشو روی گاز فشار داد، صدای موتور مثل یه غرش عصبانی تو خیابون پیچید.
بومگیو حس کرد پاهاش دارن میلرزن. یادش اومد اون شب که هانبین رو زیر گرفته بود، وقتی خون زیر نور مهتاب روی آسفالت پخش شده بود و نفسای هانبین قطع شده بود. حس کرد یه سنگ بزرگ رو قلبشه. چشماشو بست، آماده ضربه بود، ولی یهو صدای ترمز تیز ماشین گوشاشو پر کرد. ماشین درست چند سانت جلوتر ازش وایستاد، انگار یونجون تو آخرین لحظه پشیمون شده بود.
یونجون در ماشینو باز کرد و پیاده شد. کت مشکی مراسم هنوز تنش بود، ولی دکمههاش باز شده بود و موهاش بههمریخته بود، انگار یه طوفان از تو وجودش گذشته بود. چشمای قرمز و بیروحش حالا پر از خشم بود، انگار میخواست بومگیو رو با نگاهش خاکستر کنه. بومگیو نفسش بند اومد، ولی سعی کرد خودشو جمع کنه. دستاشو مشت کرد.
بومگیو: میخواستی منو زیر بگیری؟
یونجون یه قدم نزدیکتر شد، صداش مثل یه چاقوی سرد بود.
یونجون: چرا رفتی مامانمو دیدی؟ فکر کردی نمیفهمم؟
بومگیو حس کرد قلبش داره از جا کنده میشه. یادش اومد تو بیمارستان، وقتی مادر یونجون دستشو محکم گرفته بود و زمزمه کرده بود "گوشی... تو گلدون خاکستری..."
صداش لرزید، ولی سعی کرد محکم حرف بزنه.
بومگیو: میخواستم سوال بپرسم... درباره گوشی. فکر کردم شاید چیزی بدونه.
یونجون خندید، یه خنده تلخ و پر از خشم.
یونجون: تو فقط دنبال سرنخ بودی، نه؟ تو کشتیش مثل وقتی که بابامو کشتی!
بومگیو چشماش گشاد شد، انگار یه سیلی محکم به صورتش خورده بود. یادش اومد اون شب تو ماشین، وقتی پاشو روی گاز فشار داده بود و هانبین محکم به شیشه ماشین خورده بود. حس کرد نفسش داره بند میاد.
بومگیو: من... من نمیخواستم اینطوری شه! یه اشتباه بود!
یونجون یه قدم دیگه نزدیکتر شد، حالا فاصلشون فقط یه نفس بود.
یونجون: اشتباه؟ تو یه آدم کشتی. تو بابامو کشتی، بومگیو! حالا هم اومدی تو زندگی من سرک بکشی؟
صداش پر از درد بود، انگار هر کلمه یه زخم قدیمی رو باز میکرد. بومگیو به چشمای یونجون زل زد، چشمایی که یه روز تو تاریکی خونش مثل ستاره میدرخشیدن، حالا پر از سیاهی بودن. به خودش گفت "این همون یونجونه که تو بغلش خوابیدی. چطور میتونه اینقدر عصبانی باشه؟"
بومگیو چند قدم عقب رفت، پاهاش روی سنگفرش خیس لیز خورد.
بومگیو: اگه... میخوای منو بکشی، سریع بکن! منتظر چی هستی؟
صداش میلرزید، ولی یه جور لجبازی توش بود، انگار میخواست یونجونو به چالش بکشه. یونجون مشتشو گره کرد، انگار میخواست بزنه، ولی دستشو پایین آورد.
یونجون: فکر کردی اینقدر سادست؟ فکر کردی میتونم... مثل تو یکیو زیر بگیرم؟
صداش شکست، انگار داشت با خودش میجنگید. یادش اومد وقتی تو خونش بومگیو رو تو بغلش گرفته بود، قلبش برای اولین بار بعد از سالها آروم شده بود. به خودش گفت "نمیتونم این پسرو بکشم. حتی اگه بابامو کشته باشه."
بومگیو حس کرد قلبش داره از سینهش میزنه بیرون.
بومگیو: من نمیخواستم، یونجون! باور کن! فقط... فقط میخواستم بدونم چی به چیه! تو خودت بهم گفتی درباره هانا، درباره مادام چوی! یعنی نمیدونستی من دنبال چیم؟
صداش پر از التماس و کنایه بود، انگار میخواست یونجون بهش یه شانس بده و همزمان به خودش بیاد، اینکه یونجون از همون اول میدونست چرا بومگیو بهش نزدیک شده. نمیدونست چرا میخواست واقعیت رو بکوبه تو سر یونجون. واقعیتی که در واقع عمقی نداشت. واقعیتی که وقتی بومگیو یه شبو با یونجون گذروند به دروغ تبدیل شد. یونجون یه لحظه به گوشواره ست تو گوش بومگیو زل زد، همون گوشوارهای که خودش بهش داده بود.
یونجون: تو بهم دروغ گفتی، بومگیو. اون شب که کنارم بودی، اون موقع که داشتی میخندیدی، همش نقشه بود...
بومگیو سرشو تکون داد، اشک تو چشاش جمع شده بود.
بومگیو: نه! یعنی... من... من نمیدونستم چطور بهت بگم! میترسیدم، یونجون! تو هم آدم کشتی... ولی...
مکث کرد، انگار کلمات تو گلوش گیر کرده بودن.
بومگیو: ولی وقتی پیشت بودم، حس میکردم دیگه هیچی مهم نیست.
یونجون جا خورد. برای یه ثانیه، خشم تو چشاش کمرنگ شد، انگار حرف بومگیو یه تیکه از قلبشو لمس کرده بود.
یادش اومد اون شب تو خونش، وقتی بومگیو تو بغلش خوابش برده بود، حس کرده بود دنیا فقط همون تخته، همون لحظست.
ولی بعد یاد ویدیو کای افتاد، بومگیو تو بیمارستان، درست همون روزی که حال مادرش بد شده بود. مشتشو دوباره گره کرد.
یونجون: چرا رفتی بیمارستان؟
بومگیو چند قدم دیگه عقب رفت، ولی پاش به یه سنگفرش گیر کرد و نزدیک بود بیفته.
بومگیو: یونجون، من فقط میخواستم کمک کنم! مامانت درباره یه گوشی حرف زد، گفت تو گلدون خاکستری قایمش کرده! فکر کردم شاید به پرونده ربط داره!
صداش پر از پنیک بود، انگار داشت تو یه طوفان گیر میکرد. یونجون یه لحظه ساکت شد، انگار داشت یه پازل تو ذهنش حل میکرد. گوشی؟ یادش اومد وقتی بچه بود، مادرش همیشه چیزای مهمو تو گلدونای حیاط قایم میکرد و میگفت "یونجون، هیچکس به گلدونا نگاه نمیکنه." ولی حالا خشمش دوباره بالا اومد.
یونجون: تو داشتی از مامانم سوءاستفاده میکردی! اون مریض بود! نمیفهمید داره چی میگه!
بومگیو سرشو تکون داد، اشک حالا روی گونههاش سر میخورد.
بومگیو: نه! من فقط... فکر کردم شاید مامانت چیزی بدونه که تو رو نجات بده!
صداش میلرزید، ولی یه جور صداقت توش بود که یونجونو یه لحظه به شک انداخت. یونجون دستشو محکم دور مچ بومگیو قفل کرد، انگار میترسید فرار کنه.
یونجون: نجات بده؟ تو فکر کردی من یکیم که نیاز به نجات داره؟ اونم از تویی که بابامو کشتی؟ حالا میخوای نقش قهرمانو بازی کنی؟
بومگیو سعی کرد دستشو بکشه، ولی یونجون محکمتر گرفت.
بومگیو: اگه میخوای منو بکشی، بکن! ولی اینجوری زجرم نده!
یونجون به چشمای درشت بومگیو زل زد، چشمایی که حالا پر از اشک و ترس بودن. برای یه لحظه، یادش اومد وقتی تو تخت کنارش دراز کشیده بود، بومگیو با یه لبخند شیطون بهش گفته بود "حالا ستیم." حس کرد قلبش داره میشکنه.
یونجون: گفتم که نمیتونم زیرت بگیرم... فکر کردی میتونم تو رو بکشم؟
صداش آرومتر شد، ولی هنوز پر از خشم بود.
یونجون: تو همهچیزو خراب کردی، بومگیو. ولی نمیتونم... نمیتونم تو رو زیر بگیرم.
بومگیو نفسشو حبس کرد.
بومگیو: پس چرا اینجایی؟ چرا ماشینو سمت من آوردی؟
یونجون مچشو ول کرد و یه قدم عقب رفت.
یونجون: چون میخواستم بترسی. میخواستم حس کنی همون چیزی که بابام حس کرد.
بومگیو به زمین زل زد، اشکاش روی سنگفرش میریختن.
بومگیو: من هر روز حسش میکنم، یونجون. هر روز یادم میآد که هانبینو کشتم. فکر کردی برام آسونه؟
یونجون یه لحظه ساکت شد. به خودش گفت "این پسر قاتل بابامه. ولی چرا نمیتونم ازش متنفر باشم؟"
به بومگیو نگاه کرد و گفت: تو ماشین بشین، بومگیو. وگرنه پاهاتو میشکنم.
صداش سرد بود، ولی یه لرزش ریز توش بود، انگار خودش هم نمیدونست داره چیکار میکنه. بومگیو به ماشین نگاه کرد، قلبش تند میزد. حس کرد امشب شاید آخرین شبشه. به خودش گفت "اگه سوار شم، شاید دیگه برنگردم. ولی اگه فرار کنم، یونجون منو پیدا میکنه."
با پاهای لرزون به سمت ماشین رفت، ولی یه لحظه برگشت و به یونجون زل زد.
بومگیو: یونجون... من متاسفم. برای همهچیز.
یونجون بهش نگاه کرد، چشمای تیزش حالا پر از یه حس عجیب بود، انگار بین خشم و یه چیز دیگه گیر کرده بود.
یونجون: فقط سوار شو، بومگیو.