Season 1, part 7
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,نور مهتاب کمجون از لای پنجره کثیف خونه یونجون میریخت تو، انگار یه نقاش تنبل با قلمموی زرد و بیمارش روی دیوارای کهنه خط کشیده بود. سایههای پردههای پاره رو دیوارا میلرزیدن، مثل یه رقص غمانگیز که هیچوقت تموم نمیشد.
بوی دود سیگار تو هوا پیچیده بود، قاطی با بوی چوب کهنه تخت و یه بوی تند زنگزدگی که انگار از انبار اوراقی پشت خونه سرک میکشید تو. یه جاسیگاری فلزی قدیمی کنار تخت پر از تهسیگارای مچاله بود، هر کدوم انگار یه تیکه از داستانای نگفته این خونه رو تو خودشون قایم کرده بودن.
یه ساعت دیواری شکسته بالای سرشون وایستاده بود، عقربههاش روی دوازده گیر کرده بودن، انگار زمان تو این خونه نفسش بند اومده بود. بوی صابون ارزون از بدن یونجون تو هوا پخش بود، یه بوی تند و آشنا که انگار یه گوشه از وجودشو تو فضای خونه جا گذاشته بود.
بومگیو و یونجون کاملاً لخت کنار هم روی تخت دراز کشیده بودن، ملافه سفید چروک دور پاهاشون گره خورده بود، انگار یه طناب نرم که نمیخواست بذاره از هم جدا شن. بومگیو کامل ولو شده بود، یه دستش زیر سرش بود و با دست دیگش سیگارو به لبش میرسوند. دود خاکستری تو هوا میچرخید، زیر نور مهتاب انگار یه روح کوچیک داشت بالا و پایین میرفت. موهای بلندش، هنوز یه کم خیس از عرق، روی پیشونیش پخش شده بودن و گوشواره نقرهای با ستاره چهارپرش زیر نور مهتاب برق میزد، انگار یه ستاره واقعی تو تاریکی خونه روشن شده بود.
یونجون به تاج تخت تکیه داده بود، یه پاشو جمع کرده بود و سیگارشو با انگشتای بلند و قویش میچرخوند. موهای مشکی صافش یه کم به پیشونیش چسبیده بود، و چشمای تیزش تو تاریکی انگار یه جفت پلنگ بودن که داشتن بومگیو رو زیر نظر میگرفتن. یه حلقه نقرهای ساده تو گوش چپش بود، که نور مهتاب روش میافتاد و یه برق ریز میزد. یونجون یه پک عمیق به سیگارش زد و به بومگیو زل زد.
یونجون: نباید سیگار بکشی. هنوز کامل خوب نشدی. میخوای دوباره غش کنی و من مجبور شم ازت پرستاری کنم؟
صداش یه جورایی جدی بود، ولی یه لبخند شیطون گوشه لبش نشسته بود، انگار داشت عمداً بومگیو رو اذیت میکرد. بومگیو چشماشو تنگ کرد و یه پک دیگه گرفت، انگار میخواست لجبازی کنه.
بومگیو: من سیگارمو میکشم، تو هم کاری نداشته باش!
صداش پر از شیطنت بود، ولی یه لرزش ریز توش بود که نشون میداد هنوز یه گوشه از ذهنش از یونجون میترسه. یونجون خندید، یه خنده عمیق که انگار از ته دلش اومد و فضای خونه رو یه کم گرمتر کرد.
یونجون: تو با اون زخم هنوز زندهای چون من نذاشتم بمیری! حالا سیگار نکش که دوباره مجبور شم بخیه بهت بزنم!
دستشو به سمت بومگیو دراز کرد، انگار میخواست سیگارو ازش بگیره، ولی بومگیو سریع دستشو عقب کشید و دودو فوت کرد سمت صورت یونجون.
بومگیو: فکر کردی من با این حرفا میترسم؟! یه نگاه به خودت بکن.. من سومین سیگارمه ولی تو توی اولی موندی.
بومگیو یه لحظه خندش گرفت، ولی سعی کرد قیافشو جدی نگه داره. یونجون ابروشو بالا برد و سیگارشو تو جاسیگاری خاموش کرد.
یونجون: قبل از اینکه مجبورت کنم، اون سیگارو بذار کنار!
بومگیو یه پک دیگه گرفت و دودو فوت کرد سمت سقف.
بومگیو: فعلا اولین سیگارتو تموم کن بعدش صحبت میکنیم.
یونجون بهش نزدیکتر شد، حالا درست کنارش بود، و بومگیو حس کرد قلبش یه کم تندتر زد.
یونجون: الان بهم تیکه انداختی؟ بیا مسابقه سیگار کشیدن بذاریم ببینم کی اول غش میکنه.
بومگیو خندید، یه خنده واقعی که چشمای درشتشو پر از نور کرد. برای یه ثانیه، انگار هیچچیز بینشون نبود، نه خون، نه چاقو، نه پرونده و انگار دنیا فقط همین تخت بود.
بومگیو: مسابقه؟ با تو؟
یونجون سرشو تکون داد و یه لبخند کج رو لبش نشست.
یونجون: انگار یادت رفته سیگار کیو داری میکشی.
دستشو به سمت بومگیو دراز کرد، ولی بومگیو با یه حرکت سریع سیگارو پشتش قایم کرد و زبونشو براش درآورد.
بومگیو: نچ، نمیدم! برو سیگارتو بکش، قاتل!
یونجون برای یه لحظه قلبش گرفت؛ انگار دوست نداشت اون کلمه رو از زبون بومگیو بشنوه. نه بخاطر اینکه بومگیو خودش هم قاتله بلکه بومگیو خیلی خوشگله و نمیخواد از یه پسر خوشگل همچین لقبی داشته باشه. اما یونجون احساساتشو قایم کرد و خندید و یه لحظه به بومگیو زل زد.
بونجون: قاتل؟ آره، شاید. ولی تو که هنوز زندهای، نه؟ پس زیادم آدم بدی نیستم!
بومگیو یه لحظه ساکت شد، انگار حرف یونجون یه تیکه یخ تو قلبش فرو کرد. یادش اومد وقتی اولین بار یونجون با چشمای سردش بهش زل زده بود، انگار روحشو میخورد. ولی حالا همون چشما داشتن با یه گرمای عجیب بهش نگاه میکردن، و بومگیو نمیفهمید چرا قلبش اینقدر تند میزنه.
تو ذهنش غرق شده بود. با اینکه دقیقاً سکس نکرده بودن، ولی معلوم بود یونجون خوب بلده. لمسای یونجون، نفسای گرمش، انگشتایی که با احتیاط دور کمرش قفل شده بودن، همهچیز انگار یه فیلم بود که نمیتونست خاموشش کنه.
حس کرد گونههاش دارن آتیش میگیرن. دوست داشت ساعتها روی این تخت بمونه، با یونجون شوخی کنه، به چشمای تیزش زل بزنه و فراموش کنه که دنیاشون پر از جنازه و خون و گناهه.
یادش اومد وقتی یونجون تو حموم پشتشو شسته بود، انگشتای بلندش روی گودی کمرش کشیده شده بودن، انگار برای اون لحظه ساخته شده بودن. به خودش سرزنش کرد "چرا داری اینقدر غرقش میشی؟ تو باید ازش سرنخ بگیری، نه اینکه بخوای باهاش وقت بگذرونی!" ولی بدنش گوش به حرفش نکرد.
یونجون تمام مدت متوجه ترس بومگیو بود. هر وقت بهش نزدیک میشد، شونههای بومگیو جمع میشد و یه کم میلرزید، انگار بدنش هنوز یادش بود که یونجون دستاش به خون آلودست.
یه بار که دستشو به بازوی بومگیو زده بود، حس کرده بود بدنش سفت شده، مثل یه پرنده که آماده پریدنه. وقتی تو حموم بومگیو رو تو وان نگه داشته بود، حس کرده بود نبض بومگیو زیر انگشتاش تندتر زده، انگار قلبش داشت فریاد میزد که از یه قاتل باید بترسه. ولی بعد از بوسه، بعد از اون لحظهای که لبای یونجون روی گردنش کشیده شده بود، بومگیو آرومتر شده بود. حالا که کنارش دراز کشیده بود، انگار ترسش مثل دود سیگار تو هوا پخش شده بود.
یونجون بهش زل زد و زیر لب گفت: چی تو فکرته؟
بومگیو یه لحظه مکث کرد. میخواست یه سوال از یونجون بپرسه که سرنخی بهش بده، ولی میدونست یونجون باهوشتر از این حرفاست. یه اشتباه، و یونجون میپیچوندش. خاکستر سیگارشو تو جاسیگاری ریخت.
بومگیو: دیروز کجا رفتی؟
صداش یه جورایی کنجکاو بود، ولی سعی کرد معمولی به نظر بیاد. تو ذهنش داشت نقشه میکشید "اگه بتونم یه چیزی درباره هانا ازش بکشم بیرون، شاید بتونم به سوجین و بقیه یه سرنخ بدم."
یونجون یه لحظه ساکت شد. نه اینکه نخواد جواب بده، انگار داشت به یه چیز عجیب فکر میکرد. بومگیو کنارش انگار واقعی نبود، مثل یه شیطان که میدونست یونجون تنهاست و دقیقاً به چی نیاز داره.
تو تاریکی خونه، بومگیو میدرخشید، نه فقط به خاطر نور مهتاب که روی گوشواره نقرهایش میافتاد، بلکه انگار خودش یه ستاره بود، یه نور تو سیاهی زندگی یونجون. به خودش گفت "این همون پسریه که قاتل پدرمه. چرا دارم اینقدر بهش نزدیک میشم؟" ولی نمیتونست چشم ازش برداره.
یونجون: رفتم به مادرم سر زدم. حالش خوب نیست... یه مدت تو بیمارستانه. فراموشی داره، مدام یه چیزایی زمزمه میکنه که نمیفهمم.
بومگیو بهش نگاه کرد، چشمای درشتش تو تاریکی برق میزدن.
بومگیو: چی شده؟ یعنی چی زمزمه میکنه؟
یونجون یه نفس عمیق کشید.
یونجون: بعد از مرگ بابام حالش بد شد. مشکل روحی پیدا کرد، حالا دیگه بیشتر وقتا نمیفهمه کیه یا کجاست. مدام یه چیزی درباره یه گوشی میگه، ولی نمیفهمم چیه.
صداش یه کم میلرزید، انگار داشت یه زخم قدیمی رو باز میکرد. یادش اومد وقتی بچه بود، مادرش تو حیاط باهاش قایمباشک بازی میکرد و با خنده میگفت "یونجون، هیچوقت نمیتونی منو پیدا کنی!" حالا حس میکرد مادرش تو یه جای خیلی دور قایم شده و دیگه نمیتونه پیداش کنه.
بومگیو حس کرد قلبش فشرده شد. یاد جونگمین افتاد، یاد روزی که باهم تو پارک بادبادک هوا کرده بودن. جونگمین با چشمای درشتش به بادبادک قرمز زل زده بود و گفته بود.
جونگمین: عمو، اگه پاره شه چی؟
بومگیو خندیده بود و گفته بود: نمیذارم پاره شه.
ولی حالا حس میکرد جونگمین مثل همون بادبادک از دستش رفته بود. به خودش گفت "یونجون پسر هانبینه. نباید اینقدر بهش نزدیک شم." ولی نمیتونست جلوی خودشو بگیره.
بومگیو: مامانت... حتماً خیلی دوستت داره.
صداش آروم بود، انگار نمیخواست سکوت خونه رو بشکنه. یونجون یه لبخند تلخ زد.
یونجون: آره... یه زمانی برام کوکی درست میکرد و میگفت من نورشم...
بومگیو بهش زل زد و حس کرد یه چیزی تو قلبش داره میشکنه.
بومگیو: هانا... چرا بهش میگن مادام چوی؟
بومگیو سعی کرد صداش بیتفاوت باشه، ولی قلبش تند میزد. یونجون یه لحظه به گوشواره نقرهای تو گوش بومگیو زل زد، انگار داشت یه خاطره قدیمی رو مرور میکرد.
یونجون: هانا تو بازار سیاه یه اسم داره، مادام چوی. موادی که وارد میکنه و پخش میکنه، همه به اسم مادام چوی میچرخن. یه جورایی امپراتوری خودشو ساخته.
صداش سرد بود، ولی یه لایه غم زیرش قایم شده بود. یادش اومد وقتی تو یه کافه تاریک با هانا نشسته بود، هانا یه پاکت قهوهای روی میز گذاشته بود.
هانا: فقط یه کار کوچیک، جونی. برای من.
اون موقع فکر کرده بود این یه بازی سادهست، ولی حالا میفهمید هانا داشت یه دام دورش میتنید. بومگیو حس کرد یه تیکه پازل داره جور میشه.
بومگیو: پس تو... براش کار میکنی؟
یونجون خندید، یه خنده تلخ.
یونجون: کار؟ یه زمانی فکر میکردم شریکشم. ولی حالا میفهمم فقط یه مهره بودم.
بومگیو به گوشواره تو گوشش دست زد.
بومگیو: اینا... برای هانا خریده بودی، نه؟
صداش یه کم میلرزید، انگار یه درد عجیب تو قلبش پیچیده بود. نمیفهمید چرا اینقدر بهش برخورده بود. یونجون یه لحظه ساکت شد، انگار داشت با خودش کلنجار میرفت.
یونجون: آره... وقتی هیچی نداشتم، هانا برام مثل یه ستاره بود. اینا رو براش خریدم، ولی هیچوقت بهش ندادم. اگه دوستشون نداری، میتونی بندازیشون دور.
بومگیو یه لحظه بهش زل زد، بعد یکی از گوشوارهها رو درآورد و با یه حرکت سریع، یه حلقه نقرهای از گوش یونجون برداشت و گوشواره ستارهدار رو تو گوشش گذاشت.
بومگیو: حالا ستیم.
با یه لبخند به یونجون نگاه کرد، چشمای درشتش پر از شیطنت و یه جور گرمای عجیب بود. یونجون جا خورد.
همیشه بلد بود احساساتشو قایم کنه، ولی اینبار چشمای تیزش گشاد شدن و یه لحظه انگار قلبش یه تپش اضافی زد. به گوشواره تو گوشش دست زد.
یونجون: فکر کردی با این کار میتونی منو گول بزنی؟
ولی لبخندش واقعی بود، انگار برای اولین بار تو سالها داشت یه لحظه واقعی زندگی میکرد. تو ذهنش غرق شد. این گوشوارهها رو برای هانا خریده بود، چون اون موقع فکر میکرد هانا نور امیدشه. ولی حالا میفهمید هانا همون سیاهی بود که زندگیشو بلعیده بود.
بومگیو بود که داشت بهش نشون میداد نور واقعی چیه، حتی اگه نباید اون میبود. به خودش گفت "چرا باید تو باشی، بومگیو؟"
بومگیو دوباره کامل دراز کشید و سیگارشو تو جاسیگاری خاموش کرد. دست یونجون کنارش معلوم شد، انگشتاش روی دست ظریف بومگیو کشیده شد و آروم انگشتاشو قفل کرد.
بدون اینکه چیزی بگه، خم شد و شروع کرد به بوسیدن صورت بومگیو. لباش از پیشونی بومگیو شروع شد، بعد به گونههاش رسید و آروم تا گردنش کشیده شد. نفسای گرمش روی پوست بومگیو میریختن، انگار یه موج آروم داشت پوستشو نوازش میکرد. بومگیو یه لحظه لرزید، ولی اینبار نه از ترس، از یه حس عجیب که نمیتونست اسمشو بذاره.
بومگیو: هی، چیزی شروع نکن که نمیتونی تمومش کنی!
بومگیو غر زد، ولی صداش پر از خنده بود. یونجون لبخند زد و لباشو روی استخون ترقوه بومگیو کشید.
یونجون: کی گفته نمیتونم تمومش کنم؟ تو هنوز کامل خوب نشدی، تخس. نمیخوام زخمت باز شه و دوباره غر بزنی که چرا پرستاریت میکنم!
بومگیو چشماشو تو کاسه چرخوند.
بومگیو: اینطوری وسطش خوابم میبره چون خیلی طولش میدی!
یونجون خندید و یه گاز آروم از شونه بومگیو گرفت و باعث شد بومگیو کمی بلرزه و زیر لب صدا بده.
یونجون: اگه بخوام، نمیذارم چشمات یه لحظه بسته شه! ولی حالا که زخمیای، مجبورم مهربون باشم!
بومگیو خندید و دستشو تو موهای یونجون فرو کرد.
بومگیو: مهربون؟ فقط داری منو اذیت میکنی چون میدونی نمیتونم باهات دعوا کنم!
یونجون یه بوسه دیگه روی گردنش گذاشت و گفت: میدونستی خیلی غر میزنی؟
بومگیو غرغر کرد، ولی بدنش داشت زیر لمسای یونجون ذوب میشد. یونجون با احتیاط لباشو روی سینه بومگیو کشید، انگار میترسید به زخمش فشار بیاره.
آخرین بوسه یونجون روی پیشونی بومگیو نشست، و بومگیو تو بغلش جمع شد. گرمای بدن یونجون مثل یه پتو دورش پیچیده بود، و بومگیو حس کرد چشماش دارن سنگین میشن. یونجون بهش زل زد.
یونجون: هانا اشتباه میکرد. این تخت برای ما دوتا زیادی بزرگه. حتی یه تخت تکنفره هم برامون کافیه.
بومگیو تو خواب یه لبخند ریز زد، و یونجون انگشتاشو تو موهاش کشید تا خوابش برد.
صبح که یونجون بیدار شد، بومگیو تو بغلش نبود. برای اولین بار تو چهار سال، خواب عمیقی کرده بود و نفهمیده بود بومگیو کی غیبش زده. قلبش یه لحظه تند زد، انگار یه چیزی گم کرده بود. بلند شد و به آشپزخونه رفت. بوی قهوه تازه تو هوا بود، و روی میز یه بشقاب تخممرغ نیمرو با یه کاغذ کوچیک کنارش بود. روش با خودکار آبی نوشته شده بود "ممنون."
یونجون کاغذو برداشت و یه لبخند تلخ زد.
--
بومگیو تو خونه سوجین سرشو پایین انداخته بود و هر چند ثانیه، سوجین با یه مشت کاغذ مچالهشده به سرش میزد.
خونه سوجین یه آپارتمان شلوغ بود، پر از کاغذای پخش و پلا و یادداشتای زرد چسبیده به دیوارا، انگار یه کارآگاه دیوونه اونجا زندگی میکرد. بوی قهوه تازه با بوی خورشت که از آشپزخونه میاومد قاطی شده بود، ولی هیچچیز نمیتونست تنش تو اتاقو کم کنه.
یه ماگ شکسته با طرح گربه روی میز بود که سوجین هنوز ازش قهوه میخورد، و یه قاب عکس از یه سفر قدیمی با تیم مموریز گوشه اتاق خاک میخورد. تهیون و هیسونگ دست به سینه پشت سر سوجین وایستاده بودن، چشمای تیز هیسونگ انگار داشت بومگیو رو سوراخ میکرد. سوجین یه کاغذ دیگه به سر بومگیو کوبید.
سوجین: سه روز، بومگیو! سه روز هیچ خبری ازت نبود! فکر کردی ما اینجا داریم بازی میکنیم؟ اگه بلایی سرت میاومد، من به برادرت چی میگفتم؟
صداش پر از عصبانیت بود، ولی یه لایه نگرانی توش موج میزد. بومگیو سرشو بالا آورد و غرغر کرد.
بومگیو: سوجین، آروم باش! من حالم خوبه! فقط... یه کم گند زدم، ولی زندم!
تهیون یه خنده ریز کرد و گفت: گند زدی؟ تو رفتی با یه قاتل گشت و گذار کردی! فکر کردی ما نمیفهمیم؟
بومگیو چشماشو تو کاسه چرخوند.
بومگیو: آره، حتماً! تو فقط نگران اینی که کی برات قهوه درست کنه!
سوجین نفس عمیقی کشید و روی مبل ولو شد.
سوجین: بومگیو، جدی باش. تو کجا بودی؟
بومگیو یه لحظه مکث کرد. نمیتونست بگه با یونجون روی تختش ولو بوده و بوسههای گرمش هنوز روی پوستش حس میشه.
بومگیو: تو ویلای اون سیاستمدار... با یونجون آشنا شدم. حرفای هانا رو شنیدم، ولی... جزئیاتش مهم نیست.
هیسونگ ابروشو بالا برد.
هیسونگ: جزئیات مهم نیست؟ تو سه روز با چوی یونجون بودی، همون که همه سرنخا میگن قاتل سرهاست!
بومگیو قلبش تند زد.
بومگیو: یونجون قاتل نیست! یعنی... هست... فکر نمیکنم قاتل سرها باشه.
سوجین بهش زل زد: فکر نمیکنی؟ بومگیو، تو داری با قلبت فکر میکنی یا با عقل؟
سونگهون یه پوشه روی میز گذاشت و گفت: ما چند تا سرنخ جدید پیدا کردیم. هانا با یه گروه بزرگتر تو بازار سیاه کار میکنه. یه یادداشت ازش پیدا کردیم که نوشته ‘مادام چوی، محموله بعدی آمادست. فقط یه نفر دیگه باید بره.’ و همه سرنخا به یونجون میرسه.
بومگیو به کاغذ زل زد و حس کرد معدش داره جمع میشه.
بومگیو: یونجون... درباره مادرش حرف زد. حالش خوب نیست، تو بیمارستانه.
سونگهون یه کپی از مدارک بیمارستان رو روی میز گذاشت.
سونگهون: ما از قبل درباره یونجون تحقیق کردیم. مادرش مشکل روحی داره، ولی چیز عجیبی درباره خودش نیست. ولی فعلاً مظنون اوله.
بومگیو یه لحظه فکر کرد.
بومگیو: میخوام باهاش حرف بزنم. با مادر یونجون.
همه یه لحظه ساکت شدن، بعد سوجین، تهیون و هیسونگ همزمان یه کاغذ مچالهشده سمتش پرت کردن.
سوجین غر زد: دیوونه شدی؟ میخوای بری تو دهن شیر؟
بعد از کلی دعوا و بحث، بومگیو راضیشون کرد.
بومگیو: فقط یه گفتوگوی سادست. شاید چیزی یادش بیاد.
فردا صبح، بومگیو تو بیمارستان بود. نور فلورسنت سقف مثل یه تیغ سرد تو چشاش فرو میرفت. جلوی در اتاق مادر یونجون ایستاده بود و از استرس لب پایینشو میگزید. شاید بهتره که بره، شاید اشتباه بود که اینجا اومد اون هم تنهایی. شاید که نه، صد در صد اشتباه بود. قلبش از استرس تند میزد و مغزش داد میزد این کارش اشتباهه. اما میخواست پرونده رو جلو ببره حتی اگه قلبش داد میزد که داره از یونجون سواستفاده میکنه.
بالاخره رفت داخل اتاق. صدای بوق دستگاه قلب مادر یونجون مثل یه آهنگ تکراری بود که هیچوقت تموم نمیشد. بوی ضدعفونی با بوی گلای خشکشده کنار تخت قاطی شده بود، انگار بیمارستان خودش یه گورستون زنده بود. یه پتوی بافت آبی روی مادر یونجون کشیده شده بود، پر از پرز و کهنگی، و انگشتر نقرهای تو دستش هنوز برق میزد. مادر یونجون با دیدن بومگیو چشماش گشاد شد. انگار که توی ذهنش جرقه ای خورد و تمومی اتفاقات از جلوی چشمش گذشتن.
-: تو... چوی بومگیو؟ منو ببخش... هانبین واقعا نمیخواست این اتفاق بیوفته... جونگمین...
بومگیو جا خورد و پنج دقیقه طول کشید تا آرومش کنه.
بومگیو: خانم چوی، آروم باشید. هیچکس شما رو مقصر نمیدونه.
مادر یونجون گریه کرد و گفت: هانبین اون کارو برای شهریه یونجون کرد... حتی مدرکش هم هست... گوشی... تو گلدون خاکستری تو حیاط قایمش کردم... یادم نمیاد.
بومگیو صداشو ضبط کرد و قلبش تند زد. بهش گفت: یونجون حالش خوبه. داره از پس همهچیز برمیاد.
مادر یونجون گریه کرد و دستشو فقط محکم گرفت و بومگیو دوست داشت همونجا خودشو محو کنه. اون شب فقط یه آدمو نکشت، یه خانواده رو نابود کرد. اگه هانبین زنده بود، داستان الان فرق میکرد؟
بومگیو بعد از بیمارستان برگشت شرکت و تو آسانسور با کای روبهرو شد. صدای زنگ آسانسور مثل یه میخ تو سرش فرو میرفت. بوی عطر تند کای تو فضای تنگ پخش بود.
کای با یه لبخند زورکی گفت: خوشحالم دوباره میبینمت.
بومگیو: نامزدیت مبارک، کای.
کای یه علامت ریز روی حلقهش داشت، یه دایره با یه خط وسطش.
کای: شنیدم با یکی دوست شدی. مراقب باش.
بومگیو خندید: نگران من نباش. تو حلقتو نگه دار.
وقتی به طبقش رسید، خداحافظی کرد.
عصر شده بود و هوای سئول خنکتر بود. یونجون تو انبار اوراقی به ماشینای لهشده زل زده بود. باد بین فلزا زوزه میکشید و بوی روغن سوخته تو هوا بود. روی مبل ولو شد و چشماشو بست که گوشیش زنگ خورد. بیمارستان بود.
"حال مادرتون بده." قلبش یخ زد.