Season 1, part 6
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,بومگیو تو خواب بود، ولی انگار تو جهنم گیر کرده بود. دستش یه تفنگ سرد و سنگینو محکم گرفته بود، انگار یه تیکه از وجودش شده بود. دور و برش همهجا پر از خون بود، انگار یه دریاچه قرمز زیر پاهاش موج میزد. صدای چکهچکه خون روی زمین مثل یه ساعت شوم تو گوشش میپیچید، هر قطره انگار یه ثانیه از عمرشو میشمرد. بوی فلزی خون با یه بوی گند پوسیدگی قاطی شده بود، انگار زمین زیر پاش پر از جنازههای قدیمی بود که داشتن فریاد میزدن.
یه زن با لباس سفید پاره کنارش افتاده بود، چشمای بازش مثل دوتا گودال سیاه بهش زل زده بودن. یه دست کبود از زیر یه پارچه خونی بیرون زده بود، انگشتاش کج و شکسته، انگار میخواست بومگیو رو بگیره. بومگیو خواست فرار کنه، ولی پاهاش تو خون چسبناک گیر کرده بودن، هر قدم انگار یه وزنه صد کیلویی بهش وصل بود.
یه لحظه جونگمین رو دید، با یه بستنی قیفی تو دستش، لبخند گشادش زیر آفتاب پارک برق میزد. بومگیو دستشو دراز کرد که بگیرتش، ولی یهو جونگمین غرق خون شد و چشمای پر از سرزنشش بهش زل زدن.
جونگمین: چرا منو تنها گذاشتی، عمو؟
صداش مثل یه تیغ تو قلب بومگیو فرو رفت. بومگیو فریاد زد، ولی هیچ صدایی از گلوش درنمیاومد. تفنگ تو دستش شروع کرد به لرزیدن، انگار خودش میخواست شلیک کنه. یهو همهچیز سیاه شد.
با یه نفس بریدهبریده از خواب پرید. قلبش تند میزد، انگار میخواست از قفسه سینش بپره بیرون. عرق سرد از پیشونیش میچکید و بدنش میلرزید. یه لحظه نفهمید کجاست. هوا تاریک بود، فقط نور زرد و کمجون چراغ خیابون از لای پردههای کهنه میاومد تو و سایههای عجیب روی دیوار مینداخت، انگار یه مشت روح دارن رو دیوارا راه میرن.
بوی تند ضدعفونی با بوی چوب کهنه و زنگزدگی ماشینای اوراقی قاطی شده بود، انگار خونه خودش یه قبر زنده بود. وقتی چشماش به محیط عادت کرد، دید روی یه تخت دو نفرهست، ملافههای سفیدش یه کم چروک و خیس عرق بودن. یه حوله خیس روی پیشونیش بود، خنک و سنگین، انگار یکی عمداً گذاشته بودش اونجا.
یونجون کنار تخت وایستاده بود، با چشمای تیز و کشیدش به بومگیو زل زده بود. نور کمجون چراغ صورتشو نیمهروشن کرده بود، موهای مشکی صافش یه کم بهمریخته بود. یه لحظه انگار نگران بود، ولی سریع ماسک بیتفاوتیشو کشید رو صورتش.
یونجون: هی، آروم باش، فقط یه خواب بود.
صداش آروم و عمیق بود، مثل همیشه، ولی یه ذره لرزش توش بود که بومگیو رو به خودش آورد. یونجون به حوله روی پیشونی بومگیو دست زد، انگار میخواست مطمئن بشه هنوز خنکه. بومگیو چند بار پلک زد، هنوز گیج بود. بدنش درد میکرد، زخم بخیهدار پهلوش میسوخت، ولی زنده بود.
یه لحظه به چشمای یونجون نگاه کرد، همون چشمای تیزی که روحشو بلعیده بودن. قلبش تندتر زد، ولی اینبار نه از ترس، از یه چیز دیگه که نمیتونست اسمشو بذاره.
بدون اینکه فکر کنه، دستشو دراز کرد و دست یونجون رو گرفت، محکم، مثل یه بچه که از تاریکی میترسه. انگشتای یونجون قوی بودن، ولی یه لحظه جا خورد و دستش سفت شد. بومگیو چشماشو بست، حس گرمای دست یونجون مثل یه لنگر بود که نمیذاشت تو دریای کابوساش غرق بشه.
یه لحظه یاد اکسش افتاد، یاد اون شبایی که بغلش میکرد و فکر میکرد دنیا همونه. ولی اون احمق خیانت کرده بود و رفته بود، و حالا بومگیو تو دستای یه قاتل حس امنیت میکرد.
ولی بدنش گوش نمیداد. چند ثانیه بعد، خستگی و درد غالب شد و دوباره خوابش برد، دست یونجون هنوز تو دستش بود.
یونجون به بومگیو زل زده بود، انگار داشت یه پازل حلنشدنی رو نگاه میکرد. احساساتش سالها بود که خاموش شده بودن، از وقتی که رابطهش با چوی هانا پیچیده شد و قلبشو قفل کرد.
یادش اومد وقتی هانا برای اولین بار گفت "فقط یه تزریقه، یونجون. تمومش کن،" انگار یه تیکه از وجودشو خاموش کرده بود.
ولی حالا، این پسر تخس با چشمای درشت و موهای بلند خیس عرق داشت یه جرقه تو قلبش روشن میکرد. نگرانیش برای بومگیو واقعی بود، و این خودش دیوونهکننده بود.
یونجون: چرا دارم این کارو میکنم؟ این پسر قاتل پدرمه.
ولی نمیتونست دستشو از دست بومگیو بکشه.
بومگیو یه روز کامل بیهوش بود. اون شب که زخمی و خونی خودشو به خونه یونجون رسونده بود، کلی خون از دست داده بود. یونجون فکر کرده بود بومگیو میمیره.
زخم پهلوش عمیق بود، ولی یونجون دست به کار شد. زخمو با دقت تمیز کرد، خون و کثیفی رو شست و با نخ و سوزن پزشکی بخیه زد. این کارا براش سخت نبود؛ بالاخره یه دانشجوی اخراجی دانشکده پزشکی بود.
یادش اومد وقتی تو دانشگاه بود، ساعتها تو آزمایشگاه سر جسدا خم شده بود، ولی هیچوقت فکر نمیکرد یه روز برای نجات یکی اینقدر زحمت بکشه. بومگیو نیاز به خون داشت، ولی یونجون مطمئن بود بیمارستان امن نیست. هانا آدمای خودشو فرستاده بود که بومگیو رو بکشن، و تا وقتی جسدشو نبینه، ولکن نبود.
یونجون به انبار اوراقی رفت، از بین وسایل قدیمیش دوتا سرنگ و یه لوله ضدعفونیشده پیدا کرد. گروه خونی خودشو میدونست، و عجیب بود که میدونست به بومگیو میخوره چون این اولین بار نبود که بومگیو رو میدید.
سه سال پیش، وقتی برای یه خیریه به زندان رفته بود، بومگیو رو اونجا دیده بود. یونجون اون موقع فقط قربانی بعدی هانا رو پیدا کرده بود، یه زندانی که باید با تزریق پتاسیم تمومش میکرد. کار سادهای به نظر میرسید، تا وقتی که بومگیو رو روی تخت متحرک زندان دید، با یه پای خونی و چشمای پر از درد.
تهیون دوباره با یکی دعواش شده بود و پشت بومگیو قایم شده بود، و نتیجش این بود که بومگیو به جاش چاقو خورده بود. یونجون مثل جادوشدهها دنبال تخت راه افتاده بود و وارد درمانگاه زندان شده بود. میتونست پتاسیمو به بومگیو تزریق کنه، میتونست انتقام مرگ پدرشو بگیره، ولی وقتی صدای ناله و گریه بومگیو رو شنید، قلبش فشرده شد. دکتر زندان فکر کرد یونجون برای خون دادن اونجاست، و یونجون نفهمید کی کنار بومگیو نشسته بود و بهش خون داده بود. درست مثل حالا.
بعد از بخیه زدن زخم بومگیو، یونجون به خیابون رفت و رد خون روی آسفالت رو تمیز کرد. ماشین بومگیو رو تا انبار اوراقی برد و تو دستگاه پرس گذاشت. صدای خرد شدن فلز مثل یه فریاد تو گوشش پیچید، انگار داشت یه تیکه از زندگی بومگیو رو له میکرد.
وسایل بومگیو رو از ماشین برداشته بود، یه کولهپشتی کهنه با چندتا کاغذ و یه گوشی شکسته. با گوشی بومگیو به تهیون پیام داد "حالم خوبه، نگران نباش." بعد گوشیو خاموش کرد و برگشت خونه.
بومگیو روی تختش خوابیده بود، مثل یه بچه که از کابوس فرار کرده. تخت دو نفره بود، همونی که هانا اصرار کرده بود بخره.
هانا: تخت بزرگ بگیریم، شاید یه روز لازم شد!
ولی هیچوقت یه شب کامل باهم نخوابیده بودن. یونجون پوفی کشید، روی مبل چرم کهنش ولو شد و خوابش برد.
صبح روز بعد، بومگیو با صدای بلند یه ماشین از خیابون بیدار شد. چشماشو باز کرد و به اتاق نگاه کرد. آخرین باری که اینجا بود، خونه پر از خون و درگیری بود، ولی حالا تمیز بود، انگار هیچوقت کسی اینجا کشته نشده بود. بوی ضدعفونی هنوز تو هوا بود، ولی یه بوی چوب کهنه و روغن سوخته هم قاطیش شده بود. نور صبح از پنجره میاومد تو، ولی پردههای کهنه جلوی بیشترشو گرفته بودن.
یه کتاب پزشکی قدیمی روی میز بود، صفحههاش زرد و پر از خطخطیهای یونجون. کنارش یه قاب عکس شکسته افتاده بود، انگار کسی عمداً صورت تو عکسو پنهون کرده بود.
یونجون از در اومد تو، با یه تاپ سفید و شلوار مشکی. موهاش هنوز خیس بود، انگار تازه دوش گرفته بود. با دیدن بومگیو که با چشمای درشت بهش زل زده، آهی کشید.
یونجون: زنده شدی بالاخره؟ حالت چطوره؟
صداش یه جورایی هم جدی بود، هم انگار داشت شوخی میکرد. بومگیو به پهلوش دست زد، زخمش هنوز میسوخت، ولی زنده بود. به یونجون نگاه کرد و زیر لب گفت.
بومگیو: فکرشو نمیکردم مدیون قاتل شم.
یونجون خندید، یه خنده کوتاه که یه لحظه چشمای تیزشو نرم کرد.
یونجون: قاتل؟ وا، خیلی تند رفتی! تو خودت اومدی اینجا که ازت پرستاری کنم.
بومگیو یه کم خندش گرفت، ولی سعی کرد قیافشو جدی نگه داره.
بومگیو: امیدوارم زنده بمونم!
یونجون ابروشو بالا برد.
یونجون: اوه، تخس شدیا! تا دیروز داشتی غش میکردی، حالا زبونت دراز شده؟
بومگیو با لحن جدی یونجون یه لحظه حس کرد گونههاش گرم شدن. یونجون تاپ سفیدشو درآورد و یه تیشرت مشکی از کشو برداشت. عضلات ورزیدهش زیر نور صبح برق میزدن، و بومگیو ناخودآگاه بهش زل زد. قلبش تندتر زد، انگار داشت یه فیلم اکشن میدید.
یونجون با قدمهای آروم و محکم بهش نزدیک شد، و بومگیو حس کرد بدنش داره تو خودش جمع میشه. سعی کرد از تخت عقب بره، ولی زخمش نذاشت. یونجون با اخم نگاهش کرد.
یونجون: چته، فکر کردی میخوام بخورمت؟ بلند شو، باید ببرمت حموم. با این قیافت انگار از زبالهدونی دراومده.
بومگیو غرغر کرد: خودم میتونم بشورم! لازم نیست مثل پرستار بچهها دنبالم راه بیفتی!
یونجون چشماشو تو کاسه چرخوند.
یونجون: پرستار بچهها؟ من که اولین بارم نیست لختت میبینم. وقتی خونی اومدی، خودم شستمت. حالا غر نزن، بلند شو!
بومگیو حس کرد صورتش آتیش گرفت، ولی چیزی نگفت. یونجون بازوشو گرفت و با احتیاط بلندش کرد. تو حموم، بومگیو رو تو وان نشوند.
آب گرم روی پوستش ریخت، و بومگیو یه کم لرزید. دستای یونجون آروم و با دقت بدنشو شستن، انگار میترسیدن به زخمش فشار بیارن.
بومگیو یاد لحظهای افتاد که یونجون بغلش کرده بود، همون لحظهای که قلبش برای یه ثانیه آروم شده بود.
یونجون بومگیو رو تو وان ایستاده نگه داشت تا پشتشو بشوره. انگشتای بلندش روی کمر باریک بومگیو کشیده شد، درست پایینتر از زخم بخیهدار. انگار گودی کمر بومگیو برای دستای یونجون ساخته شده بود. یونجون یه لحظه غرق فکر شد، به بدن نحیف بومگیو نگاه کرد و حس کرد قلبش یه جور عجیبی تند میزنه.
چی میشه اگه دستش به پایین تر سُر بخوره و بوتشو لمس کنه و فشار بده، یا ریکشن اون بچه تخس چیه اگه انگشتای یونجونو داخل حفرش حس کنه یا...
یونجون متوجه این شد که بومگیو سرشو چرخوند و بهش زل زد، و یونجون برای اینکه بومگیو متوجه حواس پرتی یونجون نشه، آبو سمت صورتش گرفت.
بومگیو: هی، دیوونه! میخوای منو بکشی؟!
یونجون خندید: نگران نباش تو به همین راحتیا نمیمیری
بومگیو رو از حموم بیرون کرد و یه دست لباس تمیز براش گذاشت؛ یه تیشرت گشاد خاکستری و شلوار ورزشی مشکی. بومگیو لباسا رو پوشید و روی تخت نشست. به خونه نگاه کرد، به کتاب پزشکی کهنه، به قاب عکس شکسته.
باید به تهیون خبر میداد، باید از اینجا فرار میکرد، ولی حس میکرد پیش یونجون امنتره. قرصایی که یونجون براش گذاشته بود رو خورد و حس کرد بدنش یه کم بیحال شد. یونجون جلوی آینه وایستاده بود، موهاشو مرتب میکرد و آماده میشد بره بیرون.
بومگیو یه لحظه یاد تهیون افتاد، یاد اون روزایی که تو زندان کتک میخورد و ولو میشد رو تخت و با خنده میگفت "الان فقط یه سکس خوب حال میده."
اون موقع بومگیو بهش چشمغره میرفت و نمیفهمید این پسر چشه، ولی حالا درکش میکرد. حس کرد بدنش خالیه، انگار فقط یه لحظه نزدیکی میتونه پرش کنه.
بومگیو: الان سکس حال میده.
یونجون وسط شونه زدن موهاش مکث کرد، چشمای تیزش تو آینه گشاد شدن. برگشت و به بومگیو زل زد.
یونجون: چی؟ از کی تا حالا انقدر با من راحت شدی؟
صداش یه جورایی شوکه بود، ولی یه لبخند کوچیک گوشه لبش بود. بومگیو حس کرد صورتش دوباره آتیش گرفت، ولی عقب نکشید.
بومگیو: شرط میبندم تو حتی بلد نیستی درست یکی رو ببوسی!
یونجون ابروشو بالا برد و قدم به قدم به تخت نزدیک شد.
یونجون: واقعاً؟ فکر کردی من فقط با چاقو بلدم حرف بزنم؟ بیا امتحان کنیم، ببینیم کارم با چاقو بهتره یا با زبونم.
بومگیو خندید، یه خنده واقعی که از ته دلش اومد.
بومگیو: وای ترسیدم ازت. احتمالاً اگه یکیو بترسونی بیاد باهات بخوابه!
یونجون یه قدم دیگه نزدیک شد، حالا درست جلوی تخت بود.
یونجون: من اگه بخوام، نیازی به ترسوندن ندارم. کافیه یه نگاه بندازم، خودت میای سمتم!
بومگیو چشماشو تنگ کرد و گفت: آره، حتماً! احتمالاً هانا بهخاطر همین ولت کرد!
یونجون یه لحظه سفت شد، انگار بومگیو یه جای حساس رو زده بود. ولی سریع خودشو جمع کرد و با یه لبخند زد.
یونجون: من با این چیزا تحریک نمیشم که بفاکت بدم.
بومگیو خندید، ولی قلبش تند میزد. برای یه ثانیه، انگار هیچچیز بینشون نبود، نه خون، نه چاقو، نه پرونده. فقط دوتا پسر که داشتن به هم تیکه مینداختن. یونجون یهو جدی شد.
یونجون: دارم میرم بیرون، کاری دارم. بهتره هیچ دردسری درست نکنی، بچه تخس. البته وجودت کلاً دردسره!
بومگیو غرغر کرد: من دردسر؟ تو خودت یه پا دردسری، حالا منو میگی؟
یونجون فقط خندید و از در رفت بیرون. سوار ماشینش شد و به سمت بیمارستان رفت. مادرش بعد از مرگ پدرش حالش بد شده بود، مشکل روحی پیدا کرده بود و حالا فراموشی داشت. همیشه زیر لب یه چیزی درباره "گوشی" زمزمه میکرد، ولی یونجون هیچوقت نفهمید منظورش چیه.
بیمارستان یه جای سرد و ساکت بود، پر از صدای بوق دستگاههای پزشکی و قدمهای بیتفاوت پرستارا تو راهرو. نور فلورسنت سقف با نور گرم آفتاب که از پنجره میاومد قاطی شده بود، انگار زندگی و مرگ داشتن با هم دعوا میکردن.
مادرش روی تخت بود، موهای سفیدش پراکنده دور صورتش ریخته بودن، انگار یه هاله غم دورش بود. دستای لرزونش یه انگشتر نقرهای قدیمی داشت، همونی که از بچگی یونجون یادش میاومد. یونجون کنار تخت نشست و دستشو گرفت.
یونجون: مامان، منم، یونجون.
مادرش یه لحظه بهش نگاه کرد، چشمای خالیش یه لحظه برق زدن.
-: یونجون... پسرم، چرا اینقدر ناراحتی؟ چیشده؟
یونجون قلبش فشرده شد، خواست جواب بده، ولی قبل از اینکه چیزی بگه، چشمای مادرش دوباره خالی شد و زمزمه کرد.
-: گوشی...
یونجون دستشو محکمتر گرفت، انگار میخواست اون لحظه رو برای همیشه نگه داره. یادش اومد وقتی بچه بود، مادرش تو آشپزخونه با یه پیشبند گلگلی آواز میخوند و براش کوکی درست میکرد. حالا همون صدا تو زمزمههای گنگش گم شده بود. گوشیش زنگ خورد و هانا بود.
هانا: یونجون، بیا خونم. باید حرف بزنیم.
صداش پر از استرس بود، ولی یه جور سردی توش بود که یونجون رو عصبی کرد. یه لحظه شک کرد، میترسید بلایی سر بومگیو بیاد. دوربینای دور خونشو از گوشی چک کرد، وقتی دید خبری نیست، راه افتاد به سمت خونه هانا.
خونه هانا مثل یه قصر سرد و بیروح بود. دیوارای سفیدش مثل یه بوم خالی بودن، انگار هیچ خاطرهای توشون جا نداشت. مبلای چرم مشکی برق میزدن، ولی سرد و بیحس بودن، درست مثل خود هانا.
بوی تند گلای یاس تو خونه پیچیده بود، انگار میخواستن بوی استرس هانا رو قایم کنن. خدمتکارا با دقت روبانای طلایی رو دور ستونای مرمری گره میزدن، صدای خشخششون مثل یه زمزمه تهدیدآمیز بود. هانا جلوی یونجون وایستاده بود، با یه لباس مشکی ساده که انگار میخواست خودشو پنهون کنه. ولی حلقه طلایی دور انگشتش برق میزد و یونجون رو میخکوب کرد.
هانا: یونجون... باید حرف بزنیم.
صداش میلرزید، ولی یونجون نمیتونست استرسشو آروم کنه. یادش اومد وقتی تو کافه دانشگاه با هانا نشسته بودن، هانا دستشو گرفته بود و با خنده گفته بود "تو همیشه ناجیم میشی، یونجون."
حالا همون دستا دور انگشتری بود که کای بهش داده بود. قبل از اینکه چیزی بگه، کای از در اومد تو و هانا رو صدا کرد.
کای: عزیزم، برای مطبوعات آمادهای؟
کای یه حلقه طلایی مشابه تو دستش داشت، و با دیدن یونجون یه لبخند مرموز زد.
کای: تو باید یونجون باشی. هانا از کمکات خیلی گفته.
یونجون دندوناشو رو هم فشار داد.
یونجون: آره، منم. تو هم باید کای باشی.
کای با یه لبخند سرد گفت: شنیدم تو خیلی به هانا وفادار بودی. ولی خب، بعضیا فقط برای یه مدت خوبن، مگه نه؟
یونجون حس کرد خونش داره به جوش میاد.
یونجون: فکر کردی چون یه حلقه دستته، همهچیزو میفهمی؟
کای با انگشترش بازی کرد، انگار داشت به یونجون نشون میداد کی حالا قویه.
کای: من فقط میگم، اگه نویسنده رو پیدا کردی، بهتره تمومش کنی. یا شاید خودت دلت نمیاد؟ شنیدم یه وقتایی زیادی احساساتی میشی.
هانا خواست چیزی بگه، ولی کای با یه نگاه ساکتش کرد و رفت. یونجون به هانا زل زد.
یونجون: این بود نقشت؟ منو بندازی دور و با این پسره ازدواج کنی؟
هانا سرشو تکون داد.
هانا: یونجون، اینجوری نیست! من بهت نیاز داشتم... و دارم! تو تنها کسی بودی که میتونستم بهش اعتماد کنم!
یونجون خندید: اعتماد؟ تو فقط یکی رو میخواستی که دستاشو کثیف کنه تا تو تمیز بمونی. من هیچوقت دوستپسرت نبودم، هانا. فقط خدمتکارت بودم.
هانا خواست دستشو بگیره، ولی یونجون عقب کشید.
یونجون: این رابطه خیلی وقت پیش تموم شده بود. نمیفهمم چرا اینقدر کشش دادم.
بومگیو تو خونه یونجون روی تخت ولو شده بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد. یهو چشمش به یه جفت گوشواره نقرهای جلوی آینه افتاد، یه ستاره چهارپر بهش آویزون بود. برشون داشت و تو گوشش انداخت. تو آینه به خودش نگاه کرد و لبخند زد.
بومگیو: بهم میاد.
یه لحظه حس کرد انگار داره تو زندگی یکی دیگه سرک میکشه. تو کشوی میز سرک کشید و یه دفترچه کهنه پیدا کرد. صفحههاش پر از یادداشتای ریز بود، و یه نامه از هانا "یونجون، تو تنها کسی هستی که میتونم بهش تکیه کنم." یه لیست از اسامی هم بود، همون قربانیهای قتل سریالی سرها. بومگیو حس کرد معدش جمع شد.
تلویزیون یهو خبر نامزدی هیونینگکای و چویهانا رو پخش کرد. بومگیو خشکش زد. رابطه هانا و کای یه زنگ خطر بود. هانا حالا قدرت بیشتری داشت، و اگه واقعاً پشت قتلای سریالی بود، خطرناکتر از قبل شده بود.
یه لحظه به یونجون فکر کرد. هانا دوستدخترش بود، حالا چه حسی داشت؟ یونجون از در اومد تو، چشمای تیزش خالی و سرد بودن، انگار قلبش خاموش شده بود. با دیدن بومگیو که با گوشواره نقرهای وسط اتاق وایستاده، مکث کرد.
یونجون: نباید وسایل بقیه رو بدون اجازه برداری، تخس.
بومگیو استرس گرفت و خواست گوشواره رو دربیاره، ولی یونجون گفت: بهت میاد. برای تو.
به تلویزیون نگاه کرد که هنوز خبر نامزدی رو پخش میکرد و نیشخندی زد.
یونجون: الکی این همه مدت تعهد داشتم. معلوم بود هانا منو برای یکی بهتر ول میکنه.
بومگیو تلویزیونو خاموش کرد و زیر لب گفت: حالت خوبه؟
یونجون با قدمای بلند بهش نزدیک شد.
یونجون: میدونی الان چی میچسبه؟ سکس.
بومگیو جا خورد، ولی یه لحظه به خودش گفت "اگه بتونم یونجون رو پیش خودم نگه دارم، شاید بتونم ازش سرنخ بگیرم."
یونجون میدونست داره از بومگیو استفاده میکنه تا هانا رو فراموش کنه، ولی نمیتونست جلوی خودشو بگیره.
بومگیو بهش نزدیک شد و بوسه رو شروع کرد. نفسای گرم یونجون روی لباش ریختن، انگار یه آتش کوچیک تو وجودش روشن شد. دستای یونجون دور کمرش محکم شدن، ولی با احتیاط که زخمشو اذیت نکنه. بومگیو به خودش گفت "این فقط برای سرنخه."
ولی وقتی یونجون بوسه رو تندتر کرد، حس کرد داره تو یه گرداب غرق میشه.
یونجون دستاشو روی شونه های بومگیو فشار داد تا روی تخت دراز بکشه و پاهاشو از لبه تخت آویزون کنه. یونجون نمیتونست واقعا با بومگیو سکس کنه چون هنوز بخیه هاش درد داشت و خوب نشده بود و... یونجون تا حالا با یه پسر سکس نداشت.
هیچوقت فکرشو نمیکرد که جدی از نظرش یه پسر زیبا باشه ولی بومگیو زیبا و جذاب بود، یونجونو به خودش جذب کرده بود و این یه اشتباه بود، یونجون نباید بعد از چند سال دوباره به گرایشش شک کنه اونم سر قاتل پدرش.
یونجون دستشو زیر شلوار بومگیو برد و شلوار ورزشی و باکسرو از تنش درآورد. حالا میتونست راحت بدن سفید بومگیو رو لمس کنه. دستشو روی برجستگی زخم کنار پاش کشید، همون جای چاقویی که توی زندان براش به جا مونده بود.
بومگیو وسط بوسه نفسش تموم شد و سرشو تکون داد تا بتونه نفس بگیره. یونجون هنوز کاری نکرده بود ولی فقط با بوسیدن تموم رشته افکارشو پاره کرده بود و بدنش داغ شده بود. یونجون کارشو بلد بود.
یونجون: چیشد؟ میگفتی حتی بوسیدن هم بلد نیستم؟
بومگیو با خنده یونجون اخم کرد. وقتی یونجون دوباره بهش نزدیک شد سرشو کج کرد تا نبوستش.
بومگیو: خفه ش-
یونجون فکشو محکم گرفت و نذاشت حرفشو کامل بزنه و لبای پف کرده بومگیو رو دوباره بوسید. مسخره به نظر میومد ولی اون لبای نرم لعنتی... بهشون داشت معتاد میشد. دستشو روی دیک نیمه هارد بومگیو کشید و بومگیو رو لمس میکرد و بومگیو بین بوسه ها ناله میکرد.
بومگیو نباید انقدر زود وا میداد، شاید بخاطر این بود خیلی وقت بود سکس نداشته ولی اون قاتل لعنتی انگار جدی بلد بود.
یونجون بالاخره از لبای بومگیو دل کند و بوس های طولانی روی گردن بومگیو میذاشت. ذهنش به هیچی فکر نمیکرد جز صدای ناله های بومگیو و بدنی که یونجون رو جادو کرده بود. پاهای بومگیو رو باز کرد و بینشون نشست. زبونشو کامل روی دیک اون پسر تخس کشید و بعد نوک زبونشو دور حفرش کشید.
بومگیو رسما جنون رو تا مغز استخونش حس کرد، یه دست که دیکشو لمس میکرد و زبون داغی که داخل حفرش حرکت میکرد. فکرشو نمیکرد که توی اون جهنمی که هست، بتونه انقدر لذت ببره. اونم از سمت مردی که مطمئن نبود ثانیه بعد زندش بذاره یا نه. البته همین الانشم با زبونش داشت روح بومگیو رو بیرون میکشید.
گرمای لبای یونجون پوستشو میسوزوند، و بومگیو همهچیزو فراموش کرد، پرونده، هانا، کای. فقط گرمای بدن یونجون بود و قلبش که تندتر از همیشه میزد.