Season 1, part 5
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,بومگیو به زور خودشو به خونه تهیون رسونده بود، انگار بدنش دیگه مال خودش نبود. پاهاش میلرزیدن، لباساش پاره و کثیف بودن و موهای بلندش خیس عرق به صورتش چسبیده بود. انگار از یه کابوس زنده برگشته بود.
قلبش تند میزد و زخمای مچش که هنوز از بند پلاستیکی خونه یونجون خونآلود بودن، میسوختن. وقتی در خونه تهیون رو زد، تهیون با چشمای پر از وحشت درو باز کرد.
تهیون: هیونگ! لعنتی، کجا بودی؟ دو روزه هیچ خبری ازت نیست!
صداش پر از یه جور خشم بود که پشتش نگرانی قایم شده بود. تهیون با موهای بهمریخته و یه تیشرت گشاد که همیشه تنش بود، بومگیو رو کشید داخل و درو محکم بست.
خونه تهیون یه آپارتمان کوچیک تو یه محله شلوغ سئول بود، پر از چیزای عجیب که انگار یه موزه از شخصیت پرهیجان تهیون بود. یه پوستر قدیمی گروه راک روی دیوار چسبیده بود، گوشههاش از رطوبت موج برداشته بودن.
بوی قهوه سوخته که تهیون همیشه خرابش میکرد تو هوا پیچیده بود، قاطی با بوی کاغذای قدیمی کتابایی که روی میز پخش و پلا بودن. کولر گازی کهنه گوشه اتاق یه صدای خشخش مداوم میداد، انگار داشت با خودش حرف میزد.
نور زرد و کمجون لامپ سقفی سایههای عجیب روی دیوار مینداخت، سایههایی که بومگیو رو یاد خونه یونجون میانداختن، همون جای تاریک و سرد که هنوز تو ذهنش زنده بود. بومگیو روی کاناپه ولو شد، بدنش انگار یه تیکه سنگ بود که نمیتونست تکونش بده. تهیون جلوش وایستاد، دست به کمر، با چشمایی که انگار میخواستن بومگیو رو سوراخ کنن.
تهیون: دو روزه همهجا دنبالت گشتم! به سوجین زنگ زدم، به شرکتت، حتی به بیمارستان سر زدم! فکر کردم مردی، لعنتی!
صداش میلرزید، انگار داشت با گریهای که تو گلوش گیر کرده بود میجنگید.
تهیون: حتی به کلانتری محلتون زنگ زدم، ولی گفتن چون هنوز ۷۲ ساعت نگذشته، نمیتونن کاری کنن. رفتم پارک نزدیک خونت، فکر کردم شاید اونجا پیدات کنم. حتی به کافیشاپی که همیشه میری سر زدم، ولی هیچی! کجا بودی؟
بومگیو به زمین زل زد، انگار کف چوبی خونه تهیون یه جواب داشت که نمیتونست پیداش کنه. نمیتونست حقیقتو بگه. نمیتونست بگه که یه قاتل به اسم چوی یونجون گروگانش گرفته بود، که شاهد مرگ کلی آدم تو ویلای کیم جونسو بوده، که خودش با تفنگ یکی رو کشته و زیر بارون جنازشو خاک کرده.
بومگیو: وسط یه انبار اوراقی از خواب بلند شدم... نمیدونم چی شد.
صداش ضعیف بود، انگار داشت به خودش دروغ میگفت. تهیون اخم کرد، ولی چیزی نگفت. فقط یه نفس عمیق کشید و سرشو تکون داد. بومگیو ناخودآگاه دستشو روی لبش کشید. یه لحظه حس کرد انگشتای سرد یونجون هنوز اونجاست، همون انگشتایی که با یه دقت عجیب روی لبش کشیده شده بودن. قلبش تندتر زد، انگار یه جریان برق تو بدنش دوید.
یاد اون لحظه تو خونه یونجون افتاد، وقتی یونجون با چشمای تیز و کشیدش بهش زل زده بود، انگار داشت روحشو میخورد. شصتش روی لب بومگیو کشیده شده بود، سرد و نرم، ولی پر از یه تهدید نامرئی. چرا این حسو داشت؟ چرا این قاتل، این هیولا، اینقدر تو ذهنش گیر کرده بود؟
تهیون: هی، کجایی؟
بومگیو به خودش اومد، سرشو تکون داد و سعی کرد لبخند بزنه، ولی لبخندش زورکی بود.
بومگیو: هیچی... فقط خستم.
به خودش گفت این فکرای عجیب به خاطر تنهاییشه. مدتها بود تو رابطه نبود، از وقتی که آخرین دوستپسرش، یه پسر پرهیاهو به اسم مینجون، بهش خیانت کرده بود. یادش اومد چطور مینجون با یه لبخند گولزننده بهش قول داده بود همیشه بمونه، ولی بعد با یکی دیگه غیبش زده بود. شاید به خاطر همینه که حالا یه قاتل مثل یونجون تو ذهنش اینقدر جا باز کرده. چون قلبش دنبال یه چیزیه که پرش کنه، حتی اگه اون چیز یه هیولا باشه.
تهیون یه دست لباس تمیز بهش داد، یه تیشرت خاکستری گشاد و یه شلوار جین که بوی نرمکننده میداد.
تهیون: برو دوش بگیر، شبیه زامبی شدی. انگار از فیلم آخرالزمانی فرار کردی!
بومگیو یه خنده ضعیف کرد و لباسا رو گرفت. تو حموم، زیر دوش، آب گرم روی پوستش ریخت، ولی انگار نمیتونست سرمای درونشو بشوره. به اتفاقایی که افتاده بود فکر کرد؛ ویلای پر از خون، سیاستمدارایی که با جام شامپاین تو دستشون افتاده بودن کف زمین، یونجون که با چشمای سردش بهش زل زده بود، دو تا سیاهپوش که میخواستن بکشنش، و خودش که با تفنگ یکی رو کشته بود. خاک کردن جنازهها زیر بارون، و فرارش با اتوبوس.
ولی چیزی که بیشتر از همه وحشتش میکرد، لحظهای بود که یونجون بغلش کرده بود. چرا تو بغل یه قاتل حس امنیت کرده بود؟ چرا وقتی یونجون دستشو دورش حلقه کرد، انگار دنیا برای یه لحظه آروم شد؟ آب داغ روی زخمای مچش میسوخت، انگار یه تیغ دوباره تو پوستش فرو میرفت. به خودش تو آینه بخارگرفته حموم نگاه کرد، به چشمای خسته و کبود کنار چشمش.
بومگیو: من... دارم چیکار میکنم؟
این سوال مثل یه چاقو تو ذهنش فرو رفت. اونم داشت به یه هیولا تبدیل میشد، مثل چوی هانبین؟ مثل یونجون؟ یاد لحظهای افتاد که تو دادگاه وایستاده بود. قاضی با صدای خشکش حکم زندان رو خونده بود، و بومگیو حس کرده بود عدالت اجرا شده. ولی حالا خودش یه قاتل بود.
دستاش میلرزیدن، انگار هنوز وزن تفنگ توشون بود. بعد از حموم، لباسای تمیزی که تهیون داده بود رو پوشید و برگشت هال اصلی. تهیون روی کاناپه ولو شده بود و داشت با گوشیش ور میرفت. بومگیو نشست کنارش و شروع کرد از ویلا گفتن.
از مهمونی پر زرق و برق کیم جونسو گفت، از سیاستمدارا و سهامدارایی که با خندههای مصنوعی جام شامپاین دستشون بود، و بعد از خون و اجساد روی زمین. ولی چیزی از یونجون و هانا نگفت. انگار یه رازی تو وجودش قفل شده بود.
وسط حرفاش، سرش گیج رفت، چشماش تار شد و یهو همهچیز سیاه شد. وقتی به هوش اومد، تهیون با نگرانی بالا سرش بود.
تهیون: فاک، هیونگ! دیوونم کردی! شانس آوردی بهعنوان قاتل برات پاپوش درست نکردن. حق با من بود، نباید میرفتی اون ویلا.
اون شب بومگیو بزور خوابش برد. روی یه تشک کنار تهیون خوابیده بود، ولی هر صدای کوچیکی، هر خشخش کولر یا صدای ماشینی که از خیابون رد میشد، بیدارش میکرد. به این فکر میکرد که هر لحظه ممکنه یکی بپره تو خونه و بکشتش. یا بدتر، یونجون پیداش بشه.
ولی هر بار که به یونجون فکر میکرد، گونههاش گرم میشدن. اگه یونجونو تو خیابون میدید، یه مرد قدبلند با چشمای تیز و موهای مشکی صاف، حتماً جذبش میشد. حتماً ازش میخواست باهاش قرار بذاره. ولی حالا که میدونست یه قاتله، چرا هنوز این حسو داشت؟
بومگیو: دیوونه شدی، بومگیو. اون یه هیولاست.
ولی قلبش گوش نمیداد. یاد لحظهای افتاد که یونجون لبشو لمس کرد، شصتش که روی لبش کشیده شده بود، انگار داشت یه اثر هنری رو ارزیابی میکنه. بومگیو به خودش سرزنش کرد.
بومگیو: چطور میتونی به یه قاتل حس داشته باشی؟ اگه جونگهو بود، بهت چی میگفت؟
فرداش بومگیو سعی میکرد خودشو جمع و جور کنه. صبح قبل از رفتن به شرکت، به خونه خودش رفت. یه جعبه اسباببازی گوشه هال بود، پر از ماشینای پلاستیکی که جونگمین عاشقشون بود، حالا زیر یه لایه گرد و خاک گم شده بودن. یه نقاشی مداد رنگی روی یخچال چسبیده بود، با خط کج و کوله نوشته شده بود: "برای عمو بومگیو".
بوی خاک و رطوبت از حیاط میاومد، انگار خونه هم داشت با غم بومگیو نفس میکشید. به زخمای مچش نگاه کرد، هنوز قرمز و ملتهب بودن. کنار چشمش کبود بود، انگار یه نقاشی خشونت رو صورتش کشیده بودن.
لباس تمیز پوشید، یه پیراهن سفید و شلوار مشکی، ولی حس کرد هیچچیز نمیتونه حال داغونشو قایم کنه. وقتی به شرکت رسید، مثل همیشه جلوی اون مجسمه عجیب تو لابی وایستاد. یه مجسمه فلزی بود، یه شکل رئالیستی که انگار واقعا سر یه انسان بود. اینبار به اسم هنرمند دقت کرد: چویهانا.
قلبش تند زد. همون اسمی که تو خونه یونجون شنیده بود، همونی که به یونجون زنگ زده بود و یونجون بهخاطرش از خونه زده بود.
کای: بالاخره اومدی، چوی بومگیو!
کای با یه لبخند گرم کنارش وایستاد، موهای بهمریختهش زیر نور لابی برق میزد. بومگیو سعی کرد عادی باشه.
بومگیو: آره... تصادف کرده بودم، واسه همین مرخصی گرفته بودم.
کای سرشو تکون داد و گفت: انگار مجذوب کارای هانا شدی.
یه نیشخند زد که بومگیو رو مشکوک کرد.
کای: هنوز از این سری سرها درست میکنه. اگه دوست داری، باید بخری.
بومگیو با یه خنده زورکی گفت: پولم به این چیزا نمیرسه.
ولی تو ذهنش داشت به هانا فکر میکرد. دوستدختر یونجون؟ یا یه کس دیگه؟
کای: هانا همیشه عجیب بود. تو دانشگاه یه مجسمه درست کرد که همه رو ترسوند. انگار روح خودشو توش گذاشته بود.
بومگیو به کای نگاه کرد، سعی کرد چیزی از چشمای قهوهایش بخونه، ولی کای فقط لبخند زد و رفت. بومگیو به خودش گفت "چرا یهو اینقدر با کای صمیمی شدم؟ تو این چند ماه یه بار هم باهاش حرف نزدم. عادیه که تو یه هفته دو بار حرف بزنیم؟"
یه حس عجیب تو وجودش بود، انگار کای چیزی میدونه که نمیگه. تو دفتر، سوجین و بقیه دور بومگیو جمع شدن.
سوجین: کجا بودی؟ فکر کردیم گم و گور شدی!
بومگیو یه نفس عمیق کشید و برای جلسه آماده شد. تو جلسه، از ویلا گفت، از مهمونی پر زرق و برق، از سیاستمدارا و سهامدارایی که یهو غرق خون شدن. گفت شنیده که کیم جونسو با یه باند مواد کار میکرده و یه بخشی از مواد رو دزدیده بود، واسه همین کشتنش. نگفت اینو از کجا شنیده، فقط گفت تو مهمونی شنیده. ولی تو ذهنش واضح بود؛ چوی یونجون همه رو کشته بود، و چوی هانا پشت این ماجرا بود. سوجین عصبانی شد.
سوجین: غلط کردی بدون هماهنگی پاتو گذاشتی اونجا! اگه سرتو میبریدن، چی؟
بومگیو جا خورد.
بومگیو: سر بریدن؟
سوجین یه تبلت دستش داد و یه گزارش خبری نشونش داد. همه اجساد تو ویلا سرشون رو تنشون بود، جز کیم جونسو که تو وان حموم پیدا شده بود، با سری که بریده شده بود. بومگیو با دهن باز به صفحه نگاه کرد. کارآگاهایی که شاگرد سوجین بودن، لی هیسونگ و پارک سونگهون، و تهیهکنندهها هم مضطرب بودن.
سوجین: این یعنی قاتل سریالی سرها برگشته.
بومگیو حس کرد معدش جمع شد. تو ذهنش، یونجون مظنون اول بود، ولی بریدن سر بهش نمیاومد. یونجون سرد و حسابگر بود، نه یه دیوونه که سر آدما رو ببره.
سوجین: پلیس پرونده رو از کارآگاها گرفته و داده به دادستانی. میخوان سرپوش بذارن روش.
هیسونگ و سونگهون شاکی بودن، و بومگیو پیشنهاد داد.
بومگیو: میتونیم تحقیقاتو تو خونه من ادامه بدیم.
سوجین یه دسته برگه به سر بومگیو کوبید.
سوجین: خودتو تو دردسر ننداز، بومگیو!
ولی بعد، سوجین با یه شرط قبول کرد: منم باید تو جلسات باشم. اگه این پرونده حل بشه، بزرگترین قسمت برای مموریز میشه.
بومگیو سرشو تکون داد. سوجین یه لحظه بهش نگاه کرد، انگار داشت یه چیزی تو چشمای بومگیو میدید که مدتها بود گم شده بود.
خونه بومگیو حالا انگار یه پایگاه پلیسی بود. جعبه اسباببازیهای جونگمین گوشه اتاق خاک میخوردن و جای خودشونو به میزای چوبی و تخته وایتبردای بزرگ داده بودن. بومگیو حتی تهیون رو هم به تیم آورده بود. تهیون اول غر زد.
تهیون: نمیخوام خودمو تو دردسر بندازم، بومگیو! تو دیگه کی هستی؟ تن تن؟
ولی وقتی سوجین پیشنهاد پول داد، چشماش برق زد و سریع قبول کرد.
بومگیو هفت قربانی قاتل سریالی رو روی تخته وایتبرد چید؛ همه مرد، همه تو وان پیدا شده بودن، همه با سرهای بریده. شباهتها مشخص بود، ولی چیزی که بومگیو رو شوکه کرد، اسم پدربزرگ کای بود. اولین قربانی، یه مرد کلهگنده که انگار با بقیه فرق داشت.
بومگیو به تهیون گفت درباره چوی هانا تحقیق کنه. بعد از یه هفته، تهیون برگشت با یه دسته کاغذ و چند عکس.
تهیون: هانا و کای از بچگی باهم بزرگ شدن. خانوادههاشون صمیمی بودن. کای تو سیزدهسالگی از کره رفت، ولی وقتی هفدهسالش بود برگشت و دوباره با هانا صمیمی شد. همه فکر میکردن اینا باهم رابطه دارن، تا اینکه هانا تو دانشگاه با یکی دیگه دوست شد.
تهیون یه عکس روی تخته گذاشت؛ چوی یونجون، با همون چشمای تیز و موهای مشکی صاف. بومگیو آب دهنشو قورت داد. یه هفته بعد از آشنایی هانا و یونجون، پدربزرگ کای کشته شده بود.
هیسونگ یه گزارش پلیسی قدیمی پیدا کرد که نشون میداد یونجون قبل از مرگ هانبین چند بار به زندان سر زده بود. بومگیو حس کرد یه تیکه پازل داره جور میشه، ولی هنوز چیزی گم بود.
همه برای چند لحظه سکوت کردن. هیسونگ و سونگهون نگاههای معناداری به هم کردن، انگار چیزی میدونستن که نمیگفتن. سوجین یه عکس خانوادگی روی تخته گذاشت.
سوجین: چوی یونجون تک پسر چوی هانبینه.
بومگیو حس کرد خون تو رگاش یخ کرد. یونجون پسر هانبین بود؟ همون مردی که جونگمین رو کشته بود؟ یونجون بهخاطر انتقام بومگیو رو گروگان گرفته بود؟ هیسونگ با تردید از جاش بلند شد، زیر عکس یونجون نوشت.
"قربانی ششم، همدانشگاهی چوی هانا و چوی یونجون، چهار سال پیش."
بومگیو به تاریخ نگاه کرد؛ یه هفته بعد از مرگ جونگمین. دستاش میلرزیدن و حس کرد میخواد بالا بیاره. "چی میشه اگه یونجون جونگمین رو کشته باشه و هانبین گردن گرفته باشه؟"
هیسونگ یه یادداشت دستنویس از هانبین تو پروندههای قدیمی پیدا کرد که اسم بومگیو توش نوشته شده بود، بدون هیچ توضیحی. بومگیو حس کرد دنیا دور سرش میچرخه. چرا اسم خودش تو یادداشت هانبین بود؟ هانبین و یونجون از قبل میشناختنش؟
تهیون گفت که قربانیها به هانا نزدیک نبودن، ولی همه یه جورایی به خانوادش ربط داشتن؛ هممدرسهای، همدانشگاهی، دوست برادرش. بومگیو حالش به هم میخورد.
هیسونگ: چی شده؟
بومگیو: پرونده سنگینیه...
نمیتونست بگه که داره به هانا و یونجون مشکوک میشه. وقتی همه رفتن، بومگیو به تخته وایتبرد زل زده بود. همهچیز پیچیده بود، ولی انگار یه الگو داشت شکل میگرفت. یه سوال بیجواب تو ذهنش بود: چرا برادر هانا دو هفته بعد از مرگ جونگمین از کره رفت؟ نکنه اونم دست داشت؟
بومگیو با سوئیچ ماشینش بازی میکرد و غرق فکر بود که صدای شکستن شیشه خونه بلند شد. قلبش انگار وایستاد. تا خواست به خودش بیاد، روی زمین افتاده بود و یه مرد ماسکدار داشت گلوشو میفشرد.
نفسش بند اومد، چشماش تار شد. تقلا کرد، دستش به گلدون روی میز خورد و محکم تو سر مرد کوبید. صدای خرد شدن گلدون مثل یه انفجار بود. مرد عقب رفت، ولی بومگیو زیاد فرصت نداشت. به سمت آشپزخونه دوید، ولی سه مرد دیگه با چاقو دورش وایستاده بودن.
نفسای سنگینشون تو سکوت خونه مثل یه طوفان بود. بومگیو یه صندلی برداشت و جلوی خودش گرفت، مثل یه سپر. قلبش تند میزد، ولی نمیخواست تسلیم بشه. باید برای بقا میجنگید. یه لیوان از روی کانتر برداشت و به سمت یکی از مردا پرت کرد. لیوان به پیشونی مرد خورد و خون از سرش چکید. بومگیو به خودش گفت "نمیتونم بمیرم. نه حالا."
با یه مرد دیگهای یقهبهیقه شد، ولی یهو حس کرد تیزی چاقو تو پهلوش فرو رفت. گرمای خونشو حس کرد، انگار یه آتش تو بدنش روشن شده بود. مرد چاقو رو بیشتر فشار داد، ولی بومگیو دست از مبارزه نکشید. دستش به دسته ماهیتابه روی اجاق رسید، برش داشت و محکم تو سر مرد کوبید. چند بار زد، تا وقتی که رد خون روی ماهیتابه دید. مرد بیجون روی زمین افتاد.
بومگیو به خودش نگاه کرد، به خون روی ماهیتابه. یه لحظه یاد هانبین افتاد، یاد لحظهای که پاشو روی گاز گذاشت و ماشین به هانبین خورد. صدای خرد شدن شیشه، حس لرزش فرمان تو دستاش. حالا انگار همون هیولا تو وجود خودش بود.
"من دارم به چی تبدیل میشم؟" این فکر مثل یه زهر تو ذهنش پخش شد. از پنجره آشپزخونه فرار کرد، چاقو هنوز تو پهلوش بود. درد مثل یه شوک الکتریکی تو بدنش میپیچید، ولی دوید.
سوار ماشینش شد، دستای لرزونش به زور سوئیچ رو چرخوندن. یاد اون شب که پاشو روی گاز گذاشت، افتاد. اولین بارش نبود که یه آدمو زیر میگرفت. یکی از مردا جلوی ماشین وایستاد، ولی بومگیو فقط زیر لب فحشی داد و پاشو روی گاز فشار داد. مرد با دیدن چشمای وحشی بومگیو پرید کنار. بومگیو فقط گاز داد و از محله فرار کرد.
بعد از بیست دقیقه رانندگی، کنار یه ایستگاه اتوبوس نگه داشت. درد پهلوش دیوونهکننده بود. خواست چاقو رو دربیاره، ولی دستش یخ کرد. فقط گریه کرد، اشکاش با خون قاطی شد. با هر ماشینی که از کنارش رد میشد، از ترس به خودش میلرزید. به محله نگاه کرد و خشکش زد. دوباره برگشته بود به انبار اوراقی، به خونه یونجون.
بومگیو به زور خودشو به در خونه یونجون رسوند. بدنش سرد بود، ولی عرق سرد از پیشونیش میچکید. نور مهتابی شکسته تو راهرو با هر نسیم تکون میخورد و سایههای لرزون روی دیوار مینداخت. بوی روغن سوخته و زنگزدگی از ماشینای اوراقی تو هوا بود، قاطی با بوی خون خودش شد.
بومگیو: چرا برگشتم؟ چرا به این جهنم لعنتی برگشتم؟
چون هیچ جای دیگهای امن نبود؟ یا چون یه تیکه از وجودش به یونجون اعتماد داشت؟ وقتی به چشمای تیز یونجون فکر کرد، یاد لحظهای افتاد که یونجون بغلش کرده بود، همون لحظهای که قلبش آروم شده بود. هر چی زور داشت به در کوبید.
وقتی یونجون در رو باز کرد، بومگیو یه لحظه به چشمای تیز و کشیدهش زل زد. یونجون اول فکر کرد هاناست، چون دو هفته بود باهم حرف نزده بودن. ولی وقتی بومگیو رو دید، چشماش گشاد شد.
این پسر، با موهای بلند خیس عرق و چشمای ترسیده، مثل یه شکار بود که خودش به تله برگشته بود.
بومگیو: کمکم کن...
و بعد بیهوش شد، تو بغل یونجون افتاد. یونجون یه لحظه بهش زل زد، انگار داشت با خودش میجنگید. منطق بهش میگفت بذاره بومگیو بمیره، ولی وقتی چاقو رو تو پهلوی بومگیو دید، یه حس عجیب تو وجودش بیدار شد. گرمای بدن بومگیو تو دستاش حس عجیبی داشت، انگار یه چیزی تو قلبش تکون خورد. بومگیو رو بلند کرد و با پا در رو بست.