Season 1, part 4

Season 1, part 4

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

بارون‌های گاه‌وبیگاه پاییزی خیابون‌ها رو خیس کرده بودن و یه لایه مه خاکستری روی شهر نشسته بود، انگار دنیا تو یه خواب غمگین گیر کرده. تو یه خونه قدیمی تو حومه شهر، یونجون روی تختش نشسته بود، یه نخ سیگار بین انگشتای بلند و استخونیش می‌سوخت.

دود سفید و غلیظ تو هوای سنگین اتاق می‌پیچید و زیر نور کم‌رنگ لامپ سقفی محو می‌شد. چشمای کشیده و تیز یونجون، که انگار می‌تونستن قلب آدمو سوراخ کنن، به دیوار خاکستری روبه‌رو خیره شده بود. موهای مشکی کوتاه و صافش زیر نور لامپ برق خفیفی می‌زد، ولی صورتش سایه‌ای از خستگی داشت که انگار سال‌ها بود ازش جدا نمی‌شد.

یه مرد بیست‌وهشت‌ساله، سرد، حسابگر، و همیشه آماده برای حرکت بعدی، مثل یه شکارچی که منتظر فرصته.

خونه یونجون انگار از یه کابوس بیرون اومده بود. دیوارای بتنی خاکستری پر از لکه‌های رطوبت بودن که شکلای عجیب و غریب ساخته بودن، مثل نقاشی‌های انتزاعی یه ذهن پریشون. کف بتنی سرد بود، حتی با فرش کهنه‌ای که روش پهن شده بود و لبه‌هاش از رطوبت موج برداشته بود. بوی سیگار کهنه تو پارچه‌های مبل و پرده‌های زردرنگ سوخته نفوذ کرده بود، قاطی با بوی خفیف بنزین و روغن سوخته که از تعمیرگاه ماشینای اوراقی کنار خونه از پنجره‌های شکسته می‌اومد. یه پنجره گوشه اتاق با چسب نواری بسته شده بود و با هر نسیم، صدای خش‌خش می‌داد، انگار خونه داشت نفس می‌کشید.

روی طاقچه، یه کاکتوس خشک‌شده وایستاده بود، تیغ‌هاش هنوز تیز، ولی خاک گلدونش ترک‌خورده و مرده بود، درست مثل خود یونجون که انگار داشت تو این زندگی خشک می‌شد. یه ساعت دیواری قدیمی روی دیوار بود، عقربه‌هاش مدت‌ها بود گیر کرده بودن و فقط سکوت خونه رو مسخره می‌کردن. یه میز چوبی کهنه گوشه اتاق بود، پر از ابزارای فلزی زنگ‌زده که انگار مال هانا بودن، یادگار روزایی که هنوز مجسمه‌سازی براش یه هنر بود، نه یه بهونه برای پنهان کردن تاریکی.

یونجون پک عمیقی به سیگارش زد، دود رو تو ریه‌هاش نگه داشت و آروم بیرون داد. دود تو هوا چرخید و مثل یه شبح گم شد. نمی‌خواست به اون پسری فکر کنه که تو اتاق ته راهرو بود، با دستای بسته و چشمای ترسیده.

چوی‌ بومگیو. اسمی که انگار تو سرش حک شده بود، مثل یه زخم کهنه که هر بار بهش دست می‌زد، دوباره خونریزی می‌کرد. ولی هر بار که سعی می‌کرد بهش فکر نکنه، یه حس گنگ کنجکاوی تو وجودش بیدار می‌شد.

چرا نگهش داشته بود؟ چرا نکشته بودش؟ غریزش بهش می‌گفت کارو تموم کنه، ولی یه چیزی، یه حس عجیب که نمی‌تونست اسمشو بذاره، مانعش می‌شد. یونجون خودشو برای این ضعف سرزنش می‌کرد، ولی نمی‌تونست چشماشو از تصویر بومگیو تو ذهنش بگیره. چشمای درشت و ترسیدش، موهای بلندش که حالا بهم‌ریخته و خیس عرق بود، و اون آرایش پخش‌شده که انگار یه نقاشی شکسته بود.

یونجون چشماشو بست و یاد روزای دانشگاه افتاد، وقتی هنوز قلبش تند می‌زد و زندگی یه رنگ دیگه داشت. بیست‌ و دو سالش بود، تو کارگاه مجسمه‌سازی دانشگاه، جایی که بوی خاک رس و گچ تو هوا موج می‌زد. چوی‌ هانا اونجا بود، با موهای مشکی بلند که مثل ابریشم زیر نور فلورسنت کارگاه برق می‌زد. دستای ظریفش پر از گِل بود و با دقت روی یه تکه خاک رس می‌کشید، انگار داره یه روحو زنده می‌کنه. یونجون از گوشه کارگاه نگاهش می‌کرد، قلبش تند می‌زد، ولی زبونش بند اومده بود. هانا یه روز برگشت، گِل از انگشتاش می‌چکید، و با یه لبخند شیطون مچشو گرفت.

هانا: هی، تو همیشه این‌قدر ساکتی؟ یا فقط وقتی منو می‌بینی زبونت بند میاد؟

یونجون خندش گرفته بود، یه خنده واقعی که مدت‌ها بود حسش نکرده بود. همون لحظه عاشقش شده بود، عاشق اون جرقه تو چشمای هانا، عاشق اون لبخند که انگار می‌تونست دنیا رو زیرورو کنه.

ولی اون هانا حالا فقط یه سایه بود. یونجون یاد روزی افتاد که هانا برای اولین بار ازش خواست یه "کار کوچیک" براش انجام بده. یه بسته مشکوک که باید تحویل یه آدم غریبه می‌داد. یونجون اول شک کرد، ولی چشمای هانا، همون چشمای عروسکی که انگار می‌تونستن قلبشو بدزدن، بهش گفتن که این فقط یه معامله ساده‌ست.

حالا، سال‌ها بعد، اون کارای کوچیک تبدیل به قتل شده بودن، و یونجون خودشو تو یه تله گیر افتاده می‌دید، تله‌ای که هانا با دستای خودش ساخته بود.

زنگ خونه به صدا دراومد و یونجون سیگارشو تو زیرسیگاری له کرد، انگار داره یه تیکه از عصبانیتشو خرد می‌کنه. از جاش بلند شد، با قدم‌های آروم و حساب‌شده رفت سمت در. انگشتاش روی دستگیره در مکث کرد، انگار غریزه‌ش بهش می‌گفت آماده باش.

وقتی در رو باز کرد، چوی‌ هانای بیست‌وپنج‌ساله رو دید. با موهای مشکی بلند که مثل یه پرده ابریشمی دور شونه‌هاش ریخته بود. چشمای درشت و عروسکی‌ش زیر نور راهرو برق می‌زد، ولی یه تاریکی توشون بود که یونجون خوب می‌شناخت.

هانا دختر دوم رئیس یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های کره بود، یه مجسمه‌ساز با دستای ظریف و ذهنی که می‌تونست مثل یه طوفان همه‌چیزو نابود کنه. یه لباس سفید ساده ولی گرون تنش بود، و بوی عطر شیرینش، پر از نت‌های وانیل و یاس، تو هوای خونه یونجون مثل یه غریبه بود.

هانا لبای یونجون رو کوتاه بوسید، یه بوسه سریع که بیشتر مثل یه امضا بود تا عشق. نیم‌نگاهی به راهروی تاریک و در بسته اتاق ته راهرو انداخت، ولی چیزی نگفت. انگار می‌دونست، ولی نمی‌خواست هنوز چیزی بگه. رفت تو اتاق اصلی و روی تخت ولو شد، پاهاشو رو هم انداخت و به تلوزیون روبه‌رو خیره شد.

کای، با همون خونسردی همیشگیش که انگار هیچ‌چیز نمی‌تونست تکونش بده، داشت درباره قتل‌عام سیاست‌مدارا و سهام‌دارا تو مهمونی ویلای کیم جون‌سو حرف می‌زد. صداش تو اتاق می‌پیچید.

کای: پلیس هنوز هیچ سرنخی درباره عامل این قتل‌عام پیدا نکرده. مواد مخدر ناشناخته‌ای که تو محل پیدا شده، ممکنه به پرونده‌های قدیمی‌تر وصل باشه...

هانا نیشخندی زد، انگار داره به یه جوک خصوصی می‌خنده.

هانا: تقصیر خودش بود که بدون اجازه به موادا دست زد.

صداش پر از تحقیر بود، انگار کیم جون‌سو و بقیه فقط مهره‌های یه بازی بودن که بد بازی کرده بودن. به یونجون نگاه کرد.

هانا: مثل همیشه کارتو درست انجام دادی، جونی.

یونجون اخم کرد، ولی چیزی نگفت. از گوشه اتاق یه ساک مشکی برداشت، پر از بسته‌های مواد بازنشده که زیر نور کم‌رنگ انگار برق می‌زدن. ساک رو به هانا داد.

یونجون: اینا همونه که خواستی. حالا دیگه برو.

صداش سرد بود، ولی هانا انگار نه انگار. بسته‌ها رو با انگشتای ظریفش چک کرد، انگار داره یه اثر هنری رو ارزیابی می‌کنه. بعد سرشو بالا آورد و با یه لبخند موذی به یونجون نگاه کرد.

هانا: ولی یه چیزی درست نیست. تعداد کشته‌ها با تعداد آدمای مهمونی یکی نیست. یه نفر کمه.

یونجون یه لحظه مکث کرد. قلبش تند زد، ولی صورتش مثل سنگ بود.

یونجون: نمی‌دونم درباره چی حرف می‌زنی. ها-

هانا وسط حرفش پرید: قرار بود موقع کار منو مادام صدا کنی.

صداش حالا تیز بود، مثل یه چاقو که آماده بریدن بود. یونجون به چشمای هانا زل زد. این هانا دیگه اون دختری نبود که تو کارگاه مجسمه‌سازی عاشقش شده بود. انگار یه غریبه بود که فقط قیافه هانا رو داشت. صداشو آروم کرد.

یونجون: مادام، من همون کاری که خواستی رو کردم. حالا بس کن.

هانا از جاش بلند شد، انگار یه طوفان تو وجودش بیدار شده بود.

هانا: فکر کردی می‌تونی ازم قایمش کنی؟ من می‌دونم یک نفر دیگه هم تو این خونه‌ست!

صداش بلندتر شد و شروع کرد تو خونه راه رفتن، مثل یه دیوونه که داره دنبال یه گنج گمشده می‌گرده. به یونجون نزدیک شد، انگشتشو جلوی صورتش تکون داد.

هانا: چوی‌ یونجون، پررو شدی، نه؟ فکر کردی می‌تونی منو گول بزنی؟

یونجون چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد. چشمای تیز و حسابگرش روی هانا قفل شده بود، انگار داره یه دشمن رو ارزیابی می‌کنه. وقتی دید هانا داره به در اتاق ته راهرو نزدیک می‌شه، سریع جلوی در وایستاد.

یونجون: مادام، باید بری.

صداش آروم بود، ولی پر از یه تهدید نامرئی. هانا هیستریک خندید، صداش تو خونه پیچید و انگار دیوارا رو لرزوند.

هانا: چوی‌ یونجون، تو دیگه کی هستی که به من دستور بدی؟

انگشتشو محکم به سینه یونجون کوبید و گفت: من تورو ساختم، یونجون. یادت باشه کی بهت این زندگی رو داد. اون پسر رو تحویلم بده، وگرنه خودم پیداش می‌کنم.

یونجون مشتشو گره کرد، ولی صداش هنوز آروم بود.

یونجون: زندگی؟ این جهنمه، هانا. و تو منو کشیدی توش. حالا برو، قبل از اینکه پشیمون شی.

هانا یه قدم عقب رفت، ولی نیشخندش پررنگ‌تر شد.

هانا: جهنم؟ تو خودت انتخابش کردی.

یونجون چیزی نگفت، فقط در خونه رو باز کرد و با سر به هانا اشاره کرد که بره. هانا با یه نگاه خشمگین ساک رو برداشت، موهاشو از روی شونش انداخت و از خونه زد بیرون. در که بسته شد، صدای قدم‌هاش تو راهرو مثل یه آهنگ شوم محو شد.

تو اتاق ته راهرو، بومگیو با سردردی که انگار سرشو با پتک می‌کوبید، رو کف بتنی سرد به هوش اومد. چشماش تار می‌دید، انگار یه پرده خاکستری جلوی دنیا کشیده شده بود. دستاش با بند پلاستیکی محکم بسته شده بود و مچ‌هاش زخمی و خون‌آلود بودن. بند تو پوستش فرو رفته بود و هر حرکت کوچیک انگار یه تیغ تو دستاش می‌کشید.

اتاق تاریک بود، فقط یه نور کم‌رنگ از زیر در می‌اومد تو و سایه‌های عجیب روی دیوار می‌نداخت. بوی نم و زنگ‌زدگی از شوفاژ قدیمی گوشه اتاق بلند می‌شد، قاطی با یه بوی خفیف خون که بومگیو نمی‌تونست بفهمه از کجاست.

یه لکه تیره روی دیوار بتنی بود، انگار یه یادگار شوم از یه اتفاق قدیمی که دیوارا هنوز یادشون بود. صدای قطره‌های آب از یه لوله شکسته تو دیوار می‌اومد، مثل یه ساعت شکسته که زمانو به سخره گرفته بود.

بومگیو نفسشو حبس کرده بود و به صدای محو بحث هانا و یونجون گوش می‌داد.

قلبش تند می‌زد، انگار داشت از سینه‌ش می‌زد بیرون. عرق سرد روی پیشونیش می‌چکید و تو تاریکی گم می‌شد.

یاد لحظه‌ای افتاد که جونگ‌مین تو حیاط قایم شده بود و بومگیو پیداش کرده بود، با خنده گفته بود.

جونگ‌مین: عمو این انصاف نیست! تو همیشه منو پیدا می‌کنی!

حالا خودش تو یه بازی قایم‌موشک گیر کرده بود، ولی این بار هیچ‌کس دنبالش نمی‌اومد که نجاتش بده. حس کرد انگار داره تو یه کابوس غرق می‌شه، یه کابوس که هر لحظه تیره‌تر می‌شد.

بومگیو چشماشو بست و یاد یه روز گرم تابستونی افتاد، وقتی جونگ‌مین تو حیاط خونه ویلایی با موچی، سگ کوچولوی سفیدش، بازی می‌کرد. جونگ‌مین با ذوق یه چوب برداشت و پرت کرد، ولی موچی فقط بهش زل زد و دم تکون داد. بومگیو خندیده بود.

بومگیو: جونگ‌مین، باید بهش یاد بدی!

جونگ‌مین با چشمای درشتش برگشته بود و گفته بود: عمو، تو یادش بده!

بومگیو دستشو گرفته بود و با هم دنبال موچی دویده بودن، زیر آفتاب داغ که انگار دنیا رو طلایی کرده بود.

حالا تو این اتاق سرد و تاریک، اون خاطره مثل یه زخم تازه بود. بومگیو حس کرد اشک تو چشاش جمع شده، ولی نمی‌خواست گریه کنه. نمی‌تونست ضعف نشون بده، نه اینجا.

در با صدای آرومی باز شد و یونجون وارد شد. قدم‌هاش آروم و حساب‌شده بود، مثل یه شکارچی که نمی‌خواد طعمشو بترسونه. نور کم‌رنگ راهرو پشتش بود و سایه بلندش روی کف بتنی افتاده بود، انگار یه هیولا که داره نزدیک می‌شه.

بومگیو بهش زل زد، چشمای درشت و ترسیدش پر از وحشت. عطر سرد یونجون رو شناخت، همون بوی تند و فلزی که قبل از بیهوش شدن حس کرده بود، یه بوی خطرناک که انگار فریاد می‌زد "فرار کن." ولی بومگیو نمی‌تونست فرار کنه. دستاش بسته بود و بدنش از سردرد و ترس میلرزید.

یونجون جلوش زانو زد، فکشو محکم گرفت و زیر لب گفت: لازم نیست بترسی. به این زودی نمی‌کشمت.

شصتشو روی لب پایین بومگیو کشید. رژ لب پخش‌شده روی لباش زیر انگشتش لک انداخت. یونجون ابروهاشو بالا انداخت، انگار از نرمی لبای بومگیو تعجب کرده بود. چشاش روی لبای بومگیو قفل شده بود، پر از یه حس عجیب که بین لذت و خشم گیر کرده بود.

بومگیو تو خودش جمع شد، ولی نمی‌تونست چشم از چشمای تیز یونجون برداره. انگار یه نیروی غریب داشت قلبشو می‌کشید سمت این مرد، با اینکه می‌دونست باید ازش متنفر باشه.

یونجون چند بار شصتشو روی لب بومگیو کشید، انگار داره یه اثر هنری رو لمس می‌کنه. بومگیو حس کرد نفسش بند اومده. یونجون بالاخره از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت، در رو پشت سرش بست. صدای قفل در مثل یه تیر تو قلب بومگیو فرو رفت.

بومگیو اطرافو گشت، دنبال یه چیزی که بتونه بند دستاشو باز کنه. چشماش به تاریکی عادت کرده بود، ولی هیچ‌چیز تیزی نبود، جز گوشه زنگ‌زده شوفاژ. خودشو به زور به شوفاژ رسوند، بدنش از سردی فلز لرزید.

بند پلاستیکی رو به لبه تیز شوفاژ کشید، پوست مچش زخمی‌تر شد و خون گرم رو دستش چکید. درد مثل یه شوک تو بدنش پیچید، ولی نمی‌تونست وایسه. نفساش تند و کوتاه بود و عرق سرد از پیشونیش می‌چکید. بالاخره، بعد از چند دقیقه تقلا، بند پاره شد. دستاش آزاد شدن، ولی زخمای مچش می‌سوختن. با شنیدن قدمای یونجون دوباره سریع دستاشو پشت سرش قایم کرد.

یونجون با یه بشقاب غذا برگشت، یه سوپ ساده که بوی سبزیجات تو اتاق پیچید. بومگیو مقاومت کرد، سرشو تکون داد.

بومگیو: نمی‌خوام.

ولی یونجون انگار اصلاً اهمیتی نمی‌داد. بومگیو رو به دیوار تکیه داد، چونشو محکم گرفت و یه قاشق سوپ تو دهنش کرد.

یونجون: ضعیف بودنت به دردم نمی‌خوره. یه چیزی بخور.

بومگیو تقلا می‌کرد، سرشو تکون می‌داد و سوپ از گوشه لبش می‌ریخت، ولی یونجون محکم‌تر نگهش داشت.

یونجون: بخور، گفتم.

صداش آروم بود، ولی پر از یه اقتدار که بومگیو رو می‌ترسوند. سه بار تو یه روز یونجون اومد و بزور به بومگیو غذا داد.

بومگیو گذر زمانو حس نمی‌کرد. نور کم‌رنگی که از زیر در می‌اومد، بهش می‌گفت یه روز گذشته، ولی نمی‌تونست مطمئن باشه. با هر قاشق، حس می‌کرد یه تیکه از غرورشو می‌بلعه. بداخلاقی می‌کرد، به یونجون فحش می‌داد، ولی یونجون حتی یه مشت هم بهش نزد. فقط با چشمای تیز و سردش بهش زل می‌زد، انگار داره یه معما رو حل می‌کنه.

وسط غذا دادن به اون نویسنده تخس، گوشی یونجون زنگ خورد. هانا بود، با یه صدای مهربون که انگار از یه دنیای دیگه بود.

هانا: یونجون، بیا خونم. دلم برات تنگ شده.

یونجون شک کرد. این مهربونی تو صدای هانا غریب بود، مثل بوی عطر شیرین اون زن تو خونه خودش. ولی نمی‌تونست نه بگه. رابطش با هانا مدت‌ها بود که از عشق به یه زنجیر تبدیل شده بود، یه چیزی که نمی‌ذاشت آزاد شه.

کتشو برداشت، در خونه رو قفل کرد و رفت. آپارتمان هانا تو یه برج شیک تو مرکز سئول بود، پر از مجسمه‌های عجیب و غریب که انگار هر کدوم یه داستان تاریک داشتن. یه مجسمه فلزی وسط پذیرایی بود، یه شکل انتزاعی که انگار یه انسان در حال فروپاشی بود.

هانا با یه لباس حریر سفید رو مبل ولو شده بود، انگار یه ملکه تو قصرش. یونجون رو بغل کرد، لباشو بوسید و دستاشو روی کمرش کشید.

هانا: یونجون، از کی بدنت انقدر ورزیده شده؟

خندید و روی پاهاش نشست، انگار نه انگار که بین این دو نفر چیزی مثل قبل نیست. یونجون دستشو روی کمر هانا گذاشت، ولی حواسش جای دیگه بود. از گوشه چشمش، نوتیفیکیشن گوشی هانا رو دید "به خونه یونجون رسیدیم مادام"

قلبش انگار یه لحظه وایستاد. هانا رو پس زد.

یونجون: این چیه؟ چرا آدمات تو خونه منن؟

هانا خندید، ولی خنده‌ش پر از زهر بود.

هانا: فکر کردی نمی‌فهمم؟ می‌دونستم اون پسره... بومگیو تو خونته. باید می‌کشتیش، یونجون.

یونجون مشتشو گره کرد.

یونجون: چرا، هانا؟ این کارا برای چیه؟

هانا از جاش بلند شد، انگشتشو جلوی صورت یونجون تکون داد.

هانا: اون پسر باید بمیره، چون زیادی دیده.

یونجون صداشو بالا برد: زیادی دیده؟ تو خودت این آشوبو راه انداختی! منو کشیدی تو این بازی کثیف، و حالا داری منو سرزنش می‌کنی؟

هانا با یه لبخند سرد گفت: بازی کثیف؟ تو خودت انتخابش کردی، یونجون. یادت باشه کی بهت پول داد، کی بهت قدرت داد. اون پسر یه خطره، و اگه تو نکشیش، من خودم کارو تموم می‌کنم.

یونجون چیزی نگفت، فقط کتشو برداشت و از آپارتمان زد بیرون. قلبش تند می‌زد، ولی نمی‌تونست بفهمه چرا هنوز داره از هانا حرف گوش می‌کنه. وقتی سوار ماشینش شد، بارون روی شیشه جلویی می‌کوبید، انگار دنیا داشت بهش هشدار می‌داد. 

بومگیو زیر تخت قایم شده بود، بدنش به کف بتنی سرد چسبیده بود و گرد و خاک زیر تخت تو بینیش می‌رفت. نفسشو حبس کرده بود، انگار حتی یه صدای کوچیک می‌تونست جاشو لو بده.

قلبش تند می‌زد، مثل یه طبل شکسته که نمی‌تونست ریتمشو پیدا کنه. عرق سرد از پشت گردنش می‌چکید و تو تاریکی گم می‌شد. صدای قدم‌های سنگین دو تا آدم سیاه‌پوش تو خونه می‌پیچید، مثل صدای چکمه‌های آهنی روی سنگ. یکی‌شون با صدای خشن گفت.

-: مادام چوی گفته حتماً جنازشو براش بیاریم. کل خونه رو باید بگردیم.

بومگیو حس کرد معدش جمع شد. نمی‌دونست درباره یونجون حرف می‌زنن یا خودش. ذهنش پر از سروصدا بود، پر از تصویرایی که نمی‌خواست بهشون فکر کنه. یاد بیمارستان افتاد، وقتی صورت سرد جونگ‌مین رو لمس کرده بود، وقتی انگشتاش روی پوست یخ‌زده جونگ‌مین میلرزیدن. یاد خون روی شیشه ماشینش افتاد، وقتی چوی‌ هانبین بی‌جون روی آسفالت افتاده بود. حالا انگار همون کابوس داشت دوباره زنده می‌شد. حس کرد انگار داره تو یه چرخه گیر کرده، یه چرخه از خون و گناه که هیچ‌وقت تموم نمی‌شد.

صدای در خونه بلند شد، یه صدای تیز و فلزی که تو سکوت خونه مثل یه انفجار بود. یونجون وارد شد. بومگیو از شکاف زیر تخت، سایه بلندشو دید که تو راهرو افتاده بود، مثل یه هیولا که آماده حمله‌ست. صدای کتک‌کاری بلند شد، سریع و وحشیانه.

بومگیو سرشو کمی بالا آورد، فقط به‌قدری که بتونه ببینه. یونجون مثل یه شکارچی حرفه‌ای حرکت می‌کرد، بدنش سفت و آماده، انگار هر حرکتش یه نقشه دقیق بود. یه سیاه‌پوش رو گرفت، مچشو با یه حرکت سریع پیچوند و سرشو محکم به طاقچه پنجره کوبید. صدای خرد شدن استخون تو گوش بومگیو پیچید، مثل یه شاخه خشک که زیر پا می‌شکنه. خون روی دیوار خاکستری پاشید، یه لکه قرمز که تو نور کم‌رنگ راهرو برق می‌زد، انگار یه نقاشی شوم که تازه کشیده شده.

بومگیو نفسش بند اومد. یاد اون شب افتاد، وقتی ماشینش به چوی‌ هانبین خورد. صدای خرد شدن شیشه، بوی خون که تو هوا پیچیده بود، و حس گناهی که مثل یه سنگ تو سینه‌ش نشسته بود. حالا انگار داشت همون لحظه رو دوباره می‌دید، ولی این بار خودش نبود که ماشه رو کشیده بود. هنوز نه.

قلبش تندتر زد، انگار می‌خواست از قفسه سینش بپره بیرون. دستاش میلرزیدن، زخمای مچش که از بند پلاستیکی خون‌آلود شده بودن، می‌سوختن. حس کرد انگار داره تو یه باتلاق غرق می‌شه، یه باتلاق که هر لحظه عمیق‌تر می‌شد.

سیاه‌پوش دوم از پشت به یونجون حمله کرد. بازوی قویش دور گردن یونجون حلقه شد و سعی کرد خفش کنه. یونجون با زانو به شکم سیاه‌پوش زد، یه ضربه محکم که صدای نفس بریده‌بریدش تو خونه پیچید. ولی سیاه‌پوش محکم نگهش داشت، انگار یه گیره آهنی بود که نمی‌ذاشت تکون بخوره.

تفنگ از دست سیاه‌پوش افتاد و روی زمین لیز خورد، به پایه مبل کهنه گوشه راهرو خورد و با یه صدای فلزی وایستاد. نور کم‌رنگ لامپ سقفی روی دسته سیاه تفنگ برق زد، انگار داشت بومگیو رو صدا می‌کرد.

بومگیو به تفنگ زل زد. ذهنش پر از سروصدا بود. یه صدای تو سرش فریاد می‌زد "فرار کن! بلند شو و بدو!" ولی یه صدای دیگه، یه صدای آروم‌تر و تاریک‌تر، می‌گفت "اگه نجنبی، می‌میری."

یاد جونگ‌مین افتاد، یاد اون روز تو پارک وقتی حواسش نبود و جونگ‌مین از در حیاط دوید بیرون. اگه اون روز سریع‌تر بود، اگه حواسش بود، شاید جونگ‌مین هنوز زنده بود. حالا این لحظه انگار یه شانس دیگه بود، یه شانس برای نجات دادن خودش. ولی به چه قیمتی؟

از زیر تخت بیرون اومد، بدنش میلرزید و پاهاش انگار زیرش خالی شده بودن. دستاش، که هنوز از زخمای بند می‌سوختن، به سمت تفنگ رفت. انگشتاش دور دسته سرد و سنگین تفنگ پیچیده شد، انگار یه تیکه مرگ تو دستش بود. وزن تفنگ دستاشو پایین کشید، ولی محکم نگهش داشت. چشماش به یونجون و سیاه‌پوش قفل شده بود.

یونجون هنوز تقلا می‌کرد، صورتش قرمز شده بود و نفساش کوتاه و بریده‌بریده بود. سیاه‌پوش با تمام قدرتش یونجون رو به دیوار فشار داده بود، انگار می‌خواست استخوناشو خرد کنه.

بومگیو تفنگو بالا آورد، ولی دستاش میلرزیدن. انگشتش روی ماشه بود، سرد و بی‌رحم. یاد چوی‌ هانبین افتاد، یاد اون لحظه که پاشو روی گاز گذاشت و دنیا انگار برای یه ثانیه وایستاد. یاد خون روی شیشه ماشینش، یاد گناهی که هنوز هر شب تو خواب بیدارش می‌کرد. "نمی‌تونم... نمی‌تونم دوباره این کارو بکنم."

این فکر مثل یه زهر تو ذهنش پخش شد. ولی اگه الان کاری نمی‌کرد، اگه دوباره می‌ترسید، شاید این بار خودش قربانی بعدی بود.

نفس عمیقی کشید، ولی هوا انگار تو ریه‌هاش گیر کرده بود. عرق سرد از پیشونیش چکید و تو چشاش رفت، ولی پلک نزد. انگشتش روی ماشه فشار آورد. صدای شلیک تو گوشش زنگ زد، مثل یه رعد که کل دنیا رو لرزوند.

سیاه‌پوش یه لحظه تکون خورد، انگار یه عروسک که نخ‌هاش قطع شده. بعد بی‌جون روی زمین افتاد، خون از سینش روی کف بتنی پخش شد و تو نور کم‌رنگ راهرو برق زد. بومگیو به بدن بی‌جونش زل زد، تفنگ هنوز تو دستاش بود، ولی انگار بدنش یخ کرده بود. حس کرد داره بالا میاره. بوی خون تو هوا پیچید، همون بوی تند و فلزی که چهار سال پیش تو بیمارستان حس کرده بود.

حالا، تو این خونه، انگار همون حس گناه داشت دوباره تو وجودش زنده می‌شد. "من کی‌ام؟ یه قاتلم؟ مثل هانبین؟" این فکر مثل یه چاقو تو قلبش فرو رفت.

نزدیک بود حمله عصبی بگیره. نفساش تند و کوتاه شده بود، انگار هوا به ریه‌هاش نمی‌رسید. تفنگ از دستش افتاد و با یه صدای فلزی به زمین خورد. پاهاش شل شدن و نزدیک بود بیفته که یونجون دستشو گرفت.

یونجون: هیس، دیگه تموم شد.

صداش آروم بود، ولی پر از یه اقتدار که بومگیو رو میخکوب کرد. یونجون تفنگو از روی زمین برداشت و کنار گذاشت، بعد بومگیو رو بغل کرد، محکم و گرم. دستای قویش دور شونه‌های بومگیو حلقه شد، انگار می‌خواست نذاره فرو بریزه. بومگیو باید می‌ترسید، باید از این قاتل فرار می‌کرد، ولی تو بغل یونجون یه حس امنیت عجیب داشت، انگار تو اون لحظه هیچ‌چیز نمی‌تونست بهش آسیب بزنه.

بوی عطر سرد یونجون، یه بوی تند و فلزی با یه نت خفیف چوب، با بوی خون قاطی شده بود و بومگیو رو گیج می‌کرد. بدنش هنوز میلرزید، ولی نفسای آروم یونجون انگار داشت غماشو سبک‌تر می‌کرد. یاد لحظه‌ای افتاد که جونگ‌مینو بغل کرده بود، وقتی تو حیاط با هم می‌خندیدن و جونگ‌مین با ذوق سرشو تو سینه بومگیو قایم کرده بود. حالا تو بغل یه قاتل بود، و این تضاد قلبشو می‌فشرد.

"چرا حس امنیت می‌کنم؟ چرا ازش نمی‌ترسم؟" این فکر تو سرش می‌چرخید، ولی جوابی نداشت. فقط حس کرد که دستای یونجون، با اینکه خشن و سرد بودن، یه جورایی گرم و مطمئن بودن.

یونجون بالاخره ولش کرد و یه قدم عقب رفت. به بومگیو نگاه کرد، چشمای تیز و حسابگرش انگار داشتن یه معما رو حل می‌کردن.

یونجون: قوی‌تر از اونی هستی که فکر می‌کردم.

صداش آروم بود، ولی یه سایه تحسین توش بود. بومگیو چیزی نگفت، فقط به زمین زل زد. خون سیاه‌پوش هنوز روی کف بتنی پخش بود و بومگیو حس کرد انگار داره به یه آینه نگاه می‌کنه، یه آینه که خودشو به‌عنوان یه قاتل نشون می‌داد.

یونجون و بومگیو بدنای سیاه‌پوشا رو به تعمیرگاه کنار خونه بردن. بارون به شدت می‌بارید، مثل یه پرده نقره‌ای که همه‌چیزو می‌شست. ماشینای اوراقی مثل اسکلتای فلزی زیر بارون زنگ‌زده بودن. گودالی که بدنارو توش چال کردن، پر از گل‌ولای بود و بوی خاک خیس با بوی خون قاطی شده بود.

یه لامپ شکسته بالای سرشون با هر باد تکون می‌خورد و نورش روی زمین خیس می‌افتاد. یونجون و بومگیو زیر بارون وایستاده بودن، به گودال زل زده بودن. بومگیو حس کرد انگار داره به قبر خودش نگاه می‌کنه. بارون صورتشو خیس کرده بود، ولی نمی‌تونست اشکاشو قایم کنه.

بومگیو: یه معامله بکنیم... من به پلیس چیزی نمی‌گم. به کسی نمی‌گم تو کی هستی... و تو هم میذاری برم.

یونجون خندید، سیگارشو بزور زیر بارون روشن کرد. دود تو هوای خیس گم شد. این پسر از اون چیزی که فکر میکرد جالب تر بود. چرا بازی باهاشو ادامه نده؟

یونجون: یه دقیقه وقت داری، پسر. بدو.

بومگیو اولش فکر کرد شوخیه، ولی نگاه تیره یونجون بهش گفت جدیه. دوید، پاهاش روی آسفالت خیس لیز می‌خوردن. قلبش تند می‌زد و بارون صورتشو خیس کرده بود.

از دور یه اتوبوس دید که به ایستگاه نزدیک می‌شد. با تمام وجودش داد زد و سرعتشو بیشتر کرد. لحظه آخر، وقتی درای اتوبوس داشت بسته می‌شد، پرید تو. وسط اتوبوس وایستاد، نفس‌نفس می‌زد. چند نفر با تعجب بهش نگاه کردن، به موهای بلند خیسش و لباسای پاره‌ش.

یونجون یه قدم باهاش فاصله داشت. از پشت درای شیشه‌ای اتوبوس، با یه نیشخند به چشمای ترسیده بومگیو زل زد. چشمای تیز و سردش انگار یه قول می‌دادن، یه قول که دوباره پیداش می‌کنه. بومگیو فقط دعا می‌کرد دیگه هیچ‌وقت یونجونو نبینه. 


Report Page