Season 1, part 3

Season 1, part 3

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

اوایل پاییز بود و سئول انگار زیر یه لایه نازک مه خاکستری غرق شده بود. برگ‌های زرد و نارنجی روی پیاده‌روها پخش شده بودن و نسیم خنک بوی خاک بارون‌خورده رو تو شهر می‌چرخوند. بومگیو تو دفتر برنامه "مموریز" نشسته بود، پشت یه میز چوبی پر از کاغذ و لپ‌تاپ، و چشماش به تلوزیون کوچیکی که روی دیوار بود قفل شده بود.

برنامه "مموریز"، یه برنامه جنایی پرطرفدار تو شبکه تلوزیونی کره‌ای، داشت پخش می‌شد و صدای مجری، جئون سوجین، مثل همیشه محکم و گیرا بود. بومگیو با یه لبخند کم‌رنگ به سوجین نگاه می‌کرد، زنی حدود پنجاه‌ساله با موهای مشکی کوتاه و چشمای تیز که انگار هیچ‌چیز ازش قایم نمی‌موند.

سوجین قبلاً کارآگاه بود، حالا رئیس برنامه "مموریز" و یه جورایی ناجی بومگیو بود. چهار سال از مرگ جونگ‌مین گذشته بود. چهار سالی که انگار یه عمر بود. بومگیو دیگه اون پسر بیست‌ودو ساله با موهای قهوه‌ای پسرونه نبود. حالا موهاش بلندتر شده بود، تا روی شونه‌هاش می‌رسید، و یه سایه خستگی تو چشمای قهوه‌ایش جا خوش کرده بود. انگار یه تیکه از روحش با جونگ‌مین رفته بود و هیچ‌وقت برنگشته بود.

دو سال پیش، وقتی از زندان آزاد شد، فکرشم نمی‌کرد دوباره پاش به این شبکه باز شه. کی فکرشو می‌کرد یه آدم با سابقه قتل عمد بتونه برگرده به یه همچین جایی؟ ولی سوجین، با اون اراده آهنینش، جلوی مدیرا وایستاده بود و از بومگیو دفاع کرده بود. یه روز تو جلسه مدیرا، وقتی همه داشتن درباره گذشته بومگیو غرغر می‌کردن، سوجین گفته بود "این پسر استعداد داره. گذشتش نباید آینده‌شو خراب کنه."

و همین حرف کافی بود تا بومگیو یه شانس دوباره پیدا کنه. حالا بومگیو یه نویسنده قراردادی بود. داستان‌های جنایی واقعی می‌نوشت، از روی پرونده‌های پلیس، و نوشته‌هاش تو برنامه "مموریز" پخش می‌شد. قلمش تیز بود، پر از جزئیاتی که انگار می‌تونست یه پرونده سرد رو زنده کنه. ولی تو قلبش، هنوز همون غم قدیمی بود، یه سایه که هیچ‌وقت غیبش نمی‌زد.

زندان برای بومگیو مثل یه جزیره متروکه بود، جایی که زمان انگار وایستاده بود. دیوارای بتنی سلولش همیشه بوی نم می‌دادن و نور کم‌رنگ پنجره فقط یه تیکه کوچیک از آسمون رو نشون می‌داد. شب‌ها، وقتی سکوت زندان مثل یه پتو روش می‌افتاد، بومگیو به ترکی روی دیوار سلولش زل می‌زد و تو ذهنش با جونگ‌مین حرف می‌زد.

بومگیو: عمو، ببخش که نبودم...

گاهی حس می‌کرد جونگ‌مین داره بهش لبخند می‌زنه، همون لبخند شیطونی که همیشه تو حیاط داشت. ولی بعد سکوت دوباره برمی‌گشت و بومگیو می‌موند با یه قلب سنگین. جلسات تراپی تو زندان تنها چیزی بود که یه کم نور به روزاش می‌اورد.

اتاق تراپی یه فضای کوچیک بود با دیوارای خاکستری و یه میز فلزی که همیشه یه لیوان آب روش بود. روانشناس، یه زن میانسال با موهای خاکستری و صدای آروم، همیشه با یه دفترچه جلوش می‌نشست. بومگیو اول نمی‌خواست حرف بزنه. حس می‌کرد کلمات فقط زخماشو تازه‌تر می‌کنن. ولی کم‌کم، انگار یه دیوار تو وجودش ترک برداشت.

-: بومگیو، اگه می‌تونستی یه چیز به جونگ‌مین بگی، چی بود؟

بومگیو به لیوان آب زل زد، انگار جواب توش قایم شده بود. صداش میلرزید وقتی گفت: می‌گفتم... ببخش که درو نبستم...

و بعد گریه کرد، برای اولین بار تو اون اتاق. اشکاش مثل یه رودخونه بودن، انگار همه غمش یهو سرریز شده بود. روانشناس فقط گوش داد، بدون اینکه چیزی بگه.

بعد از اون جلسه، بومگیو حس کرد یه کم سبک‌تر شده، ولی یه لحظه بعد یاد چوی‌ هانبین می‌افتاد و غم مثل یه موج دوباره برمی‌گشت.

یه شب تو سلولش، یه کاغذ کهنه پیدا کرد، یه تیکه از یه روزنامه قدیمی. مداد نداشت، ولی با انگشتش شروع کرد روی کاغذ خط کشیدن، انگار داره نقاشی جونگ‌مین رو می‌کشه. یه پسر کوچولو با چشمای درشت و یه لبخند بزرگ. وقتی تموم شد، به کاغذ زل زد و حس کرد انگار جونگ‌مین داره بهش نگاه می‌کنه. ولی بعد کاغذ رو مچاله کرد و پرت کرد گوشه سلول. نمی‌تونست تحمل کنه.

جونگ‌هو، برادرش، بعد از مرگ جونگ‌مین از کره رفته بود. انگار نمی‌تونست تو کشوری بمونه که هر گوشش یاد معشوقش و پسرشو زنده می‌کرد. ولی خونه ویلایی رو نفروخت. به بومگیو گفته بود "این خونه مال توئه. یه روز که برگشتی، باید جایی داشته باشی."

بومگیو وقتی از زندان آزاد شد، برگشت به همون خونه. اولش سخت بود. هر گوشه خونه پر از خاطره بود.

تاب چوبی تو حیاط که هنوز با هر نسیم تکون می‌خورد، گلدونای سو‌یون که حالا پر از علف هرز شده بودن، اتاق جونگ‌مین که انگار زمان توش وایستاده بود. بومگیو شبای اول نمی‌تونست تو اتاقش بخوابه. روی کاناپه تو پذیرایی می‌خوابید، چون نمی‌خواست به اتاق جونگ‌مین نزدیک شه. ولی کم‌کم عادت کرد. انگار خاطره‌ها دیگه تیغ نبودن، فقط یه درد آروم بودن که همیشه همراهش بود.

بومگیو حالا تو دفتر مموریز بود، غرق تو پرونده‌ها. گروهشون به‌صورت مخفیانه روی یه پرونده قدیمی کار می‌کرد، همونی که چهار سال پیش بومگیو آورده بود خونه، همون روزی که جونگ‌مین غیبش زد. پرونده قتل‌هایی که جسدایی بدون سر پیدا شده بودن. ولی حالا هیچ پیشرفتی نداشتن. انگار قاتل مثل یه شبح غیبش زده بود. قتل‌ها متوقف شده بودن، ولی پرونده هنوز باز بود، مثل یه زخم کهنه که خوب نمی‌شد.

بومگیو به تلوزیون زل زده بود. سوجین داشت درباره یه پرونده دیگه حرف می‌زد، صداش پر از اعتماد بود، انگار می‌تونست هر معمایی رو حل کنه. بومگیو لبخند زد. سوجین براش فقط یه رئیس نبود، یه جورایی مثل یه مادر بود که هیچ‌وقت قضاوتش نمی‌کرد.

بومگیو توی افکار غرق شده بود و حتی نفهمید رئیسش کی برگشت توی دفتر. سوجین بالاخره صداش کرد.

سوجین: بومگیو، امروز زیادی تو فکری. چیزی شده؟

بومگیو شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: نه، فقط... پرونده‌ها دارن دیوونم می‌کنن.

سوجین با چشمای تیزش نگاهش کرد و گفت: درکت میکنم.

یهو گوشی بومگیو ویبره کرد. یه پیام از کانگ‌ تهیون بود.

"کافه همیشگی، زود بیا."

بومگیو از جاش بلند شد، کتش رو برداشت و سمت آسانسور رفت. وقتی از آسانسور بیرون اومد و کارت خروجشو زد، نگاهش به مجسمه مسی تو لابی افتاد. یه پرتره از یه مرد ناشناس تو یه جعبه شیشه‌ای، با یه لبخند سرد که انگار رازی رو قایم کرده بود.

بومگیو هیچ‌وقت حس خوبی به این مجسمه نداشت. هر بار که می‌دیدش، معدش جمع می‌شد، انگار یه چیزی تو وجودش بهش هشدار می‌داد.

-: نظرت درباره این مجسمه چیه؟

بومگیو برگشت و هیونینگ‌ کای رو دید، جوون‌ترین مجری شبکه خبر. یه پسر بیست‌وپنج‌ساله با موهای مشکی مرتب که همیشه انگار تازه از آرایشگاه اومده بود، یه گوشواره نقره‌ای که زیر نور فلورسنت برق می‌زد، و یه لبخند که انگار کل دنیا رو روشن می‌کرد.

کای از یه خانواده قدرتمند سیاسی بود، یه جورایی سلبریتی تو شرکت که همیشه کلی طرفدار پشت درای شیشه‌ای شبکه منتظرش بودن. بومگیو یه لحظه مکث کرد. نمی‌خواست بگه مجسمه حالشو بهم می‌زنه.

بومگیو: جالبه... فکر کنم... یه جورایی مرموزه.

دروغ گفته بود، و کای انگار فهمید. با یه خنده گفت: تو همیشه این‌جوری جواب میدی؟ یا فقط امروز این‌جوری‌ای؟

بومگیو لبخند زورکی زد.

بومگیو: شاید همیشه...؟

کای شونه‌هاشو بالا انداخت.

کای: می‌دونی، این مجسمه انگار یه جورایی زندست. می‌تونی حدس بزنی شبیه کیه؟

بومگیو فقط سرشو تکون داد.

بومگیو: نمی‌دونم. فقط... حس خوبی بهم نمی‌ده.

کای خندید و گفت: شاید یه روز بفهمی چرا.

بومگیو چیزی نگفت و سریع از شرکت بیرون زد. بومگیو با عجله رفت سمت کافه‌ای که همیشه با تهیون قرار می‌ذاشت.

تهیون رو تو زندان شناخته بود، وقتی یه سال از حبسش گذشته بود. تهیون، یه پسر بیست‌ودو ساله و یه هکر باهوش بود که از شانزده‌سالگی برنامه‌نویسی یاد گرفته بود و از هجده‌سالگی حسابای بانکی رو هک می‌کرد. به خاطر خالی کردن چندتا حساب، شش ماه زندان افتاده بود.

تو زندان، تهیون انگار یه گردباد بود. همیشه تو دردسر بود، با زندانیا دعوا می‌کرد و سعی می‌کرد خودشو قلدر نشون بده. ولی بعد از هر دعوا، با یه لب خون‌آلود می‌اومد پشت بومگیو قایم می‌شد.

تهیون: فکر کنم زیادی گنده‌دماغ بودم.

بومگیو خندش می‌گرفت و یه باند براش پیدا می‌کرد. از همون‌جا دوستیشون شروع شد. یه شب تو زندان، تهیون به بومگیو گفته بود: من هک می‌کردم چون می‌خواستم ببینم می‌تونم یا نه. انگار یه بازی بود.

بومگیو بهش نگاه کرده بود و فکر کرده بود اگه جونگ‌مین زنده بود، عاشق این شوخ‌طبعی تهیون می‌شد.

حالا، بعد از آزادی، تهیون شده بود دوست نزدیک بومگیو. وقتی بومگیو برگشت به شبکه، از تهیون خواست تو بعضی پرونده‌ها کمکش کنه.

تهیون حالا روی یه پرونده پولشویی و قاچاق مواد کار می‌کرد، پرونده‌ای که به یه سیاست‌مدار محافظه‌کار به اسم کیم جون‌سو وصل بود. شایعه بود که کیم جون‌سو یه زنو تو خونش کشته، ولی هیچ مدرکی نبود، فقط حدس و گمانای گروه مموریز.

تو کافه، تهیون روبروی بومگیو نشسته بود، با انگشتاش روی میز ضرب می‌گرفت و یه لیوان قهوه سرد جلوش بود. موهای قهوه‌ای ژولیدش انگار هیچ‌وقت شونه نمی‌دیدن، و چشمای درشتش پر از انرژی بود.

بومگیو و تهیون پیامایی که کیم جون‌سو با یه آدم تو گمرک ردوبدل کرده بود رو خونده بودن. مدرکی برای قاچاق پیدا کرده بودن، ولی برای قتل هنوز چیزی نداشتن.

تهیون: امشب یه مهمونی تو ویلای کیم جون‌سوئه. اگه بخوایم چیزی گیر بیاریم، باید یکی بره اونجا.

بومگیو یه لحظه فکر کرد و گفت: خب من میتونم می‌رم. به‌عنوان استریپر!

تهیون اول خندش گرفت، ولی با دیدن جدی بودن پسر بزرگتر بعد اخم کرد.

تهیون: دیوونه شدی؟ خطرناکه!

بومگیو شونه‌هاشو بالا انداخت.

بومگیو: با این موهای بلند، کسی شک نمی‌کنه که یه جاسوسم. فقط باید یه راهی پیدا کنیم که برم تو.

تهیون کلی غر زد، گفت که این کار احمقانه‌ست و اگه سوجین بفهمه، بومگیو رو میکشه و یا بدتر ممکنه اونجا بلایی سر بومگیو بیارن، ولی آخرش تسلیم شد.

تهیون: باشه، ولی مواظب باش. یه آدم پیدا می‌کنم که ببرتت تو کلاب و آرایشت کنن.

بومگیو قلبش تند می‌زد، یه جور مخلوط از استرس و هیجان. نمی‌دونست این کار بدون حرف زدن با سوجین درسته یا نه، ولی حس می‌کرد باید یه چیزی پیدا کنه.

تهیون با کلی گشتن یه آدم آشنا تو کلاب پیدا کرد که بومگیو رو با یه گروه دیگه به ویلای کیم جون‌سو ببره. اون زن قبلا قربانی ضرب و شتم از طرف سیاست مدارا بود اما اونقدری قدرتی نداشت که تنها جلوشون بایسته و با دونستن هدف بومگیو، احساس کرد یه تیر به سمت هدفش پیدا کرده، یا یه طعمه برای شکارش.

ویلا تو یه منطقه اعیانی بود، با دیوارای بلند و دروازه‌های آهنی. سالن اصلی پر از هرج‌ومرج بود. مبلای چرم سفید زیر نور نئونای صورتی و آبی برق می‌زدن، ولی لکه‌های شراب روشون پاشیده بود.

سیاست‌مدارا با کت‌وشلوارای براق دور میزا جمع شده بودن، و زن و مردهای جوون با لباسای پرزرق‌وبرق دورشون می‌چرخیدن، انگار تو یه نمایش بزرگن.

روی یه میز بزرگ، یه پودر آبی‌رنگ پخش بود، یه ماده عجیب که زیر نور برق می‌زد. بوی تندش با عطر گرون آدما قاطی شده بود و بومگیو حس کرد یه خطر نامرئی تو هواست.

بومگیو تو یه گوشه وایستاده بود، با لباسای چرم تنگ و آرایش غلیظی که یه جورایی حس غریبی بهش می‌داد. قلبش تند می‌زد، ولی سعی کرد آروم به‌نظر بیاد. یه دوربین اندازه میکروفون کوچیک جای دکمه اصلی لباسش داشت که قرض کرده بود تا برای تهیون ویس بفرسته.

یه لحظه به دستشویی رفت، در رو قفل کرد و شروع کرد ویس ضبط کردن.

بومگیو: تهیون، اینجا... انگار یه دنیای دیگست. پودر آبی روی میز دیدم. فکر کنم همونه که گفتی.

یهو صدای تیراندازی بلند شد. جیغ آدما تو سالن پیچید و بومگیو نفسشو حبس کرد. قلبش انگار داشت از سینش می‌زد بیرون. به در قفل‌شده زل زد، دستاش میلرزیدن.

صدای خرد شدن شیشه و فریادای وحشت‌زده انگار یه کابوس بود. یاد جونگ‌مین افتاد، یاد اون روز تو پارک، یاد بوی خون تو بیمارستان.

معدش جمع شد و حس کرد پاهاش دارن زیرش خالی می‌شن. نمی‌تونست فقط قایم شه. باید می‌فهمید چی شده. با دستای لرزون، سطل آشغال دستشویی رو برداشت و آینه روبروشو شکست. یه تیکه شیشه تیز برداشت، انگار یه سلاح دفاعیه.

در رو آروم باز کرد و با پاهای لرزون قدم گذاشت تو سالن. چیزی که دید، نفسشو بند آورد. بدنای بی‌جون روی مبلای سفید پخش شده بودن، خون مثل یه رودخونه روی زمین می‌ریخت. یه دست هنوز یه لیوان شراب رو محکم گرفته بود، ولی صاحبش دیگه نفس نمی‌کشید. بوی خون و باروت تو هوا پیچیده بود، و بومگیو حس کرد داره بالا میاره.

یاد بیمارستان افتاد، یاد صورت سرد جونگ‌مین، و پاهاش شل شدن. تا خواست سرشو برگردونه، یه ضربه تیز به پشت سرش خورد.

درد مثل یه رعد تو سرش پیچید، و برای یه لحظه، یاد لحظه‌ای افتاد که قاب عکس جونگ‌مین روی آسفالت شکست. زمین زیر پاش خالی شد، و همه‌چیز سیاه شد. 


Report Page