Season 1, part 2
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,آخرای تابستون بود، ولی گرمای سئول انگار نمیخواست دست از سر شهر برداره. بومگیو تو این روزا انگار یه روح سرگردون بود، نه زنده، نه مرده. قلبش یه جای خالی داشت، یه حفره که جونگمین توش جا گرفته بود و حالا فقط با درد پر شده بود. هر روز صبح که چشماشو باز میکرد، یه لحظه فکر میکرد جونگمین هنوز تو حیاطه، داره با موچی بازی میکنه. ولی بعد سکوت خونه مثل یه سیلی به صورتش میزد و یادش میاورد که جونگمین دیگه نیست.
سالن دادگاه سرد بود، نه فقط به خاطر کولر گازی که بیوقفه کار میکرد، بلکه به خاطر حس سنگینی که تو هوا موج میزد. بوی چوب کهنه نیمکتها با بوی کاغذ پروندهها قاطی شده بود و نور فلورسنتهای سقف، سایههای تیز روی دیوار مینداخت.
بومگیو روی یکی از نیمکتهای عقب نشسته بود، دستاش تو هم قفل شده بودن و زانوهاش بیقرار تکون میخوردن. جونگهو کنارش بود، ساکت، با چشمای قرمز و خیره به زمین. انگار هر دو تو یه دنیای جدا از آدمای دور و برشون گیر کرده بودن.
چویهانبین، یه مرد مسن با موهای خاکستری و کت کهنهای که انگار یه سایز براش گشاد بود، جلوی قاضی وایستاده بود. زنش، یه خانم ریزهمیزه با موهای سفید که دستاشو محکم بهم فشار میداد، تو ردیف جلویی نشسته بود، ولی پسرش هیچوقت تو دادگاه پیداش نشد.
بومگیو هر جلسه دادگاه رو اومده بود، هر کلمه، هر نگاه، هر نفس چویهانبین رو زیر نظر داشت. دنبال یه نشونه بود، یه چیزی که بهش بگه این مرد واقعاً پشیمونه. ولی چیزی که میدید فقط یه جفت چشم خالی بود، چشمایی که انگار هیچی پشتشون نبود. یه روز، وسط جلسه آخر، چویهانبین جلوی قاضی زانو زد.
صدای هانبین میلرزید وقتی گفت: من متأسفم. نمیخواستم این اتفاق بیفته. یه اشتباه بود.
سرش رو خم کرد، انگار داره التماس میکنه. زنش تو ردیف جلو گریه کرد، ولی بومگیو فقط بهش زل زده بود. قلبش تند میزد، دستاش مشت شده بودن، ولی نمیتونست چیزی بگه.
معذرتخواهی چویهانبین مثل یه تیکه کاغذ مچاله بود، بیارزش و توخالی. بومگیو تو چشمای اون مرد دنبال یه ذره حقیقت گشت، ولی فقط پوچی دید. انگار چویهانبین فقط داشت نقش بازی میکرد، یه نمایش برای خلاص شدن.
وقتی قاضی حکم رو خوند و گفت که چویهانبین بخشیده شده، بومگیو حس کرد یه چیزی تو سینش ترکید. عادلانه نبود. اصلاً عادلانه نبود. جونگمین، پسر کوچولوی دنیای بومگیو، حالا فقط یه خاطره بود، ولی این مرد داشت آزاد میشد؟
بومگیو به جونگهو نگاه کرد، امیدوار بود برادرش چیزی بگه، اعتراضی کنه، ولی جونگهو فقط سرش رو پایین انداخت و دستش رو محکم فشار داد. بومگیو حس کرد داره خفه میشه. خواست داد بزنه، فریاد بکشه که این عدالت نیست، ولی کلمات تو گلوش گیر کردن. فقط سکوت کرد و از سالن بیرون رفت، با یه خشم که انگار داشت قلبش رو میسوزوند.
دو هفته بعد از مرگ جونگمین، بومگیو انگار تو یه کابوس بیانتها گیر کرده بود. شبها نمیتونست بخوابه. چشماشو که میبست، صدای خندههای جونگمین تو سرش میپیچید. گاهی نیمهشب از خواب میپرید، خیس عرق، و فکر میکرد جونگمین داره صداش میکنه.
بلند میشد، با پاهای لرزون میرفت سمت اتاق جونگمین. در اتاق رو آروم باز میکرد، انگار میترسید سروصدا راه بندازه و جونگمین بیدار شه. ولی تخت خالی بود. یه خرس عروسکی قهوهای که جونگمین همیشه بغلش میکرد، گوشه تخت ولو شده بود. یه کتاب داستان نیمهباز روی میز بود، همونی که بومگیو هر شب براش میخوند.
روی دیوار، یه لکه مداد رنگی بود که جونگمین یه روز با ذوق کشیده بود و بومگیو غر زده بود که دیوارو کثیف نکن. حالا به اون لکه زل میزد و آرزو میکرد کاش میتونست دوباره غر بزنه.
بعضی شبها بالش جونگمین رو بغل میکرد و بو میکشید. بوی شامپوی بچگونه هنوز توش مونده بود، و هر نفس انگار یه تیغ تو قلبش فرو میکرد. قفسه سینهش سنگین بود، انگار یه سنگ روش گذاشته بودن. دستاش سرد بودن، انگار هیچوقت نمیتونستن گرم شن.
گاهی ساعتها روی تخت جونگمین مینشست، به نقاشیهای روی دیوار زل میزد و تو ذهنش با جونگمین حرف میزد.
بومگیو: عمو، چرا زودتر نیومدم دنبالت؟ چرا حواسم نبود؟
ولی جوابی نبود. فقط سکوت بود و بوی غم که تو اتاق موج میزد. یه روز که داشت کمد جونگمین رو مرتب میکرد، یه کاغذ پیدا کرد. یه نقاشی با مداد رنگی از یه سگ که شبیه موچی بود، و کنارش یه آدم با موهای قهوهای که جونگمین زیرش نوشته بود "عمو بومگیو".
بومگیو کاغذ رو تو دستش گرفت و گریه کرد، برای اولین بار بعد از مرگ جونگمین. اشکاش روی کاغذ ریختن و رنگا رو پخش کردن. حس کرد انگار داره جونگمین رو دوباره از دست میده.
یه شب، انگار یه چیزی تو وجود بومگیو شکست. نمیتونست دیگه تحمل کنه. قاب عکس جونگمین رو از روی میز کنار تختش برداشت، همونی که توش جونگمین با یه لبخند بزرگ کنار موچی وایستاده بود. قاب رو تو بغلش فشار داد و کلیدای ماشینش رو برداشت.
جونگهو تو آشپزخونه بود، داشت قهوه درست میکرد. بومگیو بهش نگاه کرد.
بومگیو: میرم یه دور بزنم.
جونگهو فقط سرش رو تکون داد، ولی چشمای نگرانش انگار میگفتن که میدونه بومگیو حالش خوب نیست. بومگیو سوار ماشینش شد و سمت آپارتمان چویهانبین رفت.
آدرس رو از اخبار یادش بود. چند هفته پیش، وقتی حکم دادگاه اعلام شد، خبرنگارا جلوی خونه چویهانبین جمع شده بودن. بومگیو آدرس رو تو ذهنش حک کرده بود، انگار یه نقشه که باید دنبالش کنه.
محله چویهانبین متوسط بود، نه فقیر، نه غنی. آپارتمانهای قدیمی با دیوارای بتنی رنگورورفته و پنجرههای کوچیک که نور زرد ازشون بیرون میزد. خیابون تو شب ساکت بود، فقط صدای زمزمه باد و بوی بارون تازه که روی آسفالت خیس مونده بود، تو هوا پیچیده بود.
بومگیو با قاب عکس تو بغلش از ماشین پیاده شد. انگار یه روح بود، بیصدا تو خیابون راه میرفت. قلبش تند میزد، ولی پاهاش انگار خودشون میدونستن کجا باید برن. از دور، چویهانبین رو دید. یه مرد مسن با موهای خاکستری، کت کهنهای که شونههاشو گشاد نشون میداد، و یه کیسه پلاستیکی تو دستش که یه جعبه کیک توش بود. داشت با گوشیش حرف میزد، صداش آروم و مهربون بود. بومگیو نزدیکتر شد، حرفاشو شنید.
هانبین: آره، نگران نباش. فقط یه اشتباه بود. تموم شد. زندگیه دیگه.
بومگیو یخ کرد. چویهانبین داشت درباره جونگمین حرف میزد، انگار یه چیز بیارزش بود، یه اتفاق که باید فراموش شه. قلب بومگیو انگار آتیش گرفت.
وقتی چویهانبین تلفنش رو قطع کرد، بومگیو جلوش وایستاد. قاب عکس رو محکم تو دستش گرفته بود، انگار تنها چیزی بود که هنوز به جونگمین وصلش میکرد.
بومگیو: معذرتخواهی کن.
صداش میلرزید، ولی پر از خشم بود.
بومگیو: از جونگمین معذرتخواهی کن. اسمش جونگمین بود. پنجسالش بود. تو کشتیش.
چویهانبین اخم کرد، یه قدم عقب رفت.
هانبین: پسر، من تو دادگاه معذرتخواهی کردم. تمومش کن دیگه.
بومگیو قدم جلو گذاشت، چشمای قرمزش پر از اشک و خشم.
بومگیو: معذرتخواهی؟ تو فقط یه نمایش راه انداختی! جونگمین برات چی بود؟ یه اشتباه؟ یه چیز بیارزش؟
چویهانبین کلافه سرش رو تکون داد.
هانبین: زندگیه، پسر. تو چرا ول نمیکنی؟ شاید اگه اون روز در خونتو چک کرده بودی، این بچه هنوز زنده بود.
بومگیو حس کرد انگار یکی قلبش رو با مشت کوبیده. حرفای چویهانبین مثل زهر تو وجودش ریخت.
بومگیو: چی؟ تو داری منو مقصر میکنی؟ تو بودی که بهش زدی! تو فرار کردی!
چویهانبین شونههاش رو بالا انداخت.
هانبین: منم آدمم. اشتباه کردم. ولی تو هم حواست نبود. حالا تمومش کن.
یه قدم جلو اومد و با شونه به بومگیو تنه زد. قاب عکس از دست بومگیو افتاد و روی آسفالت خیس خورد شد.
شیشه تکهتکه شد، و عکس جونگمین زیر نور زرد چراغ خیابون انگار داشت به بومگیو زل میزد. بومگیو به قاب شکسته خیره شد. انگار آخرین تیکه از جونگمین هم از دستش رفت.
خشم مثل یه موج تو وجودش بلند شد، ولی زیرش یه غم عمیق بود، یه حس فروپاشی که نمیتونست تحملش کنه. چویهانبین بدون یه کلمه دیگه راهشو کشید و رفت. بومگیو روی زمین زانو زد، دستش رو روی تکههای شیشه گذاشت، ولی فقط خون بود که از انگشتاش چکید.
بومگیو نمیدونست چطور سوار ماشینش شد. انگار یه نیروی غریب هدایتش میکرد. قلبش تند میزد، ولی سرش پر از سروصدا بود. صدای خندههای جونگمین، صدای چویهانبین که میگفت "یه اشتباه بود"، صدای شیشههای شکسته قاب عکس.
ماشین رو روشن کرد و دنبال چویهانبین رفت. از دور دیدش که داشت تو کوچه باریک کنار آپارتمانش راه میرفت. نور زرد چراغ خیابون روی موهای خاکستریش میافتاد، و کیسه کیک هنوز تو دستش بود. بومگیو پاشو روی گاز گذاشت. برای یه لحظه، چشمای چویهانبین رو دید، پر از وحشت، درست قبل از اینکه ماشین بهش بزنه.
صدای خرد شدن شیشه و فلز مثل یه انفجار تو گوشش پیچید. ماشین لرزید، و بومگیو حس کرد دستاش روی فرمان یخ زدن. وقتی ماشین وایستاد، رد خون روی شیشه جلویی بود، مثل یه نقاشی شوم که تو نور خیابون برق میزد.
بومگیو نفس عمیق کشید. برای یه لحظه، انگار یه زنجیر از دور قلبش باز شد. یه حس آرامش عجیب تو وجودش پیچید، انگار بالاخره عدالت برقرار شده. ولی بلافاصله یه گودال عمیق تو سینش باز شد. حس کرد خودش هم یه قاتل شده، درست مثل چویهانبین. چشماشو بست. صدای خندههای جونگمین تو سرش پیچید، ولی این بار انگار جونگمین داشت گریه میکرد.
بومگیو به شیشه شکسته زل زد، به رد خون که آروم روی آسفالت میریخت. حس کرد انگار روحش داره از بدنش جدا میشه. خشمش، غمش، همهچیز قاطی شده بود و یه حس گناه عمیق جاشو گرفته بود.
دادگاه بومگیو سریع برگزار شد. وقتی قاضی ازش پرسید چرا این کارو کرده، بومگیو فقط گفت: پشیمون نیستم. اون جونگمین رو ازم گرفت.
صداش آروم بود، ولی پر از یه درد عمیق. دو سال زندان براش بریدن.
وقتی وارد زندان شد، انتظار داشت اذیتش کنن، ولی زندانیا انگار کاری بهش نداشتن. شاید چون چشمای بیروحش به همه میگفت که دیگه چیزی برای از دست دادن نداره.
زندان سرد بود. دیوارای بتنی همیشه یه بوی نم میدادن، و نور کمرنگ پنجره فقط یه تیکه کوچیک از آسمون رو نشون میداد. بومگیو بیشتر وقتا تو سلولش مینشست، به دیوار زل میزد و به جونگمین فکر میکرد. گاهی یه زندانی مسن بهش سیگار تعارف میکرد، ولی بومگیو فقط سرش رو تکون میداد و رد میکرد.
یه بار یه نگهبان سعی کرد باهاش حرف بزنه، گفت: پسر، باید یه چیزی بخوری. اینجوری خودتو نابود میکنی.
ولی بومگیو فقط به زمین نگاه کرد. غذا براش مزه خاکستر داشت. بشقاب برنج جلوش بود، ولی نمیتونست بیشتر از یه لقمه بخوره. حس میکرد اگه غذا بخوره، انگار داره به جونگمین خیانت میکنه.
شبها تو سلولش، به چویهانبین فکر میکرد. به حرفاش که گفته بود تقصیر بومگیو بوده. و هر بار که بهش فکر میکرد، حس میکرد شاید حق با اون بوده. اگه در رو قفل کرده بود، اگه حواسش بود، شاید جونگمین هنوز زنده بود. تو ذهنش با جونگمین حرف میزد.
بومگیو: عمو، ببخش منو. من نتونستم نگهت دارم.
ولی جوابی نبود. بومگیو خودشو گم کرده بود. نمیدونست کیه، چی میخواد، یا چرا هنوز زندهست. حس میکرد نابخشوده اصلی خودشه. نه چویهانبین، نه سرنوشت، فقط خودش.
گاهی به پرندهای که روی لبه پنجره سلولش مینشست زل میزد و یاد جونگمین میافتاد که عاشق پرندهها بود. و هر بار، قلبش یه کم بیشتر میشکست.