Season 1, part 14
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,یونجون توی اتاق بیمارستان رو یه صندلی کنار تخت نشسته بود. لباس مشکی گشاد تنش بود، یقش از عرق خیس شده بود و بوی عطر خنک چوب و نعناش با بوی ترس و خستگی قاطی شده بود. دستش تو دست بومگیو بود، انگشتاش سردی پوست بومگیو رو حس میکردن، انگار داشت به یه مجسمه یخی چنگ میزد که هر لحظه ممکن بود بشکنه. تو جیب اورکت مشکیش، که رو پشتی صندلی آویزون بود، گوشواره نقرهای خودشو فشار میداد، مثل یه طلسم که نمیذاشت تو دریای عذاب وجدانش غرق شه.
چشاش قرمز بود، نه فقط از بیخوابی، بلکه از یه خشم و درد که داشت قلبشو مثل یه پارچه کهنه پاره میکرد. به صورت بومگیو زل زده بود، به خطوط نرم گونههاش که حالا زیر کبودیهای بنفش و زخمهای قرمز پنهون شده بودن، به مژههای بلندش که مثل پردههای سیاه رو چشای بستهش افتاده بودن.
یونجون: بوم... لاو، تو باید خوب شی... من بدون تو فقط یه سایم...
یهو در اتاق با یه صدای تیز و فلزی باز شد، انگار یه تیغه تو سکوت بیمارستان فرو رفت. هیسونگ صورتش خسته بود، پوستش رنگپریده، و خطوط زیر چشاش مثل سایههای یه نقاشی غمگین بود. پخش میشد.
هیسونگ: تهیون حالش خوبه. دستشو گچ گرفتن، ولی هنوز داره به پرستارا غر میزنه که چرا کنسرت توایسو از دست داده. حتی به یکی گفت اگه دستش خوب شه، باید بلیط VIP براش جور کنن!
یونجون یه لبخند کمرنگ زد، مثل یه پرتو نور تو یه روز ابری، ولی نگاهش از بومگیو جدا نشد.
یونجون: ممنون، هیسونگ...
هیسونگ یه قدم نزدیکتر اومد، روی یه صندلی دیگه نشست، زانوهاشو جمع کرد و به بومگیو نگاه کرد.
هیسونگ: سوجین تو راهه. گفت باید با تو حرف بزنه. ولی...
مکث کرد، انگار داشت دنبال کلماتی میگشت که تو این تاریکی گم شده بودن.
هیسونگ: فکر کردم قبلش بهتره خودمون حرف بزنیم...
یونجون سرشو تکون داد، انگار داشت یه بار سنگین رو از دوشش بندازه.
یونجون: هانا... ازم خواست بومو ول کنم... گفت اگه کنارش بمونم، باز بهش صدمه میزنن. هیسونگ، من نمیتونم ببینم بوم دوباره بشکنه. نمیتونم...
یونجون به حماقت خودش فکر کرد. فکر کرده بود هانا قربانیه، یه پرنده شکسته که نیاز به کمک داره. ولی حالا میدونست همهچیز یه بازی بود، و اون فقط یه مهره تو دستای هانا.
هیسونگ: یونجون، تو خودت هم شکستی. چرا فکر میکنی همهچیز تقصیر توئه؟
چشای یونجون پر از اشک بود، ولی جلوی خودشو گرفت.
یونجون: چون منم دستام خونین، هیسونگ. من برای هانا کارایی کردم که به بوم نگفتم. چیزایی که اگه بفهمه، دیگه حتی بهم نگاه نمیکنه.
به اولین باری که تفنگ توی دستش گرفته بود فکر کرد، خون تو هوا پیچیده بود. یونجون فقط ۲۴ سالش بود بود، یه پسر جوون که میخواست دوست دخترشو خوشحال کنه. صدای نالههای اون پسر، مثل یه آهنگ ترسناک، هنوز تو گوشش بود.
هیسونگ: منم اشتباه کردم... وقتی کارآگاه شدم، فکر میکردم میتونم دنیا رو نجات بدم. ولی حالا فقط یه کارآگاه معمولیم که با پروندههای گمنام کلنجار میره. هممون یه روزایی گول خوردیم...
یونجون سرشو تکون داد، انگار حرفای هیسونگ مثل یه چاقو تو قلبش فرو میرفت.
یونجون: نمیتونم بمونم، هیسونگ... نمیتونم ببینم چطور ازم متنفر میشه.
به بومگیو نگاه کرد، دلش میخواست خم شه، پیشونی بومگیو رو ببوسه و بگه "لاو، من همیشه عاشقتم." ولی به جاش بلند شد، اورکت مشکیشو تنش کرد و با صدایی که انگار از ته یه گور میاومد، گفت: ممنون، هیسونگ. مواظبش باش.
وقتی از اتاق خارج شد، برف آروم روی زمین بیمارستان میبارید، مثل یه پرده سفید که داشت همهچیزو پنهون میکرد. دستاشو تو جیبای اورکتش برد، گوشواره نقرهای رو فشار داد تا جایی که انگشتاش درد گرفت، و نفس عمیقی کشید. قلبش هنوز داغ بود از عذاب وجدان، انگار یه آتش تو سینهش شعله میکشید.
همین که به سمت پارکینگ قدم برمیداشت، سوجین رو دید که با یه کت بلند مشکی و موهای جمعشده تو یه دماسبی شل، با عجله به سمت در بیمارستان میاومد.
سوجین: بومگیو و تهیون...؟
یونجون سرشو پایین انداخت، انگار نمیتونست با چشای سوجین روبهرو شه. همیشه فکر میکرد سوجین ازش خوشش نمیآد، انگار یه غریبست که فقط بخاطر بوم تحملش میکنه.
یونجون: حالشون خوبه... کای بهشون صدمه زد.. میخواستن مدارکو بگیرن. من...من آیپدو به هانا دادم، سوجین. چاره دیگهای نداشتم. اونا منو با بومگیو تهدید کردن...
سوجین یه قدم نزدیکتر اومد، دستشو روی بازوی یونجون گذاشت.
سوجین: اشکالی نداره. تو سعی کردی نجاتشون بدی. هیچکس نمیتونست بیشتر از این کاری کنه.
یونجون سرشو تکون داد، چشاش به زمین بود.
یونجون: نمیتونم ببینمش... نمیتونم با اون چشای پر از دردش روبهرو شم. فقط میخوام ازش دور باشم تا دیگه بهش صدمه نزنن.
سوجین: فکر میکنی هانا و کای دست از سر ما برمیدارن؟ اونا حالا میرن دنبال ویدیوهای مصاحبه و یادداشتای من. کاش میتونستم یه سم بریزم تو قهوشون و تمومش کنم!
یونجون ناخودآگاه یه لبخند کمرنگ زد، ولی سریع محو شد.
یونجون: اونا بهت نزدیک نمیشن، سوجین. تو بهتر از هرکسی میدونی چرا.
سوجین ابروهاشو بالا انداخت، انگار رازش لو رفته بود، یه چیزی که هیچوقت بینشون گفته نشده بود. یونجون بدون حرف دیگهای به سمت ماشینش رفت، یه ماشین مشکی قدیمی که زیر برف سفید شده بود، مثل یه شبح تو تاریکی.
فردا صبح بومگیو چشاشو باز کرد، ولی همهچیز تار بود، انگار تو یه مه سفید غرق شده بود. بدنش درد میکرد، انگار یه کامیون از روش رد شده بود، و هر نفسش یه تیغه تیز تو قفسه سینهش فرو میکرد. گوشواره نقرهایش هنوز تو گوشش بود، ولی حالا انگار یه سنگ سنگین بود، یه یادآوری از چیزی که نمیتونست دقیقاً به یاد بیاره.
سوجین کنار تختش نشسته بود، با همون کت مشکی که حالا یه کم چروک شده بود. چشاش پر از نگرانی بود، ولی یه لبخند مادرانه رو لبش داشت، انگار میخواست بومگیو رو تو یه پتوی گرم بپیچه.
سوجین: بیدار شدی؟
بومگیو با صدای ضعیف گفت: یونجون کجاست؟
انگشتاش ناخودآگاه به گوشواره نقرهایش رفتن، فلز سردش انگار یه شوک به قلبش داد. سوجین یه لحظه مکث کرد، انگار داشت با خودش کلنجار میرفت.
یونجون دیشب بهش گفته بود: به بوم نگو من اینجا بودم. بذار فکر کنه من خراب کردم. نمیخوام بفهمه چقدر ضعیفم.
سوجین نمیخواست به حرف یونجون گوش بده، ولی نمیدونست چطور حقیقتو به بومگیو بگه بدون اینکه قلبشو بشکنه.
سوجین: اون همهچیزو به هانا لو داد...
بومگیو خشکش زد. چشاش پر از اشک شد، و نفسش بند اومد.
بومگیو: نه... امکان نداره... یونجون... سوجین، تو داری دروغ میگی... یونجون تو تلفن گفت فرار کنم... اون نمیتونه...
قلبش تندتر زد، انگار داشت تو سینهش میشکست. نفساش تند و بریدهبریده شد، و یهو بدنش لرزید.
بومگیو: نه... نه... یونجون... اون منو...
چشاشو بست، اشکاش روی بالش سفید سر خوردن، مثل قطرههای بارون روی شیشه. گریه کرد، انگار همه دنیاش تو یه لحظه فرو ریخت. سوجین پرید و بغلش کرد، دستشو روی موهای بههمریخته بومگیو کشید، ولی بومگیو فقط تو خودش جمع شد، نفساش مثل یه طوفان تو سینهش گیر کرده بود. گوشواره نقرهایش زیر نور فلورسنت برق میزد، ولی حالا انگار فقط یه یادگاری از یه خیانت بود.
یه هفته گذشته بود، و بومگیو انگار تو یه کابوس بیپایان گیر کرده بود. هر روز به یونجون زنگ میزد، ولی گوشی خاموش بود. پیاماش بیجواب میموندن، و هر بار که به گوشواره نقرهایش دست میکشید، یه درد عمیق تو قلبش میپیچید، انگار یه زخم کهنه با هر لمس باز میشد.
خونش انگار یه قفس شده بود، پر از خاطرات یونجون. بوی قهوه صبحایی که درست میکرد هنوز تو آشپزخونه بود، مثل یه روح که نمیخواست بره. پیشبند گربهای مسخرش هنوز رو جالباسی آویزون بود، و صدای خندههاش انگار تو دیوارا گیر کرده بود، مثل یه آهنگ که هیچوقت تموم نمیشد.
وقتی از بیمارستان مرخص شد، رفت به تهیون سر بزنه. تهیون تو یه اتاق دیگه بستری بود، دستش تو گچ سفید، و یه لبخند شیطون رو لبش. با دیدن بومگیو گفت: واو، هیونگ، شبیه زامبی شدی! حداقل برو یه مدل موی بهتر بزن، این موها دیگه از مد افتاده!
بومگیو سعی کرد بخنده، ولی صداش میلرزید، مثل یه ساز که کوکش خرابه. روی صندلی کنار تخت تهیون نشست، انگشتاش ناخودآگاه به گوشواره نقرهایش رفتن.
بومگیو: من هنوز باورم نمیشه. یونجون... اون پشت تلفن استرس داشت. گفت فرار کنم...
تهیون اخم کرد، با دست سالمش موهای بههمریختهشو به عقب کشید.
تهیون: شاید گوشیشو هک کردن؟
بومگیو: ممکنه؟
تهیون: اون روانی دیوونته، امکان نداره بفروشتت.
به گچ دستش اشاره کرد و با یه لبخند شیطون گفت: اینو بهعنوان سوغاتی از کای نگه میدارم. فکر کنم باید ازش امضا بگیرم!
بومگیو سرشو تکون داد، ولی شک هنوز تو دلش بود، مثل یه سایه که نمیذاشت نورو ببینه. از بیمارستان تا شرکت مموریز تو فکر حرفای تهیون بود. صدای ماشینها و زمزمه آدما مثل یه سمفونی ناکوک تو گوشش میپیچید. وقتی به شرکت رسید، نگهبانا جلوشو گرفتن.
-: متاسفم آقای چوی ولی اجازه نداری وارد شی.
بومگیو خشکش زد، قلبش تند زد، انگار یه سنگ تو سینهش افتاده بود.
بومگیو: منظورتون چیه؟
نگهبان دیگه پوزخند زد و گفت: رئیس گفته تو دیگه اینجا جایی نداری. گم شو.
بومگیو سعی کرد خودشو آروم کنه، ولی صداش میلرزید.
بومگیو: باشه حداقل وسایلمون بردارم!
نگهبانا محکم جلوش وایستادن، و یکیشون دستشو روی شونه بومگیو گذاشت و هلش داد عقب. بومگیو تعادلشو از دست داد و خورد زمین. نفسش تند شد، ولی خودشو نگه داشت، انگار یه آتش تو وجودش شعله کشیده بود.
یهو در سالن اصلی باز شد، و رئیس شبکه، یه مرد میانسال با کتوشلوار خاکستری و موهای جوگندمی که زیر نور لامپها برق میزدن، کنار کای وارد شد. کای با یه کت مشکی شیک و یه لبخند سرد به بومگیو زل زده بود. چکش زنگزده تو دستش نبود، ولی نگاهش مثل یه تیغه بود که تو قلب بومگیو فرو میرفت.
-: این روانی چرا اومده اینجا؟ همین حالا گم شو. قراردادت فسخ شده.
بومگیو با ترس به کای نگاه کرد، چشای کای مثل دو تا گودال سیاه بود، پر از یه خشم سرد. به رئیس گفت: چرا؟ من چی کار کردم؟
رئیس پوزخند زد، انگار داشت از یه بازی لذت میبرد.
-: یادت رفته، چوی بومگیو؟ تو یه قاتلی. فکر کردی میتونی با اون گذشته کثیفت برای همیشه اینجا بمونی؟
بومگیو لبشو گزید. کارمندا از کنارش رد میشدن و زمزمههاشون مثل یه سم تو گوشش میپیچید. "قاتل... همون پسره که تو زندان بود... چطور جرأت کرده برگرده؟"
قلبش تند میزد، انگار داشت تو سینش میشکست، ولی یه عزم عجیب تو وجودش شعله کشید، مثل یه جرقه تو تاریکی. به خودش گفت "اگه یونجون منو ول کرده، من خودم اینو تموم میکنم."
توی دفتر مموریز، سوجین پشت میزش نشسته بود، یه لیوان قهوه سرد جلوش بود که لکههای قهوهای دورش خشک شده بود. رئیس با خشم وارد شد، در رو محکم بست، و صدای تق در مثل یه انفجار تو اتاق پیچید.
-: جئون سوجین، اگه یه بار دیگه وقتتو سر چیزای مسخره بذاری، مجبور میشم مموریزو تعطیل میکنم
سوجین از جاش بلند شد و با یه لبخند زیرکانه گفت: کار من اینه که سر این پروندهها محتوا درست کنم. اگه مموریزو تعطیل کنی، مجبور میشم پادکست جنایی راه بندازم و بازم سراغشون برم.
رئیس عصبانیتر شد، یه قدم نزدیکتر اومد، بوی عطر تندش تو هوا پیچید.
-: تو اگه عرضه داشتی حواست به اون قاتل بود. البته از تو انتظاری نیست، چون اگه میتونستی مراقب باشی، پسرت هنوز پیشت بود.
سوجین مشتشو گره کرد و با صدای سرد گفت: تهدیدت حقیقتو عوض نمیکنه.
رئیس پوزخند زد و از دفتر رفت، در رو محکم بست.
بومگیو اوراقی رو گشت، زیر برف و سرما یه ساعت وایستاد. بوی آهن زنگزده و خاک خیس تو هوا پیچیده بود، و صدای زوزه باد بین ماشینهای اوراقی مثل یه آهنگ ترسناک بود. خونه خودش هم خالی بود، انگار یونجون غیبش زده بود.
بومگیو نفس عمیقی کشید، سرما تو سینش پیچید، و تصمیم گرفت به استودیو مجسمهسازی هانا بره، جایی که شاید یونجونو پیدا کنه. استودیو پر از بوی گچ و رنگ بود و صدای چکش که روی سنگ میخورد، مثل یه ضربان قلب شکسته. نور لامپای خیابونی کمرنگ بود، و سایههای بلند درختا روی زمین خیس کشیده شده بود، انگار یه نقاشی سیاهوسفید.
بومگیو زیر یه درخت کاج وایستاد، بوی رزین و خاک خیس تو بینیش پیچیده بود. یونجونو دید، با یه کتوشلوار مشکی شیک و کراوات، مثل یه بادیگارد حرفهای جلوی در استودیو. موهای مشکیش زیر نور لامپ خیابونی برق میزد، ولی چشاش سرد و بیروح بود، مثل دو تا گودال یخزده تو یه دریاچه متروک. سایههای تیز نور روی صورتش خطوط خستگیشو پررنگتر کرده بود.
بومگیو یه لحظه خشکش زد، دهنش باز موند، و فکر کرد شاید داره خواب میبینه. پاهاش انگار خود به خود حرکت کردن، از پشت درخت بیرون اومد و به سمت در استودیو قدم برداشت. نفسش تو سینش گیر کرده بود، و بوی عطر خنک چوب و نعنای یونجون، که از چند متر اونطرفتر تو هوا پخش شده بود، مثل یه شوک به قلبش زد.از پشت درخت بیرون اومد و به سمت در رفت. دو بادیگارد جلوشو گرفتن.
-: اینجا جای تو نیست، پسر.
ولی یونجون از دور با یه نگاه سرد بهش زل زد، چشاش مثل دو تا گودال یخزده بود. قلب بومگیو تند زد، انگار داشت تو یه باتلاق غرق میشد. بومگیو عقب نرفت، صداش میلرزید، ولی پر از عزم بود.
بومگیو: من باید با چوی یونجون حرف بزنم. فقط یه دقیقه... لطفاً.
یونجون آروم به سمتش اومد، بازوشو گرفت و از محوطه دورش کرد. دستای یونجون مثل یه گیره آهنی بود، سرد و محکم، ولی بوی عطر خنک چوب و نعناش هنوز تو بینی بومگیو پیچید، مثل یه یادآوری از یه زندگی که گم شده بود.
یونجون: خودم حلش میکنم. چیزی به مادام نگین.
یه گوشه خلوت، زیر نور کمرنگ یه لامپ خیابونی که با باد تکون میخورد، بومگیو با چشای پر از اشک به یونجون نگاه کرد.
بومگیو: هیونگ... بگو همهچیز دروغه. بگو تو منو نفروختی... بگو برمیگردی...
صداش میلرزید، انگار داشت آخرین امیدشو فریاد میزد. اشکاش روی گونههاش سر خوردن، و سرما اونا رو روی پوستش یخ کرد.
یونجون چشاشو بست، انگار نمیتونست با نگاه پر از التماس بومگیو روبهرو شه. دستش تو جیب کتوشلوارش رفت، گوشواره نقرهای خودشو فشار داد تا جایی که انگشتاش درد گرفت. فلز سرد انگار داشت قلبشو میبرید، یه یادآوری از قولی که به بومگیو داده بود و حالا داشت زیر پاش لهش میکرد. دلش میخواست بومگیو رو بغل کنه، موهای بلندشو نوازش کنه، و بگه "لاو، من همیشه مال توام."
یونجون: بومگیو، همه اینا فقط یه بازی بود.
چشاش پر از حسرت بود، ولی سرشو بالا گرفت و با یه نگاه بیروح به بومگیو زل زد، انگار داشت خودشو تو یه قفس آهنی زندانی میکرد. بومگیو خشکش زد. اشکاش روی زمین خیس سر خوردن، و با دونههای برف قاطی شدن، مثل یه نقاشی غمگین.
بومگیو: نه... یونجون... تو گفتی... گفتی همیشه کنارمی...
صداش شکست، انگار قلبش داشت تیکهتیکه میشد: تو... تو تو خونه منو بغل کردی... گفتی هیچوقت ولم نمیکنی... هیونگ... بگو چرا این کارو کردی...
یونجون مشتشو گره کرد: تو فکر کردی من میتونم ببخشمت چوی بومگیو؟ هیچوقت قرار نیست بخشیده شی.
"آره، لاو، ازم متنفر شو. حالت ازم بهم بخوره. من لیاقتتو ندارم." یه لحظه دستشو تو جیبش برد، گوشواره نقرهای رو لمس کرد، و یه درد عمیق تو قلبش پیچید، انگار داشت خودشو با دستای خودش خفه میکرد.
بومگیو: دروغ میگی... تو نمیتونی-
یونجون یه قدم عقب رفت، انگار نمیتونست به چشای پر از اشک بومگیو نگاه کنه. نور لامپ خیابونی روی صورتش سایههای تیز مینداخت، و عرق سردی از پشت گردنش سر خورد. قلبش تند میزد، ولی نمیتونست به بومگیو حقیقتو بگه.
یونجون: نجاتت دادم چون اگه قراره کسی بکشتت اون منم چوی بومگیو.
بومگیو سرشو بلند کرد، چشاش پر از اشک بود، ولی حالا یه جرقه خشم توشون برق میزد. یه قدم نزدیکتر اومد، دستشو روی سینه یونجون گذاشت، انگار میخواست قلبشو حس کنه.
بومگیو: تو... تو جدی نیستی، مگه نه؟
یه نگاه آخر به یونجون انداخت، به چشای سردش، به موهای مشکیش که زیر برف خیس شده بود، و به عطرش که هنوز تو هوا مونده بود.
یونجون: برو و دفعه بعد مراقب باش به کی اعتماد میکنی.
نمیخواست ببینه ریکشن ستاره قشنگی که شکستتش چیه پس روشو از بومگیو گرفت و برگشت.
بومگیو گریه کرد، اشکاش تو سرما روی زمین میریختن، و بوی عطر خنک یونجون هنوز تو بینیش بود، مثل یه زخم کهنه که باز شده بود.
بومگیو چرخید و دوید، پاهاش روی آسفالت خیس لیز میخوردن، و سایهش زیر نور لامپ خیابونی کشیده شده بود، انگار داشت قلب شکستهشو دنبال خودش میکشید.
باید برمیگشت خونه ولی بومگیو نمیتونست به خونه برگرده، جایی که بوی قهوه یونجون هنوز تو آشپزخونه بود، و پیشبند گربهایش مثل یه روح رو جالباسی آویزون بود.
ترجیح داد به سونگهون توی بیمارستان سر بزنه. تو راهرو، از کنار یه پسر قدبلند با هودی مشکی و کلاه کپ رد شد. صورتشو ندید، ولی بوی عطرش، یه رایحه گرم و گلی با یه تهمزه چوب و عود، نظرشو جلب کرد. انگار یه نسیم گرم تو یه روز سرد بود، و برای چند ثانیه بومگیو مکث کرد، قلبش تند زد، ولی بعد به سمت اتاق سونگهون رفت.
سونگهون روی تخت بیمارستان نشسته بود، حالش بهتر بود، و یه لبخند گرم رو لبش داشت، مثل یه آفتاب تو یه روز ابری. باند دور سینش سفید و تمیز بود.
سونگهون: شبیه یه مومیایی شدم، نه؟
به باند دور سینش اشاره کرد و خندید، چشاش برق شیطنت میزد. بومگیو سعی کرد بخنده، ولی چشاش پر از غم بود، مثل دو تا دریاچه که توشون طوفان میبارید.
بومگید: کای درست گفت. من هیچ قدرتی ندارم... شاید برای همینه همه چیز انقدر داغونه متاسفم
انگشتاش ناخودآگاه به گوشواره نقرهایش رفتن، فلز سردش انگار یه زخم کهنه رو باز کرد. سونگهون اخم کرد.
سونگهون: اگه نمیتونی تنهایی جلوی کای وایستی، یکیو پیدا کن که بتونه.
بومگیو گیج بهش نگاه کرد، چشاش هنوز خیس بود.
بومگیو: کی؟
سونگهون کلافه نفس کشید: چوی سوبین... وایسا من نباید اینو بهت بگم ولی چند دقیقه پیش اینجا بود. من از دبیرستان باهاش دوستم. اون تنها کسیه که میتونه جلوی کای و هانا وایسته. حتی اون انبار داک سی رو آتیش زد
بومگیو چشاش گرد شد: چوی سوبین؟
سونگهون خندید: آره، همونه. سوبین از بچگی کای رو میشناسه. کای دیوونست، هر کاری میکنه که سوبین نگاش کنه، حتی اگه بخواد خرابکاری کنه. یه بار تو دبیرستان ماشین معلممونو خط انداخت، فقط چون سوبین بهش بیتوجهی کرد! هانا هم همیشه از سوبین میترسه... پاشنه آشیلشون سوبینه.
بومگیو اخم کرد، انگشتاش هنوز گوشواره نقرهای رو فشار میدادن.
بومگیو: چطور بهش نزدیک شم؟
هوا توی فوریه سرد بود. عمارت چوی جینهو، پدر هانا و سوبین، تو یه منطقه لوکس تو سئول بود، یه ساختمون دوطبقه با دیوارای سفید و پنجرههای بزرگ که نور لامپهای کریستالی ازشون مثل ستاره میریخت بیرون. حیاط بزرگ پر از درختای کاج بود که زیر برف خم شده بودن. طبقه پایین عمارت پر از آدم بود، همه با لباسای گرونقیمت، کتوشلوارای مشکی و لباسای ابریشمی که زیر نور لامپها برق میزدن. صدای خنده و موسیقی کلاسیک، یه ویولن نرم و غمگین، تو فضا میپیچید، و گرمای شومینههای بزرگ انگار داشت سرمای بیرونو مسخره میکرد.
بوی عطرهای لوکس، گلی و چوبی، با بوی شراب قرمز قاطی شده بود، و نور شمعها روی میزهای چوبی سایههای رقصان مینداخت. هانا با یه لباس مشکی بلند کنار کای وایستاده بود، موهاش باز بود و مثل یه آبشار تیره روی شونههاش ریخته بود. یه گردنبند الماس دور گردنش برق میزد، و نور شمعها تو الماسا میرقصید، انگار یه کهکشان کوچیک دور گردنش بود. کای با یه کتوشلوار خاکستری و یه لبخند مصنوعی به مهمونا نگاه میکرد، ولی چشاش پر از یه حس عجیب بود، انگار داشت دنبال چیزی میگشت که نمیتونست پیداش کنه.
یونجون کمی دورتر، با همون کتوشلوار مشکی و کراوات، به دیوار تکیه داده بود. موهاش زیر نور لامپها برق میزد، ولی چشاش سرد بود، مثل دو تا دریاچه یخزده. گوشواره نقرهای تو جیبش بود، و هر چند لحظه یه بار انگشتاش بهش میخوردن، انگار داشت یه زخم کهنه رو لمس میکرد، زخمی که دوماهه ازش گذشته.
هانا با غر به کای گفت: باورم نمیشه سوبین تو پنج سال تونست این همه از سهام شرکتو بخره. بابایی که خودش پرتش کرد بیرون الان مجبوره جلوش سر خم کنه، چون حالا یکی از سهامدارای اصلیه.
صداش پر از حسادت بود، و انگشتاش ناخودآگاه گردنبندشو فشار دادن.
کای با یه خنده سرد، انگار داشت یه راز تلخ رو مسخره میکرد، گفت: یادت رفته سوبین چقدر باهوشه؟ همیشه یه قدم ازت جلوتره.
هانا چشماشو چرخوند، موهاش با حرکتش تکون خوردن و بوی عطر گلیش تو هوا پخش شد. یهو صدای خندهای بلند تو عمارت پیچید، مثل یه نسیم گرم تو یه روز سرد. چوی سوبین، با یه کتوشلوار مشکی شیک و موهای مشکی کوتاه که به سمت بالا مرتب شده بود، وارد شد.
قدبلند بود، با شونههای پهن و یه لبخند دندوننما که انگار داشت همهچیزو مسخره میکرد. چشای کشیدش زیر نور لامپها برق میزد، مثل دو تا ستاره تو یه شب تیره. لبای خرگوشیش بهش یه جذابیت عجیب میداد، انگار یه بچه شیطون تو یه بدن مردونه گیر کرده بود.
با اعتمادبهنفس مغرورانهای با همه دست داد، به یه تاجر پیر با موهای سفید یه تیکه طنز انداخت درباره یه قرارداد قدیمی، و صدای خنده مهمونا تو عمارت پیچید. هانا فقط اخم کرد، انگشتاش دور لیوان شرابش سفت شدن.
سوبین به هانا رسید، با یه لبخند گرم بغلش کرد و گفت: خواهر کوچیکه، دلم برات تنگ شده بود!
بوی عطرش، یه رایحه گرم و گلی با تهمزه چوب و عود، تو هوا پیچید.
هانا بغلش کرد و گفت: منم همینطور اوپا
ولی تنش تو بغل سوبین سفت بود، انگار نمیخواست اونجا باشه. سوبین به کای نگاه کرد، ولی فقط یه سر تکون داد و بیتوجه ازش گذشت. کای مشتشو گره کرد، ولی لبخند مصنوعیشو نگه داشت، انگار داشت ادای یه آدم خوبو درمیآورد.
سوبین با صدای بلند، که تو کل عمارت پیچید، گفت: بذار منشی جدیدمو بهت معرفی کنم هانا.
بدنشو چرخوند، و بومگیو چند قدم ازش دورتر بود. موهاشو کوتاه کرده بود، یه کتوشلوار گرونقیمت مشکی تنش بود که زیر نور لامپها برق میزد، مثل یه زره شیک که آماده جنگ بود. گوشواره نقرهایش هنوز تو گوشش بود، ولی حالا انگار یه نماد از عزمش بود، نه یه یادگاری از یونجون. با یه لبخند حرفهای به سمت هانا و کای تعظیم کرد.
بومگیو: سلام، من چوی بومگیوام. از آشنایی باهاتون خوشوقتم.
صداش محکم بود، ولی یه لرزش ریز توش بود، انگار داشت یه طوفانو تو خودش نگه میداشت. یونجون از دور به بومگیو زل زد، چشاش گرد شد و قلبش تند زد، انگار یه رعدوبرق تو سینش زده بود. گوشواره تو جیبش انگار داغ شده بود، و دستش ناخودآگاه بهش رفت.
هانا و کای هم خشکشون زده بود، لبخنداشون محو شد، و یه لحظه انگار زمان وایستاد. بومگیو به یونجون نگاه کرد، یه نگاه بیتفاوت و سرد که انگار داشت میگفت "من کسیم که تو رو نبخشیده."