Season 1, part 13

Season 1, part 13

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

دفتر مموریز با دیوارای شیشه‌ای که نور غروب رو مثل یه نقاشی زنده تو خودشون قاب می‌کردن. سایه‌های بلند کارمندا روی کفپوش چوبی براق کشیده می‌شد. بوی قهوه تازه تو هوا پیچیده بود، یه قهوه‌ساز نقره‌ای گوشه اتاق زمزمه‌ای آروم داشت، و صدای کیبورد کارمندا مثل یه موسیقی پس‌زمینه تو فضا پخش بود.

میز کنفرانس بزرگ و مشکی وسط اتاق پر بود از کاغذای پرینت‌شده و لیوان‌های قهوه که لکه‌های قهوه‌ای روی لبه‌هاشون خشک شده بود.

هشت نفر دور میز نشسته بودن، و سوجین، با یه کت رسمی خاکستری جلوی همه ایستاده بود. یه نشانگر لیزری تو دستش بود و روی تخته وایت‌برد پر از یادداشت، فلش‌های قرمز و آبی، و خطوط به‌هم‌ریخته اشاره می‌کرد.

سوجین مثل همیشه پرقدرت و مطمئن به نظر می‌رسید، ولی گردنبند صلیبی نقره‌ایش که همیشه دور گردنش بود، زیر نور لامپ‌های LED برق می‌زد و انگار یه وزن عجیب تو وجودش داشت، مثل یه یادآوری از گذشته‌ای که نمی‌خواست بهش فکر کنه.

سوجین داشت درباره قسمت بعدی مستند جنایی جدید حرف می‌زد، یه پرونده قتل تو بوسان که قراره هفته بعد پخش بشه ولی نگاهش هر چند لحظه یه بار به بومگیو می‌افتاد که گوشه میز نشسته بود، غرق تو خودش.

موهای بومگیو یه کم به‌هم‌ریخته بود، یه دورس مشکی گشاد تنش بود و گوشواره نقره‌ایش، زیر نور لامپ‌ها برق می‌زد. انگشتاش ناخودآگاه به گوشواره دست می‌کشیدن، انگار اون تکه فلز کوچیک یه لنگر بود که نمی‌ذاشت تو دریای افکارش غرق بشه.

تو ذهنش، ویدیوی جونگ‌مین مثل یه فیلم ترسناک مدام پخش می‌شد؛ صدای هانا که پر از ترس بود، بدن بی‌جون جونگ‌مین تو بغلش، پارسای وحشت‌زده موچی. قلبش تند می‌زد، انگشتاش خودکارو محکم فشار دادن، و نوک خودکار روی کاغذ جلوش خط‌های بی‌معنی کشید، انگار داشت دردشو روی کاغذ حک کنه.

سوجین یه لحظه مکث کرد، نشانگر لیزری رو گذاشت روی میز و به بومگیو نگاه کرد.

سوجین: بومگیو، نظرت درباره این داستان چیه؟

بومگیو یهو به خودش اومد، با یه لبخند مصنوعی که نمی‌تونست چشای پر از غمشو پنهون کنه، گفت: جالبه...

ولی صداش میلرزید، انگار هر کلمه با زور از گلوش بیرون می‌اومد. سوجین فقط اخم کرد.

سوجین: باشه، پس روی این پیش می‌ریم. تا فردا یه پیش‌نویس اولیه می‌خوام...

جلسه که تموم شد، صدای کشیده شدن صندلی‌ها و زمزمه‌های آروم کارمندا تو اتاق پیچید. بومگیو هنوز رو صندلیش نشسته بود.

سوجین به بقیه گفت: بچه‌ها، می‌تونین برین. من و بومگیو یه کم کار داریم.

وقتی اتاق خالی شد، سکوت مثل یه پتو سنگین روی فضا افتاد. سوجین رو صندلی کنار بومگیو نشست.

سوجین: خوبی؟

صداش نرم بود، پر از یه حس مادرانه که انگار داشت بومگیو رو تو بغلش می‌کشید، مثل وقتی که بچه بود و جونگ‌هو بومگیو رو تو بغلش می‌خوابوند. بومگیو سرشو تکون داد. سوجین اخم کرد، دستشو روی دست بومگیو گذاشت. پوست دستش گرم بود، مثل یه پتوی نرم که می‌خواست سرمای وجود بومگیو رو بگیره، ولی انگشتای بومگیو سرد و لرزون بودن.

بومگیو: تو ویدیوی جونگ‌مینو دیدی. هانا... اگه می‌رسوندش بیمارستان، شاید...

صداش شکست، و اشک تو چشاش جمع شد، مثل یه موج که داشت سد قلبشو می‌شکست.

بومگیو: اگه من اون روز درو باز نذاشته بودم... جونگ‌مین هنوز...

سوجین دستشو محکم‌تر فشار داد: بومگیو، تو درو باز نذاشته بود و نمیدونستی چی میشه. هانا اون کارو کرد، نه تو. تو هیچ‌وقت گناهکار نبودی.

بومگیو: ولی من... من باید مواظبش می‌بودم. قول داده بودم به جونگ‌هو که همیشه کنارشم. اگه من... اگه درو باز نمی‌ذاشتم...

سوجین به چشای قرمز بومگیو زل زد، و یه لحظه به دو سال پیش برگشت. اون موقع بومگیو تازه از زندان آزاد شده بود، موهاش به‌هم‌ریخته، چشاش قرمز از گریه، و لباسای مچاله‌ تنش بود، یه تی‌شرت خاکستری که بوی عرق و غم می‌داد. انگار همه دنیا روش خراب شده بود، انگار مرگ جونگ‌مین و ماه‌های زندان همه روحشو دزدیده بودن.

وقتی برگشت به تیم مموریز، سوجین ساعت‌ها باهاش تو همین اتاق شیشه‌ای نشسته بود، قهوه جلوش گذاشته بود و سعی کرده بود تکه‌های شکسته قلبشو جمع کنه. بومگیو اون موقع فقط یه سایه بود، یه پوسته خالی که انگار هیچ امیدی توش نمونده بود. سوجین هنوز یادش بود که چطور بومگیو تو اون روزای تاریک، یه شب تا صبح گریه کرده بود و زیر لب اسم جونگ‌مینو زمزمه کرده بود.

حالا، با اینکه بومگیو هنوز شکننده بود، یه نور کوچیک تو چشاش بود، یه نور که انگار از وجود یونجون می‌اومد. سوجین نمی‌تونست منکر بشه که یونجون، با همه گذشته تاریکش، به بومگیو یه امید تازه داده بود، حتی اگه خودش نمی‌خواست اینو قبول کنه. سوجین هنوز نگران بود، چون بومگیو مثل یه شیشه ترک‌خورده بود که با یه ضربه کوچیک می‌تونست بشکنه.

سوجین: بومگیو بذار یکی دیگه داستانو بنویسه

بومگیو سرشو بلند کرد، چشاش پر از عزم بود، حتی با اشکایی که هنوز توشون برق می‌زدن.

بومگیو: نه، سوجین. این پرونده... این چیزیه که باید خودم تمومش کنم. 

سوجین بهش زل زد، انگار داشت یه بچه رو می‌دید که داره با یه غول می‌جنگه. دستشو روی شونه بومگیو گذاشت.

سوجین: تو مثل بچمی... همیشه بودی. فقط... قول بده مواظب خودت باشی.

بومگیو لبخند ضعیفی زد، دست سوجینو فشار داد. گرمای دستش انگار یه لحظه حس گناه تو قلبشو آروم کرد. یهو گوشیش ویبره کرد. صفحه نمایش اسم یونجونو نشون داد.

"لاو، هنوز کلی چیز برای مصاحبه مونده که بگم. تنهایی بیا اوراقی، ساعت ۵."

بومگیو یه لحظه مکث کرد، یه حس عجیب تو دلش پیچید، مثل یه زنگ خطر که نمی‌تونست دقیقاً بفهمه از کجاست. چرا تنهایی؟ به خودش گفت یونجون حتماً یه دلیل داره. به سوجین نگاه کرد که هنوز بهش زل زده بود، انگار داشت یه چیزی رو حس می‌کرد.

سوجین: چیزی شده؟

بومگیو سرشو تکون داد و گفت: نه، هیچی. فقط باید برم یه جا.

سوجین هنوز نگران بود و بومگیو حس می‌کرد فقط حساس شده. یونجون که نمی‌تونه بهش دروغ بگه، مگه نه؟

این یه هفته، خونه بومگیو تو سئول انگار یه جزیره کوچیک تو وسط طوفان بود. یونجون تقریباً همه وقتشو اونجا بود، فقط دو روز برای سر زدن به تعمیرگاهش رفت و برگشت.

شب‌ها کنار بومگیو می‌خوابید، بدنشون زیر ملافه‌های سفید به هم چسبیده بود، و نفسای گرمشون تو سکوت شب قاطی می‌شد. صبح‌ها با صدای خنده‌های بومگیو بیدار می‌شدن، و یونجون با یه لبخند شیطون بومگیو رو اذیت می‌کرد تا از تخت بلند شه.

-فلش بک-

شب، روی تخت بومگیو، یونجون موهای به‌هم‌ریخته بومگیو رو نوازش می‌کرد، انگشتاش بین تارهای نرم موهاش گم می‌شدن. بومگیو زیرش دراز کشیده بود، تی‌شرت گشادش تا کمر بالا رفته بود، و پوست سفیدش زیر نور ماه برق می‌زد، مثل یه بوم نقاشی که فقط برای یونجون کشیده شده بود. گوشواره نقره‌ایش مثل یه ستاره کوچیک رو گوشش می‌درخشید، و یونجون نمی‌تونست چشم ازش برداره.

بومگیو: هیونگ، چرا این‌قدر زل زدی؟

بومگیو با یه لبخند شیطون گفت، ولی صورتش قرمز شده بود، و چشاش از خجالت برق می‌زدن. یونجون خندید، خم شد و یه بوسه نرم روی گردن بومگیو گذاشت.

یونجون: چون تو یه ستاره خوشگلی که نمیتونم چشم ازت بردارم.

بومگیو غر زد: جدی، از این لقب خسته نشدی؟

یونجون با یه خنده شیطون دستشو زیر تی‌شرت بومگیو برد، انگشتاش روی پوست گرمش لغزید، و بومگیو ناخودآگاه نفسشو حبس کرد.

یونجون: هیچوقت.

بومگیو سعی کرد خودشو بکشه کنار، ولی یونجون محکم‌تر نگهش داشت، بدنشو به بدن بومگیو فشار داد. یه لحظه به دراور کنار تخت نگاه کرد، یونجون با یه لبخند شیطون گفت: فکر کنم امشب باید دوباره یه کم شیطونی کنیم، نه؟

بومگیو صورتش مثل گوجه قرمز شد، پرید که دست یونجونو بگیره.

بومگیو: یونجون! بس کن!

یونجون خندید، یه دیلدو براق رو از دراور درآورد و با طعنه گفت: پس چرا هنوز نگهشون داشتی؟

بومگیو غر زد: خب... چون فکر کردم... شاید یه روز به کار بیان!

یونجون چشاش گرد شد، بعد یه خنده بلند کرد و بومگیو رو به تخت فشار داد.

یونجون: تو واقعاً یه فاجعه بامزه‌ای.

بومگیو زیرش خندید، دستشو دور گردن یونجون حلقه کرد و گفت: تو خودت فاجعه‌ای، هیونگ!

یونجون لباشو روی لبای بومگیو گذاشت، یه بوسه عمیق و گرم که انگار داشت همه دنیا رو ساکت می‌کرد. دستش روی کمر بومگیو لغزید، و بومگیو زیر لمسش قوس برداشت، نفسای تندش تو سینه‌ش گیر کرده بود. پوستش زیر انگشتای یونجون داغ شده بود، و صدای نفسای تندشون تو سکوت اتاق مثل یه موسیقی عاشقانه بود. یونجون بوسه‌های نرم روی گردن بومگیو کاشت، و بومگیو با یه ناله آروم سرشو عقب برد، انگار داشت خودشو به دستای یونجون می‌سپرد. گوشواره نقره‌ایش زیر نور ماه برق می‌زد.

صبح، وقتی بومگیو هنوز تو تخت غرغر می‌کرد و ملافه رو تا چونش بالا کشیده بود، یونجون براش قهوه درست کرد. بوی قهوه تازه تو آشپزخونه پیچیده بود، و یونجون با یه پیشبند مسخره که از جونگ‌هو به جا مونده بود، کنار اجاق وایستاده بود. پیشبند یه طرح گربه‌های کارتونی داشت که بومگیو همیشه مسخره‌ش می‌کرد.

بومگیو با چشای خواب‌آلود وارد آشپزخونه شد، موهاش مثل یه لونه پرنده به‌هم‌ریخته بود، و یه تی‌شرت گشاد تنش بود که تا روی زانوهاش می‌رسید.

بومگیو: هیونگ، این دیگه چیه؟

بومگیو به پیشبند اشاره کرد و خندید، صداش هنوز خواب‌آلود بود.

یونجون: خوشگل شدم؟

بعد یه فنجون قهوه داغ بهش داد و یه بوسه سریع روی گونش گذاشت، طوری که بومگیو یه قدم عقب رفت و غر زد. بومگیو فنجونو گرفت، ولی لبخندش پنهون نمی‌موند. قهوه رو بو کرد و زیر لب گفت: خب... این یکی بد نیست.

یونجون خندید و موهای بومگیو رو به‌هم‌ریخت.

یونجون: فقط بد نیست؟ صبر کن تا پاستا درست کنم، اون موقع می‌فهمی من چه سرآشپز باحالیم!

-پایان فلش بک-

ساعت ۵ بعدازظهر، بومگیو به اوراقی رسید، آفتاب هنوز رو سرش بود، ولی گرما نداشت، و یه باد سرد تو هوا می‌پیچید که بوی آهن زنگ‌زده و خاک خیس رو می‌آورد. برف هنوز نباریده بود، ولی آسمان خاکستری بود، انگار داشت برای یه طوفان آماده می‌شد.

چراغای خونه یونجون خاموش بودن، و جز صدای باد که بین ماشین‌های اوراقی زوزه می‌کشید، هیچ صدایی نبود.

یهو صدای قدم‌های سنگین از پشت سر بومگیو اومد، مثل صدای چکمه روی سنگ‌ریزه. بومگیو سرشو برگردوند و با دیدن تهیون خشکش زد. تهیون با موهای به‌هم‌ریخته، و یه کوله‌پشتی کهنه رو شونش، با تعجب به بومگیو زل زده بود. یه هودی خاکستری گشاد تنش بود، و یه شال پشمی دور گردنش پیچیده بود که انگار از سرما می‌لرزید.

بومگیو: تو اینجا چیکار می‌کنی؟

بومگیو با اخم پرسید، قلبش تندتر زد. تهیون ابروشو بالا انداخت و با یه لبخند کج گفت: یونجون بهم پیام داد که بیام برای مصاحبه. تو چیکار می‌کنی؟

بومگیو قلبش تندتر زد، یه حس بد مثل یه موج سرد تو وجودش پیچید.

بومگیو: یونجون به من گفت تنهایی بیام...

هر دو به هم نگاه کردن، سکوت بینشون سنگین‌تر از صدای باد بود. تهیون با طعنه گفت: واو، امیدوارم پیشنهاد تریسام نده

بومگیو سعی کرد بخنده، ولی صداش میلرزید: دو دقیقه جدی باش دلقک.

تو همون لحظه، یونجون تو آشپزخونه بومگیو بود، نزدیک اجاق گاز نقره‌ای که هنوز بوی سس گوجه و ریحون روش مونده بود. یونجون یه تی‌شرت مشکی گشاد تنش بود، موهاش به‌هم‌ریخته، و همون پیشبند گربه‌ای مسخره دور کمرش بسته بود. داشت سعی می‌کرد پاستا درست کنه.

یونجون: اگه بوم برگرده و این افتضاح باشه، تا ابد مسخرم می‌کنه.

گوشیش زنگ خورد، و با دیدن اسم بومگیو یه لبخند عریض رو لباش نشست.

یونجون: کجایی؟

بومگیو با صدای پر از استرس گفت: هیونگ، تو کجایی؟ تو که گفتی بیام اوراقی برای مصاحبه!

یونجون خشکش زد، قاشق چوبی از دستش افتاد و با یه تق روی کابینت پخش شد. عرق سرد روی پیشونیش نشست، دستش میلرزید.

یونجون: من؟ چی؟ بوم-

بومگیو با دیدن سایه هایی توی خونه گوشی رو قطع کرد، قلبش تند می‌زد. به تهیون نگاه کرد.

بومگیو: تهیون، بدو!

ولی قبل از اینکه بتونن حرکت کنن، سایه‌های سنگین از تو خونه یونجون بیرون اومدن. پنج مرد با کت‌های مشکی و نگاهای خشن راهشونو بستن. بومگیو و تهیون عقب کشیدن، ولی پشت سرشون سه نفر دیگه بودن، با چکمه‌های سنگین و مشتای گره‌شده. محاصره شده بودن.

تهیون با صدای لرزون گفت: من هنوز کنسرت توایس نرفتم نمیخوام بمیرم

یه ضربه سنگین به پشت سرش خورد، و تاریکی همه‌چیزو بلعید.

یونجون هنوز تو آشپزخونه بود که صدای قدم های چند نفرو از توی حیاط شنید. قلبش تند زد، توی هال ایستاد و از پشت پنجره های قدی هال هانا رو دید، با یه کت مشکی بلند که تا زانوهاش می‌رسید و موهای بلندش که زیر نور لامپای هال برق می‌زد. پشتش هشت بادیگارد با کت‌های مشکی و نگاهای سرد وایستاده بودن، انگار یه ارتش کوچیک با ماشین‌های مشکی لوکس پشتشون پارک شده بود.

الان یه ساعتی بود توی سکوت نشسته بودن. بوی عطر تند گلی هانا تو هوا پیچید، و یونجون مشتشو گره کرد.

هانا با یه لبخند سرد گفت: جونی، دلم برات تنگ شده بود.

یونجون چیزی نگفت. هانا از جاش بلند شد، کفشای پاشنه‌ بلندش روی کف چوبی تق‌تق کرد.

هانا: آیپدو بده، جون. می‌دونم پیش توئه.

یونجون اخم کرد، قلبش از خشم تند می‌زد.

یونجون: نمی‌دونم درباره چی حرف میزنی

هانا خندید، یه خنده تلخ که انگار پر از طعنه بود.

هانا: جونی داری برای اون پسر بچه قهرمان بازی درمیاری؟

یونجون یه خاطره یادش اومد، یه شب سرد تو یه کافه قدیمی تو سئول، وقتی هانا با چشای پر از اشک بهش گفته بود "یونجون، فقط تو می‌تونی منو نجات بدی" اون موقع فکر می‌کرد هانا واقعاً بهش نیاز داره، ولی گول خورده بود.

یونجون: چون اون واقعا قربانی اشتباه های توئه، تویی که سالها ادای قربانی ها رو درمیاوردی ولی هیولای واقعی تویی

هانا لبخندش محو شد، یه قدم نزدیک‌تر اومد و گفت: من هیولام؟ تو خودت دستات خونین، یونجون. یادت رفته برای من چیکارا کردی؟

یونجون مشتشو محکم‌تر گره کرد، ولی قبل از اینکه چیزی بگه، هانا گوشیشو درآورد و یه عکس بهش نشون داد. یونجون قلبش وایستاد. تو عکس، بومگیو روی زمین بود، صورتش پر از خون، چشای نیمه‌بازش پر از درد. کنارش تهیون بود، با عینک شکسته و یه چشم کبود.

یونجون با صدای لرزون گفت: هانا... 

هانا با یه لبخند سرد گفت: آیپدو بده، یونجون. وگرنه کای کاری می‌کنه که بومگیوت تا ابد تو کابوس زندگی کنه.

بومگیو و تهیون تو یه اتاق تاریک ته راهروی خونه یونجون روی زمین بودن، کف پر از خط و خش بود. نور ضعیف یه لامپ شکسته از سقف سوسو می‌زد، و سایه‌های بلند بادیگاردها روی دیوارا می‌رقصید. بوی خون و عرق تو هوا پیچیده بود، و صدای ناله‌های تهیون مثل یه آهنگ غم‌انگیز تو اتاق می‌پیچید.

بومگیو به زور چشاشو باز کرد، صورتش پر از خون بود، و گوشواره نقره‌ایش هنوز تو گوشش بود، ولی حالا با خون لکه‌دار شده بود. سرش گیج می‌رفت، و نور ضعیف باعث می‌شد کای رو تار ببینه.

کای بالای سرشون وایستاده بود، با یه کت مشکی شیک و یه چکش زنگ‌زده تو دستش که لکه‌های خون قدیمی روش مثل یه اثر هنری ترسناک برق می‌زدن. لبخند سردش انگار داشت همه‌چیزو مسخره میکرد.

کای: خب، بیاین کشش ندیم، هر مدرکی که جمع کردین رو بگین کجا قایم کردین.

بومگیو سرشو تکون داد، صداش ضعیف ولی پر از عزم بود: هیچ‌چیز بهت نمی‌دم.

تهیون کنارش ناله کرد، یه لگد دیگه به شکمش خورد و از درد تو خودش جمع شد. عینک کجش روی زمین افتاده بود، و صورتش پر از کبودی بود.

کای خندید، چکشو تو دستش چرخوند و گفت: یونجون خودش لو داد که مدارک دست شماست. فکر کردی اون طرف توئه؟

بومگیو قلبش فشرده شد، ولی با خشم گفت: دروغ می‌گی!

کای با یه لبخند شیطون گفت: یادته یونجون برای کی کار می‌کرد؟ اون همیشه مال هانا بود.

بومگیو نفسش بند اومد. به خودش گفت "نه، یونجون اینکارو نمیکنه" شک تو دلش ریشه کرد.

کای دوباره گفت: مدارک کجاست؟

تهیون با یه حرکت ضعیف انگشت وسطشو به کای نشون داد و با صدای گرفته گفت: اینو بگیر، کصکش.

کای سکوت کرد، لبخندش عمیق‌تر شد. چکشو تو دستش چرخوند، به بادیگارداش اشاره کرد که بومگیو و تهیونو محکم نگه دارن. به تهیون نزدیک شد، چکشو روی دستش کشید. تهیون سعی کرد دستشو آزاد کنه، ولی پاشنه چکمه کای روی مچش فشار آورد.

کای با یه لبخند سرد به چکش نگاه کرد و گفت: یونجون یه ماموریت داشت که یه پسرو بکشه... اولین بارش هم بود‌... یادمه از همین چکش استفاده کرد... یا شاید شبیه این.

کای به اون شب بارونی فکر کرد، پسره کی بود؟ دوست سوبین.... نه دوست‌پسر سوبین. پسر ارشد یه شرکت خودرو سازی بود. الان که فکرشو میکرو اون کارآگاه توی بوسان که توی خانه سالمندان کنار یونجون دید، شبیهش بود.

کای: ولی تازه‌کار بود، فقط بیهوشش کرد. من مجبور شدم خودم سرشو قطع کنم.

یادش افتاد بوی خون کل زیرزمین خونشو گرفته‌ بود، مثل الان. کای بعد از تموم کردن کارش، چاقو رو تو دستش چرخونده بود و به بدن بی‌جون روی زمین نگاه کرده بود، انگار داشت یه کار روزمره رو تموم می‌کرد. حسش عادی بود، مثل کسی که داره یه نامه پست می‌کنه.

بومگیو قلبش تند زد، به پرونده سرها فکر کرد. همیشه حدس زده بود کای تو این پرونده نقشی داشته، ولی مدرک نداشت. تهیون از ترس و شک نفسش میلرزید و نیم نگاهی به بومگیو انداخت.

تهیون چشاشو بست، یه علامت قدیمی بینشون تو زندان، یعنی "ساکت بمون و بذار کتک بخورم." و اگه لباشو روی هم فشار میداد یعنی "بومگیو هیونگ کمکم کن."

کای به بومگیو نگاه کرد و گفت: اگه بگی مدارک کجاست، بیشتر درباره اون روز بهت می‌گم.

بومگیو با ترس به تهیون نگاه کرد، چشای بستشو دید و فریاد زد: تهیونو ول کن! ما جدی نمی‌دونیم مدارک کجاست! سوجین بهمون نگفته...

کای خندید، چکشو بالا برد و با یه ضربه سریع انگشت تهیونو شکوند. صدای شکستن استخون و فریاد تهیون تو اتاق پیچید. بومگیو گریه کرد، سعی کرد از جاش بلند شه، ولی بادیگاردا محکم نگهش داشتن. کای خونسرد به سمت بومگیو اومد، روی پنجه‌های پاش کنارش نشست.

کای: چوی بومگیو فقط باعث عذاب اطرافیانتی... ببین دوستت چه دردی می‌کشه... باید زودتر حرف می‌زدی. برای همین کسی طرفت نیست حتی یونجون.

گوشیشو درآورد، یه عکس از آیپد جونگ‌مین به بومگیو نشون داد.

کای: دیدی؟ یونجون خودش اینو به ما داد.

بومگیو به عکس زل زد، قلبش انگار تو سینش شکست. گوشواره نقره‌ایش زیر نور ضعیف لامپ هنوز برق می‌زد، ولی انگار حالا فقط یه یادگاری از یه خیانت بود.

هانا روبروی یونجون نشسته بود، روی مبل تک‌نفره. یونجون روی مبل روبه‌روش بود، مشتاش گره شده، و چشاش پر از خشم و عذاب وجدان. به عکس خونی بومگیو فکر می‌کرد، به چشای نیمه‌بازش، به گوشواره نقره‌ایش که هنوز برق می‌زد.

هانا: یونجون، آیپدو بده. تو میدونی که کای رحم نمی‌کنه.

یونجون با صدای لرزون گفت: لطفا تمومش کن...

هانا لبخند زد، ولی چشاش پر از یه حس عجیب بود، انگار هنوز نمی‌تونست به یونجون صدمه بزنه.

هانا: من نمی‌خوام به تو صدمه بزنم... به هیچکس... فقط آیپدو بده، و همه‌چیز تموم می‌شه

یونجون به عکس جونگ‌مین روی دیوار نگاه کرد، حس عذاب وجدان مثل یه موج تو وجودش پیچید. بلند شد، به اتاق جونگ‌مین رفت، آیپدو از روی میز تحریر برداشت و برگشت. هانا با دیدن آیپد لبخند زد.

یونجون: به کای زنگ بزن. بگو تمومش کنه.

هانا گوشیشو درآورد، ولی قبل از تماس گفت: یه شرط دارم، یونجون. بومگیو رو ول کن. بیا پیش من کار کن، مثل قدیم. فقط راننده و بادیگاردم باش. لازم نیست آدم بکشی.

یونجون نفسش بند اومد، به گوشواره نقره‌ایش دست کشید و به بومگیو فکر کرد، به خنده‌هاش، به گرمای بدنش زیر ملافه‌ها.

یونجون: هانا، من خستم. نمی‌خوام دیگه تو این بازی باشم. من می‌خوام... اینجا بمونم...

هانا نزدیک‌تر اومد، دستشو روی گونه یونجون گذاشت.

هانا: یونجون، تو عاشق بومگیو نیستی. فقط تنهایی، و اون یه پرکنندست. اون کسی که دوستش داری منم... تو بخاطر من توی این کار اومدی...

یونجون جلوی اشکاشو گرفت، قلبش از عشق به بومگیو پر بود. ولی به خاطر زنده موندن بومگیو، سرشو تکون داد.

یونجون: باشه.

هانا لبخند زد، خم شد و یه بوسه کوتاه روی لبای یونجون گذاشت. بعد به گوشواره نقره‌ایش نگاه کرد، انگشتاشو بهش کشید.

هانا: این بهت نمیاد.

گوشواره رو از گوشش درآورد و روی زمین انداخت. یونجون قلبش فشرده شد، به گوشواره زل زد، انگار داشت یه تیکه از بومگیو رو از دست می‌داد. هانا با بادیگارداش از خونه رفت، و یونجون آروم گوشواره رو از زمین برداشت، با انگشتاش تمیزش کرد و تو جیبش گذاشت.

به هیسونگ زنگ زد و با صدای لرزون گفت: هیسونگ، آمبولانس خبر کن. برو اوراقی، سریع.

یونجون با ماشینش به سمت اوراقی می‌روند، برف با شدت بیشتری می‌بارید، و جاده‌های خیس زیر تایراش برق می‌زدن. گوشیشو مدام به شماره بومگیو می‌زد، ولی کسی جواب نمی‌داد. بوی عطر خنک و سردش تو ماشین پیچیده بود، و قلبش از ترس تند می‌زد.

وقتی به اوراقی رسید، همه‌جا ساکت بود، جز صدای زوزه باد و برف که روی زمین سفید پخش می‌شد. یهو دو لکه قرمز بزرگ روی برف دید، و قلبش وایستاد. بومگیو و تهیون روی زمین بودن، بدنشون بی‌جون، و خون از صورتشون روی برف سرخورده بود.

یونجون با پاهای لرزون به سمتشون دوید، زانو زد و بومگیو رو تو بغلش گرفت. بدن بومگیو سرد بود، ولی قفسه سینش هنوز بالا و پایین می‌رفت.

یونجون: بوم! لاو، بیدار شو!

یونجون گریه کرد، اشکاش روی صورت خونی بومگیو ریخت. بوی عطرش، یه رایحه خنک و سرد، با بوی خون قاطی شده بود. به تهیون نگاه کرد، قفسه سینش هنوز حرکت می‌کرد، و نفس راحتی کشید.

بومگیو چشاشو به زور باز کرد، صورت یونجون تار بود، ولی بوی عطرشو حس کرد. گوشواره نقره‌ایش تو گوش یونجون نبود، و یه درد عمیق تو قلبش پیچید. با صدای ضعیف زمزمه کرد.

بومگیو: هیونگ... تو منو بخشیدی، مگه نه؟ من... هیچوقت نمی‌خواستم... کسیو بکشم... من نمی‌خواستم جونگ‌مین بمیره... من... نمی‌خوام از دستت بدم.

قبل از اینکه یونجون بتونه جواب بده، بومگیو از حال رفت. یونجون محکم‌تر بغلش کرد، اشکاش روی گونه بومگیو می‌ریخت.

یونجون: بوم، اونی که باید معذرت‌خواهی کنه منم نه تو

صدای آژیر آمبولانس از دور اومد، ولی یونجون فقط به بومگیو زل زده بود، انگار همه دنیاش تو بغلش بود. 


Report Page