Season 1, part 12
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,بومگیو هنوز تو بغل یونجون بود، بدنش از گریه میلرزید، انگار هر هقهقش یه تیکه از قلبشو میکند. تخت بیمارستان زیرشون سفت و سرد بود، ملافههای سفید بوی ضدعفونیکننده غلیظی میدادن که با بوی دود تو ریههای بومگیو قاطی شده بود. نور مهتابیهای سقف تند و بیرحم به چشماش میزد، و صدای بوق دستگاههای مانیتور مثل یه آهنگ تکراری تو سرش میپیچید. یونجون پیشونیشو به پیشونی بومگیو تکیه داده بود، نفسای گرمش روی گونه بومگیو میخورد.
یونجون: لاو، تقصیر تو نیست.
صداش آروم و عمیق بود، انگار داشت یه لالایی زمزمه میکرد. دستشو روی موهای بههمریخته بومگیو کشید، انگشتاش بین تارهای مو گیر کرد، و آروم یه بوسه روی پیشونی بومگیو گذاشت. گرمای لباش انگار داشت یه کم از درد تو سینه بومگیو رو آب میکرد.
بومگیو با هقهق گفت: سونگهون... اگه باهام نمیومد... اون الان خوب بود.
یونجون انگشتاشو دور مچ بومگیو قفل کرد، محکم فشار داد و زمزمه کرد: بوم، تو نمیدونستی اونجا چخبره.
بعد آروم لباشو روی گونه بومگیو گذاشت، و بوی عطرش، یه رایحه گرم چوبی با تهمزه وانیل، انگار یه پتو دور بومگیو پیچید. یهو پرده اورژانس کناررفت. یه دکتر میانسال با روپوش سفید و یه عینک کائوچویی روی دماغش وارد شد، اخمی رو صورتش بود.
-: شما هنوز اینجایین؟ بیمار نیاز به استراحت داره!
به یونجون زل زد، انگار داشت یه بچه شیطونو سرزنش میکرد. بومگیو اشکاشو با پشت دست پاک کرد، صداش میلرزید ولی محکم گفت: دکتر، من خوبم. میشه کارهای مرخصی رو زودتر انجام بدیم؟
آیپد تو ذهنش بود، انگار یه بمب ساعتی که هر لحظه ممکن بود منفجر شه. دکتر ابروشو بالا انداخت و گفت: با این حال؟ حداقل تا فردا باید بمونید.
ولی بومگیو با التماس بهش زل زد.
بومگیو: لطفاً، باید برم. قول میدم مراقب خودم باشم.
یونجون به دکتر نگاه کرد، سرشو تکون داد و گفت: من پیششم، حالشو خوب نگه میدارم.
دکتر غرغری کرد، یه چیزی تو پرونده نوشت و گفت: امضا کنین، مسئولیت با خودتونه.
هوا سرد بود، یه برف ریز تو جادههای برگشت به سئول میبارید و روی شیشههای ماشین هیسونگ مینشست. سدان مشکی هیسونگ هنوز بوی چرم نو میداد، ولی حالا یه تهمزه دود از لباسای بومگیو و یونجون تو ماشین پخش شده بود. نور غروب از بین ابرای خاکستری سرک میکشید، و جادههای خیس زیر تایرای ماشین برق میزدن.
هیسونگ رانندگی میکرد، یه هدفون تو گوشش بود و زیر لب با آهنگ زمزمه میکرد. یونجون و بومگیو عقب نشسته بودن، دستای بومگیو تو دستای یونجون قفل شده بود. بومگیو سرشو روی شونه یونجون گذاشته بود، و یونجون انگشتشو آروم روی دست بومگیو میکشید.
یونجون: یه کم بخواب. تا سئول راه داریم.
بومگیو غر زد: نمیتونم. همش به سونگهون فکر میکنم.
هیسونگ از آینه نگاهشون کرد و گفت: نگران اون غول بیریخت نباش. زنگ زدم بیمارستان، حالش بهتره. فقط یه کم سوخته، ولی داره غر میزنه که غذای بیمارستان افتضاحه.
بومگیو یه لبخند ضعیف زد، ولی قلبش هنوز سنگین بود. هیسونگ گوشیشو درآورد و تماس گرفت. صدای ضعیف ولی طنزآمیز سونگهون از گوشی اومد: هی، نگران من نباشین. فقط یه کم سوختم، هنوز خوشگلم!
بومگیو خندید، ولی اشک تو چشاش جمع شد.
بومگیو: سونگهون، ببخشید... تقصیر منه.
سونگهون با صدای گرفته گفت لطفا خفه شو و ببین توی اون آیپد چخبره
وقتی گوشیو قطع کرد، بومگیو نفس عمیقی کشید و به هیسونگ گفت: هیسونگ، منو نبر خونه سوجین. میخوام برم خونه خودم
هیسونگ ابروشو بالا انداخت.
هیسونگ: مطمئنی؟ اونجا که... بعد اون حمله امن نیست.
بومگیو: اونجا راحت ترم
خونه بومگیو تو سئول حالا کامل تعمیر شده بود، انگار هیچوقت اون حمله وحشیانه اتفاق نیفتاده بود. دیوارای تازه رنگشده سفید براق بودن، بوی چوب نو و رنگ تو هوا پیچیده بود، ولی هنوز یه حس نوستالژی تو خونه موج میزد. کف چوبی برق میزد، و مبلای قدیمی با روکشای جدید دوباره تو هال چیده شده بودن.
یه عکس خانوادگی روی دیوار بود، بومگیو، جونگهو، جونگمین، و سویون که با خنده به دوربین زل زده بودن. بومگیو به عکس نگاه کرد، قلبش فشرده شد.
بومگیو: جونگمین... دلم برات تنگ شده بود.
یونجون پشتش وایستاده بود، کتشو درآورد و روی مبل انداخت.
یونجون: لاو، خوبی؟
بومگیو سرشو تکون داد، ولی صداش میلرزید.
بومگیو: باید آیپدو باز کنیم...
مستقیم به سمت پلهها رفت، به اتاق جونگمین. در اتاق با یه صدای آروم باز شد، و بومگیو انگار وارد یه دنیای دیگه شد. دیوارا پر از پوسترای رنگارنگ بودن، یه تخت کوچیک با ملافههای آبی کهکشانی گوشه اتاق بود، و اسباببازیای موچی، یه عروسک گربه سفید با یه گوش پاره، روی میز تحریر پخش و پلا بودن.
یونجون به در تکیه داده بود، چشاش پر از نگرانی بود. بومگیو با استرس کشوهای میز تحریر جونگمینو باز کرد، کاغذای نقاشی، مدادای شکسته، و یه عالمه خرتوپرت ریخت بیرون. بالاخره یه شارژر سفید کهنه پیدا کرد، کابلش گرهخورده بود. آیپدو به شارژر زد، دستاش میلرزیدن.
صفحه روشن شد، ولی قفل رمز داشت. بومگیو نفسشو حبس کرد، تاریخ تولد جونگمینو زد: ۰۴۱۲. صفحه تکون نخورد. بعد تاریخ تولد موچیو امتحان کرد: ۰۷۰۹. بازم قفل باز نشد.
یونجون: بوم، شاید باید از تهیون بخوایم.
بومگیو سرشو تکون داد، یهو یه جرقه تو ذهنش زد. انگشتاش میلرزید، تاریخ مرگ سویونو وارد کرد: ۱۰۱۵. صفحه قفل باز شد. بومگیو با ترس به یونجون زل زد، انگار یه روح دیده بود.
بومگیو: این... سویون...
صداش شکست. به یادش اومد وقتی سویون مرد، جونگمین حدودا دو ماهش بود. هیچوقت فکرشو نمیکرد جونگمین انقدر مرگ سویون براش مهم باشه، فکر کرد به این درک نرسیده.
بومگیو آیپدو محکم تو دستش گرفت، انگار داشت یه تیکه از سویون و جونگمینو بغل میکرد. بومگیو با انگشتای لرزون گالری آیپدو باز کرد. آخرین ویدیو رو دید، تاریخش برمیگشت به یه روز گرم تابستونی، درست قبل از سالگرد مرگ سویون.
ویدیو رو پلی کرد. تصویر جونگمین با خندههای شیطونش پر کرد صفحه. پسزمینه حیاط خونشون بود، حیاطی که قبلا سرزنده تر و پر از گل های رنگی و گیاه بود ولی الان خشک شدن. جونگمین به دوربین زل زده بود.
جونگمین: میخوام با بابام و عمو بومگیو یه فیلم برای مامان درست کنم دارم! میخوام نشون بدم هممون خوشحالیم!
موچی، سگ سفیدش، دور پاش میچرخید و پارس میکرد. یهو جونگمین خندید: موچی! کجا میری؟
آیپدو برداشت و دنبال موچی دوید که از خونه زده بود بیرون. موچی از در کوچیک در حیاط بیرون زد و جونگمین با یه تق در خونه رو باز کرد. دوربین تکون میخورد، صدای نفسای تند جونگمین و پارسای موچی بلندتر شد. خیابون باریک بود، بوی غذای خیابونی و آسفالت داغ تو هوا بود.
جونگمین با خنده گفت: موچی، برگرد خونه!
یهو صدای لاستیکای ماشین با یه جیغ تیز اومد. تصویر لرزید، آیپد روی زمین افتاد، و صدای پارسای وحشتزده موچی تو هوا پیچید. بومگیو قلبش وایستاد، انگشتاش دور آیپد سفت شد. یه صدای هیس بلند اومد، انگار یکی داشت به موچی میگفت خفه شه. بعد صدای هانا، پر از ترس و وحشت، تو ویدیو پیچید.
هانا: کای... من... به یه بچه رو زدم! چیکار کنم؟
بومگیو نفسش بند اومد، آیپد تو دستش میلرزید. هانا تو ویدیو با صدای لرزون گفت: کای، میترسم... تا پیشت برسم، بمیره!
تصویر نشون میداد هانا جونگمینو از زمین بلند کرد، بدن کوچیکش بیجون تو بغلش بود. موچی همچنان پارس میکرد. هانا برگشت، آیپدو با موچی از زمین برداشت و روی صندلی عقب ماشین گذاشت.
صدای خفیف جونگمین که زیر لب گفت: درد... داره...
انگار یه چاقو تو قلب بومگیو فرو رفت. هانا انگار تازه متوجه دوربین شد، با وحشت به آیپد زل زد و سریع ویدیو رو قطع کرد. بومگیو به صفحه سیاه زل زده بود، اشکاش روی آیپد میچکید.
بومگیو: جونگمین... درد داشت. اگه هانا میرسوندش بیمارستان...
گریش بلند شد، آیپدو بغل کرد، انگار داشت جونگمینو بغل میکرد.
بومگیو: جونگمین، ببخشید... عمو درو باز گذاشت...
یونجون هنوز به در تکیه داده بود، مشتش گره شده بود، چشاش پر از خشم و ناباوری. یونجون جلو رفت، بومگیو رو از زمین بلند کرد و محکم بغلش کرد.
یونجون: لاو، نفس بکش. تقصیر تو نیست.
بومگیو تو بغلش هقهق میکرد: من درو باز گذاشتم... جونگمین...
بومگیو از بغلش دراومد، با قدمای لرزون توی راهروی خونه راه میرفت. نمیدونست کجا بره و سرش گیج میرفت انگار که همه جا صدا خنده های جونگمین رو میشنید، میتونست ببینتش، میتونست دردشو وقتی به ماشین خورد حس کنه. به سمت اتاق خودش رفت. یونجون پشت سرش راه افتاد، قلبش از دیدن حال بومگیو درد میکرد.
تو اتاق بومگیو، ملافههای سفید تخت زیر نور کمرنگ ماه که از پنجرههای بزرگ و نیمهباز میتابید. دیوارای اتاق با پوسترای جدید گروههای کیپاپ تزئین شده بودن، هنوز حس و حال جوونی بومگیو رو فریاد میزدن.
یه قاب عکس کوچیک روی میز کنار تخت بود، بومگیو و جونگمین که تو پارک با موچی بازی میکردن، خندههاشون تو عکس یخزده بود. گوشواره نقرهای بومگیو، زیر نور ماه برق میزد و هر بار که سرشو تکون میداد، انگار یه ستاره کوچیک رو گوشش میرقصید.
بومگیو روی تخت ولو شده بود، پاهاش از لبه تخت آویزون، و چشاش به سقف خیره شده بود. قلبش هنوز از ویدیو جونگمین درد میکرد، انگار یه سنگ بزرگ روش فشار میداد.
بومگیو: جونگمین... چرا من اون روز درو باز گذاشتم؟
صداش میلرزید، و انگشتاش ناخودآگاه به گوشواره نقرهایش چنگ زدن. به یادش اومد وقتی تو خونه یونجون بود، گوشواره رو از روی میز کنار تختش برداشت، چون فکر کرد فقط خوشگله، حالا همون گوشواره انگار یه لنگر بود که نمیذاشت غرق غمش بشه.
یونجون کنار تخت ایستاده بود، یقه اسکی مشکیش به بدنش چسبیده بود و خطای عضلانی بازوهاش زیر نور ماه مشخص بود. چشاش پر از نگرانی و یه حس عمیقتر بود، انگار داشت بومگیو رو با تمام وجودش میدید.
آروم روی تخت کنار بومگیو نشست، تشک زیر وزن بدنش یه کم فرو رفت. دستشو روی گونه بومگیو گذاشت، انگشتاش گرم و نرم روی پوست سرد بومگیو کشیده شد.
یونجون: به من نگاه کن. تو بهترین عموی دنیایی.
صداش یه زمزمه عمیق بود، پر از گرما و اطمینان. بومگیو با صدای گرفته گفت: من فقط یه فاجعم...
اشک تو چشاش جمع شده بود، ولی زیر نور ماه برقشون انگار یه کهکشان کوچیک بود. یونجون لبخند غمگینی زد، انگشتشو آروم روی لبای بومگیو گذاشت، انگار میخواست غمشو ساکت کنه.
یونجون: نه نیستی بوم... تو نجات دهندهای. از وقتی دیدمت، انگار یه تیکه از قلبم پیدا شد.
بومگیو نفسشو حبس کرد، قلبش تندتر زد. یونجون خم شد، پیشونیشو به پیشونی بومگیو تکیه داد، و نفسای گرمش روی صورت بومگیو پخش شد.
یونجون: تو با ارزشی، لاو.
بومگیو اشکاشو پاک کرد، ولی یه لبخند کوچیک رو لباش نشست، انگار گرمای یونجون داشت یخ قلبشو آب میکرد. برای عوض کردن حال و هواش، یونجون با یه لبخند شیطون گفت: خب، حالا این اتاقو نشونم بده.
با یه حرکت سریع به سمت دراور کنار تخت رفت، کشوی اولو باز کرد. بومگیو قلبش ریخت.
بومگیو: نکن!
ولی دیر شده بود. یونجون با چشمای گرد به یه دستبند چرمی مشکی، یه چشمبند توری، و چند دیلدو رنگارنگ زل زده بود. خشکش زد، بعد یه خنده بلند و شیطون کرد.
یونجون: حدس میزدم همیقدر شیطون باشی
بومگیو صورتش مثل گوجه قرمز شد، پرید که دراورو ببنده.
بومگیو: یونجون! خفه شو! اینا... مال خیلی وقت پیشه!
یونجون خندید، دست بومگیو رو گرفت و نذاشت دراورو ببنده.
یونجون: نه، نه! حالا باید توضیح بدی، اینا داستانشون چیه؟
بومگیو غر زد: جدی، ول کن! میخوای چیو بدونی؟
یونجون یه دیلدو صورتی براق رو برداشت، با خنده گفت: اینو کجا استفاده کردی؟
بومگیو با خجالت دستشو گرفت و گفت: خفه شو، هیونگ! فقط... یه دوره بود، کنجکاو بودم!
یونجون خندشو قورت داد، نگاهش نرمتر شد، ولی هنوز یه جرقه شیطنت تو چشاش بود. بومگیو رو به سمت تخت کشید، آروم پشتشو به تخت فشار داد. بدنشو به بدن بومگیو نزدیک کرد، گرمای سینهش انگار داشت پوست بومگیو رو میسوزوند.
لباشو آروم روی لبای بومگیو گذاشت، یه بوسه نرم و آروم که انگار داشت یه قول بیکلام میداد. بومگیو نفسش تند شد، لباش زیر فشار لبای یونجون لرزید، و یه لرز ریز تو بدنش دوید. یونجون عقب کشید، به چشای بومگیو زل زد، و زمزمه کرد.
یونجون: بوم، فقط به من فکر کن.
انگشتاش روی گردن بومگیو کشیده شد، پوستش زیر لمسش داغ شد. کم کم دستاش زیر لباس های بومگیو رفت و درشون آورد. اینکه بومگیو کاملا لخت بود و یونجون پوشیده باعث میشد بومگیو بیشتر احساس شکنندگی بکنه.
بومگیو زیر لب گفت: هیونگ...
ولی صداش پر از یه حس گنگ بود، انگار بین خجالت و خواستن گیر کرده بود. انگشتای یونجون روی پوست گرم و نرم شکم بومگیو کشیده شد، و بومگیو یه نفس تیز کشید. نور ماه روی بدنش سایههای نرم مینداخت، انگار داشت با نور ماه رقص میکرد.
بدن یونجون زیر یقه اسکی تنگش مشخص بود، و گرمای تنش بومگیو رو دیوونه میکرد. آروم دستشو روی رون بومگیو گذاشت، انگشتاش محکم ولی با ملایمت فشار دادن، و به آرومی پاهای بومگیو رو از هم باز کرد. بومگیو زیر لمسش لرزید، چشاش پر از یه حس عمیق و شکننده بود، و یونجون با دیدن لرزش بدنش زیر خودش یه لبخند ریز زد، انگار داشت از این شکنندگی لذت میبرد.
یونجون به سمت دراور برگشت، دستبند چرمی رو برداشت، و با یه نگاه شیطون به بومگیو زل زد.
یونجون: لاو، آمادهای یه کم شیطونی کنیم؟
بومگیو غر زد: هیونگ! این دیگه چیه؟
یونجون خم شد، مچ راست بومگیو رو گرفت، و با یه حرکت سریع دستبندو دورش بست، بعد به تاج چوبی تخت قفلش کرد.
بومگیو با تعجب گفت: جدی؟
ولی قبل از اینکه چیزی بگه، یونجون مچ چپشو گرفت و با یه دستبند دیگه به طرف دیگه تخت بست. حالا هر دو دست بومگیو به تخت بسته شده بود، و بدنش زیر نور ماه کشیده و آسیبپذیر به نظر میرسید. یونجون خم شد، لباشو روی گردن بومگیو گذاشت، و آروم پوستشو بوسید.
نفسای تند بومگیو تو اتاق ساکت پیچید، و گرمای لبای یونجون انگار داشت هر تیکه از غم تو وجودشو میسوزوند. یونجون دستشو روی سینه بومگیو کشید، انگشتاش روی پوست داغش لغزید، و آروم پایینتر رفت، تا جایی که بومگیو یه ناله ریز کشید. بدنش زیر فشار بدن یونجون میلرزید، و تنش بین لذت و یه حس عمیق عاطفی گیر کرده بود.
یونجون عقب کشید، به چشای بومگیو زل زد، و زمزمه کرد: اگه ایندفعه با انگشتام بازت نکنم چی؟
بومگیو: چی...؟
یونجون لوب و دیلدوی صورتی رو از توی دراور درآورد. دیلدو رو با مایع داخل لوب خیس کرد و پاهای بومگیو رو بیشتر از هم باز کرد و دیلدو رو به حفره بومگیو کشید. بومگیو از خجالت قرمز شده بود و زیر لب ناله میکرد و دستاشو سعی داشت تکون بده، کاری که یونجون میخواست باهاش بکنه، هیجان زدش میکرد.
بومگیو: یون-
یونجون: میدونی که اسمم کلمه امنت نیست، نه؟
لباشو دوباره روی لبای بومگیو گذاشت و همزمان کل دیلدو رو وارد بومگیو کرد. بومگیو زیر بوسش نفسش بند اومد، دستاش تو دستبندا تقلا کردن، ولی چرم محکم دور مچش بود. بین بوسه ناله میکرد و کنترلی روی اشکاش نداشت. یونجون هیچ رحمی بهش نمیکرد و با سرعت زیادی دیلدو رو داخل بومگیو حرکت میداد و بومگیو پاهاش میلرزیدن.
یونجون: چه پسر خوبی، داری برای هیونگت خودتو آماده میکنی؟
بومگیو نمیفهمید چرا اما حس عجیبی داشت که یونجون بهش گفت پسر خوب. به جای اینکه جواب یونجونو بده، زیر لب ناله کرد و یونجون خندش گرفت.
یونجون: دوست داری بهت بگم پسر خوب؟
موهای بومگیو رو ناز کرد و سرشو نزدیک لاله گوش بومگیو کرد و گوششو گاز گرفت و گفت: پسر خوب من.
بومگیو لذتو توی کل بدنش حس میکرد اما انگار بازم یه چیزی کم بود. بومگیو زیر لب غر غر میکرد.
بومگیو: هیونگ... من آمادم... من خودتو میخوام..
یونجون انگار شکه شده بود وقتی بومگیو این حرفو بهش زد. انگار کلماتی که از دهن بومگیو خارج شده بود جادوش کرده بودن.
یونجون: هر چی که ستارم بگه.
دیلدو رو از بومگیو خارج کرد و بومگیو به خودش لرزید. یونجون لباساشو درآورد، عضلاتش زیر نور نقرهای ماه برق زدن، و بومگیو نفسشو حبس کرد. یونجون خم شد، بدنشو کامل به بومگیو فشار داد، و گرمای پوستش انگار داشت بومگیو رو تو یه دنیای دیگه غرق میکرد.
لباشو روی لبای بومگیو گذاشت، بوسهای عمیق و پر از احساس که انگار داشت تمام غمها و ترسای بومگیو رو میبلعید. دستشو روی رون بومگیو گذاشت، انگشتاش با ملایمت ولی محکم فشار دادن، و آروم پاهاشو بازتر کرد و آروم خودشو وارد بومگیو کرد.
بومگیو الان احساس کرد همه چی کامله، بلند ناله کرد و با هر ضربه یونجون به کام شدنش نزدیک میشد. یونجون دستشو روی کمر بومگیو کشید، بدنشو محکمتر به بدن بومگیو فشار داد، و گرمای تنشون انگار یه آتیش تو اتاق روشن کرد. نور ماه روی پوستشون سایههای نرم مینداخت، و صدای نفسای تندشون با صدای جیرجیر تخت قاطی شده بود.
بومگیو زیر لب زمزمه کرد: هیونگ... میشه پرم کنی...؟
صداش پر از تردید و نیاز بود. یونجون لبخند زد، انگشتشو روی گوشواره نقرهای بومگیو کشید. دستش پایین تر رفت و دیک بومگیو رو توی دستش گرفت و بهش هندجاب میداد.
یونجون: اینطوری که میگی نمیتونم نه بگم
بومگیو از لذت چشماش خمار شد، حرکت دست یونجون عالی بود.
بومگیو: هیونگ... این... خیلی خوبه...
یونجون دوباره لباشو روی گردن بومگیو گذاشت، و این بار آروم دندوناشو روی پوستش کشید، انگار داشت یه علامت رو بدنش حک میکرد. بومگیو یه ناله بلند کشید، بدنش زیر لمس یونجون قوس برداشت، و تنش تو دستای یونجون انگار داشت ذوب میشد.
بومگیو زیر فشار دستش لرزید، چشاش پر از یه حس عمیق و خام بود. یونجون با دیدن لرزش بدن بومگیو زیر خودش، یه لبخند ریز و شیطون زد، انگار داشت از این که بومگیو اینقدر به لمسش واکنش نشون میداد لذت میبرد.
یونجون: لاو، چقدر حساسی
صداش یه زمزمه عمیق بود، پر از خواستن و محبت.
بومگیو غر زد: خفه شو...
نور ماه تنها روشنایی اتاق بود، و سایههای بدنشون روی دیوارا انگار یه رقص آروم رو تعریف میکرد. دستاش روی بدن بومگیو میلغزید، از سینهش تا کمرش، و بومگیو زیر لمسش قوس برداشت، نفسای تندش تو سینش گیر کرده بود.
ضربه های یونجون تندتر شده بودن و بومگیو دیگه کنترلی روی صداش نداشت. مدام ناله میکرد و زیر لب اسم یونجونو میگفت انگار که یونجون یه فرشته بود که یه سمت بهشت میبردتش. چند ثانیه بعد بین انگشتای یونجون کام شد اما یونجون از حرکت واینستاد. دوست داشت که بومگیو رو همینقدر داغون زیرش بیینه، اتقدر داغونه که حتی کام شده بود بازم از یونجون بیشتر میخواست.
یونجون آروم دستبندا رو باز کرد، ولی دستای بومگیو رو بالا نگه داشت، انگشتاشو تو انگشتاش قفل کرد. محکم تر داخل بومگیو ضربه میزد و احساس میکرد نزدیک کام شدنشه.
یونجون: ستاره من... بومگیو من...
بومگیو جونی براش نمونده بود و ذهنش خالی بود و فقط کام داغ یونجون رو داخلش حس میکرد.
بومگیو: بوم... بومگیوی تو...
یونجون لبخند زد، دوباره لباشو روی گردن بومگیو گذاشت، و اتاق پر شد از صدای نفسای تند و گرمای بدنشون که زیر نور ماه انگار یه دنیا فقط برای اونا ساخته شده بود.
--
صبح روز بعد، کای با همون لبخند مغرور و متانتش وارد شرکت شد. سالن همکف مثل همیشه پر زرقوبرق بود، کف مرمر سفید زیر نور لوسترای کریستالی برق میزد، و بوی عطر گرونقیمت کارمندا با صدای زنگ تلفنها و همهمه قاطی شده بود. یه شیشه مکعبی بزرگ وسط سالن بود که همیشه یه مجسمه سر مسی توش نگهداری میشد، نماد شبکه تلوزیونیش.
کای یه لحظه مکث کرد، چشاش گرد شد. شیشه شکسته بود، تکههای خردش روی مرمر پخش شده بودن، و مجسمه غیبش زده بود. سعی کرد خودشو عادی نشون بده، ولی قلبش تند میزد. به خودش گفت: "یونجون این کارو نکرده..." گوشیشو درآورد، یه پیام ناشناس روش بود.
"مشتاق دیدار، نینگی."
نفسش بند اومد. فقط سوبین صداش میکرد نینگی، از همون مهمونی خانوادگی سالها پیش تو خونه چوی جینهو، وقتی سوبین با یه لیوان شراب به کای زل زده بود و گفته بود "نینگی، من با این کارا بهت حسی پیدا نمیکنم"
کای عرق روی پیشونیشو پاک کرد، انگشتاش دور گوشیش سفت شد. یه پیام دیگه اومد.
"با کشتن اون نویسنده چیزی درست نمیشه."
یهو بومگیو با کت جین و موهای بههمریخته وارد سالن شد، چشاش به جای خالی مجسمه افتاد و خشکش زد. کای بهش زل زد، قلبش تندتر زد. یه پیام دیگه اومد.
"اون چیزی که میخوای دست اون نیست."
کای به بومگیو نگاه کرد، انگار داشت یه پازل حلنشدنی رو میدید. سوبین چی میخواست؟ چرا بومگیو وسط این بازی بود؟ یه حس عجیب تو وجودش پیچید، انگار هدف سوبین و کای یه چیز بود؛ چوی بومگیو.