Season 1, part 11
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,هانا روی مبل چرم مشکی خونه لوکسش ولو شده بود، پاهاشو روی میز شیشهای جلوش دراز کرده بود. پنجرههای بزرگ رو به آسمانخراشهای سئول باز بودن، و نور نئونای شهر مثل یه نقاشی زنده روی دیوارای سفید و براق خونهش میرقصید.
بوی عطر گرونقیمتش، یه رایحه تند گلی، با قهوه تلخی که کای درست کرده بود قاطی شده بود، و یه نسیم خنک از پنجره نیمهباز بوی شهر رو میآورد تو. لیوان شراب قرمز تو دستش زیر نور لوستر الماسی برق میزد، ولی انگشتاش که دور لیوان قفل شده بودن میلرزیدن. ناخنشو میجوید، لاک قرمزش پریده بود، و چشمای تیز و مضطربش به تلویزیون پلاسمای بزرگ رو دیوار زل زده بود.
گزارشگر اخبار با هیجان از آتشسوزی انبار داکسی حرف میزد، تصاویر دود آبیرنگ تو صفحه مثل یه کابوس چرخ میخوردن، و صدای زنگ گوشیهای هانا که مدام از روی میز ویبره میرفتن، انگار یه سمفونی عصبیساز بود. هانا یه فحش زیر لب داد، گوشیشو با عصبانیت پرت کرد رو مبل، و لیوان شرابو محکم گذاشت رو میز تا چند قطره روی چرم ریخت.
هانا: این فقط انبار نبود، کای! یکی آدم فرستاده ژاپن، آشپزخونهمو نابود کرده! همه آشپزام مردن، ذخیرم ته کشیده! من بهت گفتم فیلیپین امن تره!
صداش پر از خشم بود، انگار داشت یه طوفان رو تو خودش حبس میکرد. کای روبروی پنجره وایستاده بود، یه فنجون قهوه تو دستش، با یه کت مشکی شیک که انگار از یه مجله مد دراومده بود. ساعت نقرهای روی مچش زیر نور نئونا برق میزد، و نیشخند کجی رو لباش بود.
کای: ولی ژاپن هیجان داره! ببین، داداشت بالاخره یه خودی نشون داد.
هانا چشاشو تنگ کرد، انگشتاش مشت شدن، و صداش میلرزید: خفه شو، کای. سوبین هم یه روانیه مثل تو که فکر میکنه زرنگه.
ولی تو دلش، یه ترس قدیمی داشت بیدار میشد. یادش اومد وقتی ۱۲ سالش بود، تو حیاط خونه باباشون، سوبین با چشمای سرد و بیرحمش بهش زل زده بود. هانا پول از کیف باباش دزدیده بود تا یه عروسک بخره، ولی سوبین جلوشو گرفت، مچشو محکم فشار داد و گفت "فکر کردی میتونی همه رو گول بزنی؟ بابا رو شاید، ولی منو نه."
هوش و جدیت سوبین همیشه هانا رو میترسوند، انگار سوبین همیشه یه قدم جلوتر بود، مثل یه شطرنجباز که همه حرکتای حریفشو پیشبینی میکرد. دستای هانا زیر میز میلرزیدن، و نگاهش به زمین دوخته شده بود، انگار داشت سایه سوبینو تو تاریکی میدید.
هانا به کای پرید: از اون طرف هم سهام شرکت بابام افت کرده! انگار یادت رفته این عقد مسخره برای چیه!
کای خندید، یه خنده سرد که انگار داشت از عصبانیت هانا کیف میکرد.
کای: هانا تو انقدر گند به بالا آوردی که مجبورم اول اونا رو جمع کنم، حالا قراره سوبین هم اضافه بشه.
هانا مشتشو روی میز کوبید، لیوان شراب تکون خورد و چند قطره دیگه روی چرم ریخت.
هانا: اگه سوبین برگرده، تو اولین نفری هستی که نابود میشی!
یهو گوشی هانا دوباره زنگ خورد. صفحه نمایش اسم بابا رو نشون داد. هانا نفس عمیقی کشید، سعی کرد صداشو آروم نگه داره، ولی دستاش هنوز میلرزیدن.
هانا: بابا؟
صدای سرد و سنگین چوی جینهو تو گوشی پیچید.
جینهو: هانا، مگه قرار نبود این هفته با کای به مراسم بری؟! پس چرا کنسل شد؟
هانا انگشتاشو تو موهاش فرو کرد، سعی کرد صداشو محکم نگه داره.
هانا: بابا، برای کای مشکل پیش اومده... بعدا جبران میکنم، قول میدم.
ولی وقتی قطع کرد، به کای زل زد و با دندونای قفلشده گفت: این تقصیر توئه، کای. از اول نباید به حرفات گوش میدادم.
کای فقط شونه بالا انداخت، قهوهشو سر کشید.
کای: آروم باش، پرنسس. بازی هنوز تموم نشده.
هوا سرد و مهآلود بود، انگار دگو تو یه پتوی سفید غرق شده بود. ماشین هیسونگ، یه سدان مشکی تمیز با صندلیهای چرم نو، با سرعت تو جادههای باریک اطراف مزارع برنج میرفت. بوی چرم صندلیها با تهمزه سیگار یونجون که از کتش بلند میشد قاطی شده بود. یه فندک نقرهای مچاله کنار یه بطری آب معدنی روی داشبورد غل میخورد، و صدای موتور ماشین با آهنگ قدیمی کیپاپی که یونجون از گوشیش پلی کرده بود قاطی شده بود.
تابلوهای زنگزده کنار جاده اسم روستاهای قدیمی دگو رو نشون میدادن، و مه صبحگاهی انگار داشت همهچیزو میبلعید، فقط سایههای مزارع برنج زیر نور کمجون خورشید دیده میشد. یونجون و بومگیو عقب نشسته بودن، هیسونگ رانندگی میکرد، و سونگهون کنارش با دفتر یادداشتش ور میرفت.
بومگیو سرشو به شونه یونجون تکیه داده بود، چشاش نیمهباز، و یه خرناس آروم میکشید. موهاش بههمریخته روی پیشونیش ریخته بود، و گوشواره نقرهایش زیر نور کم مهتابی ماشین برق میزد. یونجون با یه لبخند شیطون بهش زل زده بود.
یونجون: بومگیو خروپفت کل دگو رو بیدار میکنه! جدی اینقدر خستهای؟
بومگیو با یه غرغر بامزه بیدار شد، چشمای خوابآلودش به یونجون زل زد.
بومگیو: خفه شو، هیونگ! تو خودت دیشب خروپف کردی، فکر کردی زلزلست!
یونجون خندید، صداش بلند و واقعی بود، انگار کل ماشینو پر کرد. دستشو آروم روی دست بومگیو گذاشت، انگشتاشو تو انگشتاش قفل کرد، و گرمای پوستش انگار یه پتو دور بومگیو پیچید.
یونجون: زلزله فقط وقتی تو بغلم نیستی میاد.
باهاش لاس زده بود؟ بومگیو صورتش قرمز شد، سعی کرد دستشو بکشه، ولی یونجون محکمتر نگهش داشت. هیسونگ از آینه جلو چشمغره رفت.
هیسونگ: جدی؟ حالم داره بههم میخوره... یه کم خودتونو جمع کنین!
سونگهون خندید، دفترش رو پرت کرد رو داشبورد.
سونگهون: فکر کنم اگه تهیون اینجا بود، تا حالا یه مستند رمانتیک از این دو تا ساخته بود و گذاشته بود یوتیوب!
هیسونگ غر زد: تهیون اگه بود، عینکشو گم کرده بود و حالا حالاها داشت دنبالش میگشت.
سونگهون با طعنه گفت: مثل تو که دیروز عینکتو تو آشپزخونه سوجین جا گذاشتی؟
هیسونگ صورتش قرمز شد، ولی فقط گفت: خفه شو.
بومگیو به گوشواره نقرهایش دست کشید، به خودش گفت "اگه آیپد چیزی درباره جونگمین بگه، شاید بتونم خودمو ببخشم."
محوطه سبز خانه سالمندان انگار یه تکه از بهشت بود که زمان روش خاک پاشیده بود. باغچههای پر از گلهای زرد خشکیده زیر نور کمجون خورشید سوسو میزدن، و بوی چمن خیس با ضدعفونیکننده قاطی شده بود. نیمکتهای چوبی کهنه کنار یه حوض کوچیک پر از جلبک پخش و پلا بودن، و صدای ویلچرهای آهنی که روی سنگفرش حرکت میکردن، مثل یه آهنگ تکراری تو پسزمینه میپیچید.
چند پرستار با روپوش سفید تو محوطه راه میرفتن، و صدای خنده یه پیرمرد از دور میاومد. بومگیو و یونجون وارد شدن، و بومگیو قلبش تند میزد، انگار داشت میرفت جلوی یه قاضی. به یونجون زمزمه کرد.
بومگیو: هیونگ، میترسم. اگه باز مثل دو سال پیش بگه نمیخواد منو ببینه چی؟
یونجون دستشو گرفت، انگشتاشو محکم فشار داد و گفت: من پیشتم، بوم. نمیذارم تنها باشی.
گرمای دستش انگار یه قوت قلب بود. پدر بومگیو، آقای چوی، پشت یه میز چوبی کهنه نشسته بود، مهرههای شطرنج پلاستیکی قدیمی و ترکخورده جلوش پخش بودن.
بومگیو ۱۹ سالش بود که مادرشون فوت کرد و از اون موقع به بعد پدرش تنهایی زندگی میکرد. پدرش نیاز داشت یکی ازش مراقبت کنه ولی بومگیو رو قبول نداشت. در آخر جونگهو و بومگیو تصمیم گرفتن بذارنش خانه سالمندان.
موهاش سفید و کمپشت شده بود، و چینهای عمیق روی صورتش انگار داستان یه زندگی پر از خشم و غم رو تعریف میکردن. یه کت پشمی خاکستری کهنه تنش بود، و دستای لرزونش مهرههای شطرنجو آروم تکون میدادن. چشمای تیز و عصبانیش هنوز همون نگاه دو سال پیشو داشت، وقتی به بومگیو گفته بود "نمیخوام یه قاتلو ببینم." بومگیو نفس عمیقی کشید و جلو رفت.
بومگیو: بابا... سلام
آقای چوی سرشو بلند کرد، یه نگاه سرد بهش انداخت و پوزخند زد.
-: اوه، قاتل برگشته؟ اومدی چیو خراب کنی این بار؟
صداش پر از زهر بود، انگار هر کلمش یه چاقو بود که تو قلب بومگیو فرو میرفت. یونجون اخم کرد، قدم جلو گذاشت، ولی بومگیو دستشو فشار داد و زمزمه کرد.
بومگیو: هیونگ، بذار تنهایی باهاش حرف بزنم.
یونجون با اکراه سرشو تکون داد و عقب وایستاد، ولی چشاش به آقای چوی بود، انگار داشت یه دشمنو میسنجید. بومگیو کنار پدرش روی نیمکت نشست، بوی چوب کهنه و ضدعفونیکننده تو دماغش پیچید. سعی کرد آروم بمونه.
بومگیو: بابا، من... فقط اومدم ببینمت. یه چیزایی درباره جونگمین فهمیدم
آقای چوی مهره شطرنجو با عصبانیت تکون داد، انگار داشت خشمشو رو مهرهها خالی میکرد.
-: جونگمین؟ اونم بهخاطر تو مرد و فکر کردی با کشتن یه مرد دیگه راحت میشی... خونوادتو نابود کردی. حالا اومدی اینجا ادای پسر خوبو دربیاری؟
بومگیو قلبش فشرده شد، انگشتاش مشت شدن، ولی صداشو پایین نگه داشت.
بومگیو: بابا، این چیزی که تو فکر میکنی نیست... نمیخوای حقیقت رو بدونی؟
آقای چوی پوزخند تلخی زد.
-: حقیقت؟ تو خودت الان یه دروغی، بومگیو. گم شو.
بومگیو دیگه طاقتش طاق شد. بلند شد، صداش میلرزید: نیازی ندارم تو منو ببخشی، بابا! منم کارایی که باهام کردی رو هیچوقت نمیبخشم!
به یادش اومد وقتی ۱۶ سالش بود، تو خونه پدریش تو دگو، پدرش بهخاطر یه نمره بد و شایعهای تو مدرسه که بومگیو به پسرا علاقه داره، کمربندشو درآورده بود و بومگیو رو کتک زده بود. بومگیو گوشه اتاق جمع شده بود، بدنش از درد میلرزید، و جونگهو وسط پریده بود، گریه کرده بود.
جونگهو: بابا، نزن! تقصیرش نیست!
اون شب بومگیو تو اتاقش قایم شده بود، عروسک خرسیشو بغل کرده بود و گریه کرده بود، و جونگهو براش یه لیوان شیر گرم آورده بود.
بومگیو توی راه تا خونه بچگیش آروم اشک میریخت. سونگهون و بومگیو با ماشین هیسونگ به سمت خونه پدری بومگیو تو دگو رفتن.
خونه یه ساختمون آجری قدیمی بود، دیواراش رنگپریده و پر از ترکهای ریز، انگار هر ترک یه داستان از گذشته خونواده رو تعریف میکرد. حیاط پر از علفای هرز بود که زیر پای بومگیو و سونگهون خشخش میکردن، و بوی خاک خیس و چوب کهنه تو هوا پیچیده بود.
یه گربه ولگرد خاکستری با چشمای زرد تو حیاط پرسه میزد، و بومگیو با دیدنش به یاد موچی افتاد. به خودش گفت "اگه جونگمین بود، این گربه رو بغل میکرد و اسم میذاشت."
سونگهون اخم کرد، دستشو روی اسلحه کمریش گذاشت و گفت: اینجا حس بدی داره، بومگیو. انگار یکی داره نگامون میکنه.
داخل خونه، بوی کپک و گرد و خاک غلیظ بود، انگار زمان تو خونه قفل شده بود. کف چوبی زیر پاشون جیرجیر میکرد، و پنجرههای خاکگرفته نور کمجونی رو راه میدادن که روی مبلای کهنه و پارچههای پوسیده سایه مینداخت. یه ساعت دیواری قدیمی روی دیوار هال وایستاده بود، عقربههاش از کار افتاده بودن، انگار زمان تو این خونه مرده بود.
بومگیو: من طبقه بالا رو میگردم، تو زیرزمینو چک کن.
سونگهون سرشو تکون داد، ولی اخمش عمیقتر شد.
سونگهون: باشه، ولی سریع باش. یه چیزی درست نیست
بومگیو پلههای چوبی کهنه رو بالا رفت، هر پله زیر پاش جیرجیر میکرد و بوی چوب مرطوب تو دماغش میپیچید. در اتاق قدیمیشو باز کرد، و انگار یه ماشین زمان به گذشته پرتش کرد.
دیوارا پر از پوسترای کهنه گروههای کیپاپ بودن، گوشههاشون تا شده و رنگشون پریده بود. یه تخت فلزی زنگزده با ملافههای خاکخورده گوشه اتاق بود، و یه عروسک خرسی پاره کنار بالش افتاده بود، یه گوشش کنده شده بود و چشم پلاستیکیش انگار به بومگیو زل زده بود. بومگیو بهش دست کشید، قلبش فشرده شد.
به یادش اومد وقتی ۱۰ سالش بود، جونگهو این خرسو براش خریده بود. یه روز که بومگیو شیطونی کرده بود و پدرش عصبانی شده بود، عروسک رو ازش گرفته بود و تو کمد قفل کرده بود. جونگهو شبش یواشکی خرسو براش برگردونده بود و گفته بود "بومی، این خرسی همیشه پیشته."
بومگیو زیر تختو گشت، دستش به یه جعبه مقوایی کهنه خورد. گرد و خاک رو کنار زد و آیپد جونگمینو پیدا کرد، یه دستگاه قدیمی با قاب مشکی که خط و خش روش بود. قلبش تند زد، انگار داشت یه تیکه از جونگمینو لمس میکرد. آیپدو روشن کرد، ولی شارژ نداشت و صفحش سیاه موند.
یه حس عجیب تو وجودش پیچید، انگار یه سایه غمانگیز ولی گرم داشت بومگیو رو بغل میکرد. انگار جونگمین کنارش بود، با همون خندههای شیطونش. بومگیو آیپدو محکم تو دستش گرفت، اشک تو چشاش جمع شد، ولی یه لبخند کوچیک رو لباش نشست.
بومگیو: تو هنوزم عزیز منی، جونگمین.
یه دفترچه خاطرات کهنه زیر بالش پیدا کرد، بازش کرد و یه یادداشت از جونگهو دید.
"بومی، یه روز باهم میریم سئول! اونجا پر از سوپرایزه"
آیپد و دفترچه رو زیر کتش قایم کرد و به سمت پلهها دوید. وقتی به هال رسید، سونگهون تو آشپزخونه بود، اخم کرده و گوشش تیز شده بود.
سونگهون: بومگیو، این صدای تیکتیک چیه؟
بومگیو به ساعت دیواری زل زد، عقربههاش از کار افتاده بودن.
بومگیو: ساعت که نیست...
سونگهون زیر اجاق گازو نگاه کرد، یه بمب ساعتی با صفحه دیجیتال که فقط ده ثانیه مونده بود. چشاش گرد شد.
سونگهون: بدو!
دست بومگیو رو گرفت و به سمت در دویدن. همین که پاشون به حیاط رسید، انفجار خونه رو لرزوند. شعلههای نارنجی و قرمز از پنجرهها زبونه کشیدن، دود سیاه تو آسمون پخش شد، و تکههای چوب و شیشه مثل بارون رو زمین ریختن.
گربه ولگرد با وحشت دوید و تو علفا غیبش زد. بومگیو و سونگهون از موج انفجار پرت شدن رو علفای خیس. بومگیو آیپدو محکم تو دستش گرفته بود، زیر لب از درد ناله میکرد، بدنش از شوک میلرزید.
سونگهون بومگیو رو تو بغلش گرفته بود که آسیب نبینه، ولی پشتش از سوختگی میسوخت، و صداش پر از درد بود.
سونگهون: خوبی...؟
بومگیو به خونه زل زد، شعلهها خاطراتشو میخوردن؛ شبای بازی با جونگهو، دعواهای پدرش، قلبای قرمز روی دفترچه. آیپدو زیر کتش قایم کرد، چشماش تیره شدن، و زیر لب زمزمه کرد "هیونگ..." بعد بیهوش شد.
--
تو خانه سالمندان، یونجون روبروی آقای چوی پشت میز شطرنج نشسته بود. مهرههای پلاستیکی ترکخورده زیر انگشتاش حس نوستالژی عجیبی داشت، انگار داشت با یه تکه از گذشته بومگیو بازی میکرد.
نور کمجون خورشید از پنجره روی میز میافتاد، و سایه مهرهها روی چوب کهنه کشیده شده بود. بوی چمن خیس و ضدعفونیکننده تو هوا بود، و صدای ویلچر یه پیرزن از راهرو میاومد. آقای چوی مهره اسبو با یه حرکت تند جابهجا کرد و پوزخند زد.
-: تو کیای؟ دوستپسر بومگیو؟ یا مثل اون قاتلی؟
صداش پر از طعنه بود، انگار داشت یونجونو میسنجید. یونجون اخم کرد، ولی صداشو آروم نگه داشت.
یونجون: من فقط میخوام کمکش کنم. بومگیو پسر شماست، چرا اینقدر باهاش بدین؟
آقای چوی خندید، یه خنده تلخ که انگار از ته دلش نبود.
-: بومگیو؟ اون از وقتی ۱۹ سالش بود که مادرش مرد، فقط دردسر درست کرد. یه آدمو کشت، جونگمینو... نوه عزیزمو نابود کرد. فکر کردی میتونی ناجیش باشی؟
یونجون انگشتاشو دور مهره وزیر قفل کرد، به خودش گفت "این پیرمرد نمیفهمه بوم چقدر قویه."
مهره رو آروم حرکت داد و گفت: شاید شما هیچوقت نفهمیدین پسرتون چقدر ارزش داره.
-: اون عزیزتو نکشته که ببینی چقدر خطرناکه.
یونجون نفسشو با حرص بیرون داد و صدای محکمی گفت: مردی که کشته بابای من بود ولی... بازم میخوام کمکش کنم
با حرفش، پدر بومگیو برای چند لحظه مکث کرد اما یونجون همچنان خونسرد بود.
هیسونگ کنار پنجره وایستاده بود، به باغچه زل زده بود، ولی گوشش به حرفا بود. یهو صدای یه ماشین لوکس اومد، یه بنز مشکی با شیشههای دودی تو پارکینگ وایستاد.
کای پیاده شد، با یه کت مشکی بلند و عینک آفتابی، انگار از یه فیلم اکشن دراومده بود. بوی عطر تندش تو محوطه پیچید، و لبخند مغرورش انگار داشت همه رو مسخره میکرد.
هیسونگ با طعنه گفت: مجری معروف کره اینجا چیکار میکنه؟
کای عینک آفتابیشو برداشت، چشمای تیزش به هیسونگ زل زد.
کای: برای آتشسوزی اومدم. قراره خبر داغی باشه، نه؟
بعد به یونجون نگاه کرد و با نیشخند گفت: یونجون، با بومگیو سرگرمی؟ یا هانا هنوز تو سرته؟
یونجون دندوناشو روی هم فشار داد، ولی چیزی نگفت. مهره شطرنجو محکم تو دستش گرفت و به آقای چوی گفت: حرکت شماست.
کای خندید و کنار میز وایستاد.
کای: بهم بگو با وارد کردن یه دشمن دیگه چجوری میخوای انتقام بگیری؟ چوی سوبین داره بازی رو عوض میکنه، یونجون. فکر کردی میتونی ازش جلو بزنی؟
یونجون خواست بگه "آتشسوزی انبار داکسی اینجاست؟" که صدای انفجار مهیبی از دور اومد، انگار زمین لرزید. دستش روی مهره یخ کرد. کای خندید، دستشو روی دست یونجون گذاشت و مهره رو حرکت داد.
کای: فکر کنم باید پیشگو میشدم، نه مجری. مگه نه؟
هیسونگ و یونجون به سمت در دویدن. آقای چوی با سردرگمی بهشون زل زد و گفت: این دیگه چی بود؟
یونجون و هیسونگ به خونه پدری بومگیو رسیدن. دود سیاه آسمونو پر کرده بود، و شعلههای قرمز هنوز از پنجرههای شکسته زبونه میکشیدن. بوی پلاستیک سوخته و چوب خیس تو هوا بود، و تکههای شیشه و چوب روی علفای حیاط پخش شده بودن.
محلیها دور جمع شده بودن، یه پیرزن با وحشت دستشو جلوی دهنش گرفته بود، و صدای آژیر آمبولانس و ماشین آتشنشانی تو هوا میپیچید. بومگیو رو برانکارد بود، آیپدو زیر کتش قایم کرده بود، و صورتش پر از خاکستر و خط و خش بود.
سونگهون کنارش روی زمین افتاده بود، پشتش از سوختگی قرمز و تاولزده بود. یونجون به سمت بومگیو دوید، قلبش انگار داشت از سینش میزد بیرون.
یونجون: بوم! خوبی؟
بومگیو چشاشو به زور باز کرد، سرفههای شدید قفسه سینهشو میلرزوند.
بومگیو: هیونگ... آیپد...
یونجون آیپدو از زیر کت پسر کوچکتر درآورد، لبخند زد و گفت: اینجاست، ستاره من. زیر لباس قایم کردن چی بود دیگه؟ فکر کردی خیلی خفن شدی؟
بومگیو خندید، ولی سرفه کرد و صورتش از درد جمع شد.
تو اورژانس، بوی الکل و ضدعفونیکننده نفس بومگیو رو تنگ کرده بود. نور مهتابیهای سرد چشماشو میزد، و صدای بوق دستگاههای بیمارستانی مثل یه آهنگ تکراری تو گوشش بود.
بدنش از درد تیر میکشید، و سرفههای شدید انگار ریههاشو میسوزوندن. یونجون کنار تختش نشسته بود، دستشو محکم گرفته بود، و بوی عطرش، یه رایحه گرم چوبی، تو دود ریههای بومگیو انگار یه لنگر بود.
بومگیو با صدای ضعیف گفت: هیونگ... سونگهون کجاست؟
یونجون مکث کرد، صداش آروم شد.
یونجون: حالش زیاد خوب نیست. سوختگی درجه دو داره، دارن میبرنش سئول.
بومگیو قلبش فشرده شد، اشک تو چشاش جمع شد.
بومگیو: تقصیر منه... اگه باهام نمیومد...
بدنش میلرزید، و یونجون سریع بغلش کرد، پیشونیشو به پیشونیش تکیه داد.
یونجون: لاو، هیچی تقصیر تو نیست...