Season 1, part 10

Season 1, part 10

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

یونجون دستاشو محکم‌تر دور کمر بومگیو قفل کرد، انگار می‌خواست اونو به خودش بچسبونه، انگار می‌ترسید اگه ولش کنه، بومگیو مثل یه سایه تو تاریکی گم بشه. تی‌شرت بومگیو زیر انگشتای یونجون جمع شد، و پوست گرمش زیر لمس‌های یونجون میلرزید.

بومگیو سرشو به شونه یونجون تکیه داد، نفسای تندش با ریتم قلب یونجون قاطی شده بود. یادش اومد وقتی تو بغل یونجون خوابش برده بود، چطور برای اولین بار بعد از مرگ جونگ‌مین حس کرده بود دنیاش آرومه. حالا همون حس داشت تو وجودش می‌چرخید، ولی با یه سایه سنگین از گناه.

یونجون یه قدم عقب رفت، ولی دستاش هنوز دور کمر بومگیو بود. به چشمای درشتش زل زد.

یونجون: میدونی الان چی می‌چسبه؟

بومگیو با یه لبخند شیطون که انگار از ته قلبش اومده بود، گفت: یه قهوه

یونجون خندید، یه خنده بلند و واقعی که انگار خونه رو پر کرد.

یونجون: نه، بوم. سکس.

دستشو دوباره زیر تی‌شرت بومگیو برد، انگشتاش آروم روی پوستش لغزید، انگار داشت یه قول نانوشته رو امضا می‌کرد.

بومگیو خودشو به یونجون فشار داد، گرمای بدنش مثل یه پتو دورش پیچیده بود. برای یه لحظه، صدای زوزه باد بیرون، بوی خون تو راهرو، و سایه‌های هانا و کای گم شدن. فقط یونجون بود، فقط گرمای نفسش، فقط لمس انگشتاش که انگار داشت قلب بومگیو رو دوباره زنده می‌کرد. یونجون پیشونیشو به پیشونی بومگیو تکیه داد، نفساشون تو هم قاطی شده بود.

یونجون: تو چرا این‌قدر دردسری، بوم؟

صداش پر از یه محبت پنهان بود. بومگیو خندید، یه خنده خفه که انگار از ته گلوش اومده بود.

بومگیو: چون تو عاشق دردسری.

یونجون دوباره لباشو بوسید، این بار آروم‌تر، انگار می‌خواست این لحظه رو برای همیشه نگه داره. دستاشو دور کمر بومگیو محکم‌تر کرد، انگار می‌خواست مطمئن شه که بومگیو هیچ‌وقت ازش جدا نمی‌شه.

بومگیو تو بغلش غرق شده بود، حس کرد برای اولین بار بعد از مدت‌ها، یه تیکه از قلبش آروم گرفته. هوای خونه یونجون سنگین و گرم بود، انگار همه رازای تاریک دنیا تو سایه‌های دیوارای ترک‌خورده قایم شده بودن. نور مهتاب از پنجره کثیف اتاق نشیمن سرک می‌کشید، یه هاله نقره‌ای روی زمین چوبی پر از خط و خش پهن کرده بود که انگار هر خطش یه زخم قدیمی از زندگی یونجونو تعریف می‌کرد.

بوی سیگار کهنه و عطر تند یونجون تو ملافه‌های به‌هم‌ریخته تخت پیچیده بود، و بوی خاک و فلز راهروی تازه تمیز شده هنوز ته‌نشین نشده بود. بومگیو روی تخت دراز کشیده بود، موهاش خیس عرق روی پیشونیش چسبیده بود، و چشمای درشتش تو نور کم‌سو به یونجون زل زده بود که روش خم شده بود. نفسای گرم یونجون روی پوست گردنش می‌لغزید، انگار هر نفسش یه موج گرما تو بدن بومگیو می‌فرستاد.

لباشون تو یه بوسه عمیق قفل شده بود، طعم شور اشکای خشک‌شده بومگیو با گرمای لبای یونجون قاطی شده بود، و هر بوسه انگار یه تیکه از قلبشو ذوب می‌کرد. یونجون دستشو آروم زیر لباس گشاد بومگیو برد، انگشتاش روی پوست گرم و نرمش کشیده شد. بومگیو نفسش تند شد، یه لرزش ریز تو بدنش پیچید، و دستاشو تو موهای پرپشت یونجون فرو کرد، انگار می‌خواست خودشو بهش زنجیر کنه.

یونجون لباس بومگیو رو آروم بالا کشید، پارچه زیر انگشتاش جمع شد و پوست سفیدش زیر نور مهتاب برق زد، انگار یه تابلوی نقاشی بود که فقط برای یونجون کشیده شده بود. بومگیو بعد چند بار پلک زدن تازه فهمید یونجون کاملا لختش کرده و انگشتاش روی رون بومگیو کشیده می‌شه. بومگیو یه لحظه خجالت کشید، سعی کرد صورتشو با دستاش بپوشونه، ولی یونجون دستاشو گرفت و به چشاش زل زد.

یونجون: چیه، بوم؟ الان قایم شدی؟

صداش یه کم طعنه داشت، ولی پر از یه گرمای عمیق بود که قلب بومگیو رو تندتر کرد. بومگیو میخواست بهش غر بزنه که با حس انگشت یونجون روی حفرش چشماش گرد شد.

یونجون آروم انگشتشو وارد بومگیو کرد و آروم حرکتش می‌داد. انگار یونجون هزاران بار این صحنه رو با بومگیو تجسم کرده بود چون طولی نکشید که پروستات بومگیو رو پیدا کرده بود و فقط به همون نقطه ضربه میزد.

همینطور که دستای بومگیو رو محکم بالای سرش گرفته بود، انگشت دومش هم وارد کرد و سرعت انگشتاشو بیشتر کرد. بدن بومگیو زیر یونجون میلرزید و کنترل ناله هاش دست خودش نبود. بومگیو قبل از اینکه بفهمه غرق لذتی شده بود که اون مرد بهش داد. با حس اینکه داخلش خالی شده و دستاش آزاد شدن، معترض ناله کرد و یونجون خندش گرفت.

یونجون: بیشتر میخوای؟

بومگیو غر زد: عوضی...

یونجون خندید، یه خنده واقعی که انگار خونه رو روشن کرد. بومگیو پاهاشو دور کمر یونجون حلقه کرد و جاهاشونو عوض کرد. حالا یونجون روی تخت دراز کشیده بود، موهای مشکیش روی بالش سفید پخش شده بود، و بومگیو روی پاهاش نشسته بود، دستاشو روی سینه برهنه یونجون گذاشته بود.

پوست یونجون زیر انگشتای بومگیو گرم بود، و ضربان قلبش انگار داشت یه آهنگ آروم می‌زد. برای یه لحظه، فقط به هم نگاه کردن. بومگیو همینطور که نگاهش میکرد، شلوار یونجون رو پایین کشید و دستشو از روی باکسر، رو دیک هارد شده یونجون کشید. اینکه میدید یونجون با یه لمس سادش واکنش می‌ده باعث شد احساس کنه قدرت داره، احساس کنه یونجون متعلق به خودشه، نه اون دنیای پر از جرم بیرون، نه هانا.

سریع نگاهشو ازش گرفت و باکسر یونجونو پایین کشید.و بوتشو به دیک یونجون مالید. هیچکدومشون نه بومگیو و نه یونجون دیگه تحمل نداشتن. یونجون زیر لب فحشی داد و پهلوهای بومگیو رو توی دستش گرفت و بهش کمک کرد تا روی دیکش بشینه‌.

سکوت اتاق انگار داشت نفس می‌کشید، فقط صدای نفسای تندشون و جیرجیر فنرای تخت زیر وزنشون شنیده می‌شد. بومگیو به خط فک تیز یونجون زل زده بود، به چشمای سیاهش که انگار یه داستان غم‌انگیز توشون قایم بود.

یونجون هم به بومگیو نگاه می‌کرد، به موهای به‌هم‌ریختش، به لبایی که هنوز از بوسه‌هاشون قرمز بودن، به گوشواره نقره‌ای که زیر نور مهتاب برق می‌زد. به خودش گفت "این پسر چرا نمی‌ذاره ازش متنفر باشم؟ انگار داره همه زخمامو می‌بنده."

بومگیو آروم روی دیک یونجون حرکت میکرد و با هر حرکتش، سر دیک یونجون به پروستاتش برخورد میکرد و باعث میشد بلند ناله کنه. یونجون دستشو بالا برد، انگشتاشو آروم روی گونه بومگیو کشید، بعد پایین‌تر رفت، روی گردنش، جایی که یه مارک قرمز از بوسه‌های قبلیش جا مونده بود. پوست بومگیو زیر انگشتاش میلرزید، انگار هر لمس یه جریان برق تو بدنش می‌فرستاد.

سرعت آروم بومگیو داشت دیوونش میکرد پس پهلوهاشو دومرتبه محکم گرفت و محکم به سمت بالا ضربه میزد. بومگیو بلند ناله میکرد و میخواست به یونجون بگه بس کنه، اما ضربات محکم یونجون به پروستاتش اجازه کاری رو جز ناله و گریه کردن بهش نمیداد. بومگیو ناراضی نبود اتفاقا این همون چیزی بود که میخواست، یونجون دقیقا همون چیزی که سالها منتظرش بود رو بهش داد.

یونجون با یه نیشخند به بومگیو نگاه میکرد. لذت میبرد که این صورت بومگیو رو میدید، اینطوری با هر ضربش گریه می‌کرد و توی بغلش آروم میگرفت. احساس عجیبی توی قلبش داشت وقتی نور ماه از اون پنجره هایی که هیچوقت ازش نور نمیومد، بالاخره روی صورت بومگیو می‌افتاد و بومگیو؟ اوه اون ستاره کوچولو کل اتاقشو نورانی می‌کرد.

یونجون: ستاره من، تو واقعا دردسری..

صداش نرم بود، انگار داشت یه راز قدیمی رو زمزمه می‌کرد. بومگیو احساس کرد دیکش داره میترکه و یونجون حتی لمسش نکرده بود. سعی کرد خودشو با سرعت ضربات یونجون هماهنگ کنه.

بومگیو: من...دردسر؟ تو خودت یه فاجعه متحرکی، هیونگ!

کلمه هیونگ از دهنش پرید. همزمان روی شکم یونجون کام شد و صورتش قرمز شد، ولی وقتی خنده گرم یونجونو شنید، قلبش آروم گرفت.

یونجون خودشو از بومگیو بیرون کشید و کامش روی ملافه ریخته شد. یه دفعه بومگیو رو نزدیک به خودش کشید، لباشو دوباره روی لباش گذاشت، این بار عمیق‌تر، انگار می‌خواست همه ترس و گناه بینشونو تو این بوسه غرق کنه. انگشتای یونجون آروم روی ستون فقراتش لغزید، و بومگیو حس کرد بدنش داره زیر لمسش ذوب می‌شه. لباسای هردوشون حالا روی زمین پخش و پلا بود، یه تی‌شرت مچاله گوشه تخت، یه شلوار جین کنار میز.

یونجون بومگیو رو محکم به خودش فشار داد، انگار می‌ترسید اگه ولش کنه، مثل یه سایه تو تاریکی گم بشه.

صبح روز بعد، هوای سئول سرد و تیز بود، انگار چاقویی که از پنجره باز سرک می‌کشید. نور خورشید از لای پرده‌های نازک می‌ریخت تو، یه هاله طلایی روی ملافه‌های به‌هم‌ریخته تخت پهن کرده بود. بوی قهوه تازه‌ای که یونجون درست کرده بود تو هوا پیچیده بود، با یه کم بوی سیگار که از لباسای پخش و پلا روی زمین بلند می‌شد.

بومگیو تو خواب تو خودش جمع شده بود، کاملاً لخت تو بغل یونجون چسبیده بود، پوستش زیر انگشتای یونجون گرم بود، ولی یه لرزش ریز از سرما تو بدنش حس می‌شد. موهای مشکی یونجون روی پیشونیش ریخته بود، و گوشواره نقره‌ایش زیر نور صبح برق می‌زد.

یونجون از قهوش کمی خورد و روی میز گذاشت، به بومگیو زل زد و یه لبخند کج رو لباش نشست. به خودش گفت "چطور می‌تونه این‌قدر کیوت باشه؟ انگار یه بچه گربست که خودشو به من چسبونده." آروم پیشونی بومگیو رو بوسید، بعد گونشو، و بالاخره لباشو، یه بوسه نرم که طعم خواب و گرمای پوستشو داشت. بومگیو با یه غرغر بامزه بیدار شد، چشمای خواب‌آلودش به یونجون زل زد.

بومگیو: چیه؟ صبح به این زودی چرا بیدارم کردی؟

صداش خش‌دار و پر از خواب بود، انگار هنوز تو رویا بود. یونجون خندید، دستشو تو موهای به‌هم‌ریخته بومگیو فرو کرد و موهاشو به‌هم ریخت.

یونجون: چون نمی‌تونستم تحمل کنم این‌قدر کیوت بخوابی، ستاره من.

بومگیو غر زد، ولی یه لبخند شیطون رو لباش بود: ستاره من؟ جدی اینو انتخاب کردی؟ خجالت نمی‌کشی؟

یونجون خودشو پرت کرد روش، بومگیو رو زیر خودش گیر انداخت و قلقلکش داد.

یونجون: خجالت؟ این تویی که باید خجالت بکشی که به بزرگترت احترام نمیذاری! باید هیونگ صدام کنی! اگه هیونگ صدام کنی، شاید بهت بگم بیبی یا لاو.

بومگیو صورتش قرمز شد، سعی کرد خودشو از زیر یونجون بکشه بیرون، ولی یونجون محکم‌تر نگهش داشت.

یونجون: چی؟ خجالت کشیدی؟ حالا هیونگ صدام کن، بعدش فکر میکنم چی بهت می‌گم!

بومگیو یه لحظه ساکت شد، بعد با یه صدای آروم زمزمه کرد: هیونگ...

یونجون خندید، صداش بلند و واقعی بود، انگار خونه رو پر کرد.

یونجون: آفرین، لاو. حالا شد!

بومگیو مشتی به سینه‌ش کوبید: فکر کردی تو فیلم عاشقانه‌ایم؟

یونجون موهاشو به‌هم ریخت و گفت: شایدم هستیم. تو چی فکر می‌کنی؟

بومگیو خندید، یه خنده واقعی که انگار از ته قلبش اومد.

بومگیو: فکر می‌کنم تو زیادی پررویی!

یونجون یه بوسه سریع روی گونش گذاشت و گفت: پررو؟ من فقط دارم حقیقتو می‌گم، ستاره من.

بومگیو غرغر کرد، ولی چشاش پر از خنده بود. بومگیو از تخت بلند شد، بدنشو کش داد و نور خورشید روی پوست سفیدش برق زد، انگار یه مجسمه زنده بود. یونجون بهش زل زده بود و لیوانو برداشت تا یه جرعه ازش بخوره، اما پرت زیبایی بومگیو شده بود. خیره به کمر برهنه بومگیو بود و لیوان قهوه تو دستش فراموشش شده بود.

یونجون یهویی گفت: می‌خوام باهات بیام پیش رئیست.

بومگیو جا خورد، دستاش وسط کش دادن بدنش یخ کرد.

بومگیو: چی؟ سوجین؟ برای چی؟

صداش پر از نگرانی بود، انگار یه طوفان تو ذهنش راه افتاده بود. یونجون لیوان قهوه رو گذاشت روی میز کنار تخت، یه نفس عمیق کشید.

یونجون: باید حقیقتو بهشون بگم. همه‌چیز درباره هانا، درباره بابام، درباره قتلا. نمی‌تونم برم پلیس، چون هانا اونا رو دور میزنه.

بومگیو قلبش تند زد، انگار یه سنگ تو معده‌ش افتاده بود.

بومگیو: ولی... اگه هیسونگ و سونگهون دستگیرت کنن چی؟ اونا کارآگاهن، هیونگ!

یونجون خندید، ولی این بار خندش تلخ بود.

یونجون: چی؟ ترسیدی دستگیرم کنن؟ مگه خودت برای سرنخ گرفتن نزدیکم نشدی؟

بومگیو ساکت شد، چشاش به زمین دوخته شده بود، انگار داشت با یه زخم قدیمی تو دلش کلنجار می‌رفت. یونجون خندشو قطع کرد، یکم نزدیک‌تر شد و دستشو روی گونه بومگیو گذاشت، انگشتش آروم روی پوست نرمش لغزید.

یونجون: اشکال نداره اگه اینطوری بهم نزدیک شدی... منم اول فکر می‌کردم فقط می‌خوام هانا رو فراموش کنم. ولی حالا... نمی‌تونم بدون تو بخوابم، لاو.

بومگیو به چشمای سیاهش زل زد، انگار داشت تو یه دریای عمیق غرق می‌شد. یونجون پیشونیشو به پیشونی بومگیو تکیه داد، لباشو آروم روی لباش گذاشت، یه بوسه نرم و پر از حس که انگار داشت همه دردا رو می‌شست.

یونجون: نمی‌ذارم بلایی سرمون بیاد. قول می‌دم.

بومگیو فقط سرشو تکون داد، اشک تو چشاش جمع شده بود، ولی لبخند زد.

بومگیو: قول دادی، هیونگ.

عصر همون روز، یونجون و بومگیو تو ماشین یونجون بودن، راهی خونه سوجین. بوی چرم کهنه و سیگار تو ماشین پیچیده بود، و یه بسته سیگار مچاله روی داشبورد کنار یه فندک نقره‌ای جا خوش کرده بود. نور غروب از شیشه جلو می‌ریخت تو، سایه‌های بلند یونجون و بومگیو رو روی صندلیا می‌نداخت. بومگیو به گوشواره نقره‌ایش دست کشید، انگار داشت ازش نیرو می‌گرفت.

یونجون دستشو گرفت و گفت: آماده‌ای، ستاره من؟

بومگیو غر زد: جدی باز این اسم؟ جلوی اونا نگو، آبروم می‌ره!

یونجون خندید، یه خنده شیطون که انگار داشت کل دنیا رو مسخره می‌کرد.

یونجون: نمی‌گم، لاو. فقط برای تو نگهش می‌دارم.

وقتی رسیدن خونه سوجین، کوچه خلوت بود، فقط صدای پارس یه سگ از دور می‌اومد و بوی نم خاک از زمین خیس بلند می‌شد. یونجون درو باز کرد، و بومگیو پشتش وارد شد.

داخل خونه انگار یه پایگاه جنگی بود. دیوارا پر از یادداشتای زرد با خط‌خطی‌های عجله‌ای، یه تخته وایت‌برد وسط اتاق پر از فلش‌های قرمز و آبی که پرونده‌ها رو به هم وصل می‌کرد.

تهیون با لپ‌تاپش ور می‌رفت، انگشتاش مثل باد روی کیبورد می‌رقصیدن. هیسونگ و سونگهون با اخم به یه سری عکس از صحنه‌های جرم زل زده بودن. وقتی یونجون و بومگیو وارد شدن، همه یخ زدن. سوجین با چشمای تنگ‌شده از جاش بلند شد.

سوجین: این دیگه اینجا چیکار می‌کنه؟

صداش پر از خشم بود، انگار داشت یه بمب ساعتیو نگاه می‌کرد. هیسونگ عینکشو جابه‌جا کرد.

هیسونگ: بومگیو، دوست داری توضیح بدی؟

سونگهون فقط اخم کرد، دستاشو تو جیبش فرو کرد، انگار داشت یه پازل تو ذهنش حل می‌کرد. بومگیو وسط پرید، دستاشو باز کرد انگار می‌خواست همه رو آروم کنه.

بومگیو: صبر کنین! یونجون برای کمک اومده. اون می‌خواد همه‌چیزو بگه!

صداش میلرزید، ولی پر از عزم بود. تهیون با یه لبخند شیطون گفت: واو، بومگیو، حالا با قاتلت تیم شدی؟ این مستندت اسکار می‌بره یا فقط قراره تو یوتیوب خاک بخوره؟

سوجین بهش چشم‌غره رفت: تهیون، خفه شو! این شوخی نیست!

بومگیو نفس عمیقی کشید و گفت: ازتون قول می‌خوام. تا وقتی پرونده حل نشده، یونجونو دستگیر نکنین. اون حقیقتو می‌گه.

هیسونگ و سونگهون به هم نگاه کردن، انگار داشتن وزن حرفای بومگیو رو می‌سنجیدن.

هیسونگ بالاخره گفت: باشه. ولی اگه دروغ بگه، خودم خفش می‌کنم.

سونگهون فقط سرشو تکون داد، ولی چشاش هنوز به یونجون مشکوک بود. سوجین دوربینو روی سه‌پایه تنظیم کرد، نور زرد لامپ روی لنز برق زد.

سوجین: بومگیو، تو ازش مصاحبه بگیر. 

بومگیو جا خورد، دستش که میکروفونو روی یقه یونجون درست میکرد، میلرزید.

بومگیو: من؟ اولین باره!

تهیون خندید: سخت نیست، چوی تن تن! فقط سوال بپرس، انگار داری از دوست‌پسرت درباره قرارتون حرف می‌زنی!

بومگیو چشم‌غره رفت، ولی میکروفونو روشن کرد و جلوی یونجون نشست. یونجون روی یه صندلی چوبی کهنه نشست، نور زرد لامپ روی موهای مشکیش سایه انداخت، و انگشتاشو دور لیوان قهوه‌ای که سوجین بهش داده بود قفل کرد.

بومگیو با صدای لرزون پرسید: چطور با هانا آشنا شدی؟

یونجون به دیوار زل زد، انگار داشت تو گذشته غرق می‌شد.

یونجون: توی دانشکده هنر دانشگاه ملی سئول. من گاهی می‌رفتم کارای دانشجوها رو ببینم. هانا ۱۸ سالش بود، مجسمه هاش انگار از یه دنیای دیگه بودن.

به یادش اومد تو استودیوی شلوغ دانشکده هنر، هانا با یه چاقو تو دستش ایستاده بود، موهای بلندش تو نور لامپای قدیمی زرد می‌درخشید. بهش لبخند زده بود.

یونجون: این مجسمه قراره چی بشه؟

هانا با یه لبخند مرموز گفته بود: قراره قفس تو بشه. تو دوست داری قفست چه شکلی باشه؟

اون موقع فکر می‌کرد هانا فقط داره شوخی می‌کنه، ولی حالا می‌فهمید که هانا همیشه یه نقشه تو سرش داشت.

بومگیو پرسید: کی وارد رابطه شدین؟

یونجون نفس عمیقی کشید، انگار داشت یه زخم قدیمی رو باز می‌کرد.

یونجون: من ۲۲ سالم بود، اون ۱۹. من تا قبل رابطمون نمی‌دونستم بابام ۱۵ سال برای چوی جین‌هو، پدر هانا، کار می‌کرد. فکر می‌کردم برای هانا فرق دارم...

مکث کرد، انگشتاش دور لیوان قهوه محکم‌تر شد.

یونجون: چند بار کای رو باهاش دیدم. همیشه رو مخ هانا بود، انگار سایش بود. وقتی پروژه‌های سنگین داشت، باهام حرف نمی‌زد و منو نمیدید. فقط میدونم کای رو می‌دید... کای براش همیشه غذا میبرد.

بومگیو قلبش تند زد، انگار یه سرنخ داشت تو ذهنش جرقه می‌زد.

بومگیو: پروژه‌ها کی بودن؟

یونجون تاریخ‌ها رو گفت، و بومگیو جا خورد. هر پروژه دو روز بعد از قتلای مقتولای سرها بود.

بومگیو: اسم پروژه‌ها چی بود؟

یونجون مکث کرد، بعد آروم گفت: سرها.

اتاق ساکت شد. تهیون لپ‌تاپشو بست، انگار داشت سعی می‌کرد خودشو مشغول نشون بده. سوجین دوربینو چک کرد، و سونگهون اخم کرد، انگار یه چیزی تو ذهنش کلیک کرده بود.

بومگیو: ویسای بابات...

یونجون گوشی قدیمی هانبینو از جیبش درآورد و ویسا رو پلی کرد. صدای هانبین و چوی جین‌هو تو اتاق پیچید

جین‌هو: هانبین، به کمکت نیاز دارم. هانا گند زده، باید این قتلو قایم کنیم.

هانبین: چی؟ یه بچه‌ست! نمی‌تونم اینو گردن بگیرم

جین‌هو: اگه این کارو بکنی، شهریه دانشگاه پسرتو می‌دم. جسدو بنداز یه گوشه، می‌گیم تصادف بوده. تو اینکارو می‌کنی مگه نه؟ در هر صورت قراره در آینده خانواده شیم

هانبین: باشه... ولی این آخرین باره.

یونجون گوشی رو به سوجین داد و گفت: این مال شماست.

بومگیو: بعد از مرگ بابات چی شد؟

یونجون سرشو پایین انداخت، انگشتاشو تو موهاش فرو کرد.

یونجون: از دانشکده پزشکی اخراجم کردن. بچه‌ها امضا جمع کردن که نمی‌خوان با پسر یه قاتل درس بخونن. کار پیدا نمی‌کردم، انگار همه درا به روم بسته شده بود.

به یادش اومد تو یه کافه قدیمی تو سئول، هانا روبه‌روش نشسته بود، با یه کت مشکی بلند و یه لبخند سرد. گفته بود "یونجون، بیا با من کار کن. پولش خوبه، مامانت خوب می‌شه."

یونجون ادامه داد: هانا گفت می‌تونه کمکم کنه.

یه دسته کاغذ مچاله از جیبش درآورد، متن‌ها و آدرسای محموله‌های مواد.

یونجون: اول فقط جابه‌جایی بود. کاغذا، بسته‌ها، آدرسا. ولی بعد کارا بزرگتر شد. هانا گفت باید به کسایی صدمه بزنم... برای درمان مامانم پول لازم داشتم.

کاغذا رو جلوی دوربین گرفت، خطوط شلخته هانا انگار یه نقشه جنایی بودن.

بومگیو: پدر هانا می‌دونست؟

یونجون سرشو تکون داد: چوی جین‌هو از کارای هانا خبر نداره. فکر میکنه هانا فقط داره مجسمه درست میکنه.

بومگیو مکث کرد، قلبش تند می‌زد: فکر می‌کنی هانا قاتل سرهاست؟

یونجون ساکت شد، انگار داشت تو ذهنش با یه حقیقت می‌جنگید.

یونجون: اگه می‌تونست خودش آدم بکشه، هیچ‌وقت منو وسط نمی‌کشید.

بومگیو: ولی اون یه پسر بچه رو کشته... طبق ویس ها

بومگیو احساس کرد بغضش گلوشو داشت چنگ می‌نداخت. فکر میکرد احساساتشو داره قایم میکنه ولی یونجون متوجهش شده بود.

یونجون: متاسفم

بومگیو: انبار داک‌سی چخبر بود؟

یونجون: هانا نمی‌خواست کسیو بکشه. فقط می‌خواست تنبیه کنه که به موادش دست نزنن. من فقط به پاهاشون شلیک کردم. ولی کای... اون آدما رو فرستاد که کارو تموم کنن.

به یادش اومد تو انبار داک‌سی، زیر نور مهتابی‌های شکسته، کای با یه لبخند سرد پشت گوشی به هانا گفته بود "نگران نباش، من درستش می‌کنم."

بومگیو: چرا برادر هانا، از کره رفت؟

سونگهون یهو اخم کرد، انگار یه چیزی تو ذهنش جرقه زده بود.

یونجون: سوبین بچه زن اول چوی جین‌هوئه. هانا و باباش می‌خواستن از شرش خلاص شن. فقط دو سه بار دیدمش، تو مهمونیای خانوادگی. آدم خوبی بود، ساکت، فرق داشت با هانا.

سوجین با شنیدن داستان کوتاه و نامفهوم برادر هانا، اخمی کرد. همزمان توی کاغذ داشت، سوال هایی که بومگیو میپرسید و می‌نوشت و سوال هایی که به نظر بهتر بودن رو کنارش یادداشت میکرد. مثل معلم هایی که میخوان نقص های شاگرداشونو بدونن.

بومگیو بهش نگاه کرد، ولی قبل از اینکه سوال دیگه‌ای بپرسه، صدای اخبار از تلویزیون سوجین بلند شد. گزارشگر با هیجان گفت: آتش‌سوزی عظیمی تو بندر اینسونگ رخ داده. انبار داک‌سی کاملاً سوخته، دود آبی‌رنگ نشون‌دهنده مواد شیمیاییه. پلیس منطقه رو تا ده کیلومتری تخلیه کرده.

تیم یخ زد.

سوجین گفت: هانا داره ردشو پاک می‌کنه.

یونجون مشتشو گره کرد اما سونگهون بهتر از هر کسی میدونست که کار هانا یا کای نیست. به گوشیش نگاه کرد که براش پیام اومده بود "حل شد، ممنون"

سونگهون: شاید بهتر باشه اول آیپدو پیدا کنیم. شاید یه چیزی توش باشه

بومگیو باهاش موافق بود، برگشت به تهیون گفت: می‌تونی آیپد جونگ‌مینو پیدا کنی؟

تهیون با کلی غر لپ‌تاپشو باز کرد، تهیون زیر لب غر می‌زد: منو نداشتین میخواستین چیکار کنین؟

بعد از یه ساعت، داد زد: پیداش کردم! تو دگوئه... خونه پدری بومگیو...؟

بومگیو جا خورد.

بومگیو: دگو؟ چطور اونجا رسیده؟

به یادش اومد وقتی بچه بود، تو حیاط خونه پدریش تو دگو با جونگ‌مین بازی می‌کرد. جونگ‌مین با قلاده موچی ور می‌رفت و می‌خندید، چراغ دوربین موچی همیشه روشن بود.

تهیون: خب، حالا که یه کاپل اینجا داریم که هر دو روانین، بریم دگو؟ یا اول یه پیتزا سفارش بدیم؟

سوجین چشم‌غره رفت: تهیون، یه بار دیگه شوخی کن، لپ‌تاپتو می‌ندازم تو سطل!

ولی تهیون فقط خندید، انگار داشت از عصبانیت سوجین کیف می‌کرد. 


Report Page