Season 1, part 1
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,هوای سئول تو اوج تابستون انگار یه پتوی خیس و سنگین بود که روی شهر افتاده بود. گرما و رطوبت دست به دست هم داده بودن تا نفس کشیدن رو سختتر کنن. بومگیو روی مبل راحتی خونه ویلایی کوچیکشون ولو شده بود، موهای قهوهای پسرونش از عرق به پیشونیش چسبیده بودن. یه لیوان آیستی تو دستش بود، ولی یخهاش دیگه فقط یه گودال آب درست کرده بودن که انگشتاشو خیس میکرد.
از پنجره باز حیاط، صدای خندههای ریز جونگمین، برادرزاده پنجسالش، مثل یه ملودی شاد تو خونه میپیچید.
جونگمین با موچی، سگ پشمالوی خونه، تو حیاط دنبالبازی راه انداخته بود. بومگیو لبخندی زد، از اون لبخندای نرم که فقط جونگمین میتونست از ته قلبش بکشه بیرون. انگار هر خنده جونگمین یه تیکه از غصههای بومگیو رو میشست و میبرد.
خونه ویلایی جونگهو، برادر بزرگترش، تو یکی از محلههای خوب سئول بود. نه از اون خونههای لوکس پرزرقوبرق، ولی دنج و گرم، با دیوارای سفید و پنجرههای بزرگ که نور آفتاب توشون غرق میشد. حیاط کوچیکش پر بود از گلدونهای سرخ و زرد که سویون، زن جونگهو، قبل از مرگش عاشق مراقبت ازشون بود. یه تاب چوبی گوشه حیاط بود که جونگمین ساعتها روش تاب میخورد و با موچی بازی میکرد.
برای بومگیو، این خونه یه پناهگاه بود، جایی که میتونست نفس بکشه، جایی که نگاههای سنگین خانوادش تو دگو دنبالش نمیکردن. جونگمین یهو از حیاط داد زد.
جونگمین: عمو! بیا ببین موچی چجوری توپو میگیره!
بومگیو خندش گرفت. لیوانش رو گذاشت روی میز چوبی کنار مبل و با یه خمیازه بلند شد. خستگی کارآموزی تو شبکه تلوزیونی هنوز تو تنش بود، ولی صدای جونگمین انگار همهچیز رو پاک میکرد. رفت سمت در شیشهای که به حیاط باز میشد و سرش رو بیرون برد. جونگمین با یه چوب کوچیک تو دستش دنبال موچی میدوید، و موچی هم با زبون آویزون و دم تکونتکونش انگار داشت کل حیاط رو فتح میکرد.
بومگیو:جونگمین، یواشتر!
بومگیو صداش کرد، ولی ته صداش پر از خنده بود.
بومگیو: موچی الان از نفس میوفته!
جونگمین برگشت، چشمای درشت و مشکیش پر از شیطنت.
جونگمین: موچی سوپرمنه!
بومگیو زانو زد و موهای خیس جونگمین رو بههم ریخت.
بومگیو؛ سوپرمن، نه؟ پس تو کیای؟ کاپیتان آمریکا؟
جونگمین خندید و پرید تو بغلش، دستای کوچیکش دور گردن بومگیو حلقه شد. بومگیو قلبش گرم شد، انگار یه شعله کوچیک تو سینش روشن شده بود. جونگمین برای بومگیو فقط یه برادرزاده نبود؛ انگار یه تیکه از وجودش بود، یه دلیل برای اینکه صبحها با امید از تخت بلند شه. تو این لحظهها، همه سختیهای کار، همه زخمای قدیمیش، انگار غیبشون میزد.
بومگیو تو دگو بزرگ شده بود، تو یه خونه سنتی با حیاط سنگفرش و دیوارای بلند که انگار برای قایم کردن رازا ساخته شده بودن. از بچگی حس میکرد یه چیزی تو وجودش با بقیه فرق داره.
وقتی دوازدهسالش بود، یه روز تو حیاط مدرسه به یه پسر همکلاسی زل زده بود و قلبش تندتر زده بود. نمیفهمید چرا، فقط میدونست این حس باید یه راز بمونه. وقتی پونزدهسالش شد و برای اولین بار فهمید عاشق یه پسره، انگار یه سنگ بزرگ تو سینهش افتاده بود. نمیتونست به مامانش بگه، به باباش که هیچ.
آقای چوی، باباش، یه مرد سختگیر بود که همیشه از "سنت" و "افتخار خانوادگی" حرف میزد.
یه بار بومگیو سعی کرد درباره احساساتش حرف بزنه، فقط یه جمله گفت "بابا، اگه یکی مثل بقیه نباشه، بده؟" باباش اخم کرد، انگار یه سیلی بهش زده باشن.
-: این حرفا چیه؟ درست کن خودتو، بومگیو. نمیخوام حرفای بیخود بشنوم.
مامانش فقط سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد، مثل همیشه. اون موقعها، بومگیو هر وقت از فشار نگاهای باباش و سکوت مامانش خسته میشد، کیفشو رو برمیداشت و میرفت خونه جونگهو.
جونگهو، که ده سال ازش بزرگتر بود، تو یه آپارتمان کوچیک تو دگو زندگی میکرد. خونش ساده بود، ولی برای بومگیو مثل بهشت بود.
جونگهو هیچوقت قضاوتش نکرد. یه شب که بومگیو با چشمهای قرمز از گریه رسید خونهش، جونگهو فقط براش چای ریخت.
جونگهو: هر وقت خواستی حرف بزنی، من اینجام.
بومگیو همون شب بهش گفت که عاشق یه پسر تو مدرسشه. جونگهو فقط گوش داد، بدون اینکه حتی یه لحظه اخم کنه. آخرش شونه بومگیو رو مالید.
جونگهو: تو فقط خودت باش. بقیش درست میشه.
وقتی جونگمین به دنیا اومد، بومگیو انگار یه نور جدید تو زندگیش پیدا کرد. جونگمین هنوز یه نوزاد بود که سویون، زن جونگهو، به خاطر مشکل قلبی از دنیا رفت. بومگیو یادش بود که چطور جونگهو تو بیمارستان، با جونگمین تو بغلش، گریه میکرد.
بومگیو اون موقع فقط هفدهسالش بود، ولی ساعتها کنار گهواره جونگمین مینشست و بهش زل میزد. حتی گریههای جونگمین هم براش آرامشبخش بود. انگار جونگمین یه دلیل بود برای اینکه بومگیو هنوز به دنیا امید داشته باشه.
وقتی جونگمین بزرگتر شد و شروع کرد به خندیدن و حرف زدن، بومگیو حس کرد انگار خودش باباشه. هر وقت دگو بود، یه بهونه جور میکرد که بره پیش جونگمین و ساعتها باهاش بازی کنه، نقاشی بکشه، یا فقط بغلش کنه و به داستانای بچگونش گوش بده.
دو سال پیش، بومگیو با یه چمدون پر از رویا اومد سئول. کارآموزی تو شبکه تلوزیونی، یه فرصت برای نویسندگی، انگار یه در جدید به یه دنیای تازه بود. تو دگو نمیتونست بمونه. نگاههای باباش، سکوت مامانش، انگار یه زنجیر دور قلبش بودن.
تو سئول، با پارک سونگمین آشنا شد. سونگمین، با موهای مشکی ژولیده و لبخندای گرمش، انگار اولین کسی بود که بومگیو حس کرد میتونه باهاش خودش باشه.
یه آپارتمان نقلی تو یه محله شلوغ اجاره کردن و زندگیشون شروع شد. صبحها با هم قهوه درست میکردن، سونگمین همیشه یه کم شکر بیشتر میریخت و بومگیو غر میزد که قهوش زیادی شیرین شده. شبها بومگیو داستانایی که نوشته بود رو برای سونگمین میخوند، و سونگمین با ذوق گوش میداد.
سونگمین: بومگیو، تو یه روز نویسنده بزرگی میشی. قول میدم.
ولی این خوشی زیاد دووم نیاورد. سونگمین کمکم عوض شد. خانوادش باهاش تماس میگرفتن و ازش میخواستن "زندگی درست" داشته باشه. دوستاش گاهی با طعنه حرف میزدن، و نگاهای غریبهها تو خیابون انگار یه وزنه رو شونههاش بود.
یه شب، سونگمین چمدونش رو بست و رو به بومگیو گفت: نمیتونم، بومگیو. این زندگی برای من زیادیه. نمیتونم باهاش کنار بیام.
بومگیو فقط نگاهش کرد، بدون اینکه حرفی بزنه. وقتی در بسته شد، انگار قلبش هم باهاش رفت. شبای بعد، تنهایی مثل یه سایه سنگین تو آپارتمان خالی دنبالش میکرد. روی کاناپه مینشست و به لیوان قهوهای که هنوز بوی سونگمین رو میداد زل میزد. حس میکرد یه تیکه از وجودش گم شده.
اجاره خونه زیادی سنگین بود، و بومگیو دیگه نمیتونست بمونه. یه روز با یه چمدون و یه قلب شکسته رفت خونه جونگهو. وقتی رسید، جونگهو فقط در رو باز کرد.
جونگهو: بیا تو. اتاقت آمادهست.
بومگیو بغضش رو قورت داد و فقط سرش رو تکون داد. حس کرد انگار دوباره همون بچه پونزدهسالست که از دگو فرار کرده. همون شب، جونگمین با انگشتای کوچیکش موهای بومگیو رو کشید.
جونگمین: عمو، تو همیشه اینجایی، نه؟
بومگیو فقط بغلش کرد و زمزمه کرد: آره، همیشه.
تو بغل جونگمین، انگار همه زخمای قلبش یه کم آرومتر شدن.
اون روز، بومگیو از سر کار با یه پرونده قطور برگشت خونه. تو شبکه تلوزیونی، کارش تو بخش برنامههای جنایی بود. یه برنامه پرطرفدار که هر هفته پروندههای واقعی قتل رو بررسی میکرد.
بومگیو عاشق این کار بود، نه به خاطر خشونت، بلکه به خاطر داستانها. هر پرونده انگار یه پازل بود که باید حلش میکرد. پرونده اون روز عجیب بود؛ جسدایی که بدون سر پیدا شده بودن. جزئیاتش حالش رو بد میکرد، ولی نمیتونست چشم ازشون برداره. انگار یه نیروی عجیب بومگیو رو میکشید سمت این تاریکی. روی مبل نشسته بود و داشت با جونگهو درباره پرونده حرف میزد.
جونگهو، با موهای مشکی که حالا چندتا تار سفید توش پیدا شده بود، لیوان قهوهش رو تو دستش میچرخوند.
جونگهو: فکر میکنی کی این کارو کرده؟
صداش آروم بود، انگار نمیخواست جونگمین که تو حیاط بازی میکرد، چیزی بشنوه. بومگیو شونههاش رو بالا انداخت.
بومگیو: نمیدونم. پلیس هیچ سرنخی نداره. فقط میدونن قاتل خیلی تمیزه. انگار اصلاً وجود نداره.
جونگهو اخم کرد.
جونگهو: ترسناکه. اینجور آدما انگار روحن.
بومگیو خندید، ولی خندهش یه کم عصبی بود.
بومگیو: آره، انگار دارن با هممون بازی میکنن.
یهو صدای جونگمین از حیاط بلند شد.
جونگمین: موچی! نرو اونور!
بومگیو سرش رو چرخوند و از پنجره نگاه کرد. جونگمین داشت دنبال موچی میدوید که یهو رفت سمت در حیاط. قلب بومگیو یه کم تند زد. حس بدی تو دلش پیچید، انگار یه سایه سرد از روش رد شد.
بومگیو: هیونگ، میرم ببینم این بچه چیکار میکنه.
رفت سمت در شیشهای و پاشو گذاشت تو حیاط. ولی چیزی که دید، انگار خون تو رگاشو یخ کرد. در حیاط باز بود. نه جونگمین اونجا بود، نه موچی. فقط سکوت بود و یه نسیم گرم که برگای درختا رو تکون میداد. قلب بومگیو تندتر زد، انگار داشت از سینش میزد بیرون.
بومگیو: جونگمین!
صداش میلرزید. دوید سمت در، چشماش همهجای حیاط رو گشت. تاب خالی بود، گلدونا سر جاشون بودن، ولی هیچ اثری از جونگمین نبود.
بومگیو و جونگهو بدون یه لحظه فکر کردن، دویدن تو محله. قلب بومگیو انگار تو گلوش گیر کرده بود. صداش از بس جونگمین رو صدا زده بود، خشخش میکرد.
بومگیو: جونگمین! کجایی؟
کوچههای باریک محله، با خونههای ویلایی و آپارتمانهای جمعوجور، انگار یه هزارتوی بیانتها شده بودن. بومگیو اول دوید سمت پارک کوچیکی که جونگمین عاشق تاببازی توش بود. تابها خالی بودن، فقط باد اونا رو آروم تکون میداد. زیر اسلاید رو نگاه کرد، پشت بوتههای سبز کنار زمین بازی، حتی زیر نیمکتای چوبی که جونگمین گاهی روش نقاشی میکشید. هیچی.
جونگهو کنارش بود، ولی انگار روحش گم شده بود. صداش میلرزید وقتی داد میزد "جونگمین! بابا، کجایی؟"
بومگیو بهش نگاه کرد. صورت جونگهو سفید بود، مثل یه کاغذ مچاله. چشمای قرمزش پر از وحشت بود. بومگیو دستش رو گرفت.
بومگیو: پیداش میکنیم، هیونگ.. قول میدم.
ولی ته دلش میدونست این قول چقدر شکنندست. حس کرد انگار داره به خودشم دروغ میگه. رفتن سمت مغازه بقالی سر کوچه. صاحب مغازه، گفت که جونگمین رو ندیده.
بومگیو دوید سمت کافیشاپی که گاهی با جونگمین میرفتن و بستنی وانیلی میخوردن. پیشخدمت، سرش رو تکون داد و گفت "امروز نیومده."
بومگیو حس کرد قلبش داره توی یه گودال تاریک فرو میره. هر قدم که برمیداشتن، ترس مثل یه مار دورش میپیچید. فکرای وحشتناک تو سرش رژه میرفتن. "اگه گم شده باشه؟ اگه یکی برده باشه؟ اگه..." نمیتونست فکرش رو تموم کنه. دستاش میلرزیدن، ولی نمیتونست وایسه. باید پیداش میکرد.
رفتن سمت پل عابر پیادهای که جونگمین دوست داشت از روش شهر رو تماشا کنه. بومگیو دوید بالا، به امید اینکه جونگمین اونجا باشه، با موچی کنارش، داره به ماشینای زیر پل زل بزنه. ولی پل خالی بود، فقط چندتا جوون با گوشی تو دستشون رد شدن.
بومگیو به نردههای پل تکیه داد، نفسش بند اومده بود. جونگهو کنارش وایستاد، دستش رو گذاشت رو شونه بومگیو و زمزمه کرد.
جونگهو: بومگیو، پیداش میکنیم.
ولی صداش پر از تردید بود. تا غروب، کل محله رو زیر و رو کردن. از کوچههای تنگ و تاریک که بوی غذای خانگی از خونهها بلند میشد، تا خیابونای شلوغتر که پر از ماشین و آدمای عجول بود.
بومگیو حتی رفت سمت زمین خالیای که جونگمین گاهی با موچی اونجا میدوید. ولی هیچی. هیچ اثری. جونگهو دیگه نمیتونست حرف بزنه. فقط دنبال بومگیو میدوید، انگار اگه یه لحظه وایسه، همهچیز فرو میریزه. بومگیو حس کرد انگار داره تو یه کابوس گیر افتاده. هر قدم، هر صدا، هر نگاه، انگار یه چاقو تو قلبش بود.
ساعت از ده گذشته بود که گوشیش زنگ زد. بومگیو با دستای لرزون جواب داد. صدای پلیس مثل یه چکش تو سرش کوبید.
-: جسد یه پسربچه تو بوتههای کنار پارک پیدا شده. لطفا برای شناسایی بیاین.
بومگیو نمیتونست نفس بکشه. پاهاش انگار دیگه مال خودش نبودن. با جونگهو دویدن سمت پارک. نور چراغای پلیس تو تاریکی چشمش رو زد.
پلیسا دور بوتهها بودن، یه نوار زرد دورشون کشیده شده بود. بومگیو جونگمین رو دید. اون صورت کوچولو، اون چشمای بسته. موچی کنارش ولو شده بود، زخمی و بیجون، انگار تا لحظه آخر سعی کرده بود از جونگمین محافظت کنه.
بومگیو زانو زد. دستش رو روی صورت جونگمین گذاشت، ولی سرد بود. زیادی سرد. انگار دنیا دور سرش چرخید. قلبش انگار داشت تکهتکه میشد. جونگهو کنارش زانو زده بود، ولی هیچ صدایی ازش درنمیاومد. فقط اشک بود که از چشمای بیحسش میریخت.
بومگیو نمیتونست گریه کنه. انگار قلبش قفل شده بود. فقط زل زده بود به جونگمین، به اون لبخند غایب، به اون چشمای بسته. تو سرش مدام فکر میکرد. "اگه زودتر میرفتم حیاط. اگه در رو قفل کرده بودم. اگه..."
"اگه"ها مثل خنجر تو قلبش فرو میرفتن. تو بیمارستان، راهروها سرد و ساکت بودن. نور سفید فلورسنت انگار همهچیز رو بیروحتر میکرد.
دکترا گفتن جونگمین ساعتها پیش مرده. انگار یه ماشین بهش زده بود و راننده فرار کرده بود. بومگیو روی یه صندلی پلاستیکی سرد نشسته بود، دستاش تو هم قفل شده بودن. جونگهو کنارش بود، ولی انگار هیچکدومشون زنده نبودن.
بومگیو حس کرد انگار یه تیکه از وجودش با جونگمین مرده. تو سرش، صدای خندههای جونگمین میپیچید. یاد اون روزی افتاد که جونگمین با ذوق براش نقاشی یه سگ کشیده بود و گفته بود "این موچیه، عمو!"
حالا اون نقاشی، اون خنده، فقط یه خاطره بود. بومگیو به جونگهو نگاه کرد. صورتش مثل سنگ بود، ولی چشاش پر از درد. بومگیو خواست چیزی بگه، ولی کلمات تو گلوش گیر کردن. فقط دست جونگهو رو گرفت و فشار داد. جونگهو بهش نگاه کرد، و برای یه لحظه، انگار هر دو تو یه درد مشترک غرق شده بودن. بومگیو حس کرد مقصره. اگه حواسش بود، اگه زودتر میرفت، شاید جونگمین هنوز زنده بود.
مراسم ترحیم چند روز بعد تو یه سالن ساده برگزار شد. به سبک کرهای، همهچیز سفید بود. گلهای سفید دور میز وسط سالن چیده شده بودن، و عطر بخور چوب صندل تو هوا پخش بود.
یه عکس بزرگ از جونگمین روی میز بود، با همون لبخند شیطونش که انگار هنوز زنده بود. کنار عکس، یه ظرف بخور بود که دودش آروم تو هوا میپیچید.
مهمونا با لباسای مشکی و سفید، یکییکی جلوی میز میاومدن و سه بار تعظیم میکردن، به سبک سنتی کرهای. بعضیا برنج و غذا آورده بودن، انگار جونگمین هنوز میتونست چیزی بخوره.
یه گوشه سالن، یه تلوزیون کوچیک اخبار پخش میکرد. بومگیو گوشه سالن، روی یه صندلی چوبی، زانوهایش رو بغل کرده بود. چشماش به تلوزیون قفل شده بود. اخبار داشت درباره جونگمین حرف میزد. گزارشگر با یه صدای بیاحساس گفت که یه پسربچه پنجساله تو پارک پیدا شده، و پلیس رانندهای به اسم چوی هانبین رو متهم کرده.
بومگیو به اسم خیره شد؛ چوی هانبین. انگار این اسم حالا همه دنیاش رو به آتیش کشیده بود. قلبش پر از خشم بود، پر از غم، پر از یه حس گنگ که نمیتونست اسمش رو بذاره. فقط زل زده بود به صفحه، انگار اگه به اندازه کافی خیره بمونه، میتونه زمان رو برگردونه.
مهمونا یکییکی میاومدن و به جونگهو و بومگیو تسلیت میگفتن. بومگیو فقط سرش رو تکون میداد، بدون اینکه واقعاً چیزی بشنوه. جونگهو کنارش بود، ولی انگار تو یه دنیای دیگه بود. صورتش مثل سنگ بود، فقط چشاش خیس بود.
بومگیو حس کرد داره تو یه خواب بد غرق میشه. هر لحظه که به عکس جونگمین نگاه میکرد، یاد خندههاش میافتاد، یاد اون لحظهای که تو حیاط بغلش کرد، یاد اون شبایی که جونگمین تو بغلش خوابش برده بود. غم مثل یه دریا تو قلبش موج میزد. انگار هیچوقت قرار نبود تموم شه. بومگیو به عکس جونگمین زل زد و زمزمه کرد.
بومگیو: چرا؟
ولی جوابی نبود. فقط سکوت بود و عطر بخور که تو هوا میپیچید.