Season 1, chapter 16
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,ساعت ۷:۳۰ صبح سه شنبه، مثل همیشه سوجون و جونگ سوک نفرات اولی بودن که وارد کلاس شدن. جونگ سوک نذاشت یه ثانیه از اومدنش بگذره که سرشو روی میزش گذاشت و خوابید. سوجون سعی کرد روی تستاش تمرکز کنه اما یاد استوری ای بود که بومگیو گذاشته بود. جشن تولد کوچیکی که با دوستاش گرفته بود و مثل بچه ها توی عکس ذوق کرده بود.
همه رو توی عکس میشناخت جز پسری که گوشه عکس ایستاده بود. معلوم بود از کل بچه ها بزرگتره و چهره جذابی داشت. سوجون نمیدونست دقیقا تولد بومگیو کیه ولی الان احساس ناراحتی و عذاب وجدان داشت. ناراحت از اینکه اونقدرا باهاشون صمیمی نبود که توی جشن حضور داشته باشه و عذاب وجدان از اینکه بومگیو رو این مدت نادیده میگرفت. شاید سر رد شدن سطحیش از طرف بومگیو خیلی عصبانی بود. دوست داشت جای اون مرد، اون توی کادر عکس باشه. شاید دوست داشت کنار بومگیو ایستاده باشه و دستش دور کمرش باشه. شاید هم دوست داشت توی اون کادر فقط خودش و بومگیو حالا شاید هم جونگ سوک باشه و نه کس دیگه ای.
به این فکر میکرد که شاید سال بعد خودش بتونه تولد بومگیو رو بگیره. تا اون موقع بومگیو چه شکلی بود؟ شاید کمی قد میکشید، صورتش جا افتاده تر میشد، بیشتر از قبل نیاز بود صورتشو اصلاح کنه، شاید موهاشو بلند میکرد و دم خرگوشی میبست، به لبهاش رژ کمرنگی میزد و یا شاید هم دا-
جونگ سوک: هیییی بومگیو نیومده باید به جاش برپا بگی.
سوجون با صدای جونگ سوک به خودش اومد. نیم ساعت توی افکار کثیف خودش غرق شده بود؟ چند بار پلک زد و به اطراف نگاه کرد. صندلی بومگیو خالی بود. بعد از مرگ مادرش و سه روز اخراج شدنش، این اولین بار بود که بومگیو غیبت کرده بود.
الان ساعت ۱۱:۲۰ صبح سه شنبست. سوبین از استرس پاشو تکون میداد و به کتاب جلوش خیره شده بود. جرئت نداشت گوشیشو برداره و چیزی رو چک کنه. با دیدن سایه کسی بالای سرش، آروم سرشو بالا آورد و به سوجون نگاه کرد.
سوجون: عام... تو میدونی چرا بومگیو نیومده؟ آقای پارک پرسیدن.
سوبین چند بار پلک زد. این پسر هر روز بیشتر رو مخش میرفت. نفسشو صدادار بیرون داد.
سوبین: اگه آقای پارک سوال داشتن میتونستن به خودم بگن نه تو
سوجون: چون دستیارشم ازم پرسیدن
هردوشون خوب میدونستن سوجون دروغگوی خوبی نیست. سوبین تا خواست جواب بده، یکی از دخترا با کل توانش داخل کلاس دوید و همینطور که نفس نفس میزد گفت: یکی... از ته ها توی ناور... پست آپلود کرده!
-: گفته براش میمیره؟
+: نه احمق! ویدیو از مراسم سال دهمیاست!
برای یه لحظه سکوت سنگینی توی کلاس بود. همه سریع گوشیاشونو باز کردن و همون اولین ویدیو، فیلم ته ها بود. هر چقدر فیلم جلوتر میرفت همه چی وحشتناک تر میشد. البته همه میدونستن چقدر وحشتناکه چون پارسال خودشون هم تجربش کرده بودن مخصوصا برای کسایی که قربانی بودن دردناک تر هم بود جوری که یکیشون وسط کلاس غش کرد. کم کم صدای هیاهو از بقیه کلاسا شنیده میشد. برای همه دیدن این ویدیو شکه کننده بود.
سوجون دیگه لازم نبود از سوبین چیزی بپرسه. میتونست حدس بزنه بومگیو چرا نیومده. گوشی رو محکم توی دستش فشار داد پس بومگیو چنین نقشه احمقانه ای توی سرش داشت؟
-: این مقاله درباره پارک سونگهوا نیست؟
دوباره همه سکوت کردن. همه توی سکوت داشتن مقاله رو میخوندن و عکسای وحشتناکی که از کتک خوردن سونگهوا آپلود شده بود رو میدیدن. سوبین از جاش بلند شد و نگاه های سنگین روشو حس کرد. همزمان که از کلاس خودش اومده بود بیرون، سونگهوا هم همینطور که سرشو پایین انداخته بود اومد بیرون. رو به روی سونگهوا ایستاد و گفت: مطمئنی از پسش برمیای؟
سونگهوا: من که بر اومدم بعدش باید ببینیم چی میشه.
سوبین: من... نگران بومگیوام... این نقشه خیلی هیجانی و ریسکیه.
صدای یکی از اونطرف راهروی مدرسه میومد که گفت: اکانته لایو گذاشته!
سونگهوا با شنیدن کلمه لایو کمی به خودش لرزید. ریوجین و یونهو هم از کلاس بیرون زدن و همشون با نگرانی به هم نگاه کردن.
ریوجین: میخواین لایو رو ببینین؟
سونگهوا سرشو به معنی نه تکون داد و گفت: نمیتونم... من میدونم بلایی سر بومگیو میاره.
سوبین: یکیتون لایو رو ببینه من اونجا میرم.
کای از ته راهرو خودشو به اونا رسوند و دستشو روی شونه سوبین گذاشت و گفت: نمیخوای که تنها بری... میخوای؟
از طرفی سوجون با دهن باز به بومگیوی توی ویدیو نگاه میکرد. هر حرفی که از دهن بومگیو بیرون میومد و ته ها جوابشو میداد رو نمیتونست باور کنه. این پسر جدی دیوونست.
--
بومگیو کمدهای توی پنت هاوس رو باز میکرد و الکی وسایلا رو روی زمین میریخت و اونجا رو بهم ریخته کرد.
ته ها: داری چه غلطی میکنی؟
بومگیو به سمتش برگشت و مثل روان پریشا بهش زل زده بود. وسط هال کنار میز شیشهای ایستاد.
بومگیو: کجاست؟
ته ها هیستریک خندید و دستشو لای موهاش کرد و گفت: اون ویدیوها رو پخش کرد و الان دو قورت و نیمت هم باقیه؟ خیلی شجاع شدی چوی!
دقیقا جلوی بومگیو ایستاد و یقه بومگیو رو محکم گرفت و تکونش میداد و روی صورت بومگیو داد میزد: دیوونه شدی؟ اون ویدیو ها پاک میشن آخرش هم تو و هم اون دهمیا بدبخت میشین!
بومگیو متقابل یقه ته ها رو با دو تا دستاش گرفت گفت: موقعی که برادرمو از تراس پرت کردی پایین دیوونه نشده بودی؟
ته ها گیج نگاهش کرد و گفت: چی؟
بومگیو دست ته ها رو از یقش باز کرد و به عقب هلش داد و گفت: یادت رفته؟ پارسال همین موقع همین روز تو هلش دادی
به مبل سه نفره اشاره کرد و ادامه داد: همینجا با ههرین نشسته بود و داشتند میخندیدن. داشتن فیلم برای یوتیوب ضبط میکردن. یادت رفته؟
ته ها: دروغ نگو اون پسر تک فرزند بود.
بومگیو: اگه دروغ میگم پس چرا انقدر خوب میدونم اون روز چیکار میخواسته بکنه؟ بهم گفت با دوست دخترش میخواد فیلم ضبط کنه. بهم گفت تا شام برمیگرده خونه ولی تو! تو کاری کردی که جسدش از این مدرسه بیاد بیرون!
ته ها: من کاری نکردم
بومگیو بلند داد زد: کردی! من مطمئنم که کردی! اگه نه چرا دوربین رو برنمیگردونی؟ چرا ههرین شهادت چیزی رو نداد؟
ته ها حس کرد زیر اون همه سوال بومگیو زیر فشاره. بومگیو بیشتر و بیشتر با حرفاش بهش حمله میکرد و مغز ته ها رو خسته میکرد.
ته ها دوباره محکم یقه بومگیو رو گرفت و بلندتر از بومگیو داد زد: آره من پرتش کردم!
بومگیو با تعجب بهش نگاه کرد. ته ها پوزخندی زد و گفت: شما بورسیه ایها فکر میکنین با اومدن به این مدرسه هم سطحمونین؟ فکر کردی برادر جونت واقعاً در سطح ههرین یا اومدن به اینجا بود؟ اون خودش احمق بود که فکر کرد من قبول میکنم پاشو جایی بذاره که در حدش نیست
بینشون برای چند ثانیه سکوت شد. فک بومگیو میلرزید و چند قطره اشک از چشمش پایین اومد. با صدای لرزون گفت: ولی من چی؟ من حتی نمیخواستم بیام اینجا ولی تو خواستی من بیام. خواستی بهم دست بزنی... دوستام چی...؟
ته ها از این تغییر مود بومگیو گیج شده بود ولی احساس قدرت میکرد که بومگیو الان مثل موش توی دستشه. شاید به جای کشتن بلاهای بدتری سرش میآورد.
ته ها: چون تو خوشگلی.. بدنت از هر دختری که دیدم زیباتره
دستشو روی کمر بومگیو کشید و اونو به خودش نزدیک کرد و با صدای واضح ادامه داد: میتونستی خودت و دوستاتو از اتفاقاتی که افتاده نجات بدی...
اشکای بومگیو رو با شصتش پاک کرد و گفت: میتونستی زیرم باشی و دهنتو ببندی و زندگی خوبی داشته باشی به جای اینکه فکر کنی شخصیت اول سریالی و به فکر انتقام گرفتن باشی.
بومگیو سرشو پایین آروم هق هق میکرد. ته ها از این ریکشن بومگیو راضی بود. راضی از اینکه اون همه قلدری کردنا و فشارها داشت روی بومگیو جواب میداد. اما چند ثانیه بعد صدای خنده های بومگیو رو شنید. بومگیو همینطور که آخرین قطره های اشکشو میریخت، با خنده به ته ها نگاه کرد و ازش دور شد.
بومگیو: باورم نمیشه جواب داد.
بلند زد زیر خنده و گوشیشو که لایو رو داشت نشون میداد، جلوی ته ها گرفت.
بومگیو: رسما مشهور شدی!
بومگیو اون لحظه از ایده کای و استعداد بازیگریش توی دلش تشکر میکرد. نمیدونست به بازیگری خودش اسکار بده یا نه. اشکاشو پاک کرد و گفت: واقعا فکر کردی من چیزی درباره پارسال میدونستم؟ یا بخاطر اذیت های تو، جلوی تو گریه کنم؟ فکرشو نمیکردم انقدر احمق باشی
گوشیشو جلوی ته ها تکون داد و گفت: فکر نکنم بابات هم بتونه نجاتت بده.
ته ها از عصبانیت، خون جلوی چشماش و گرفته بود. لحظهی بعد بومگیو رو محکم هل داد و بومگیو روی میز شیشهای افتاده. میز متاسفانه اونقدرا هم محکم نبود و شیشه روش شکست و بومگیو محکم روی شیشه های خرد شده افتاد. چند تا خرده شیشه رو داخل پهلوش حس میکرد و از درد نالش دراومده بود. به این قسمتش فکر نکرده بود که چی میشه.
ته ها روی بومگیو نشسته بود و دستاشو دور گردن بومگیو حلقه کرد و محکم فشارش میداد و زیر لب میگفت میکشمت. دیگه به آخر خط رسیده بود چه فرقی داشت یکی دیگه رو هم میکشت؟
بومگیو نمیتونست زیاد تکون بخوره چون با تکون ریزی، درد بیشتری توی پهلوش حس میکرد. سعی میکرد دستای ته ها رو آزاد کنه اما زورش نمیرسید و راه نفسش تنگ تر میشد و اطرافشو تارتر میدید.
چشماشو بست و فکر کرد شاید این آخر خودش هم باشه. لحظه ی بعد دستای ته ها از دورش باز شده بود و احساس کرد میتونه حرف بزنه. چشماشو باز کرد و از تنگی نفس زیاد، شروع به سرفه کردن کرد. از طرفی سوجون با کل زورش ته ها رو گوشه دیگه ای پرت کرده بود و با تموم توانش کتکش میزد. هیچوقت تا حالا کسیو نزده بود اما حس میکرد کل حرصشو میتونه روی سر ته ها خالی کنه. بهش حس خوبی دست میداد.
سوبین به سمت سوجون رفت و بازوشو گرفت و با آرامش خاصی گفت: فکر کنم دیگه بسش باشه
کای به سرعت سمت بومگیو رفت و آروم سر بومگیو رو بالا آورد و گفت: هیونگ! حالت خوبه؟
بومگیو همچنان سرفه میکرد و از درد زیاد نمیتونست حرفی بزنه. آره خودش هم میدونست تنها بودن با ته ها این مشکلات هم داره. کای با حس خیلی شلوارش، نگاهی به خرده ریزه های که رنگشون به قرمز تغییر کرده بود انداخت. با ترس به پهلوی زخمی بومگیو که همینطوری ازش خون میومد انداخت.
کای: هیونگ؟
لازم بود بومگیو انقدز پیش بره؟ کای سر بومگیو رو روی پاش گذاشت و بلند داد زد و گفت: خونریزی داره! آمبولانسو خبر کنین!
سوبین و سوجون با چشمای پر از تعجب و ترس به کای و بومگیو نگاه کردن. سوبین سریع گوشیشو درآورد و با انگشتای لرزونش شماره اورژانسو میگرفت. سوجون بالاخره دست از سر ته ها برداشت و اون طرف بومگیو نشست و با ترس به زمینی که با سرعت قرمز میشد نگاه کرد.
سوجون: بومگیو... لطفا... لطفاً چشماتو نبند عزیز من
و این آخرین جمله ای بود که بومگیو شنیده بود.
--
با حس دستی داخل موهاش، چشماشو باز کرد.
-:بیدار شدی خوابالو؟
مادرش با لبخند بهش نگاه میکرد و همینطور که سر بومگیو روی پاهاش بود، موهاشو نوازش میکرد. بومگیو لبخند کمرنگی زد و گفت: من مردم؟
-: نه احمق فقط تو دلت خیلی برام تنگ شده بود.
بومگیو: آره مامان... خیلی. من هنوز با نبودنت کنار نیومدم و درگیر کلی اتفاقا شدم.
-: میدونم پسرم من داشتم تماشات میکردم
بومگیو: بازیگر خوبی میشدم مگه نه؟
مادرش آروم خندید و پیشونیشو بوس کرد و گفت: وقتی بچه تر بودی باید کمتر با بورا سریال میدیدی.
بومگیو با حرف مادرش خندید و چشماشو بست و از نوازش های مادرش لذت میبرد و گفت: بعد از این یه زندگی معمولی دارم مگه نه؟
-: تو همین الانشم داری.
بومگیو: مامان خودت میدونی حتی زندگی خانوادگیم معمولی نیست چه برسه به بقیه چیزا.
مادرش خندید و گفت: چیکار کنیم بومگیو؟ این تویی که خاصی. خاص بودن هم دردسرهای خودشو داره.
بومگیو: خاص بودن ترسناکه... من بودن ترسناکه
-:تو میترسی که بیدار بشی و همه چی سخت تر بشه؟
بومگیو چیزی نگفت. واقعا میترسید. مادرش بوسه ای روی گونه هاش گذاشت و گفت: اما پسرم این یه قسمتی از بزرگ شدنه. مشکلات بزرگتر و عمیق تر میشن و همه اینا باعث میشه تو قوی تر بشی. نگاه کن چقدر بعد از هه را و حتی من قوی و مستقل شدی؟
بومگیو چیزی به مادرش نگفت. "مامان من نمیخواستم قوی بشم میخواستم محافظت بشم"
آروم چشماشو باز کرد و دیگه خبری از مادرش نبود. به جاش رنگ سفید سقف توی چشمش میزد. بورا با چشمای اشکی جلوی چشمش اومد.
بورا: وای خدای من بهوش اومد!
دکتر بومگیو رو معاینه کرد و وقتی از همه چیز مطمئن شد به سمت بورا برگشت و گفت: خداروشکر ضربه جدی ای ندیده، همه شیشه ها روی از پشتش درآوردیم بیرون ولی ممکنه جای زخماش روی کمرش برای مدت طولانی ای بمونن اما به مرور زمان جاشون کمرنگ تر میشه.
به سمت بومگیو برگشت و گفت: خیلی خوش شانس بودی که شیشه ها عمیقتر داخلت فرو نرفته بودن وگرنه ممکنه بود فلج بشی!
بومیگو لبخند کمرنگی به حرف دکتر زد. اونطوری ترجیح میداد میمرد تا فلج بشه. بورا و دکتر از اتاق بیرون رفتن تا بومگیو استراحت کنه اما قبل از بسته شدن در سوجون وارد اتاق شد.
سونگهوا: گاو! باید استراحت کنه بیا بیرون
بورا جلوی سونگهوا رو گرفت و سعی کرد آرومش کنه و گفت: این یه روز اصلا خونه نرفته بذار ببینتش که خیالش راحت شه.
بومگیو با تعجب به سوجون نگاه کرد و کمی خودشو بالا کشید ولی درد بدی روی توی کمرش حس کرد. سوجون سریع کنارش ایستاد و کمکش کرد که بشینه و بعد خودش صندلی کنار بومگیو نشست.
سوجون: ترسیدم دیگه بیدار نشی.
بومگیو خندید و گفت: منم جدی فکر کردم کارم تمومه!
سوجون: باید بیشتر از اینا میزدمش!
بومگیو: دیگه تموم شد سوجونی!
سوجون با این حرف بومگیو دلش ضعف رفت. بومگیو مثل فرشته ها بود حتی با اینکه روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود. همچنان خواستنی بیشتر از هر دختر دیگه ای.
بومگیو: حقیقتش... وقتی کمکم کردی حس خوبی داشت... انگار که یکی هست ازم محافظت کنه.
در واقع فقط سوجون نبود که ازظ محافظت کرد ولی اون لحظه سوجون براش بولد بود.
سوجون: بهت گفته بودم بومگیو. بهم تکیه کن من ازت محافظت میکنم...
بومگیو: این وظیفت نیست ولی
سوجون: باهام قرار بذار!
بومگیو: چ-
سوجون: قرار بود اگه درخواستی داشتم بدون چون و چرایی قبول کنی. باهام قرار بذار!
بومگیو هنوز تو شک بود و نمیتونست حرفی بزنه.
سوجون: البته این اولین رابطم با یه پسره... ولی قول میدم که ازت محافظت کنم، همیشه حواسم بهت باشه، همی-
بومگیو: من که نگفتم باهات قرار نمیذارم
حالا ایندفعه سوجون توی شک بود. سوجون آب دهنشو قورت داد و گفت: پس قبول میکنی؟
بومگیو: ولی میتونستی قولمونو سر یه چیز بهتر استفاده کنی مث-
و سوجون سریع و سطحی لباشو بوسید و اجازه نداد حرفشو ادامه بده و گفت: همین کافیه برام. تو بهترینی.
بومگیو از خجالت قرمز شد و خندش گرفت. چرا شبیه دختر راهنمایی ها شده بود؟ سوجون از ریکشن بومگیو خندش گرفته بود. اگه واقعا بومگیو دختر بود شاید جدی باهاش ازدواج میکرد.
یونجون از پشت پنجره شیشه به بوسه اون دو نفر زل زده بود. دلش آتیش گرفته بود. یعنی اون پسر بهتر از اون بود؟ حداقل همسن خود بومگیو بود. کاش میتونست جای اون پسر کنار بومگیو باشه و بخندونتش و حتی ببوستش.
یونجون: بوسه اون حس بهتری از بوسه من بهت میده چوی بومگیو؟