معبر ایمن!
جامعه نوشورای سردبیری: بیایید فرض کنیم در اواخر آبان، زمانی که جنبش مهسا به وسعت ایران جریان داشت و اسناد حاکیاند اجزای حکومت در جلسات خود تعادل از دست داده و ناامید شده بودند، تحولی رخ میداد: قوۀ عاقلۀ نظام بر قوۀ جاهلۀ آن فائق میشد، کشتیبان را سیاستی دگر میآمد و به فکر نشان دادن نرمش میافتاد. چگونه باید آن را نشان میداد که نشانۀ عقبنشینی و شکست نباشد؟
قاعدتاً رویکرد صلحآمیز نشان میداد؛ یعنی مثلاً علامت میداد هزاران دستگیر شده را به طریقی راحتتر و بهفوریت مرخص کنند تا بعد، نیروی مسلح غیررسمی را از میدان کنار میکشید، دانشگاهها را انگولک نمیکرد (کارش در دانشگاهها را بهتر از این نمیشود نامگذاری کرد) و کارهای عاقلانهای از قبیل اعلام تعطیلیِ آن مرکزِ پر شررِ گشت ارشاد. اما اگر صرفاً قرار بر همین کارها بود، ترسِ اصلیاش حتماً محقق میشد: این تصور پیش میآمد که جا زده و اوضاع بدتر میشد. این نتیجه را میتوان بهسادگی از روی اثری سمی گرفت که با مضمون «کارشون تمامه» در حال تزریق و جذب به بدنۀ جامعه بود: عدهای برای جلوتر آمدن تشویق میشدند و کار به سامان نمیرسید؛ عقلانیت و سازش باید دوطرفه باشد !
راه برونرفت از این کجگمانیهای دوطرفه و منجر به وقوع بنبست، برداشتنِ یک گام دیگر بود: حکومت باید میتوانست به جماعتی که هر روز خشمگینتر میشد نشان دهد در حال مذاکره با مخالفان و نمایندگانی از معترضان است! چنین کاری در زمان مناسب یک آرامبخش قوی (هرچند موقت) و معطوف به نتیجۀ مرحلهای است. در دیماه سال ۵۷ شاه پهلوی جداً به فکر سازش با آقای خمینی افتاد. به سراغ نیروهای سیاسیِ میانهرو رفت تا بهواسطۀ آنها با آقای خمینی که پیش از به قدرت رسیدن، نمایندگی تام مردم را کسب کرده بود، وارد گفتگو و معامله شود. دیر شده بود. در ایران همیشه دیر میشود. خلاصهاش اینکه عدهای نپذیرفتند، برخی بله گفتند ولی گفته شد در پاریس با آنها دیدار نخواهد شد و داستان اینطور تمام شد که آقای خمینی متکی به برتری مطلقِ زورِ خیابانی توده، حتی بعد از رفتن شاه اعلام کرد با جلال تهرانی رئیس شورای سلطنت فقط وقتی دیدار میکند که استعفا کرده باشد. فقط خدا میداند ما چند بار دیگر این نوع پایان را تجربه خواهیم کرد.
حالا که داریم فرض میکنیم، این را هم بپرسیم اگر حکومت میخواست در آن شرایطِ فرضی که گفتیم، وارد گفتگو هم بشود چه کسی دربرابرش بود؟ هیچکس! از گفتن این حرفها نمیخواهیم وارد موضوعِ دستمالیشدۀ نبودِ رهبر برای جنبش و امتیازِ بیسر بودن و از این قبیل مباحث تجریدی شویم. اگر هم این جنبش سری داشت لابد یکی از همین یأجوج و مأجوجهایی بود که دارند بر سر رهبری جنبش مهسا یقۀ هم را میدرند. آنها که ردند، پس اگر میخواست سر معتبری داشته باشد، آن، چه سر ورهبری بود؟
پاسخ این است که آن «سر» باید سری میبود که حکومت از آن حساب ببرد. محمدرضا، زمانی آقای خمینی را جدی گرفت که گذر او بهاجبار به پاریس افتاد، دولت فرانسه به اوگفت حق فعالیت سیاسی ندارد؛ اما به فاصلۀ یک روز به خاطر دریایی از دستهگل که مردم در برابر سفارت فرانسه ریختند، در جریانِ رویارویی با ملتی بههیجانآمده، مصلحت را در صدور اجازۀ حرف زدن به آقای خمینی دید: حکومتها باید از کسی حساب ببرند تا حاضر شوند یا مصلحت ببینند با نمایندهاش به گفتگو و معامله بنشینند یا امتیاری بدهند!
با این حساب، حکومت ایران تنها زمانی به گفتگویی برای سازش با مخالفان فکر خواهد کرد که از آنان حساب ببرد و از قدرتشان بترسد. باید بدون حاشیهروی بگوییم که در عصرِ پایانِ ظهور چهرههای کاریزما (مثل گاندی و خمینی) تنها کسی که حکومتِ کنونیِ ایران از آن خواهد ترسید، پیکرۀ نمایندگانی از تشکلهای پر جوهرۀ معلمان، کارگران، بازرگانان و صاحبان صنایع و تشکلهای ردۀ دوم دانشگاهی، حقوقدانان، هنرمندان و... است. اسمی از احزاب نبردیم چون این عنصر مهمِ بازیگر، عملاً از عرصۀ کنونیِ سیاست ایران حذف شده است. در اوج بحران (هنوز) جاری و نقطۀ حضیضِ روحیۀ حکومت، تصمیمسازانش به سراغ تعدادی آکادمیسینِ معروف به سخنوری و اعضای جبهۀ اصلاحات ایران (پیکرۀ بهزحمت مونتاژشده از بقایای احزابِ ازهمپاشیدۀ دهه هشتاد و به توصیف بزرگشان «احزاب شاخ شیکسته») رفتند تا با آنها حرف بزنند. البته معلوم نیست برای مشاوره بود و یا دادنِ علامتِ نرمش و میل به گفتگو، ولی داستان آنقدر تاکتیکی، آبکی و بدونِ آماجِ مشخص بود که نه آنها گفتند چرا و برای چه توافقی جلیسِ شورای امنیت ملی شدهاند و نه اصلاً جامعۀ ملتهب فهمید چنین اتفاقی افتاده است.
تشکلهایی که نام بردیم و ریشه در زندگیِ واقعیِ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگیِ کشور دارند، تنها اهرمهای واقعیِ جابجا کردنِ نقطۀ تعادل در موازنۀ قدرتِ حکومتـجامعه هستند. در مواردی معدود، اندک پارهای
از قدرت این نهادها این نقطۀ تعادل را اندکی جابجا کرده است ولی برای ایجاد تحولی بنیادین (مسالمتآمیز و یا با تقابلِ گرم) در معادلۀ قدرت در کشور و رسیدن به نقطۀ بهینهتری از تقسیم قدرت، نمیشود لزومِ وجود و حضور قدرتمندِ آنها را کتمان کرد. این واجبالوجودی صرفاً برای کلهپا کردن سیستم نیست. اگر رخدادهایی غیرعادی نداشته باشیم، در صورت حضور طبقات اجتماعی بهصورت متشکل و مؤتلف، احتمال ایجاد یک دورۀ گذار هیبریدی به نظامی معقولتر نیز ممکن و محتمل خواهد شد که بختِ تحققش، بزرگترین اقبالِ مردم ایران در نیم قرن اخیر خواهد بود! پس زدنِ قدرتِ مطلقه با فشارِ غیرقابل مقابلۀ چند طبقۀ اجتماعیِ مؤتلف در پروژۀ جابجا کردنِ نقطۀ اتکای اهرم! طبقات اجتماعی فقط از طریق تشکلهای اصیلِ خود میتوانند مؤتلف باشند و حکومتها را به مذاکرۀ منجر به نتیجه وادار کنند.
البته وخامت اوضاع اقتصادی، فقر روزافزون و فلاکت جمعی، از احتمالِ تقویت پیشرانههای تشکلساز میکاهد و مسیر تحرکات عقلانیِ منجر به نتیجه را میبندد و صرفاً پتانسیلِ شورش کور، یعنی مسیر خطا را افزایش میدهد. در این زمانۀ غرق در سیلِ فقر و فلاکت و سرشار از تحریکات و کرشمههای مشوقِ شورشهای کور از سوی «خوبان ز شش جهت»، تصورش مشکل است که عقلا و مجربان بتوانند مسیرهای خطا را سد کنند. صرفاً میتوان دانست... و امیدوار بود!