تخریب پل پیشرو!
جامعه نوشورای سردبیری: درمیانه ژانویه ۲۰۱۱، حدود سه هفته پس از شروع جنبش بهار عربی در تونس وآشکارشدن ناتوانی زینالعابدین بنعلی دیکتاتور در بقا برسرقدرت و گریز یکبارهاش به عربستان سعودی، محمدالغنوشی از سیاستمداران با سابقه تونس که نخست وزیر بود این آمادگی را داشت که کماکان نخست وزیر و ایضا نایب ریاستجمهوری فراری باشد. تقریبا وضعیتی شبیه به موقعیت بختیار پس از خروج محمدرضاپهلوی از ایران: پهلوی آنقدر به نیروهای ملی میدان نداد و به زندانشان افکند که فقط به کار پایان مسالمتآمیز حکومتش آمدند! پس از آن ، در فاصله حدود دوماه ، سیاستمداران سنتی تونس کشور را درمیانه موجپایان ناپذیری از تظاهرات و آشوب سیاسی حفظ کردند. با برگشت دستهای صدنفره از سیاسیون تبعیدی به کشور به سرکردگی راشدالغنوشی و استعفای محمدالغنوشی، انتقال قدرت در تونس انجام شد و تغییر رژیم صورت گرفت. چنین به نظر رسید که وجود یک حکومت انتقالی توانسته از تبدیل این انقلاب نسبتا نرم کهتحرک مدنی جزء اصلی آن بود به یک بلوای پایانناپذیر سرشار از خشونت و انحرافی جلو بگیرد. حکومت انتقالی و واسط در چنین مواردی مفید است.
اتفاقا انقلاب سال ۵۷ ایران هم کمابیش با یک حکومت انتقالی هزینههای انسانی خود را کاهش داد. بین دی و ۲۲بهمن، دولت شاپور بختیار که ماهیتی تقریبا شبیه به دولت محمدالغنوشی داشت سنگرها را یک یک به جبهه انقلاب وامیگذاشت، تندروهای نظامی را از رفتن به سراغ استراتژی کشتاروسیع باز میداشت، و ماهیت نرم و مخملی انقلاب ایران را تقویت میکرد. دولت انتقالی مناسبی بود، اگر حوادث ۱۹ تا ۲۱ بهمن رخ نداده بود به احتمال زیاد در روزهای بعد به آسانی وامیداد و پی کارش میرفت، و البته خشونتی که در حق او روا شد سرچشمههای دیگری داشت. موضوع بحث ما نیست.
بررسی نمونه های دیگری مثل عراق و لیبی نشان میدهند فقدان وضعیتی که بتوان درآنهادولتی انتقالی تعبیه کرد چه سرنوشت شومی برای کشورها رقم میزند. در عراق، با رفتن صدام همهچیز از هم پاشید، زیرا خارج از حزب بعث وشخص صدام هیچ ساختار یا شخصیتی که حداقلی از توانایی جمعکنندگی را داشته باشد وجود نداشت . دولت انتقالی بعد از صدام را ارتش اشغالگر به سرکردگی یک ژنرال خودش سازمان داد. در لیبی که همه چیز به معمر قذافی ختم میشد پس از سقوطش چنان برهوتی به جا ماند که اساسا تشکیل هیچ دولت جمع کننده واسطی ممکن نشد.
تفاوتهای موجود در این چهار نمونه نشانگر دقایقی درباره پلهای انتقالی و دولتهای واسط هست : هر قدر حذف همه سلایق و دیدگاههای سیاسی و احزاب و مخالفان قانونی مجاور رژیمها پیگیرانهتر و نابودکردن اپوزیسیون داخلی حادتر باشد ، احتمال افتادن کشورها به گرداب آشوب و بیثباتی بیشتر است ؛ میزان حذف شدگی مخالفان قانونی و شخصیتهای دارای ابعاد ملی موثر به شدت میل حاکم به استبداد فردی نسبت مستقیم دارد ؛ و (این یکی خیلی مهم است)توانایی کشور برای مقاومت در برابر برونزا شدن آینده اش کمتر میشود: درحالی که آمریکا مجبور بود و میتوانست در دوران دولت بختیاربرایموقعیت خود دردوران بعد از شاه با دستیاران آقای خمینی مذاکره کند ، در مورد "عراق صدام" فقط میتوانست با همکاری حکومتهایی مثل ایران اشخاص منتخب برای جانشینی را در لندن هماهنگ کرده و بعد از اشغال عراق حاکم کند.
تا کنون در جهان هیچ رژیم سیاسی ابدی نداشتهایم و همه رژیمها و نظامهاروزی تغییر میکنند و شاید همه کشورها به اینگونه دولتهای انتقالی نیاز داشته باشند. آنها که حاکمشان استبدادفردی پیشه میکند و اجازه حضور هیچ سازمان، حزب، ساختار ،محفل ، و شخصیت مخالف یا منتقدخود و اطرافیان را نمیدهد بزرگترین دشمنان کشورخودو عامل بیثباتی مداوم بعداز خود هستند، زیرااهمیتی به فرجام کشوربعد از خود نمیدهند. اما نظامها چنین نیستند. حتی در تندروترین نظامهای برآمده از سلطه نمایندگان طبقات اجتماعی، حتی در خونتاهای آمریکای جنوبی که منافع قشری از سرمایهداری، عمدتا کمپرادورها، را نمایندگیمیکردند همواره کسانیصاحب دغدغه آینده بعد از دوره خود بودهاند یا هستند. در سیستمهای منتهی به فرد و تکحکمران، تخم اینگونه آدمها از زمین کنده میشود. رابطه با آینده و فردا قطع میشود و همه اجزای حکومت ، شناور در ارادتسالاری وفساد حکومت را به سمت یک سازوکار مافیایی سوق میدهند. خاصیت این سازوکار حکومتی، حذف نهادها واشخاصی است که در زمان بحران به کار میآیند، و درپایان عمر سیستمها امکان تعییر کمهزینه سازوکار و انتقال کمخشونت قدرت را میدهند.
ایران از این نظر وضعیت خاصی دارد. واضح است درپیکرهگروه حاکم (بخش حاکم از نظام اسلامی)کسی که بتواند روز مبادا مورد اعتماد نسبیجامعه قرار گیرد و حکومت انتقالی تشکیل دهد وجود ندارد. در بیرون از این پیکره ، ولی معتقد به نظام، چهرههای برجستهای میتوان سراغ کرد که برنامه سیاسیشان میتواند برای آن روز مبادا متناسب با خواست عام باشد: مخالفت با استبداد سیاسی، جداکردن امورسیاسی ودنیوی از تشکیلات دینی و فقاهت، وباور به امکانپذیربودن صلح باجهان و تنش زدایی از سیاست خارجی. اینها مولفه های اصلی مطالبات سیاسی شناخته شده جامعه در حال حاضر و احتمالا خاستگاه مطالبات در شرایطی هستند که عدم تفاهم جامعه با حکومت به نقطه گسست و تغییر برسد.
اما در این مورد نکتهای وجود دارد: بسیاریازآن اشخاص به عنوان اپوزیسیون قانونی کماکان امکان حضوردر انتخابات را دارند و هرچند مکانیسم حذف آنها هم به سادگی در دسترس حکومت هست و دروضعیت فعلی هرگز نخواهند توانست به دستگاه حکومت ورود کنند، اما به خاطر بارقهای از جهل سیاسی عمومی در زمینه شقوق مبارزه سیاسی ، نزد عوام پارهای از حکومت پنداشته میشوند و اعتبار اجتماعی آنها خدشه دار میشود. تلقی گروه وسیعی از اشخاصی که چندان هم بیخبر از دنیا نیستند از نامه اخیر خاتمی به رهبری نشان میدهد جامعه به ارزش اشخاصی که میتوانند روزی لنگرقابل اتکایی برای عبور از هرج ومرج و آشوب انقلابی و شورشهای منتهی به فروپاشی کشورباشند آگاه نیست.
درخارج از دستگاه حکومت، نیروهای سیاسی که میتوانند برامد اجتماعی موثرداشته و دربزنگاه خلاء سیاسی به کار پلزدن به نظام تازهای بیایند محدود و کمپیدایند. حکومت ضد تشکل چهل سال است در کارحذف اشخاص دلسوز بوده، احزاب وجبهههای قدیمی فرتوت شده وفاقد کشش روزگار میگذرانند وبیشتر خاطره سازند تا مخاطرهجو. به دلایلی، نسل نو هنوز تشخص سیاسی نیافته هرچنددر مسیر خوبی است: از فعالیتهای مدنی گسترش یابنده آن ثمرات خوبی حاصل خواهد آمد و البته تشخص سیاسی آن را رفتارغیر خردمندانه جکومت برجسته ، تقویت ، وتسریع میکند . مثال کاملا تازه این روند حکمیسیاسی است که حکومت (دراین موارد فرقی نمیکند کدام قوه آن)برای انحلال یکی از بزرگترین نهادهای مدنی سالهای اخیر یعنیجمعیت خیریه امامعلی(به بهانه رفتار شخصی یکیاز مدیرانش)صادر کرده است. چنین احکامی آن سازمانها، اعضا، و نهادجانشین احتمالیشان را صاحب مطالبات سیاسی مشخصی میکند و ظرفیتهای سیاسی مثبت خارج از حکومت را برای روز مبادا افزایش میدهد. مجموعه همه نیروهایی که در ذکر دونکته فوق از آنها یادشد(سوایخصایل شخصی آدمها) دارایی بزرگی برای روز مبادای ایران است؛ حافظ امنیت و تسهیلکننده گذار از کهنه به نو!
روند بی مشکلی نیست: حکومتها هر قدرنابخردتر میشوند برسختگیری نسبت به آنانی میافزایندکه به صورتی غریزی بدیل وجانشین خود میپندارند. بددلی و سیاست حذف نسبت به اشخاص موثر اجتماعی مانند حقوقدانان، اساتیددانشگاه و روحانیان نواندیش، ورزشکاران ، و هنرمندان درحکومت ایران آشکار است و علتی جزاین ندارد که حضور وامضای اینگونه اشخاص وسازمانهامیتوانددر موقعیتهای خطیر کارساز و تعیین کننده باشد. نه همیشه، اما شخصیتهای قدرتمند ناجی ، یابندگان گدار بیخطر از دل رودخانه وحشی خشم درجایی که حکومتها هر پل پیشرویی برای عبور از خودشان را بی مهاباتخریب میکنند، ازمیان همین جماعات برمیآیند؛ آنهایی که روز مباداازخودشان فراتر میروند و واقعا ذخیره روزهای واقعهاند. جامعه باید آنها را حفظ کند!