#Scuro

#Scuro

SWEVEN

لیوان ویسکیش رو روی میز عسلی جلوش گذاشت. تو تاریکی شب، انعکاس نور آباژور رو روی سرامیک ها و دونه دونه شیشه های خرد شده کف خونه سردش میدید. خیلی وقت بود روح از این خونه رفته بود. خسته بود، آشفته بود... توی سرش با خودش حرف میزد، با کی بحث میکرد؟ نمیدونست فقط صدای فریادهایی که میکشیدن رو میشنوید. دیگه تشخیص صداهایی که تو سرش داد میکشیدن از صدای جیغ هر شبِ همسرش سخت بود.

کلافه از جاش بلند شد و راهروی تاریک رو به سمت اتاق خوابشون طی کرد. به جسم ظریف و لطیفی که روی تخت خوابیده بود خیره شد. تنها زمانی که شبیه یک دختربچه ی بی آزار میشد وقتایی بود که میخوابید. وَرای تمام زیبایی ظاهریش، اون زن یه روانی بود، عین یک بچه پر از نفرت و عقده، الهه ای که عشقو بهش زهر کرده بود و هیچ درکی از رابطه و زندگی مشترک نداشت. مدت ها بود که هیچ احترامی تو زندگیش نمیدید.. و این زن نه ترکش میکرد نه میذاشت زندگی کنه. دوباره وجودش از نفرت پر شد، صداهایی که تو سرش داد میکشیدن بکشش تا خلاص شی...

زانوش رو لبه تخت گذاشت و لحظه ای که وزنش رو تشک اومد فنر تخت با صدای نرمی پایین رفت. هنوز هم نمیتونست به زیبایی این زن آسیب بزنه... دستای لرزونش رو بالا آورد آروم سر انگشتای یخ و کشیدش رو دور گردن باریک کسی که روزی عاشقش بود گذاشت و در لحظه فشار رو زیاد کرد. دختر که حالا از حبس شدن ناگهانی نفسش شوکه شده بود از خواب پرید و مچ مرد رو چنگ زد. با چشمای متحیرش گیج و عاجز نگاهش میکرد و سعی میکرد با چنگ زدن به دست های مرد، خودش رو نجات بده ولی هرچی اون مرد بیشتر به جنون میرسید جسم ظریف زیرش بیشتر پر پر میشد. زن واسه نجات جونش دستو پا میزد ولی هر چقدر لب هاش رو باز تر میکرد تا یذره نفس تو ریه هاش بکشه، نمیتونست.

بعد از چندثانیه کوتاه از این درگیری به چهره کبودش نگاه کرد و لحظه ای که بلاخره زن از چنگ انداختن دست کشید و دست های استخونی و ظریفش شل روی ملافه ها افتاد، چنگشو از دور گردن لاغرش عقب کشید. رد انگشتاش دور گردن سفید زن کبود شده بود... با نفس نفس های محکمی که میزد به چشم های باز و بی روح همسرش خیره شد. همه بدنش میلرزید، گلوش خشک شده بود. نفسش رو تو سینه نگه داشت هیچ صدای نفس دیگه ای تو تاریکی اتاق شنیده نمیشد. بدن زن بیجون رو تخت خواب دو نفرشون افتاده بود و صداها تو سر مرد آروم گرفته بودن... داشت به جسد زیر تنش نگاه میکرد. آروم سر انگشتای یخش رو روی بدنی که از گرما تهی میشد کشید و لبخندی زد: باور کن حالا زیباتری...

خم شد و خیمه کوتاهی رو تنش زد. بوسه نرمی رو لبای کبودش گذاشت.

Report Page