Scream

Scream


دو ماه گذشته بود. دو ماهی که بومگیو رو از شب، از تیغ، از عشقِ مسموم یونجون جدا کرده بود.


سوبین از اون شب لعنتی خونه‌به‌خونه بومگیو رو کشونده بود. قایم کرده بود. غذا داده بود.

ولی عشقِ یک‌طرفه، طاقت‌فرساست. و بومگیو، حتی درون پناهگاه... هنوز هم کابوس یونجون رو نفس می‌کشید.


حالا... شب برگشته بود.


صدای نفس‌های بومگیو تند شده بود.

گوشه‌ی صورتش، کبود.

شونه‌اش، هنوز از ضربه‌های سوبین درد می‌کرد.


سوبین با مشت‌هایی لرزون روبه‌روش ایستاده بود.


– «چرا... چرا همش از اون دفاع می‌کنی؟! مگه نمی‌فهمی داره می‌کشتت؟!»


بومگیو توی گوشه‌ی اتاق ولو شده بود.

از تنش، از ترس، از خستگی.


– «چون اون... منو تموم کرده، سوبین. نمی‌تونی چیزی رو نجات بدی که قبلاً مُرده.»


سوبین با صدایی شکسته گفت:


– «منو ببین… من اینجام. هر روز. هر شب. فقط یه بار… فقط یه بار خواستم توام ببینی که یکی هست… که عاشقته… بدون درد.»


بومگیو چشم بست. اشکش چکید.


– «من دیگه نمی‌تونم فرق عشق و شکنجه رو بفهمم... نمی‌تونم.»


لحظه‌ای سکوت افتاد.


در اتاق نیمه‌باز شد.

هوا سرد شد.

بوی سیگار و خون توی راهرو پیچید.


یونجون.


لبخندش بی‌رحم‌تر از همیشه بود.

پالتوی مشکی، موهای چسبیده از رطوبت، و چاقویی که آروم روی کف دستش می‌چرخوند.


– «خب... چه صحنه‌ی دلگرم‌کننده‌ای.»


بومگیو از جاش پرید. چشم‌هاش پر وحشت.

سوبین ایستاد جلوتر.


– «پشت سرم وایسا.»


یونجون با قدم‌هایی شمرده نزدیک شد.

چشم تو چشم با سوبین.


– «پسر خوبی بودی. خیلی خوب قایمش کردی. اما تو یه چیزی رو نمی‌فهمی.»


سکوت.


– «تو عاشقشی... ولی اون معتاد منه.»


چشم‌های بومگیو لرزید. سوبین عقب رفت.


– «داری هذیون می‌گی.»


یونجون چاقو رو گذاشت زمین. نشست روبه‌روی بومگیو.

دستش رو گرفت. بوسید.

همون دستی که سوبین بوسیده بود.

ولی حالا لرز داشت. نه از سرما. از حقیقت.


– «برگرد خونه، بومگیو.

یا بهت نشون می‌دم چه‌جوری یه آدم... از عشق بمیره.»


بومگیو نفس بریده گفت:


– «اگه برگردم، دوباره منو می‌کشی…»


یونجون آروم لب زد:


– «اگه برنگردی، اول اونو می‌کشم.

و بعد، با خیال راحت می‌رم سراغت.»


سوبین فریاد زد:


– «تو مریضی! بذار ازت نجاتش بدم—»


اما یونجون با یه ضربه، هلش داد عقب.

صدای شکستن چیزی پیچید. شاید یه لیوان. شاید قلب.


بومگیو بین‌شون گیر کرده بود. بین دو سایه.

یکی با عشق پاک. یکی با عشق سمی.

ولی... فقط یکی از اون‌ها می‌تونست بهش دست بزنه و زنده بمونه.


و همون شب، همون بارون، بومگیو...

برگشت.


با پاهایی لرزون. با سکوتی مرگ‌بار.


و یونجون، مثل یه برنده، فقط بوسه‌ای گذاشت روی پیشونیش.

و آروم زمزمه کرد:


– «حالا دوباره مال منی. تا تهِ خط.»


در خونه‌ی یونجون با صدای خشک و سنگین بسته شد. بومگیو وسط سالن ایستاده بود. خیس از بارون، خیس از ترس، ولی انگار دیگه باخته بود.


یونجون پشت سرش بود.

در قفل شد.

و سکوت... خطرناک‌تر از چاقو.


یونجون بی‌صدا نزدیک شد. کف دست‌هاشو روی شونه‌های بومگیو گذاشت. محکم.

سرش رو خم کرد، لب‌هاش کنار گوش بومگیو:


– «فرار کردی...

پنهون شدی...

اما هنوزم بوی منو می‌دی.»


بومگیو لرزید. نه از سرما.


یونجون دست‌هاش رو کشید پایین. از روی بازوها، تا کمر. از روی لباس خیس، تا پوست داغ و خسته.


– «می‌دونی چند شب با فکر اینکه یکی دیگه کنارت باشه، دیوونه شدم؟»


لب‌هاش، گردن بومگیو رو لمس کرد.

گرم. بی‌رحم.

مثل نفرینی که با عشق می‌سوزه.


– «حالا نوبت منه، بومگیو.

همه‌شو پس می‌گیرم...

لمس‌هات... نفس‌هات... هر چیزی که ازم گرفتی...»


بومگیو نفسش تند شد. سعی کرد عقب بره، ولی یونجون محکم‌تر گرفتش. دست‌هاش رفت زیر لباس. پوست سرد بومگیو، زیر انگشتای داغ یونجون شروع به لرزیدن کرد.


– «نمی‌تونی نلرزی، آره؟ هنوزم بدنت منو می‌خواد... حتی وقتی عقل و دلت نمی‌خوان.»


لب‌هاش روی لب‌های بومگیو افتاد. خشن. تشنه.

بوسه‌ای که نه سوال داشت، نه اجازه.

فقط نیاز بود... وحشی و دیوونه.


یونجون لباس بومگیو رو آروم، ولی با فشار، از تنش کشید.

هر جای تنش رو که لمس می‌کرد، نشونه‌ای می‌ذاشت. از عشق؟ از خشم؟ از وسواس؟

خودش هم نمی‌دونست. فقط می‌دونست که بدون بومگیو... نابود می‌شه.


– «تا وقتی زنده‌م، هیچ‌کس حق نداره تو رو لمس کنه.

و حالا... حتی خودت هم نداری رد بشی از این دیوار.

تو مال منی. با پوستت، با گریه‌هات، با ناله‌هات… مال منی.»


نفس‌های بومگیو شکسته بود. بین لذت و ترس، بین شرم و نیاز.


و اون شب…

روی تخت خیس از بارون و خون و نفس‌های گناه‌آلود، یونجون همه چیز رو پس گرفت.


با لب‌هایی داغ.

با دست‌هایی که انگار دنبال پناه نبودن… دنبال مالکیت بودن.


بوسه‌هایی که بیشتر شبیه تهدید بودن تا نوازش.


و بومگیو...

توی اون قفس لعنتی،

فقط به یه چیز فکر می‌کرد:


«اگه این عشقه... پس مرگ باید آرام‌تر باشه.»

Report Page