Scream
بومگیو توی اتاق خوابش نشسته بود. ساعت نزدیک ۱۰ شب بود، بارون میبارید و گوشیاش زنگ خورد. شماره ناشناس. بدون فکر برداشت.
– «الو؟»
چند ثانیه سکوت.
– «سلام بومگیو.»
صدا آروم و کشدار بود، مثل زمزمه. غریبه.
– «کی هستی؟»
– «فقط یکی که داره تماشات میکنه.»
بومگیو نفسش بند اومد. بلند شد، پرده رو کنار زد. خیابون خیس، خالی. ولی این صدا... چیزی توش بود که انگار میشناختش. ولی نمیدونست از کجا.
– «شوخی مسخرهایه. قطع میکنم.»
– «نه، قطع نکن. فقط یه سؤال دارم. تو الان… تنها نیستی، درسته؟»
بومگیو خشکش زد. پشت سرش نگاه کرد. اتاق خالی بود، در بسته.
– «چه غلطی میخوای؟»
– «میخوام بدونم... دوستپسر داری؟»
– «...چی؟»
– «یه سوال سادهست. بگو داری... یا نه؟»
بومگیو توی دلش آشوب بود. ته قلبش یه حس خطر بود. ولی انگار یه بازیه. یه بازی واقعی.
– «دارم.»
– «چطور با یه رابطه جدی کنار میای، وقتی هنوز نمیدونی کی داره دوستت داره؟»
و تماس قطع شد.
همون لحظه، گوشیاش دوباره لرزید. یه پیام اومد:
> «نمیدونی چقدر شیرین به نظر میرسی وقتی میترسی...»
و درست همون لحظه، یه صدای جیغ کشیده از کوچه.
بومگیو دوید سمت پنجره. یه نفر با لباس بلند و نقاب سفید اون پایین بود. ایستاده. ساکت. و فقط نگاه میکرد.
صدای بارون توی شیشهها میکوبید. خانهی قدیمی در حاشیهی شهر پر از سایه بود. بومگیو، با دستهایی بسته، روی صندلی افتاده بود. لبش ترک داشت. چشمهاش از ترس باز مونده بود.
در باز شد.
اول، سوبین اومد تو. صورتش خیس، ولی نه فقط از بارون.
– «تو… نباید اینجا باشی.»
بومگیو با نفس بریده گفت. صدایی که از ته وجودش میلرزید.
سوبین آروم جلو رفت. نگاهش بین عشق و شکنجه بود.
– «باید بدونی... نمیخواستم اینطوری بشه. فقط... فقط میخواستم بدونی که یکی هست... که تو رو میبینه.»
بومگیو خیره شد.
سوبین خم شد. دست لرزونش کنار صورت بومگیو اومد. بوی بارون و خون. لبهاش نزدیک شد. خیلی نزدیک…
ولی درست همون لحظه...
– «لمسش کن و همینجا میکشمش.»
صدای یونجون.
از سایهها بیرون اومد. تیغهی خونی توی دست. ماسک جیغ رو انداخته بود روی میز، چهرهی واقعیاش معلوم بود. دیوونه... خیس، و گرسنه. گرسنهی درد. گرسنهی بوسه.
سوبین عقب کشید. چشم تو چشم با یونجون.
– «تو… نمیفهمی. اون منو دید. اون فرق داره.»
یونجون لبخند زد، لبخندی که پشتش مرگ بود.
– «هممون فکر میکردیم فرق داره.»
سوبین پالتوشو جمع کرد، درو باز کرد.
– «سروریت تموم میشه یونجون. نوبت منم میرسه.»
درو بست. رفت.
بومگیو نفسش بند اومده بود. دست و پا بسته، با چشمی که از شدت اشک و ترس نمیدید. ولی هنوز لبخند نیمهجونش اونجا بود.
– «یونجون... تو… تو نمیتونی عاشق باشی.»
– «درسته.»
یونجون خم شد. آروم... مثل یه گرگ.
– «اما میتونم ببوسمت، درسته؟»
و همونجا بود. قبل از جیغ. قبل از خون.
لبهاش روی لبهای بومگیو. داغ، خشن، و تشنه. بوسهای که مرز عشق و مرگ رو شکست.
و شب، طولانیتر شد از همیشه...