Scenario│Santa's gift

Scenario│Santa's gift

Nik

نگاهش رو به بخارِ خاکستری رنگی که از ماگِ هات چاکلتش خارج میشد داد و لبخند محوی روی لب هاش نشست.

یه خونه نسبتا کوچیک اما گرم، ماگِ هات چاکلت و شیرینی های زنجبیلی مورد علاقش، درخت کریسمسی که با چراغ های ریسه ای چشمک زن پوشونده شده بود و تک تک تزییناتی که در جای جای خونه دیده میشد، همه اینا نشان از وجود عشقی میداد که هردو پسر به یکدیگر داشتن و حالا که یک سال از باهم بودنشون گذشته بود، قرار بود اولین کریسمسشون رو توی خونه خودشون، و در آغوش هم سپری کنن.


سرش رو بالا آورد و نگاهش رو به ساعتِ روی دیوار داد؛ ساعت 11 شب بود و جیک هنوز به خونه برنگشته بود و شدت گرفتن برفی که در حالِ بارش بود، باعث به وجود اومدن دلشوره کوچکی در وجود هیسونگ میشد.

باید باهاش تماس میگرفت؟ جیک بهش گفته بود که یه سوپرایز براش داره و ممکن بود کارش کمی طول بکشه؛ با وجود شوقی که برای سوپرایزش داشت اما نمیتونست حس نگرانیش رو سرکوب کنه؛ تصمیم گرفت کمی بیشتر صبر کنه، اگر تا نیم ساعت دیگه دوست پسرش به خونه برنگشت، حتما باهاش تماس میگرفت.

صدای تلوزیون توجهش رو جلب کرد و ناخوداگاه نگاهش رو به صفحه روشنِ تی وی داد؛ مثل کریسمسِ سال های قبل، درحال تماشای تنها در خانه بود؛ نوستالژی جذابی که هیچوقت از دیدنش خسته نمیشد.


تقریبا 15 دقیقه ای میشد که تمام حواسش به تلوزیون، و ماگِ هات چاکلتش بود و بالاخره، صدای چرخیدن کلید رو توی قفل درِ خونه شنید.

به سرعت سرش رو به سمت در برگردوند و از روی کاناپه بلند شد و لحظه ای بعد؛ قامت بلندِ دوست پسرش با لبخند کوچیکی روی لب هاش، در چهارچوبِ درب نمایان شد.


جیک با شنلِ بابانوئلی که از روی پالتوش به تن داشت، وارد خونه شد و در رو به سرعت پشت سرش بست تا از ورود سرمای بیرون به داخل خونه، و لرزیدن بدنِ ظریف پسر مورد علاقش جلوگیری کنه.

برف های ریزی که روی لباس و کلاهِ قرمزش نشسته بودن رو به آرومی تکوند و بعد از درآوردن کفش هاش، نگاهش رو سمت پسری که با چشم های درخشان بهش خیره بود داد و لبخند دندون نمایی زد.


_ کریسمس مبارک بامبیِ خوشگلم، دیر که نکردم؟

هیسونگ که با دیدن پسر مقابلش توی لباسِ بابانوئل و جعبه کادو شده ای که تا الان در دست داشت، بدون اینکه تلاشی برای جلوگیری از خندیدنش بکنه، قهقه آرومی زد و در جواب دوست پسرش سری تکون داد.

- هنوز 40 دقیقه تا کریسمس مونده، پس سوپرایزت این بود هوم؟


جیک با قدم های شمرده و کوتاه به پسر نزدیک شد؛ کم کم هوای خونه، و لبخند درخشان پسرِ دوست داشتنیش باعث شد تا سرمای برفی که تا چند لحظه پیش، روی بدنش تسلط داشت، به آرومی از بین بره، و جاش رو به آغوش گرمی که در انتظارش بود بده.

بدون اینکه از پسرش جدا بشه، جعبه ای که در دست داشت رو به آرومی روی زمین گذاشت و اینبار، متقابلا هیسونگ رو در آغوشِ نسبتا سردش فشرد و بوسه کوتاهی به روی گردنِ پسر گذاشت.


چند لحظه بعد هیسونگ سرش رو بالا آورد و به گونه ها و بینیِ سرخ شده دوست پسرش بوسه زد؛ اون عاشق پسرش بود، تک تک نفس ها و ضربان های اون رو میپرستید، اونقدری که حتی سرمای سوزناکِ زمستون هم تواناییِ خاموش کردن احساساتِ هیسونگ به دوست پسرش رو نداشت؛ به اندازه دونه دونه برف هایی که از آسمون، روی زمینِ سفید پوش مینشستن عاشقش بود و این عشق، هرگز قابل انکار نبود.


جیک همونطور که با لذت و صبوری، بوسه های دوست پسرش روی صورتش رو قبول میکرد، با لبخندی که روی لب هاش بود، بالاخره از آغوش هیسونگ دلکند و قدمی به عقب برداشت تا جعبه ای که روی زمین گذاشته بود رو دوباره در دست بگیره.

_ سوپرایزم اینه!

هیسونگ نگاهش رو از چهره پسرِ مو مشکی گرفت و به جعبه ای که در دست هاش بود داد، پس این هدیه ایه که دوست پسرش بخاطرش اینقدر دیر کرده بود؟


- لازم نبود بخاطر یه هدیه اینقدر توی سرما بیرون بمونی، میدونی که من به یه کادوی کوچیک هم راضیم، اگه امشب سرما بخوری ازت مراقبت نمیکنم

جیک با شنیدن شیرین زبونی های دوست پسرش، برای بار هزارُم لرزیدن قلبش رو احساس کرد؛ درسته که هیسونگ به هر کادویی راضی بود، اما جیک همیشه بهترین ها رو برای اون انتخاب میکرد.

_ من واسه بهتر از اینم حاظرم کل دنیا رو بگردم تا فقط برای تو بگیرمش، پس فکر نکنم با گشتنِ نصف شهر به همین راحتی سرما بخورم بامبی کوچولوی من!


هیسونگ پشت چشمی برای دوست پسرش نازک کرد و جعبه هدیه رو از دست جیک گرفت؛ پسرِ مو مشکی میدونست که بامبی کوچولوش اونقدری برای هدیش ذوق داره که ممکنه تا صبحِ کریسمس صبر نکنه، و هرچه زودتر اون جعبه قرمز رنگ رو باز کنه، پس همونطور که بند های شنل قرمز رنگ رو باز میکرد و از روی شونه هاش برش میداشت، قدم هاش رو به سمت هال برداشت، تا کنار دوست پسرش بنشینه و شاهدِ درخشش چشم های مورد علاقش، بعد از باز کردن کادوش باشه.


پسرِ ظریف اندام که زودتر خودش رو به کاناپه رسونده بود، هدیش رو روی پاهاش گذاشت و کمی فکر کرد که چه چیزی درون اون جعبه وجود داره.

در ذهنش هزاران تصور ساخته میشد و کنجکاویش برای باز کردنِ کادوش هر لحظه بیشتر میشد، پس بدون تردید، انتهای روبانِ قرمز رنگی که دور جعبه بود رو کشید و در جعبه رو از قسمت مشخص شده باز کرد.

حالا، چیزی که درست جلوی چشم هاش قرار داشت، باعث به وجود اومدن لبخند بزرگی روی لب هاش شد.


هیسونگ، گوی برفی مورد علاقش رو در دست گرفت و با خوشحالی به چهره خندان دوست پسرش نگاه کرد؛ گوی برفی نسبتا بزرگی که درونش یه عروسک بامبیِ کوچیک بود و هیسونگ، مدت ها بود که اونو میخواست، اون حتی بخاطر نداشت که آخرین بار، چه زمانی بود که در مورد این گوی برفی با جیک حرف زده بود، ولی اون حرفای پسر رو فراموش نکرده بود و کل شهر رو برای گرفتن اون گوی گشته بود!

- خدای من جیک! باورم نمیشه پیداش کردی!

پسرِ مو مشکی همونطور که یک دستش رو دور شونه های ظریف هیسونگ حلقه میکرد، بهش نزدیکتر شد و به آرومی لب زد.


_ بهت که گفتم، من برای خوشحالیِ تو حاظرم دنیا رو زیرو رو کنم!

پسر همونطور که با شادی بی حد و اندازش به گوی برفی خیره بود، با شنیدن جمله ای که دوست پسرش به زبون آورد، سمتش برگشت و لبخند بزرگش رو به پسرِ مو مشکی نشون داد.

در همون لحظه، هیسونگ حاضر بود قسم بخوره، در هر ثانیه و دقیقه ای که در کنار جیک میگذرونه، حتی با وجودِ سختی های زیادی که برای باهم بودن به جون خریدن، اون احساس میکنه که خوشبخت ترین آدمِ روی زمینه؛ چرا که اون جیک رو داشت، پسری که حتی کوچکترین توجهش رو از هیسونگ دریغ نمیکنه و عاشقانه اون رو میپرسته.


هیسونگ، گوی برفی رو مانند شئ با ارزشی، با احتیاط روی میزِ جلوش گذاشت و اینبار کامل به سمت دوست پسرش برگشت و دست هاش رو دور گردنش حلقه کرد.

دلش میخواست تا آخرین نفسش پسرِ مو مشکی رو ببوسه و هرگز ازش جدا نشه، و البته که با لذت این کار رو انجام میداد، بوسیدنِ پسر مورد علاقش حتی در لحظه مرگ هم بهترین احساسِ دنیا بود و شاید، هیسونگ جایی در اعماق قلب و ذهنش، آرزو میکرد که تا لحظه آخر زندگیش همینقدر به عشقش نزدیک باشه و هیچوقت ازش جدا نشه.


سرش رو جلوتر آورد و بالاخره فاصله صورت هاشون رو به صفر رسوند؛ لبای سرخ و لطیفش رو به آرومی روی لب های دوست پسرش حرکت داد و در لحظه، گرفته شدن کمرش توسط دستای جیک و کشیده شدن بدنش به سمتش، باعث به وجود اومدن تک خنده ریزی بین بوسه هاش شد.

پسرِ مو مشکی، بدون اینکه لحظه ای از هیسونگ جدا بشه، پسر رو روی پاهاش نشوند و کنترل بوسه رو به دست گرفت؛ دست هاش نوازش وار، از روی پهلو های پسر حرکت میکرد و در امتدادِ رون های خوش تراشش می ایستاد؛ انگار که منتظرِ تایید و پذیرفته شدن برای ادامه دادن بود.


پسر بالاخره از لبای دوست پسرش دل کند و با چشم های خمارش به جیک خیره شد؛ کمی بدنش رو روی پاهای جیک جابه جا کرد و لبه بافت آستین بلندِ سفید رنگی که به تن داشت رو گرفت و با کمی تلاش، بدنِ ظریفش رو برای پسرِ مو مشکی نمایان کرد و بدون تردید، اینبار دست هاش رو روی شونه های پهنِ پسر گذاشت و پالتوی مشکی ای که دوست پسرش همچنان به تن داشت رو از روی شونه هاش کنار زد و با کمک خود پسرِ مو مشکی از تنش خارج کرد.

جیک دکمه کتش رو باز کرد و اجازه داد تا پسرِ دوست داشتنیش دسترسی بهتری به بدنش داشته باشه؛ بدن هیسونگ رو به خودش نزدیکتر کرد و با پایین بردن سرش، لب هاش رو روی پوست سفیدِ پسر گذاشت و حرکت داد.

هیسونگ همونطور که دست هاش روی شونه های جیک بود، با حسِ بوسیده شدن توسط لب های نسبتا سردِ دوست پسرش، به آرومی لرزید، قوسی به بدنِ خوش تراشش داد و ناله کوتاهی از بین لباش خارج شد.

...

همونطور که نفس های سنگینش رو به آرومی از ریه هاش بیرون میداد، سرش رو برگردوند و با چشم های خمارش به ساعتِ روی دیوار نگاه کرد، عقربه ها 12:30 بامداد رو نشون میدادن؛ پوزخند ریزی روی لباش نشست و دوباره سرش رو به سمت تنِ ظریفی که از خستگی در آغوشش به خواب رفته بود داد؛ عشق بازیشون اونقدری طولانی و لذت بخش بود که هردو پسر متوجه گذرِ زمان نشده بودن و در لحظه ای که باید وارد شدنشون به روزِ کریسمس رو جشن میگرفتن، تمام توجهشون به همدیگه و گرمایی که در اعماق وجودشون احساس میکردن بود.


پسرِ مو مشکی بدنِ نسبتا سبک دوست پسرش رو کمی در آغوشش، به آرومی جابه جا کرد، پالتوی ضخیمش رو با کمی تلاش از پایین کاناپه، از بین لباس هاشون برداشت و روی بدن هاشون انداخت؛ بازوش رو زیرِ سر هیسونگ گذاشت و کمی خودش رو روی کاناپه پایین کشید تا سرش روی کوسنِ مخملی قرار بگیره و راحتتر بتونه دراز بکشه.

سرش رو داخل گردنِ پسر مورد علاقش برد و برای بارِ هزارم عطر خنکِ بدن پسر رو به ریه هاش هدیه کرد؛ مهم نبود یک ساعت، یا حتی یک عمر، جیک هیچوقت قرار نبود از پسر شیرینی که در آغوشش بود خسته بشه، چرا که مطمعن بود ذهن و قلبش، تمام و کمال متعلق به اونه و نفس هاش به نفس های منظمِ پسر بستست.

همونطور که عطرِ تن پسر، سرمستش کرده بود و چشم هاش از خستگی، کم کم به سمت خواب میرفت، لب هاش رو به آرومی به لاله گوشِ دوست پسرش رسوند و با صدایی که تنها پسرش اون جملات رو بشنوه، شمرده لب زد.

_ بهترین کریسمس عمرم در کنارِ تو برام به یاد موندنی شد بامبی کوچولو، از امروز تا آخرین روزِ عمرم، هرگز امشب رو فراموش نمیکنم و برای همیشه کنارت میمونم و میپرستمت بامبیِ دوست داشتنیِ من

Report Page