Scenario│Secret

Scenario│Secret

Nik

پنجمین شات ویسکی رو از روی میز برداشت و دوباره نگاهش رو به دو پسری که روبه روش، در حال بیلیارد بازی کردن بودن داد؛ پسر کوچیکتری که با دقت حواسش رو به بازی داده بود، کسی بود که اون، زمانی در کنارش زندگی میکرد و حتی الان که دیگه چیزی بینشون نبود، میتونست قسم بخوره که اون پسر هنوزم بخشی از وجودش بود.

اما رقابتی که بین خانواده هاشون در جریان بود، باعث شد رابطه اونا نه طولانی، بلکه بعد از سه ماه با دعوای بدی به پایان برسه.

شات ویسکیش رو به لب هاش رسوند و با صدای برخورد توپ های بیلیارد برای بار صدم، نگاهش رو سمت دوستش برگردوند که با خنده ای چوب بیلیاردش رو کنار میز گذاشت، و باخت پسر کوچکتر رو بهش تبریک گفت.


پوزخندی روی لب هاش نشست و شات خالی ویسکی رو روی میز برگردوند، نیکی میدونست که سونو توی بیلیارد حرفه ای نیست، و دلیلی که دوستش این بازی رو انتخاب کرده بود، بخاطر این بود که مطمعن بشه سونو میبازه و با خیال راحت شرطی که توی ذهنش داشت رو به پسر بگه.

سونو اما از باختش کلافه بود؛ میدونست هیسونگ فکری تو سرش داره و نگاه های سنگین نیکی که روی خودش احساس میکرد، ناخواسته باعث معذب شدنش میشد و بیشتر این بازی رو براش جدی میکرد.

حالا که باخته بود و راه برگشتی نبود، سمت پسر بزرگتر برگشت و دست به سینه بهش خیره شد تا شرط عجیبی که منتظر شنیدنش بود رو بفهمه.


هیسونگ بعد از انداختن نگاه کوتاهی به نیکی ای که همچنان روی کاناپه نشسته بود، سرش رو سمت سونو برگردوند و با مکث کوتاهی خطاب بهش لب زد.

+خب، فکر نکنم بدت بیاد اگه امشب تا فردا صبح با اکس عزیزت تو یکی از اتاقای اینجا بمونید نه؟!

سونو خنده حرصی ای زد و نفسش رو صدادار از ریه هاش بیرون داد؛ انتظارش رو داشت، اما به اندازه یه درصد توی ذهنش هرچیز دیگه ای رو تصور کرده بود تا نخواد به بودن کنار اون پسر فکر کنه.

چاره ای نداشت، اگه میخواست زیر شرطش بزنه، فردا روزی از سمت همه بچهای دانشگاه مورد تمسخر قرار میگرفت.

سمت پسری که تا الان زیر نگاه هاش در حال ذوب شدن بود برگشت، پسر از جاش بلند شده بود و در حال مرتب کردن کت چرمی توی تنش بود؛ لحظه ای باهاش چشم تو چشم شد و از نگاهش فهمید که باید همراهش بره.


اگر در شرایط دیگه ای بود، مطمعنا قبول نمیکرد که با نیکی تنها باشه، اما حالا روی تخت نشسته بود و زیر چشمی به پسر قد بلندی که دست به سینه، پایین تخت ایستاده و بهش خیره بود، نگاه میکرد.

تنها بودن با کسی که روزی در آغوشش آرامش داشت، حالا براش مثل تله ای بود که با پای خودش به دامش افتاده، و راه فراری نداره.

نگاهش رو به ساعت کوچیکی که روی پاتختی بود داد، تازه 10 شب بود و باید تا صبحِ فردا توی اتاق میموند؟

مطمعنا نمیتونست!

خانوادش محدودیت های زیادی براش گذاشته بودن و رسما سونو، توی یه قفس زندانی شده بود و نمیتونست مدت زیادی از خونه دور باشه.


در اون لحظه، سکوتِ اتاق بیشتر از هر چیز دیگه ای آزارش میداد؛ انگار که در سکوت، حرف ها، بحث ها و اعترافات زیادی بینشون رد و بدل میشد، اما هیچکدوم حاضر به زبون آوردن جمله ای نبودن.

- میدونم نقشه تو بوده، چرا میخواستی باهام تنها باشی؟

بالاخره سکوت شکسته شد و سونو، سوالی که هزاران بار توی ذهنش خطاب به پسر روبه روش فریاد میزد رو با صدای آرومی به زبون آورد.

پسر قد بلند با شنیدن حرفش پوزخندی روی لب هاش شکل گرفت و فکر کرد.

_ یعنی میخوای بگی نمیدونی؟!

همونطور که همچنان پایین تخت ایستاده بود گفت و مطمعن بود که لحن صحبتش، پسر مو بلوند رو عصبی میکنه، و کاملا هم درست فکر میکرد!

پسر خوش چهره ای که تا الان به آرومی روی تخت نشسته بود، کلافه از جاش بلند شد و سرش رو بالا گرفت تا بتونه صورت خشمگینش رو بهتر به نیکی نشون بده.

- معلومه که نمیدونم! چرا هیسونگ هیونگ اینقدر یهویی باید ازم بخواد بیام اینجا تا باهاش بازی کنم و از شانس فوق العاده گندی هم که دارم تو اینجا باشی! مشخصه یه فکری تو کَلته که من نمیدونم!

نیکی کلافه دستی توی موهاش کشید و نگاهش رو از پسرکِ عصبانی گرفت.

نیکی بود که با خودش گفت و نفس عمیقی کشید، سمت سونو برگشت و با اخم محوی که بین ابروهاش نشسته بود بهش خیره شد.

_ که اینطور! پس از این به بعد حداقل توی انتخاب دوست هات بیشتر دقت کن، چون همه جا پر شده از ابراز علاقه های جنابعالی به من، در حالی که هیچکس جز هیسونگ هیونگ از رابطمون خبر نداشت!


درسته، هیچکس جز صمیمی ترین دوستشون، از احساساتی که بینشون بود باخبر نبود؛ اما داستانِ الان با گذشته فرق داشت.

چرا که ویسی در فضای مجازی در حال دست به دست شدن بود، که صدای لطیف و نیمه مست پسر مو بلوند رو، درحال اعتراف و ابراز دلتنگی به پسر قد بلند ضبط کرده بود.

و این اتفاق موضوع ساده ای نبود که خانواده های هر دو پسر، که همه به عنوان رقیب های بزرگ میشناخنشون، بتونن نادیدش بگیرن.

راز بزرگی از پسرای عاشق و خانواده های سخت گیرشون برملا شده بود، و هیچکس، مخصوصا پسرک مو بلوند، براش آمادگی نداشت.

سونو چند ثانیه ای رو در سکوت، با چهره ای گیج و متعجب به پسر روبه روش خیره شد که لحظه ای با صدای زنگ خوردن گوشیش، که روی پاتختی بود سرشو برگردوند و صفحه روشن موبایلش خیره شد، پدرش بود!

یعنی قضیه اینقدر جدی بود که پدرش باهاش تماس گرفته بود؟

برای جواب دادن تردید داشت، چرا که میدونست اگه تماس رو وسط کنه قراره چه چیز هایی بشنوه؛ پدرش آدم سختگیر و بد اخلاقی بود و چندین بار بخاطر اشتباهاتی که سونو مرتکب شده بود، بدون ذره ای احساس رحم و بخشش، پسرک بیچاره رو به کتک بسته بود.

اینبار حتی سونو، نمیدونست که دقیقا چه اتفاقی افتاده، اما ناخوداگاه ترسی توی وجودش شکل گرفته بود؛ ترسی که پسر مقابلش هم به وضوح اون رو احساس میکرد.


نیکی نگاهش به گوشی سونو، که همچنان در حال زنگ خوردن بود افتاد؛ اون از شخصیتی که پدر سونو داشت باخبر بود و میدونست بابت این اتفاق، ممکنه روز بعد پسرک رو با صورت کبود ببینه.

ذهنش درگیر بود، از اولین دیدارشون، دعوا ها و اذیت کردناشون توی دانشگاه تا دلبستنشون به همدیگه و جدا شدنشون؛ نیکی تمام خاطرات رو مرور کرد.

اگر درصدی اون ویس و شایعه هایی که در حال بخش شدن بود، ذره ای حقیقت داشت و سونو هنوزم عاشقش بود، حاضر بود برای ثابت کردن و پذیرفتنش، جلوی خانواده هاشون بایسته.

نفس عمیقی کشید و قدمی به پسرک نزدیک شد، دستش رو بالا آورد و صورت سرخ شده و نگران سونو رو سمت خودش برگردوند.

باید ازش میپرسید، باید میفهمید که احساس پسرک بعد از یک سال جدایی نسبت بهش چیه؛ شاید که برملا شدن این راز، قدمی باشه برای درست شدن رابطه ای که ناکام به پایان رسید.


سونو با چشم های براق و ترسیده به نیکی نگاه کرد؛ اتفاقاتی که به سرعت در حال رخ دادن بود تنش رو به لرزه مینداخت؛ چطور تا الان متوجه نشده بود که کسی در حین مستی صداش رو ضبط کرده باشه؟ حتی احتمالش رو هم نمیداد و حالا که همجا پر شده بود از حرفاش، از آینده و اتفاقاتی که بعد از این موضوع ممکن بود به سرش بیاد میترسید؛ نمیخواست که کتک بخوره و از طرفی، نمیخواست که احساساتش به پسر روبه روش رو انکار و سرکوب کنه!

بغض دردناکی در گلوش نشسته بود و صدای ویبره رفتن موبایلش، هر لحظه تپش قلبش رو بیشتر میکرد.

برای لحظه ای احساس کرد که پاهاش دیگه توان نگه داشتن وزن ناچیزش رو نداره، پس تنها کاری که در اون لحظه میتونست انجام بده، این بود که پیشونیش رو به سینه پسر قد بلند تکیه بده و دست هاش رو دور کمرش حلقه کنه.

پسرک نفس لرزونش رو به آرومی از ریه هاش خارج کرد، و تنها جمله ای که در ذهنش بود رو، خطاب به پسر قد بلندی که متعجب بهش نگاه میکرد گفت.

- از جنگیدن برای خانوادم خسته شدم نیکی، میخوام برای قلب خودم بجنگم، میدونم توهم همینو میخوای، بیا به حرف قلبمون گوش بدیم و بجای دوری کردن، برای هم بجنگیم تا آزاد بشیم.

Report Page