Scenario | Art

Scenario | Art

Nik


قدم های سبک و آرومش رو در فضای آرت گالری بین مردمی که اونجا بودن و زیر لب تعریف و تمجید هایی از نقاشی هاش میکردن برمیداشت؛ برای اولین بار تصمیم گرفته بود که هنرش رو با بقیه به اشتراک بزاره و حالا، وجود کسایی که میتونستن معنی طرح هایی که روی بوم کشیده بود رو درک کنن و ازش لذت ببرن باعث ایجاد شدن لبخند محوی روی لب هاش میشد.


نگاه سرسری به ساعتش انداخت، از 06:30 گذشته بود و دوست‌پسرش به زودی قرار بود به اینجا بیاد؛ درست امروز صبح که آرت گالری برپا شده بود پسر کوچیکتر آدرس این مکان رو برای هیسونگ فرستاد و بدون حرف خاصی ازش خواست تا بعد از تموم شدن شیفت کاریش به اینجا بیاد.


هر دقیقه که میگذشت تپش قلبش بیشتر میشد و پروانه های توی دلش به پرواز در میومدن، چرا که این یه سوپرایز بود و پسر بزرگتر از دیدن نقاشی هایی که روز ها و ماه ها شاهد خلق شدنشون توسط دستای هنرمند سونگهون بود، روی دیوار های آرت گالری حتما اون رو شگفت زده میکرد و این واکنش، چیزی بود که پسر کوچیکتر حسابی براش هیجان داشت.

بالاخره با شنیدن صدای قدم های تازه ای از سمت در ورودی سالن، نگاهش رو از نقاشی مورد علاقش گرفت و به پسر قد بلندی که وارد آرت گالری شده بود داد.


هیسونگ چند ثانیه ای با چشم هاش به دنبال معشوقه ی هنرمندش گشت و بعد از پیدا کردنش، با لبخندی که سرشار از افتخار بود قدم هاش رو به سمتش برداشت و درست روبه روش ایستاد؛ همونطور که به چشم های سونگهون خیره بود دستش رو نوازش وار از بین موهای پشت گردن پسر رد کرد.


_ بالاخره کار خودتو کردی پروانه کوچولو

پسر کوچیکتر سرش رو بالاتر گرفت تا بتونه صورت دوست پسرش رو از زاویه ای بهتر ببینه.

- میخواستم بفهمم اونقدری که تو از نقاشیام ایراد میگیری بقیه هم ایرادی توی کارهام میبینن یا نه


لبخند روی لب های هیسونگ پررنگ تر شد، پسرک رویاییش هنوز هم تمجید های اون رو فراموش نکرده بود؛ اگر میخواست صادق باشه، تنها دلیلی که از نقاشی های سونگهون ایراد میگرفت این بود که پسر کوچیکتر موقع عصبانیت گونه هاش به رنگ سرخ در میومد و این سرخی صورتش در مقابل سفیدی پوست تنش تضادی پرستیدنی به وجود میاورد.


پسر بزرگتر با تصور معشوقه ی دوست داشتنیش در حالی که در آغوشش با گونه های رنگ گرفته و اخم ریزی که بین ابرو هاش جا خوش کرده بود با دقت طرح های جدیدی روی بوم نقاشی ایجاد میکرد لحظه ای گوشه لبش رو به دندون گرفت تا پیچش پروانه های توی دلش رو نادیده بگیره.


از نظر هیسونگ، تنها اثر هنری که توی این آرت گالری در حال درخشش بود، پسرک رو به روش بود، اثری که خدا توی خلق کردنش کم نزاشته بود و به اون زیبایی و وقار فرشته هاش و لطافت و ظرافت پروانه ها رو داده بود؛ از نظر اون، سونگهون پرستیدنی ترین هنر دنیا بود و چه بهتر که این حقیقت رو با خود پسرک در میون میزاشت.


_ چندتا نقاشی اینجاست پروانه کوچولو؟

پسر کوچیکتر چشم هاش رو ریز کرد و با لحنی دلخور جواب پسر بزرگتر رو داد.

- یاا انگار کلا یادت رفته چندتا طرح داشتم، 12 تا!

پسر قد بلند قدمی به جلو برداشت و فاصله بینشون رو کمتر کرد و دست هاش رو دور کمر باریک سونگهون حلقه کرد، سرش رو کمی خم کرد و نزدیک گوش پسرک با آروم ترین حالت ممکن لب زد.

_ اشتباه گفتی، 13 تا! زیباترین اثر هنری اینجا توی بغل منه و من هر روز میپرستمش و بابت وجودش از خدا تشکر میکنم

سرش رو بالا اورد و با دیدن درخشش چشم های سونگهون لبخندی زد و برای هزارمین بار عاشق پسرک شد، بدون اینکه مهلتی برای حرف زدن به پسر کوچیکتر بده جملش رو ادامه داد.

_حالا به عنوان هدیه ی برپا شدن آرت گالریت، نظرت چیه بریم خونه و تن سفیدت رو بوسه بارون کنم؟

Report Page