Say Jess

Say Jess

Lilium

جیسونگ بی‌حوصله بود. پاهاش رو روی پشتی صندلی پادشاهی لوسیفر قرار داده و به حالت سر و ته روی صندلی خوابیده بود. امروز روز تعطیلات جهنمی بود و همه‌ی قصر برای خوش گذروندن به سواحل مذاب رفته بودن. جیسونگ نمی‌دونست یه گودال با مایع نارنجی خیلی داغ چه لذتی می‌تونه داشته باشه اما ظاهراً شیاطین دوست داشتن با سر زامبی کنار چشمه‌های مذاب و سنگ‌های داغ والیبال ساحلی بازی کنن.

نیمه اینکوبوس بستنی یخیش رو سر کشید. نمی‌دونست چرا بهش می‌گن بستنی یخی وقتی به‌خاطر گرمای جهنم همیشه توی بطری‌های شیشه‌ای به فروش می‌رسه و مزه‌ی چشم گربه و مایع ترشح شده از حلزون رو می‌ده؛ به هرحال هیچ سرگرمی بهتری جز خوردن بستنی نداشت. می‌تونست با اسکلتی که عینک به چشم پشت کامپیوترش نشسته و منتظر حرف‌ زدن کسی توی تالار انگشت‌هاش رو روی کیبورد نگه داشته، هم‌صحبت بشه؛ ولی مکالمه‌ی یک طرفه با استخون‌های متحرکی که نمی‌تونن حرف بزنن اصلا جالب نبود.

آه لعنت... جیسونگ تعطیلات می‌خواست. می‌خواست امروز از معشوق لوسیفر بودن مرخصی بگیره و مثل بقیه‌ی شیطان‌ها به ساحل گوگرد بره. می‌تونست عینک آفتابی بزنه و با دخترهای لیلیث هم‌صحبت بشه ولی اینجا بود چون شغلش یک کار تمام وقت بدون مرخصی بود و صادقانه، جیسونگ می‌ترسید.

خب اونجا جهنم بود و نمی‌شد از پادشاه جهنم انتظار تعهد داشت. معلوم نبود مینهو یک جایی همین‌جاها دوباره دست به خیانت بهش نزده باشه. شیطان کوچک‌تر کاری ازش برنمی‌اومد، در واقع زورش به لوسیفر نمی‌رسید. فقط می‌تونست با مواد منفجره‌ای که آزازل همیشه بهش می‌ده، ریش بافومه، مشاور پادشاه رو آتیش بزنه و به تقلاهاش موقع سوختن بخنده. حداقل این کمی عصبانیتش رو کم می‌کرد.

بعد از سر کشیدن بستنی یخیش، بطریش رو وسط تالار پرتاب کرد. بطری با صدای قرچ روی زمین افتاد و شکست، چند ثانیه بعد هم صدای انگشت‌های کاتب اسکلتی روی کیبوردش تکون خورد که سعی داشت این صدا رو با کلمات تایپ کنه.

گوشیش رو برداشت و به سایت devilop رو باز کرد تا سفارش قاب موبایل جدیدی که خریده رو پیگیری کنه. امروز تعطیل بود و جیسونگ مجبور شد پول زیادی بپردازه تا قابش زود به دستش برسه. امیدوار بود دلیدول‌ها دوباره محصولش رو اشتباهی به بهشت نفرستن، چون هیچ‌کس حاضر نمی‌شد برای گرفتن بسته‌ی جیسونگ به دروازه‌های بهشت بره و با دیدن اون فرشته‌های پرافاده، روز تعطیلش رو خراب کنه.

Delidevil = Delivery + devil

بسته‌اش کمی دیگه به دستش می‌رسید. جیسونگ یک عالمه رنگ موی مشکی هم سفارش داده بود. می‌خواست موهای قرمزش رو مشکی کنه تا شاخ‌های کوچیکش بیشتر مشخص بشن. شاخ‌هاش به‌خاطر بلوغ زودرس هیچ‌وقت از پنج سانت بیشتر نشدن و این همیشه نیمه اینکوبوس رو آزار می‌داد.

داشت سایت فروشگاهی رو بالا و پایین می‌کرد که یک دفعه سایه‌ای جلوی رسیدن نور شمع‌های سیاه لوستر بالای سرش رو گرفتن. لوسیفر با نگاه کنجکاوی به شیطان سر و ته شده روی تخت پادشاهیش نگاه می‌کرد و دست به کمر ایستاده بود.

- خوش می‌گذره؟

جیسونگ سریعا چرخید و راست نشست. نه به‌خاطر اینکه از لوسیفر می‌ترسید، فقط چون اون اصلا حرف جالبی بهش نزده بود!

جیسونگ ایستاد و اجازه داد قد کوتاهش در مقابل قد بلند لوسیفر خودش رو نشون بده، لوسیفر هم خیلی بلند نبود اما روی سرش حداقل بیست سانت شاخ داشت و به‌خاطر حفظ شان و ابروش، همیشه چکمه‌های لژ دار می‌پوشید. هیچ‌کس هم حق نداشت از لوسیفر بلندتر باشه؛ به‌جز نگهبان‌های دروازه.

- خوش بگذره؟ امروز تعطیلات جهنمیه ولی من اینجا توی این خرابه گیر افتادم و تنها هم‌صحبتم یه اسکلت حوصله سربره که تمام حرف‌هام رو تایپ می‌کنه... به‌نظرت بهم خوش می‌گذره؟

دمش از عصبانیت پیچ و تاب می‌خورد و چیزی نمونده بود کنترل بال‌های خفاشی قشنگش رو از دست بده؛ تازه برای ترمیم بال‌هاش رفته بود و نباید تا یک مدتی ازشون استفاده می‌کرد.

همزمان با جیسونگ صدای انگشت‌های اون اسکلت روی کیبوردش بلند شدن. شیطان دندون قروچه‌ای کرد و آرزو کرد ای کاش بتونه انگشت‌های اون اسکلت لعنتی رو بشکنه؛ گرچه می‌دونست فایده‌ای نداره چون قبلاً بارها سرش رو با توپ آتیشین پرونده بود.

اون اسکلت بیچاره مغزی برای فکر کردن و زبونی برای حرف زدن نداشت اما اگه داشت حتما به لوسیفر می‌گفت که بهتره هرطور که می‌تونه دهن جیسونگ رو ببنده چون اون نیمه اینکوبوس به تنهایی باعث شده بود هشت تا کمد بی‌نهایت دره‌ی بایگانی با فحش‌های رکیک و غرزدن‌هاش پر بشن. این‌طوری پیدا کردن اطلاعات مهمی که به‌خاطرش همه‌ی حرف‌ها رو ضبط می‌کردن، سخت می‌شد.

گرچه هیچ‌کس نمی‌دونست بعد از این همه سال، چه حرف مهمی قراره توی این تالار حوصله سربر رد و بدل بشه.

لوسیفر شونه‌ای بالا انداخت. روی صندلیش نشست و به رون پاش اشاره کرد. موهای مشکی رنگش رو به تازگی کوتاه کرده بود و هنوز به چتری‌هاش عادت نداشت. ردای بلند قرمز رنگش مثل همیشه کل بدنش رو پوشونده بود و البته که زیرش هیچ لباسی نپوشیده بود؛ جهنم توی تابستون‌ها حتی برای پادشاه هم گرم بود.

- تو من رو داری.

نیمه اینکوبوس با اخم و تخم روی پای لوسیفر نشست و دست‌هاش رو به حالت قهر جمع کرد. بوی کس دیگه‌ای از شیطان حس نمی‌شد. خب حداقل لوسیفر بهش خیانت نکرده بود.

- حتی درباره‌ی این هم مطمئن نیستم.

لوسیفر شیطان کیوت رو مثل توپ استرس بین بازوهاش فشار داد و بی‌حواس از اینکه چقدر قدرتمنده، صدای استخون‌هاش رو بلند کرد. جیسونگ همیشه باعث لبخندش می‌شد؛ نمی‌دونست بدون اون چطور باید این قصر حوصله‌سر‌بر رو تحمل می‌کرد.

قبل از اینکه جیسونگ بتونه دوباره لب‌هاش رو باز کنه و برای چندهزارمین بار در طی اون روز به جون شیطان غر بزنه، صدای برخورد چیزی، نگاه هردو رو بالا آورد. یک روح سرگردان کور، با موهای آشفته‌ای که دورش ریخته بود و لباس سفید بلندش، سعی داشت از یکی از ستون‌های ضخیم تالار عبور کنه اما نمی‌تونست و سرش هربار به ستون برخورد می‌کرد. تسلیم هم نمی‌شد، دوباره یک قدم عقب می‌رفت و سعی می‌کرد به‌جای عبور از فضای خالی بین ستون‌ها، از اون ستون رد بشه و راهش رو پیدا کنه.

لوسیفر و اینکوبوس هر کدوم با نگاهشون حرکات روح سرگردان رو دنبال می‌کردن؛ خب همیشه پیش نمی‌اومد که یه روح سرگردان نتونه از موانع رد بشه؛ مگه اینکه توسط ایمپ‌های شرور طلسم شده باشه.

لوسیفر دستش رو بلند کرد تا طلسم روی روح کور رو برداره، دختر بالاخره از توی ستون رد شد و مسیرش رو تا بیرون تالار قصر ادامه داد، همون موقع بود که مامون با عینک بزرگ و دست‌هایی که هر کدوم مشغول تایپ کردن توی یک تبلت بودن، روی فرش قرمز رنگ تالار جلو اومد و تعظیم نود درجه‌ای به لوسیفر کرد.

شکم بزرگش با هرحرکتش تکون می‌خورد و به‌خاطر زنجیرها و اکسسوری‌های طلا که به خودش بسته بود، شبیه یه توپ طلایی متحرک شش دست به‌نظر می‌رسید. جیسونگ و آزازل یک روز توی غذاش توپ دودزا گذاشتن تا ببینن شکمش می‌تونه به‌خاطر گاز از اینی که هست بزرگ‌تر بشه یا نه، متاسفانه توطئه‌شون توسط مار دست راست مرد خنثی شد، وگرنه احتمالا مامون می‌ترکید و کل خزانه‌ی باارزش جهنم به فنا می‌رفت!

مامون ایستاد و درحالی که یکی از تبلت‌هاش رو جلو می‌آورد و با انگشت‌های بزرگ و پر از جواهرش روی صفحه‌اش می‌کوبید، صداش رو آزاد کرد:

- عالیجناب، باید گزارشاتی رو به خدمتتون برسونم.

لوسیفر اخمی کرد. مامون بی‌خودی از خزانه بیرون نمی‌اومد و حضورش اینجا یعنی اتفاق بدی درحال رخ دادن بود.

- چی شده مامون؟

شیطان نگاهش رو بالا آورد، پوزخندی به جیسونگ زد و ابروهاش رو براش بالا برد. اینکوبوس در لحظه متوجه شد چرا مامون اینجاست. اومده بود انتقام بگیره و خبرچینی پول‌هایی که خرج کرده رو به لوسیفر بکنه، کاری که قرار نبود آخر و عاقبت خوبی داشته باشه، حتی برای معشوق پادشاه شیاطین.

سرش رو به نشونه‌ی نه برای شیطان زشت تکون داد و دور از چشم لوسیفر دستش رو به نشونه‌ی "اون زبون درازت رو توی دهنت نگه دار وگرنه با اون مار احمقت دارت می‌زنم." روی گردن خودش تکون داد.

شیطان با یک نیشخند زشت که دندون‌های نیش طلایی و البته جرم گرفته‌اش رو نشون می‌داد، رو به لوسیفر گفت:

- متاسفم سرورم ولی جناب اینکوبوس امروز پول خیلی زیادی از خزانه برای خرید اینترنتی خرج کردن... اگه این‌طوری پیش بره احتمالا قصر رو بدهکار می‌شیم و مجبوریم محل رسیدگی به مشکلات جهنم رو به زیر پل ورودی دورخ ببریم!

دروغ می‌گفت. مامون و مارهای زیر دستش دویست سال بود که داشتن بی‌وقفه دارایی‌های توی خزانه رو می‌شماردن تا بتونن دویست سال دیگه گزارش بودجه‌ی جهنم رو به لوسیفر گزارش کنن!

اون پول هیچ وقت قرار نبود تموم بشه، ولی خب مامون هم اشتباه نمی‌گفت، جیسونگ امروز خیلی خرج کرده بود.

لوسیفر اخمی کرد اما چیزی نگفت. می‌تونست لرزش کوچیک اینکوبوس از ترس رو حس کنه اما واقعا قصد نداشت تنبیهش کنه، حداقل نه فعلا.

گرچه لوسیفر اشتباه متوجه شده بود، جیسونگ نترسیده بود، فقط از حرص اینکه مامون تونسته توی نقشه‌اش موفق بشه، دندون‌هاش رو به هم می‌فشرد.

- باشه... می‌تونی بری.

مامون برای آخرین بار لبخندی پیروزمندانه به جیسونگ زد و بعد با همون شکم بزرگش چرخی زد و قدم‌هاش رو روی فرش قرمز تالار کشید.

- عوضی دهن لق...

جیسونگ لپ‌هاش رو از حرص باد کرد و آتش ریزی سر انگشت‌هاش روشن کرد و اون رو به سمت شیطان پرتاب کرد. آتش درست روی باسن مامون فرود اومد و شلوار گرون قیمت مشتعلش رو سوزوند.

- آخ وای...

صدای فریاد مرد به هوا رفت، تبلت‌های بین دست‌هاش رو رها کرد و با هر شش دست مشغول خاموش کردن آتش روشن شده روی باسنش شد؛ انگشت‌های اسکلت هم تا جایی که می‌تونستن این صداها رو ثبت می‌کردن؛ گرچه از ثبت کردن صدای خنده‌ی جیسونگ و لوسیفر به‌خاطر کارهای مامون، عاجز بودن.

لوسیفر با خنده اینکوبوس رو به خودش فشرد. مامون از تالار خارج شده بود اما هنوز می‌شد صدای داد و فحش‌هاش رو شنید.

- که یواشکی خزانه رو خالی می‌کنی... بیا اینجا ببینم اینکوبوس هورنی.

جیسونگ خنده‌اش رو با جمع کردن لب‌هاش تموم کرد. خودش رو به بدن شیطان بزرگ‌تر چسبوند.

واقعا روزی صدهزار بار تمام خدایانی که اسمشون رو توی مدرسه یاد گرفته بود شکر می‌کرد که یک نیمه اینکوبوسه، رگ شیطانی غالبش، باعث نمی‌شه تمام هشتاد و چهار ساعت از روز رو برای داشتن دیک لوسیفر التماس کنه و برای بقا به کام مرد نیاز نداره.

گرچه این اصلا برای پادشاه شیاطین اهمیتی نداشت و به جز وقت‌هایی مثل الان که جیسونگ باهاش قهر می‌کرد، همیشه دنبال فرو کردن دیکش توی سوراخ اینکوبوس بود.

- این انتقام تعطیلاتی که از دست دادم، بود.

صدای جیسونگ باعث شد دست‌های شیطان بالا بیاد و با سر ناخن‌های مشکی بلندش موهای قرمز اینکوبوس رو از جلوی چشم‌هاش کنار بزنه.

اون یک شیطان بود و چیزی از عشق نمی‌دونست اما می‌تونست جریان شهوتی رو توی رگ‌هاش حس کنه. شهوت بی پایانی که که فقط اینکوبوس بین دست‌هاش می‌تونست کمی عطشش رو بخوابونه.

حتی نگاه کردن به چشم‌های گرد و لب‌های جمع شده‌ی شیطان هم برای به جریان انداختن احساساتش کافی بودن.

لوسیفر عاشق وقت‌هایی بود که چشم‌های تحریک شده‌ی اینکوبوس قلبی می‌شد و بدنش از شدت تحریک شدن می‌لرزید... آه لعنت، لوسیفر زیر اون ردای قرمز رنگ تحریک شده بود.

- می‌خوای برات بقیه‌ی نود روز ماه رو هم تعطیلات جهنمی اعلام کنم؟ می‌دونی که برات انجامش می‌دم.

- همین که به اون حجم‌های متحرک نگاه نکنی برام کافیه.

اگه بقیه‌ی ماه هم تعطیلات جهنمی می‌بود، خوب می‌شد اما غر زدن برای نداشتن تعطیلات فقط بهونه‌گیری‌های اینکوبوس برای لوس کردن خودش پیش لوسیفر بودن. اون ترجیح می‌داد شیطان سرش شلوغ باشه و موقع رسیدگی به کارهاش فقط با بدن خودش بازی کنه، نه اینکه به بهونه‌ی تعطیلات به ساحل بره و اون عجوزه‌های بیکینی‌پوش رو دید بزنه! منظور جیسونگ دخترهای عملی لیلیث بود، همون‌هایی که آب دهنشون با دیدن لوسیفر راه می‌افتاد و اینکوبوس شک نداشت هرشب با فکر لمس‌های لوسیفر با مشتری‌هاشون عشق بازی می‌کنن!

اینکوبوس واقعا حسودترین شیطان بود و اصلا دوست داشت لوسیفر رو با کسی شریک بشه.

خنده‌ای کرد و شیطان کوچک‌تر رو جلو کشید تا روی برآمدگی عضوش قرار بگیره و بفهمه وقت چه کاری رسیده.

- بیا اینجا کوچولو...

اینکوبوس دست‌هاش رو دور گردن لوسیفر حلقه کرد و به‌خاطر لمس زبون شیطان روی گونه‌اش به خودش لرزید. می‌تونست صدای ضربان قلب شیطان رو زیر پاهاش بشنوه، ناسلامتی قلب لوسیفر توی عضوش بود و این قلب فقط برای جیسونگ به تپش می‌افتاد!

صدای ناله‌های جیسونگ به‌خاطر ناخن‌های بلند لوسیفر که داشت از پشت توی شلوارش فرو می‌رفت، بلند شده بود و صدای انگشت‌های اسکلتی روی کیبورد که سعی داشت این صدا رو بنویسه هم به گوش می‌رسید. دم اینکوبوس پیچ و تاب می‌خورد و قصد داشت از زیر ردای لوسیفر، به عضوش دسترسی پیدا کنه؛ عضوی که فقط بزرگیش حس می‌شد و هنوز خودش رو پیش چشم‌های گرسنه‌ی اینکوبوس تحریک شده، نشون نداده بود.

همین که زبونش رو از روی گردن اینکوبوس سرخ شده برداشت و خواست خودش رو از شر رداش رها کنه، صدایی اون دو رو از حال خودشون بیرون کشید.

بافومه‌ی پیر وارد تالار شد. این‌طور نبود که لوسیفر و معشوقش به حضور کسی اهمیتی بدن، محتوای جمله‌ی بافومه، جیسونگ رو از دنیای غرق لذتی که به‌خاطر لمس‌های لوسیفر تجربه می‌کرد، بیرون کشید.

- قربان، بسته‌تون رسیده.

چشم‌های خمار جیسونگ درجا باز شدن، اصلا براش مهم نبود که خودش و لوسیفر توی چه وضعیتی هستن، شیطان به معنای واقعی کلمه تا کله‌بزی‌ شاخ شکسته‌ی وسط تالار پرواز کرد؛ قاب جدیدش حتی از بال‌هایی که تازه ترمیم شده بودن هم مهم‌تر بود!

- وای آخ جون.

جیسونگ روی زمین فرود اومد، توی مردمک چشم‌هاش قلب‌های صورتی رنگی که لوسیفر رو تحریک می‌کرد، به وجود اومده بود. صورتش قرمز، موهاش آشفته و لباسش به یک سمت کج شده بود.

بسته رو به سرعت از دست بافومه گرفت و اون رو باز کرد.

- وای قاب قرمز قشنگم.

جیسونگ گوشیش رو توی دستش ظاهر کرد و قاب قرمز رنگ رو توی اون قرار داد. بالای قاب دوتا شاخ کوچیک بیرون زده بود و برق می‌زد. اینکوبوس واقعا پول زیادی براش خرج کرده بود و خیلی براش ذوق داشت.

از طرف دیگه، لوسیفر از شدت خشم ناخن‌های سیاه بادومیش رو توی دسته‌ی صندلی‌ فرو کرده بود. اون بز لعنتی وسط عملیاتشون سر رسیده بود و باعث شده بود جیسونگ عزیزش دست گرفتن اون قاب مسخره رو به رابطه داشتن بهش ترجیح بده! چرا حتی از معشوق هم شانس نیاورده بود و جیسونگ اصلا شبیه بقیه‌ی اینکوبوس‌های معتاد سکس نبود؟!

جیسونگ با لبخند و چشم‌هایی درخشان، گوشیش رو به سینه‌اش چسبوند؛ شیطان عاشق خرید بود و می‌تونست با خرید به لوسیفر هم خیانت کنه!

شاید یکی از دلایلی که پیش لوسیفر مونده بود پول‌های بی‌نهایت مرد بود؛ کسی چه می‌دونست؟!

- بافومه ژست بگیر، می‌خوام ازت عکس بگیرم.

اینکوبوس با ذوق دمش رو توی هوا تکون داد و دوربین موبایلش رو مقابل مباشر لوسیفر بالا آورد.

بافومه اول خواست لبخند بزنه اما بعد یک دفعه درد بدی توی شاخ سالمش پیچید. درد وحشتناکی که نشون دهنده‌ی تنبیه اربابش لوسیفر بود!

پادشاه شیاطین با اخم بزرگی حاضر بود کل جهنم رو به‌خاطر چیزی که از دست داده بسوزونه اما چون فعلا نمی‌خواست توی ذوق جیسونگ بزنه، فقط به تنبیه کردن بافومه و تهدید کردنش با شکستن شاخ سالمش بسنده کرد.

جیسونگ از توی عکس نگاهی به بافومه‌ی عرق کرده که چیزی نمونده بود غش کنه، نگاه کرد اما شونه‌ای بالا انداخت و روی تنظیم دوربینش تمرکز کرد.

- بگو جیزز.

بافومه می‌ترسید اگه زبون باز کنه پس بیفته، پس فقط صلیبی که همیشه همراهش داشت و بین دست‌هاش گرفت و شروع به دعا خوندن کرد تا شاخ بیچاره‌اش بتونه از عذابی که لوسیفر بهش می‌ده جون سالم به در ببره و این یکی رو مثل قبلی بابت سهل‌انگاری معشوق اربابش از دست نده!

- جیزز.

Report Page