Sanctioned

Sanctioned

Lanmida

Part 8


نفست رو با آسودگی بیرون دادی.

موجی از آرامش تمام وجودت رو گرفت.

ریکی فوراً خم شد و اسلحه رو از روی زمین برداشت.

کلارا با درماندگی کامل روی صندلی نشست.

سرش رو بالا آورد و به ریکی نگاه کرد.

«می‌خوای منو بکشی؟»


ریکی آهی کشید.

بعد با لبخند کوچیکی که سعی داشت پنهانش کنه، سرش رو تکون داد.

«آره.»


کلارا با وجود اشک‌ها و بینی گرفته‌ش، خنده‌ی کوتاهی کرد.

اگر یه چیزی به ریکی یاد داده بود، این بود که گاهی زنده موندن یعنی بدونی کی باید برای بازیِ طولانی‌تر صبر کنی.

با صدایی گرفته اما آروم گفت:

«نه امروز، پسرم. تو از من باهوش‌تری. مطمئنم کاری می‌کنی که تاوانی بدم که از هر گلوله‌ای دردناک‌تر باشه.»

نگاه ریکی برای لحظه‌ای تغییر کرد؛ نیمی احترام...

و نیمی هشدار.

«مطمئن می‌شم تا اون روز، از تک‌تک نفس‌هایی که می‌کشی پشیمون بشی.»

کلارا فقط سر تکون داد.

انگار بالاخره با سرنوشتش کنار اومده بود.

بعد اضافه کرد:

«راستی، اگه باعث می‌شه خیالت راحت‌تر بشه... اصلاً هیچ نفوذی‌ای وجود نداشت. فقط از یونا، جو و سوهی به‌عنوان مهره استفاده کردم. همشون فقط حواس‌پرت‌کن بودن، چون می‌دونستم خانم پرادا...»


«شنل.»

تو و ریکی دقیقاً هم‌زمان حرفش رو اصلاح کردین.


«...هرچی. ولی من می‌دونستم خانم شنل دلش می‌خواد خودش رو قاطی این ماجرا کنه. برای همین کاری کردم فکر کنی یه نفوذی بین آدمات هست، در حالی که از همون اول اصلاً چیزی برای پیدا کردن وجود نداشت. فقط یه پرده‌ی دود بود؛ یه حواس‌پرتی بی‌نقص تا تو دنبال دشمنی بگردی که اصلاً وجود نداشت، و من هم توی این مدت تله‌ی واقعیم رو آماده کنم.»


با وجود بست‌هایی که هنوز دور دست‌هات بود، خودت رو کمی جلو کشیدی و پرسیدی:

«پس رفتار عجیب یونا، جو و سوهی چی؟ اونم نقشه‌ی تو بود؟»


کلارا بی‌تفاوت شونه‌ای بالا انداخت.

«بعضی وقتا آدم‌ها خودشون خودشون رو لو می‌دن. البته به جو گفته بودم چیزی بهت نگه و بهش سپرده بودم بگه تو کارهای مهم‌تری داری و اگه کسی مزاحمت شد، خودت از پسش برمیای.»


ریکی اخماش توی هم رفت.

«اوه... این یکی واقعاً اعصابم رو به هم ریخت.»


قبل از اینکه حتی فرصت کنی منظورش رو بفهمی، خیلی خونسرد اسلحه رو پایین آورد و گلوله‌ای مستقیم توی زانوی کلارا خالی کرد.

جیغی دلخراش تمام پناهگاه رو پر کرد.


«ریکی!»

با ناباوری داد زدی و با چشم‌های گرد شده بهش خیره شدی، اما اون فقط با یه نگاه شیطنت‌آمیز بهت نگاه کرد.

«دیگه چیه؟!»

بی‌خیال دستش رو تکون داد.

«ببخشید.»

بعد اسلحه رو داخل غلافش گذاشت و پشت سرت اومد تا بست‌های دستت رو باز کنه.

درست همون موقع، درِ سنگین فلزی پناهگاه باز شد و افراد ریکی یکی‌یکی وارد اتاق شدن. نور چراغ‌قوه‌ها تاریکی رو شکافت و روی خرابه‌هایی افتاد که کلارا برای وقت خریدن به وجود آورده بود.

ریکی حتی یه ثانیه هم معطل نکرد. بست‌های دور مچت رو با عجله برید و هم‌زمان که دست‌هاش با دقت مچ زخمیت رو آزاد می‌کرد، با صدایی آروم اما پر از نگرانی پرسید:

«خوبی؟»

سرت رو تکون دادی. قلبت هنوز مثل دیوونه‌ها می‌زد و نگاهت از روی کلارا که زانوی خون‌آلودش رو گرفته بود و با نفرت زل زده بود بهتون، برداشته نمی‌شد.

«پس اینا کجا بودن؟»


ریکی پوزخندی زد.

«اطراف محوطه. واقعاً فکر کردی تنها اومدم؟»

بعد با یه خنده‌ی کوتاه اضافه کرد:

«ممکنه عجول باشم... ولی احمق نیستم.»


افرادش خیلی سریع کل پناهگاه رو تحت کنترل گرفتن. یکی از اون‌ها بی‌سیمش رو بالا آورد و گفت:

«هدف تأمین شد. آماده‌ی انتقال.»


ریکی دوباره نگاهش رو به تو دوخت و برای اولین بار از وقتی وارد اونجا شده بود، صورتش کمی نرم شد.

«دیگه خطری تهدیدت نمی‌کنه. از این جهنم بریم بیرون.»


نفست رو با آسودگی بیرون دادی. آدرنالین هنوز توی رگ‌هات می‌دوید، اما بالاخره احساس کردی می‌تونی نفس بکشی.


ریکی بی‌سیم یکی از افرادش رو گرفت و خطاب به همه گفت:

«کوبون، این خرابکاری رو جمع کنید. هیچ رد و نشونه‌ای باقی نمونه. پیرزن رو هم زنده ببرید درمانگاه. بعداً جواب‌های زیادی ازش لازم داریم.»

بعد رو به تو کرد و با همون صدای آروم گفت:

«عالی عمل کردی... حتی بیشتر از چیزی که انتظار داشتم.»


دستش رو بالا آورد و یه تار مو رو از کنار صورتت کنار زد. لمس گرم انگشت‌هاش، بعد از تمام اون هرج‌ومرج، بیشتر از هر چیزی آرومت کرد و وقتی نگاهش توی نگاهت گره خورد، لازم نبود چیزی بگه تا بفهمی چه قولی پشت اون نگاه خوابیده.


لبخند زدی.

«راستی... چطور خودت رو آزاد کردی؟»


گوشه‌ی لب ریکی بالا رفت. آروم دهنش رو باز کرد و زبونش رو بالا آورد. یه تیغ کوچیک نقره‌ای زیر نور برق زد.

چشم‌هات از تعجب گرد شد.

«تمام این مدت اون توی دهنت بود؟ اگه زبونت می‌برید چی؟»


شونه‌ای بالا انداخت.

«زبون سریع‌تر از هر عضله‌ی دیگه‌ای خوب می‌شه. تازه، اون‌قدر این کار رو انجام دادم که دیگه بلدم بدون اینکه به خودم آسیب بزنم.»


چند لحظه فقط نگاهش کردی.

«اصلاً این حرفت باعث نمی‌شه خیالم راحت‌تر بشه.»


ریکی تیغ رو از دهنش بیرون آورد و روی زمین انداخت.

«خب... بریم خونه.»


---


چند ساعت بعد...


گرد و غبار ماجرا تا حدی خوابیده بود. آشپزخونه هنوز ویرون بود، اما اون مشکل رو گذاشته بودین برای فردا. تو و ریکی هم توی راه پانسمان شده بودین.

نور ماه از لای پرده‌های ضخیم وارد اتاق می‌شد و رگه‌های نقره‌ای سردی روی تخت مینداخت.

ریکی طبق عادت همیشگیش، بی‌سروصدا لباس‌هاش رو درآورد، پتو رو کنار زد و فقط با باکسر کنارت دراز کشید. همیشه همین‌طوری می‌خوابید.

اما این بار نذاشتی سکوت بینتون طول بکشه. آروم نشستی و دستت رو لای موهای تازه شسته‌ش بردی.

«خوبی، عشق من؟»

صدات توی سکوت اتاق و خونه پیچید.


ریکی خمیازه‌ای کشید، به طرفت چرخید و با یه لبخند آروم گفت:

«هوم... فقط یه روز کاری دیگه بود.»

اما باورش نکردی.

همیشه همین کار رو می‌کرد؛ قبلاً برای اینکه نقش دوست‌پسر قوی و شکست‌ناپذیر رو بازی کنه و حالا هم برای اینکه همون شوهر قوی و شکست‌ناپذیر باقی بمونه.


با نگرانی سرت رو کمی کج کردی و آروم گفتی:

«ریکی... جدی؟»


اون دوباره سرش رو تکون داد و با همون لحن بازیگوش همیشگیش جواب داد:

«دایناسور کوچولوی نازم... من کاملا رو به راهم.»


پوزخند کوتاهی زدی. همین لقب مسخره و بامزه، مثل نسیم گرمی که از دل طوفان رد بشه، برای لحظه‌ای سنگینی فضا رو شکست.

«رو به راهی، آره؟ بیشتر شبیه خیارشوری‌ای هستی که امروز یه کم زیادی زیر آفتاب مونده.»


ریکی خندید و دستش رو دراز کرد تا تار مویی رو که روی صورتت افتاده بود، پشت گوشت بزنه.

«آره... شاید یه کم از کناره‌ها برشته شده باشم.» لبخند کمرنگی زد. «ولی اینجام... و تو هم سالمی. همین مهمه.»


لب‌هات رو روی هم فشردی.

می‌دونستی داره چی کار می‌کنه؛ داشت مثل همیشه سعی می‌کرد با شوخی، همه‌چیز رو پشت لبخندش قایم کنه. اما تو هیچ‌وقت دوست نداشتی مجبورش کنی حرف بزنه.


آروم گفتی:

«دوستت دارم.»


ریکی نشست، تو رو توی آغوشش کشید و خیلی نرم روی لب‌هات بوسه زد.

«من بیشتر دوستت دارم. خودت که اینو می‌دونی.»


لبخند زدی.

«می‌دونم.»


بعد روی استخوان ترقوه‌ی برهنه‌ش بوسه‌ای زدی و صورتت رو به پوست نرمش چسبوندی؛ همون پوستی که به لطف اسکراب بدنی که همیشه مجبورش می‌کردی استفاده کنه، لطافت خاصی پیدا کرده بود.


ریکی دوباره روی تخت دراز کشید.

«بخوابیم؟»


سرت رو روی سینه‌ش تکون دادی و به ضربان منظم قلبش گوش سپردی؛ ضربانی که کم‌کم با ضربان قلب خودت یکی می‌شد.

«آره... فکر کنم خواب دقیقاً همون چیزیه که الان لازم داریم.»


---


اما انگار امشب قرار نبود خوابیدن مثل همیشه باشه.

بی‌اختیار، هر دو کمی از هم فاصله گرفته بودین. نه اون عادت داشت بدون لمس کردنت بخوابه، نه تو. همیشه حتی اگه پشت به هم می‌کردین، دست یا پاهاتون یه جایی به هم می‌رسید.

با این حال...

چیزی باعث شد اخم کنی.

تخت...داشت خیلی آروم می‌لرزید.

چشم‌هات رو باز کردی و با حالی نیمه‌خواب، که هنوز اثر داروها توی بدنت بود، آروم برگشتی.

ریکی به پهلوی راست خوابیده بود و پشتش به تو بود.

قفسه‌ی سینه‌ش با نفس‌های کوتاه و نامنظم بالا و پایین می‌رفت.

چند بار پلک زدی.

اون لرزش...از داروها نبود.

چیز دیگه‌ای بود.

شونه‌های ریکی خیلی آروم می‌لرزیدن؛ اون‌قدر نامحسوس که فقط اگه کسی دقیق نگاه می‌کرد متوجهش می‌شد.

قلبت فشرده شد.

شوهر قوی، سرسخت و همیشه شکست‌ناپذیرت...از زیر اون زره همیشگی، بالاخره ترک برداشته بود.

با احتیاط دستت رو جلو بردی و نوک انگشت‌هات به بازوش خورد.

اما قبل از اینکه حتی فرصت کنی چیزی بگی، ریکی برگشت...و خودش رو محکم توی آغوشت انداخت.

دست‌هاش رو با تمام قدرت دور تنت حلقه کرد و صورتش رو توی گودی گردنت پنهان کرد.

بعد...بالاخره سد شکست.

تمام اون چیزی که بیست‌وچهار سال توی وجودش جمع شده بود، مثل سیلی رها شد و اشک‌هاش بی‌صدا روی گردنت و سینه‌ات ریخت.

دیگه از اون دیوار آهنیِ خونسردی خبری نبود.

و این یک بار...هیچی نگفتی.

فقط اجازه دادی همه‌ی اون دردها از وجودش بیرون بریزن.

پوست داغ بدنش به تنت چسبیده بود و لرزش‌های ریزش از زیر ملحفه‌های نازک به تو منتقل می‌شد. سرمای شب با گرمای بدنش درهم آمیخته بود؛ مردی که حالا هیچ زرهی به تن نداشت و فقط با لباس زیر، بی‌دفاع و شکسته، خودش رو به تو سپرده بود.

قبل از اینکه اشک‌هاش رو ببینی، گرماشون رو روی گردنت حس کردی.

اشک‌های داغی که برای اولین بار از گونه‌هاش سرازیر می‌شدن.

نفس‌هاش بریده‌بریده و نامنظم بود، سینه‌ش با هر هق‌هق بالا می‌اومد و پایین می‌رفت و غمی که سال‌ها اجازه نداده بود خودش رو نشون بده، حالا بی‌وقفه ازش بیرون می‌ریخت.

صورتش رو بیشتر توی گردنت فرو برد و انگار بهت چنگ زد؛ انگار تو آخرین تکه‌ی محکم این دنیا بودی که هنوز زیر پاش باقی مونده.

انگشت‌هات با لرزش روی انحنای کمرش حرکت می‌کرد؛ انگار می‌خواستی تکه‌های مردی رو که سال‌ها خودش رو سرپا نگه داشته بود، دوباره کنار هم بدوزی.

همون‌طور که روز ازدواجتون قول داده بودی، کنارش موندی؛

توی روزهای خوب...

روزهای بد...

و حتی زشت‌ترین روزها.


و اگر این بدترین لحظه‌ی زندگیش بود، باز هم حاضر بودی جونت رو بدی، اما از کنارش نری.

نه از عشقش...

نه از خودش.


آروم پشتش رو نوازش کردی و کمی عقب‌تر روی تخت دراز کشیدی تا بتونه نیمی از وزنش رو روی بدنت بندازه.

آغوشش حتی برای یه لحظه هم شل نشد.

و تو هم اصلاً نمی‌خواستی بشه.


دست‌های سردت رو روی پوست داغش گذاشتی، انگار می‌خواستی تب وجودش رو آروم کنی.

اما نمی‌شد.


چون دیدن قوی‌ترین مرد زندگیت، درست توی ضعیف‌ترین لحظه‌ی عمرش...

قلبت رو می‌شکست.


اشک توی چشم‌هات جمع شد.

آروم فرق سرش رو بوسیدی.


بی‌صدا.


محکم.


قولی که احتیاجی به گفتنش نبود.


شب هر دوتاتون رو توی آغوش گرفته بود؛ شکسته، اما از هم نپاشیده. شکننده، اما هنوز محکم.


و همون‌جا بود که یه حقیقت رو با تمام وجودت فهمیدی...


عشق همیشه با فریاد خودش رو نشون نمی‌ده.


گاهی عشق فقط همینه؛


اینکه وقتی همه‌چیز داره از هم می‌پاشه...


محکم‌تر از همیشه، دست همدیگه رو رها نکنین.


تو با یه یاکوزا ازدواج کرده بودی...


اما مهم‌تر از اون، با مردی ازدواج کرده بودی که جرئت داشت ترک‌های وجودش رو بهت نشون بده...


و با این حال، هنوز انتخاب می‌کرد کنارت بمونه.




Report Page