Sanctioned

Sanctioned

Lanmida

Part 7


کلارا نگاهی به در انداخت و گوشه‌ی لبش بالا رفت.

«تیک‌تاک، تیک‌تاک.»


در با انفجاری مهیب از جا کنده شد و به داخل پرت شد. لولاهای فولادی با صدای گوش‌خراشی ناله کشیدن و ریکی مثل گلوله‌ای که از لوله‌ی اسلحه شلیک شده باشه، به داخل یورش برد؛ خشمی که توی استخون‌هاش می‌دوید، مثل آتیشی مهارنشدنی زبونه می‌کشید.


اولین چیزی که چشمش دنبالش گشت، تو بودی.

همون لحظه نگاهش روی صورتت قفل شد؛ چشم‌هاش از ترس و خشم برق می‌زدن و با عجله تک‌تک زخم‌هات رو از نظر می‌گذروند.

«بیبی...»


«ریکی، مواظب باش!»

صدات از شدت وحشت شکست، اما دیر شده بود.


یکی از افراد کلارا از سمت چپ بهش حمله کرد و نفر دوم از پشت سر. ریکی جاخالی داد، بدنش رو چرخوند و مشت محکمی به فک نفر اول کوبید.

صدای شکستن استخون توی فضا پیچید.

اما همون لحظه، نفر دوم با باتوم فلزی به پهلوش ضربه زد. صدای برخوردش اون‌قدر سنگین بود که نفس توی سینه‌ات حبس شد.

ریکی از درد ناله‌ی کوتاهی کرد و چند قدم عقب رفت، اما هنوز خشمش اجازه نمی‌داد از پا بیفته.

دستش رو برد سمت چاقویی که داخل چکمه‌ش پنهان کرده بود، اما قبل از اینکه بتونه بیرونش بکشه، مرد سومی که پشت در کمین کرده بود، مچ دستش رو گرفت و با خشونت پشت کمرش پیچوند.

لحظه‌ی بعد، مشت محکمی مستقیم به فکش خورد.

شدت ضربه تعادلش رو گرفت و با صورت روی زمین افتاد.

از ته دل فریاد کشیدی و با تمام قدرت علیه بست‌های کمربند تقلا کردی؛ بست‌هایی که از فشارشون مچ دست‌هات آتیش گرفته بود.

کلارا اما فقط ایستاده بود و صحنه رو تماشا می‌کرد؛ با همون وقاری که ملکه‌ای نشسته و مبارزه‌ی گلادیاتورها رو برای سرگرمی نگاه می‌کنه.


«اَه...» با تأسف ساختگی سر تکون داد. «شما پسرا واقعاً زیادی نمایشی رفتار می‌کنین.»


«دست کثیفتون رو ازش بردارین!»

فریادت هیچ فایده‌ای نداشت.


یکی‌یکی تمام سلاح‌هاش رو ازش گرفتن؛ چاقوها، اسلحه‌ی کوچیکی که همراهش داشت، حتی ردیابی که دور مچش بسته بود.

اما ریکی دست از مقاومت برنداشت.

حتی وقتی چند نفر با زور بلندش کردن و روی صندلی کنار تو کوبیدنش، باز هم تقلا می‌کرد.

رد باریکی از خون از گوشه‌ی لبش پایین می‌اومد، اما نگاهش...

نگاهش هنوز مثل آتیش زنده بود و مستقیم روی کلارا قفل شده بود.

یکی از افراد کلارا با خشونت دست‌هاش رو به دسته‌های صندلی فشار داد و بست کمربندی رو اونقدر محکم کشید که پوست مچش سرخ شد.


ریکی از بین دندون‌های به‌هم‌فشرده غرید:

«همین الان باید بکشمت.»

نگاهش مثل تیغه‌ی چاقو روی کلارا ثابت مونده بود.

کلارا با آرامش به سمتش قدم برداشت؛ انگار از دیدن خشمش لذت می‌برد.


«الان دیگه تو موقعیتی نیستی که تهدید کنی، ریکی.»


ریکی با خشم جواب داد:

«عقلت رو از دست دادی... اگه یه بار دیگه دستت بهش بخوره، به خدا قسم...»


کلارا فقط لبخند شیرینی زد.

«هر قسمی دوست داری بخور، پسرم. شما دوتا دقیقاً همون جایی هستین که من می‌خواستم.»


سرت رو به سمت ریکی برگردوندی.

هردوتون زخمی بودین.

بسته شده بودین.

اما هنوز زنده.

جایی زیر تمام اون درد، کبودی‌ها و آدرنالینی که توی رگ‌هاتون می‌دوید، انگشت کوچیک دستت آروم خودش رو تا لبه‌ی صندلیش کشید.

حتی حالا هم...

ناخودآگاه دنبال انگشت اون می‌گشت.

ریکی پیداش کرد.

انگشت کوچیکش رو دور انگشتت حلقه کرد و محکم نگهش داشت.

تو هنوز اونجا بودی...

و اون هم همین‌طور.

کلارا با اشاره‌ی کوتاهی افرادش رو از اتاق بیرون فرستاد، بعد صندلی‌ای رو جلو کشید و روبه‌روی هر دوتون نشست.

چند لحظه سکوت بینتون حاکم بود تا اینکه بالاخره لب باز کرد.


«وای... چه زوج قشنگی.»


چشم‌هات رو چرخوندی و با انزجار تف کردی.

«خفه شو، عوضی. اصلاً اینجا چه غلطی می‌کنیم؟ چی از جونمون می‌خوای؟ پول؟ هرچقدر بخوای داریم. قدرت؟ اونو هم که داری. دیگه چی می‌خوای؟!»


زن مسن با رضایت به وضعیت آشفته‌ات نگاه کرد و لبخند زد.

«من... ریکی رو می‌خوام.»


با تعجب به ریکی نگاه کردی.

اون درست کنار تو نشسته بود، اما انگار کیلومترها ازت فاصله داشت.

برای اولین بار، اون پسر مضطرب و به‌هم‌ریخته‌ای که همیشه با تمام وجود سعی می‌کرد از بقیه پنهانش کنه، دوباره خودش رو نشون داده بود.

فقط...

نمی‌دونستی این کدوم نسخه از ریکیه.

زانوش با شدت بالا و پایین می‌پرید؛ اون‌قدر سریع که به‌سختی می‌شد حرکتش رو دنبال کرد.

خم شده بود و سرش پایین افتاده بود. چشم‌هاش رو محکم بسته بود و قطره‌های اشکی که فقط می‌شد اسمشون رو خشم گذاشت، کم‌کم روی شلوارش می‌چکیدن.

نفس‌هاش کوتاه و بریده شده بود و ذهنش زیر هجوم بی‌وقفه‌ی فکرهایی که ول‌کنش نبودن، از هم می‌پاشید.

فقط می‌تونستی زمزمه‌هاش رو بشنوی؛ تهدیدهایی که بیشتر از اینکه خطاب به کسی توی اتاق باشن، زیر لب برای خودش تکرار می‌شدن.


«می‌کشمت...»

«مُردی...»

«حرومزاده‌ی لعنتی...»

«به هر چیزی که برام عزیزه قسم، با دستای خودم خاکت می‌کنم.»


صداش از لای دندون‌های به‌هم‌فشرده به زحمت بیرون می‌اومد؛ خش‌دار و شکسته، طوری که به سختی می‌شد شنیدش. تمام عضلات دست‌هاش زیر فشار بست‌های کمربندی منقبض شده بودن و بدنش می‌لرزید، انگار داشت با تمام وجودش جلوی زلزله‌ای مهارنشدنی رو می‌گرفت. جو اتاق هم هر لحظه سنگین‌تر می‌شد؛ مثل چند ثانیه‌ی قبل از باریدن یه طوفان... یا درست قبل از اجرای حکم اعدام.


نگاهش می‌کردی و هم‌زمان که دلت براش می‌شکست، از خشم می‌سوختی. هیچ‌وقت ریکی رو این‌طوری ندیده بودی؛ حتی نزدیکش هم نه. مردی که کنارت نشسته بود، اون همسری نبود که پشت منوی رستوران برات شکلک درمی‌آورد یا هر بار از کنارت توی آشپزخونه رد می‌شد، روی شونه‌ت بوسه می‌زد.

این، همون نسخه‌ای بود که عمیق‌ترین جای وجودش دفن شده بود؛ نسخه‌ای که سال‌ها با وسواس پشت پنج لایه فولاد پنهانش کرده بود. پسری که از دل سال‌ها خیانت و خونریزی ساخته شده بود... همون پسری که هیچ‌وقت کسی درست و واقعی دوستش نداشت.

و کلارا، دوباره اون رو بیرون کشیده بود.


«من ریکی رو می‌خوام.» این بار هم با همون آرامش تکرار کرد؛ انگار داشت از روی منوی غذا، غذای موردعلاقه‌ش رو انتخاب می‌کرد. «نه مردی که تو باهاش ازدواج کردی. نه این شوهر مؤدب و صیقل‌خورده‌ات. من خودِ واقعیش رو می‌خوام؛ همونی که خودم بزرگش کردم. همونی که بلده چطور نابود کنه.»


با عصبانیت حرفش رو قطع کردی.

«تو بزرگش نکردی... ازش سوءاستفاده کردی و تبدیلش کردی به چیزی که خودت می‌خواستی.»


گوشه‌ی لب کلارا بالا رفت.

«اسمشو هر چی می‌خوای بذار.»


ریکی با صدایی گرفته و آمیخته به خشم زمزمه کرد:

«ولش کن... فقط ولش کن، هر چیزی که می‌خوای بهت می‌دم.»


اون‌قدر سریع سرت رو به طرفش چرخوندی که نزدیک بود گردنت درد بگیره.

«ریکی...»


اما اون هنوز به هیچ‌کدومتون نگاه نمی‌کرد. شونه‌هاش می‌لرزید و نفس‌هاش کوتاه و بریده از سینه بیرون می‌اومدن.

این بار بلندتر گفت:

«فقط بذار بره... این دنیا، دنیای اون نیست. اون به اینجا تعلق نداره.»


کلارا خودش رو روی صندلی عقب کشید و با خونسردی پاهاش رو روی هم انداخت.

«اوه، عزیزم... همون لحظه‌ای که اون حلقه رو دستش کردی، وارد این دنیا شد. و حالا هم تا آخرش توی همین دنیا می‌مونه.»

بعد کمی به جلو خم شد و با همون لحن مادرانه‌ای که زهر ازش می‌چکید، گفت:

«بهم بگو ببینم، ریکی... فکر می‌کنی بابات به این حیوان خونگی کوچولویی که از خودت ساختی افتخار می‌کنه؟»


همین یک جمله کافی بود.

انگار چیزی توی اتاق شکست.

ریکی خیلی آروم سرش رو بالا آورد؛ با مکث و عمد، طوری که وقتی بالاخره نگاهش به کلارا رسید، شعله‌ای توی چشم‌هاش زبونه می‌کشید که می‌تونست یک کشور رو به خاکستر تبدیل کنه.

و برای اولین بار از روزی که شناخته بودیش...

از همسرت ترسیدی.

برای اینکه رشته‌ی افکارش پاره بشه، سریع گفتی:

«جدی... چرا داری این کار رو می‌کنی؟»


ریکی برای لحظه‌ی کوتاهی بهت نگاه کرد. پشت چشم‌هاش هنوز اون آرامش آشنا دیده می‌شد، اما فقط شنیدن صدای کلارا کافی بود تا دوباره خشمش شعله‌ور بشه.

کلارا دست‌هاش رو روی دامنش تا کرد و با لحنی آروم گفت:

«من پسرم رو پس می‌خوام.»


اخم کردی.

«اون پسر لعنتیِ تو نیست.»


لبخند کلارا آروم کش اومد؛ لبخندی سمی، انگار از هر کلمه‌ای که می‌خواست به زبون بیاره لذت می‌برد.

«اوه، عزیزم...» با شیرینی بیمارگونه‌ای ادامه داد: «تمام عمرت توی یه دروغ زندگی کردی.»

از جاش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن. صدای پاشنه‌ی کفش‌هاش توی اتاق سرد مثل زنگ مرگ می‌پیچید.

«اون زنی که فکر می‌کردی مادرت بوده... همونی که وقتی دو سالت بود مُرد... چیزی جز یه داستان ساختگی و راحت نبود.»

نگاهت بی‌اختیار به ریکی دوخته شد. فکش محکم قفل شده بود و تمام بدنش مثل فنری که تا آخر کشیده باشن، آماده‌ی جهش به نظر می‌رسید.

کلارا درست چند سانتی‌متریش ایستاد و با صدایی آروم اما مرگبار گفت:

«من مادرتم... معشوقه‌ی پدرت. اون زن دیگه‌ای که هیچ‌وقت نمی‌خواست تو از وجودش باخبر بشی.»

ریکی مشت‌هاش رو اونقدر محکم گره کرده بود که رگ‌های ساعدش به‌وضوح بیرون زده بودن.

«دروغه.»


کلارا با تلخی خندید.

«واقعاً؟ حقیقت رو می‌خوای؟ تو پسر منی، ریکی.»

بعد دستش رو داخل جیب دامنش برد و عکسی بیرون آورد؛ عکسی از خودش که نوزاد ریکی رو بلافاصله بعد از به دنیا اومدنش توی آغوش گرفته بود.

گلوت خشک شد.

به عکس خیره موندی، انگار آخرین تکه‌ی یه پازل وحشتناک بالاخره سر جاش قرار گرفته بود.

نوزادی که توی آغوش کلارا بود، همون چشم‌های تیز ریکی رو داشت...

و بله...

همون خال کوچیکی که درست زیر لبش بود.

کلارا با لحنی آرام گفت:

«فقط پانزده دقیقه تونستم بغلت کنم، پسرم... بعد تو رو ازم گرفتن.»


ریکی چشم‌هاش رو محکم بست.

«من پسر تو نیستم! تو منو بزرگ کردی، ولی پسر لعنتیِ تو نیستم!...»


برای اینکه حواس مردی که از شدت خشم داشت از هم می‌پاشید پرت کنی، آروم پرسیدی:

«بعدش چی شد؟ چرا ریکی رو ازت گرفتن؟»


کلارا برای چند لحظه ساکت موند، بعد آهی کشید.

«چون من معشوقه‌ی پدرت بودم. عاشقش بودم و می‌خواستم باهاش آینده‌ای داشته باشم... اما اون متأهل بود و...»

صداش برای اولین بار ترک برداشت؛ تنها شکافی که روی اون نقاب فولادی و بی‌احساسش دیده می‌شد.

«ازم قول گرفت که ساکت بمونم، توی سایه زندگی کنم و هیچ‌وقت چیزی نگم. اما وقتی بارداریم برملا شد، همه‌چیز از هم پاشید. زنش... فهمید.» سایه‌ای تاریک از خاطره توی چشم‌هاش نشست. «اون کاری کرد که از دستت بدم. قبل از اینکه حتی فرصت کنم دوباره درست بغلت کنم، تو رو ازم گرفت.»


هرچی بیشتر به صورتش نگاه می‌کردی، شباهتش به ریکی واضح‌تر می‌شد؛ همون خال، همون نگاه محکم و استوار... همون چشم‌هایی که هر وقت بخوان، می‌تونن مهربون باشن.

«یا باید برای همیشه از زندگیت ناپدید می‌شدم، یا به‌عنوان خدمتکار کنارت می‌موندم و قسم می‌خوردم هیچ‌وقت حقیقت رو نگم. و من نمی‌تونستم دوباره از دستت بدم، ریکی. می‌دونی چقدر درد داشت که دو سال اول زندگیت، بشینم و نگاه کنم که به یکی دیگه بگی "مامان"؟»


ریکی با خشم حرفش رو برید.

«اصلا برام مهم نیست که چی بهت درد داده! چیزی که درد داشت این بود که سه تا هیکل‌گنده رو فرستادی سراغم. از اون بدتر، زنم رو از امن‌ترین جای ممکن، یعنی خونه‌ی خودم، دزدیدی؛ خونه‌ای که پولش رو من می‌دم تا تو توش زندگی کنی... و با اینکه خوب می‌دونستی اون چقدر بهت اعتماد داره، روش دست بلند کردی.»


چشم‌های کلارا پر از اشک شد.

«اما تو هم به من تکیه می‌کردی. من برات مثل مادر بودم. همیشه پیش من می‌اومدی... من "کلارابو"ی تو بودم، یادت میاد؟»


با درماندگی شونه‌ای بالا انداخت.

«وقتی فومیکو مُرد، فکر کردم شاید این یه نعمت توی لباس بدبختیه.»

از جاش بلند شد.

«اما بعد... اون رو پیدا کردی.» با نفرت محض به تو اشاره کرد. «همش ازش تعریف می‌کردی، ازم می‌پرسیدی برای قرار عاشقانه چی بپوشی. با خودم گفتم: "باشه، اولین باره یه نفر رو جدی گرفته، زود می‌گذره. مسئله‌ی مهمی نیست." اما بعد، اون شروع کرد به اومدن به خونه. شام‌های خانوادگی، شب‌های بازی... کم‌کم تمام روز پیشت می‌موند، بعد شب هم همون‌جا می‌خوابید، و آخر سر هم مجبور بودم صدای جفت‌گیری‌تون رو بشنوم، انگار دو تا خرگوش بودین و فکر می‌کردین هیچ‌کس صداتون رو نمی‌شنوه. واقعاً چندش‌آور بود.»


بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمت به ریکی نگاه کردی.

اون هم هم‌زمان به تو نگاه کرد.

هردوتون لب‌هاتون رو روی هم فشار دادین تا وسط اون وضعیت وحشتناک، خنده‌تون نگیره.

جونتون در خطر بود...

اما باز هم نتونستین جلوی اون واکنش غریزی رو بگیرین.


کلارا ادامه داد:

«بعد زانو زدی، ریکی. توی بیست‌وسه سالگی، بهترین سال‌های عمرت رو برای یه دختر هدر دادی. و من مدام از خودم می‌پرسیدم: "چرا هی پسرم رو ازم می‌گیرن؟ چرا؟ چرا؟ چرا لعنتی؟!"»

همون لحظه یکی از اسلحه‌های ریکی رو از روی میز کناری برداشت و بدون هیچ هشداری، با قنداقش محکم به صورتت کوبید.

صدای برخورد فلز با استخون گونه‌ات از نفس بریده‌ای که کشیدی بلندتر بود.

سرت با شدت به یک طرف پرت شد، درد همون لحظه توی فک و گونه‌ات پیچید و برای چند ثانیه همه‌چیز جلوی چشمات تار شد.

اما جیغ نزدی.

اون لذت رو بهش ندادی.

در عوض...

ریکی بود که فریاد کشید.

«نه!»


صندلی زیر بدنش با شدت تکون خورد و عضلاتش اون‌قدر منقبض شدن که چوب صندلی شروع کرد به ناله کردن.

«دستت رو ازش بردار! کلارا... شکمت رو پاره می‌کنم، می‌شنوی؟!»


صداش از شدت خشم شکست؛ چیزی وحشی، افسارگسیخته و حیوانی از اعماق وجودش داشت بیرون می‌اومد.

خون رو از دهنت بیرون تف کردی. لبت شکافته بود، اما بازم سرت رو به سمت کلارا برگردوندی و با نفرت گفتی:


«تو مادر نیستی... فقط یه عوضیِ عقده‌ای هستی که نتونسته گذشته رو ول کنه.»


دست کلارا دور اسلحه لرزید و یک قدم عقب رفت.

نقابش هر لحظه بیشتر ترک برمی‌داشت.

«من بزرگش کردم. اشک‌هاش رو پاک کردم. وقتی پدرش بیش از حد بهش سخت می‌گرفت و شب‌ها گریه‌کنان خوابش می‌برد، فقط من بودم که براش اهمیت قائل می‌شدم. اون‌وقت تو فکر می‌کنی با اون دست‌های نرم و لبخند قشنگت می‌تونی جای من رو بگیری؟»


ریکی دیگه نمی‌لرزید.

حالا کاملاً بی‌حرکت شده بود...


آروم گفت:

«حق با توئه... تو بزرگم کردی.»

چند ثانیه سکوت کرد.

«و دقیقاً به همین دلیله که خوب بلدم چطور نابودت کنم.»


کلارا خشکش زد.

ریکی با صدایی پایین و سرد ادامه داد:

«یادت رفته کی رو آموزش دادی، کلارا. این خودت بودی که منو این‌طوری ساختی. تو یادم دادی چطور زنده بمونم... چطور از بقیه زرنگ‌تر باشم... و چطور آدم بکشم.»

بعد لبخند زد.

لبخندی تیز، بی‌رحم و بی‌بخشش، در حالی که خون روی لبش کم‌کم خشک می‌شد.

«پس تبریک می‌گم...» با غرش گفت. «خودت حکم مرگ خودت رو امضا کردی. شاید... واقعاً پسر تو باشم.»


کلارا پلک زد.

چشم‌هاش برق می‌زد و دستی که اسلحه رو گرفته بود، دوباره شروع به لرزیدن کرد.

بعد...

آروم اسلحه رو بالا آورد.

اما لوله‌ی اسلحه به سمت تو نبود.

به سمت خودش نشونه رفته بود.

بدنت از شوک خشک شد.

ریکی هم همون‌جا بی‌حرکت موند.

انگشت کلارا روی ماشه مکث کرده بود و نگاهش کاملاً خالی به نظر می‌رسید.

با صدایی آروم، که تقریباً رنگ و بوی بچگانه‌ای داشت، گفت:

«اگه قرار باشه تو رو نداشته باشم... پس هیچ‌کس نباید داشته باشه. نه اون... نه دنیا... حتی خودت.»


با التماس گفتی:

«نه... لطفاً اسلحه رو بذار زمین.»


ریکی آه بلندی کشید، سرش رو پایین انداخت و زیر لب طوری غر زد که فقط تو می‌تونستی بشنوی:

«لعنتی... بذار حداقل خودم این کارو بکنم.»

بعد هم چشم‌هاش رو چرخوند؛ کاملاً مطمئن بود فقط تو صدای زمزمه‌ش رو شنیدی.


فکت رو محکم روی هم فشار دادی تا مبادا لبخندت لو بره، هرچند مزخرف بودن حرف ریکی مثل نسیمی یخ‌زده وسط اون فضای سنگین پیچیده بود.

حالا دست‌های کلارا واقعاً می‌لرزیدن. اسلحه بین انگشت‌هاش تکون می‌خورد و با اینکه لوله‌اش هنوز سمت شقیقه‌ی خودش بود، تنشی که توی اتاق موج می‌زد، هر سه‌تونو مثل سیم خاردار در خودش پیچیده بود.

کلارا با عصبانیت نگاهش رو بین تو و ریکی چرخوند.

«فکر می‌کنین این خنده‌داره؟ من دارم تمام زندگیم رو جلوتون می‌ریزم، اون‌وقت شما وسطش شوخی می‌کنین؟»


آروم گفتی:

«کلارا... این راهش نیست.»

زیر اون نگرانی، هنوز استحکام صدات حس می‌شد.


کلارا با صدایی که هر لحظه ضعیف‌تر می‌شد، زمزمه کرد:

«من همه‌چیزم رو از دست دادم... همه‌چیز رو. به خاطر اون. به خاطر پسری که حالا جوری نگاهم می‌کنه انگار یه غریبه‌ام... انگار یه هیولام.»


ریکی دوباره زیر لب گفت:

«خب... هیولا که هستی.»

بعد این بار بلندتر ادامه داد:

«ولی لازم نیست برای ثابت کردنش این‌همه نمایش اجرا کنی. فقط... از ماشه فاصله بگیر، برادوی.»


این بار با اخم بهش نگاه کردی.

«ریکی... خواهش می‌کنم.»


صورت کلارا از هم پاشید؛ درست مثل آینه‌ای که سال‌ها فقط با نفرت سر پا مونده باشه.

لبش لرزید.

«می‌تونستم یه زندگی داشته باشم...» صدای لرزونش توی اتاق پیچید. «می‌تونستم کنار پدرت باشم... کنارت باشم... اما آخرش شدم زن دوم... خدمتکار... کلارابو... هیچ‌وقت مامان نشدم.»

اشک از چشم‌هاش سرازیر شد.

«شما نمی‌دونین چه حسی داره وقتی یکی دیگه بچه‌ای رو که خودت به دنیا آوردی بزرگ می‌کنه... وقتی همون بچه، به جای اینکه مامان صدات کنه، فقط بهت می‌گه خدمتکار.»

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد...

ریکی آروم گفت:

«متأسفم.»


کلارا خشکش زد.

ریکی نگاهش رو از روش برنداشت.

«متأسفم که مجبور شدی همچین چیزی رو تجربه کنی. متأسفم که هیچ‌وقت به اون زندگی‌ای که می‌خواستی نرسیدی. متأسفم که وقتی بیشتر از هر زمانی به محافظت احتیاج داشتی، هیچ‌کس کنارت نبود.»

بعد با تکون کوچیکی به اسلحه اشاره کرد.

«اما این... هیچ‌کدوم از اون چیزا رو برنمی‌گردونه.»


تو هم نفس عمیقی کشیدی و آروم گفتی:

«خواهش می‌کنم... نذار وقتی از اینجا می‌ریم، یه زخم دیگه هم با خودمون ببریم.»


همون لحظه، صدای تقِ آرومی از سمت چپت شنیدی.

نگاهت ناخودآگاه به سمت ریکی رفت.

دست‌هاش آزاد شده بودن.

بست‌های کمربندی رو پاره کرده بود.

بعد با تمام نیروی پاهاش، بست‌های دور مچش رو هم از هم باز کرد و خیلی آروم از جاش بلند شد تا به تمام قد مقابل کلارا بایسته.

گریه‌ی کلارا شدیدتر شده بود.

شونه‌هاش می‌لرزید، چشم‌هاش محکم بسته بودن و اشک بی‌وقفه از صورتش سرازیر می‌شد. نفس‌هاش اون‌قدر بریده شده بود که حتی نمی‌تونست اسلحه رو درست زیر چونه‌ش نگه داره.

بی‌هدف...

اسلحه رو به سمت ریکی گرفت.

ریکی خیلی آروم به طرفش قدم برداشت.

«کلارا...»

مکث کوتاهی کرد.

«خواهش می‌کنم... بدش به من.»

سرش رو تکون داد.

«من جلیقه‌ی ضدگلوله تنمه. نمی‌ذارم کاری بکنی که بعداً ازش پشیمون بشی.»

صداش آروم و محکم بود؛ مثل طنابی که وسط تاریکی به سمت یه نفر پرت می‌کنن.

دست‌های لرزون کلارا کم‌کم از حرکت ایستاد.

اسلحه توی دستش لق خورد...و بعد، همراه با هق‌هقی خفه، از بین انگشت‌هاش رها شد.

صدای برخورد فلزش با کف سرد اتاق پیچید.

Report Page