Sanctioned

Sanctioned

Lanmida

Part 6


اما توی آشپزخونه نبودی. توی پذیرایی هم نبودی.

نبودن خدمتکارها طبیعی بود. خودش برای امروز فرستاده بودشون خونه. کلارا دلش می‌خواست یه روز رو با پسرش بگذرونه، اونم چه دلیلی داشت که مخالفت کنه؟

و حالا حتی اون دفتر کاری که با دست‌های خودش ساخته بود... خالی بود.

این خونه خیلی بزرگ بود، خیلی بیشتر از حد معمول... اما محال بود تا الان صدای اومدنش رو نشنیده باشی.

محکم اسمت رو صدا زد.

ریکی تقریبا هیچ‌وقت اسمت رو به زبون نمی‌آورد؛ انگار یه قانون نانوشته بود. با این حال...

هیچ جوابی نیومد.

به گوشیت زنگ زد، چون تو رو که می‌شناخت؛ گوشیت هیچ‌وقت ازت دور نبود.

مستقیم رفت روی صندوق صوتی.

«فاک...»

نیشیمورا ریکی اهل وحشت کردن نبود... اما همون لحظه چیزی سرد و زهرآگین از ستون فقراتش بالا خزید؛ درست وقتی وسط اون آشپزخونه‌ی بی‌نقص ایستاده بود و با مشت‌های گره‌کرده و فکی که از شدت فشار می‌لرزید، دوباره به اطراف نگاه می‌کرد.

و بعد...

بعد چشمش به اون یادداشت افتاد.

قشنگ و مرتب، داخل فرورفتگی کوچیکی روی کانتر مرمری گذاشته شده بود. تعجب کرد که چطور دفعه‌ی قبل ندیده بودش.

ساده و تمیز.

با حروف درشت.


YOU WANTED HER OUT. SO WE TOOK HER OUT.

«تو می‌خواستی از زندگیت بره بیرون... پس ما هم بردیمش.»


پشت یادداشت، یه عکس چسبونده شده بود.

عکس تو.

دهنت بسته شده بود، چشم‌هات از اشک خیس بودن، موهات به هم ریخته بود و صورتت پر از خراش.

واضح بود که مقاومت کرده بودی.

البته... اگه این کار رو نمی‌کردی، دیگه خودت نبودی.

اول از همه، کانتر مرمری شکست.

ریکی مشت‌هاش رو با تمام قدرت روی سنگ کوبید؛ اون‌قدر محکم که مرمر ترک برداشت. یادداشت زیر مشت‌هاش مچاله شد و فریادی خشن و گرفته از اعماق سینه‌ش بیرون کشیده شد.

«لعنتــــــــی!»


بعد از اون...

دیگه هیچ‌چیز از روی فکر نبود.

فقط غریزه.

فقط طوفان.

فقط فروپاشی.

نزدیک‌ترین صندلی رو برداشت و با تمام قدرت پرت کرد. صندلی با صدای مهیبی به دیوار خورد و تکه‌تکه شد.

بعد نوبت ظرف‌ها بود.

با یه حرکت وحشیانه‌ی دستش، همه‌شون رو از روی میز به پایین ریخت.

غذا به کابینت‌ها، یخچال و کف آشپزخونه پاشید.

لیوانی زیر پاش خرد شد.

حتی پلک هم نزد.

«من بهش گفته بودم بره خونه!» با تمام وجود غرید. «خودم فرستادمش خونه!»

چشم‌هاش وحشی شده بودن.

غرق چیزی بین ترس و خشم.

همون نگاهی که هیچ‌کس تا حالا ندیده بود و زنده نمونده بود تا تعریفش کنه.

کشوها رو یکی‌یکی بیرون کشید.

مشت محکمی به یخچال کوبید.

درِ یکی از کابینت‌ها رو از لولاش کند و اون طرف آشپزخونه پرت کرد.

گلدونی به زمین خورد و شکست.

گل‌های چینی، مثل تکه‌های خشم، روی زمین پخش شدن.

و بعد...صداش شکست.

«فاک... فاک... فاک...»

هر دو دستش رو به سینک چسبوند. نفس‌هاش سنگین و بریده‌بریده بالا می‌اومد.

چشم‌هاش رو محکم بست؛ انگار اگه به اندازه‌ی کافی زور بزنه، همه‌ی این اتفاق‌ها محو می‌شن.

یادداشت ناپدید می‌شه.

و تو... از دفتر کارت بیرون میای و با اخم می‌پرسی:

«این بلا رو کی سر اتاق غذاخوری آورده؟»


اما تنها چیزی که می‌شنید، سکوت بود.

تنها چیزی که حس می‌کرد، نبودنِ تو بود.

اون سکوت سنگینی که فقط توی سوگواری وجود داره.

برای چند ثانیه روی زمین نشست و دست‌هاش رو لای موهاش فرو برد و محکم چنگ زد.

همون موقع...

در با صدای آرومی باز شد.

کلارا با لبخند وارد خونه شد، چند تا کیسه از نزدیک‌ترین فروشگاه لوازم هنری دستش بود.


«ریکی...؟»

همون‌جا خشکش زد.


آشپزخونه شبیه منطقه‌ی جنگی شده بود.

شام نابود شده بود.

وسایل خونه خرد و خاکشیر شده بودن و رئیسش...

وسط اون ویرونه، روی زمین نشسته بود؛ بدنش می‌لرزید و نفس می‌کشید، مثل یه حیوان زخمی که داشت تمام زورش رو می‌زد تا جیغ نکشه.

نپرسید چی شده، لازم هم نبود.

چون بعد...چشمش به یادداشت افتاد.

همون یادداشت.

دستش ناخودآگاه جلوی دهنش رفت.

«خدای من...»


ریکی آروم از جاش بلند شد.

یه خط خون از روی بند انگشت‌هاش پایین می‌اومد؛ حتی خودش هم نفهمیده بود کی زخمی شده.

نفس‌هاش حالا آروم‌تر شده بودن اما سنگین‌تر.

انگار یکی ریه‌هاش رو توی مشت گرفته بود.


بدون اینکه حتی نگاهش کنه، گفت:

«به همه خبر بده. همین الان.»


صدای خشکش مثل تیغه‌ی چاقو بود.

«همه‌ی نیرو‌ها... همه‌ی افرادمون... همه‌ی هم‌پیمان‌ها... هر موش کثافتی که توی این شهر یه جفت گوش داره... می‌خوام دنبالش بگردن.»


کلارا فقط مات سر تکون داد.


«اگه تا قبل از نیمه‌شب پیداش نکنن...»

اون لحظه برگشت سمتش و چشم‌هاش برق می‌زد.

نه از اشک...

از چیزی خیلی خطرناک‌تر.

کنارش ایستاد و با نگاهی که فقط حقیقت توش موج می‌زد، از بالا بهش خیره شد.

«...همه می‌میرن، کلارا.»

مکث کوتاهی کرد.

«همه‌... حتی خودت.»

کلارا هیچ حرفی نزد.

رنگش مثل گچ سفید شده بود.

فقط سرش رو تکون داد و هول‌هولکی گوشیش رو بیرون کشید.

ریکی حتی نگاه هم نکرد که چطور از اتاق بیرون رفت.

پاشنه‌ی پاش رو چرخوند و مستقیم به سمت دفترش رفت.

رد باریک خون از روی مشت‌هاش روی زمین می‌چکید؛ مثل جوهر قرمز.

درِ دفتر رو چنان محکم کوبید که شیشه‌ی کنار در لرزید.

بی‌معطلی، کف دستش رو روی کلید مشکی‌رنگی که کنار میزش کار گذاشته بود کوبید.

دکمه‌ای بدون هیچ برچسبی.

همون لحظه، کل اتاق غرق نور قرمز شد.

نه به شکل استعاره.

واقعا چراغ‌ها وارد حالت اضطراری شدن.

قرمزی خفه‌کننده‌ای که برای تمام افراد سازمانش فقط یه معنی داشت:

DEFCON 1.

مرگ یا زندگی.

هر کاری لازمه بکنید...

حتی اگه مجبور شدید همه‌چیز رو به آتیش بکشید.

فکش اون‌قدر محکم قفل شده بود که صدای ساییده شدن دندون‌هاش شنیده می‌شد.

کشوی پایینی میز رو با یه حرکت بیرون کشید و تبلت مشکی‌رنگ و ماتش رو، که زیر چند پرونده‌ی فریبنده پنهان شده بود، بیرون آورد.

با یه سوایپ و اسکن چهره، وارد سیستم امنیتی شد.

انگشت‌هاش با سرعت روی صفحه حرکت می‌کردن.

«ردیاب...»

زیر لب زمزمه کرد.

«زود باش... زود باش...»

وارد یه منوی مخفی شد.

PRIVATE ACCESS – VELOMY

چند لحظه بعد، صفحه روشن شد.

یه سیگنال مخفی رو پیدا کرد.

قفسه‌ی سینه‌ی ریکی برای یک ثانیه کامل از حرکت ایستاد.

نقطه‌ی چشمک‌زنی که تو رو نشون می‌داد...

هنوز فعال بود.

با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، زمزمه کرد:

«هنوز حلقه رو دستته...»

لبخند کجی روی لبش نشست.

تاریک.

تقریباً دیوانه‌وار.

اما حتی ذره‌ای به چشم‌هاش نرسید.

«دختر خودمی...»


همون حلقه.

حلقه‌ای که روز عروسی به انگشتت کرده بود.

روزی که جلوی خانواده‌ی خودش، خانواده‌ی تو و خودت قسم خورده بود توی روزهای خوب و بد کنارت بمونه.

حلقه‌ای که قرار بود برای همیشه شما دو نفر رو به هم گره بزنه.

فقط...یه چیپ ردیاب هم داخلش کار گذاشته بود.

همین.

پارانویای ریکی اون‌قدر ریشه دوانده بود که نتونسته بود جلوی خودش رو بگیره.

و بامزه‌تر اینکه...تا ماه‌عسلتون هم این موضوع رو بهت نگفته بود.

اون روز، هر دوتون روی ساحل خصوصی ویلایی که تازه توی مالدیو خریده بودین، دراز کشیده بودین.

خورشید داشت غروب می‌کرد و نسیم، موهات رو آروم تکون می‌داد.

روی شکم خوابیده بودین و به هر چیز مسخره‌ای می‌خندیدین.

همه‌چی خنده‌دار بود.

تازه زن و شوهر شده بودین.

ریکی با لبخند، نوک بافت موهات رو بین انگشت‌هاش می‌چرخوند.

بعد نگاهی به دست چپت انداخت.

«می‌دونی...»

لبخندش نرم‌تر شد.

«از این به بعد، هرجای دنیا باشی پیدات می‌کنم.»


با تعجب سرت رو کج کردی.

«یعنی چی؟»


نور غروب درست روی صورتت افتاده بود.

دستت رو بالا آورد و لب‌هاش رو روی حلقه گذاشت و آروم بوسیدش.

بعد با لحنی که سعی می‌کرد عادی باشه، گفت:

«یه ردیاب کوچولو داخل حلقه گذاشتم.»

قلبش تند می‌زد.

دست‌های گره‌خورده‌تون رو جلوی دهنش نگه داشته بود و منتظر واکنشت مونده بود.


دستت رو پس کشیدی و با دقت به الماس بزرگ حلقه نگاه کردی.

حق با اون بود.

هیچ‌جوره معلوم نبود.

و قرار هم نبود ازش بپرسی چرا همچین چیزی داخل حلقه گذاشته. دلیلش رو می‌دونستی؛ بالاخره خوب می‌شناختیش و می‌دونستی با چه آدمی ازدواج کردی. تازه، بعد از اینکه چند دقیقه پیش به بهترین دوستت قول داده بودی تا ابد کنارش بمونی، اصلاً دلت نمی‌خواست سر همچین چیزی باهاش بحث کنی.


با این حال، لب‌هات رو جمع کردی و گفتی:

«باشه... ولی من هنوزم به حریم شخصی احتیاج دارم، ریکی. نمی‌خوام فقط یه...»


قبل از اینکه جمله‌ات تموم بشه، با عجله سرش رو تکون داد.


«نه، نه، نه... اصلاً فعال نیست. فقط... اگه یه روزی یه اتفاقی برات بیفته... که امیدوارم هیچ‌وقت همچین روزی نرسه... این فکر بهم آرامش می‌ده که همیشه می‌تونم پیدات کنم، عزیزم.»


هم‌زمان با گفتن این جمله، با مهربونی گونه‌ت رو نوازش کرد و ادامه داد:

«فقط خودم می‌تونم فعالش کنم. فقط موقعیتت رو نشونم می‌ده و... فقط وقتی کار می‌کنه که...»


جمله‌اش نیمه‌کاره موند. حتی فکر کردن به ادامه‌ش هم صداش رو لرزونده بود.


با تعجب پرسیدی:

«که چی؟»

دستت رو روی شونه‌ش گذاشتی و منتظر نگاهش کردی.


ریکی نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:

«فقط وقتی کار می‌کنه که نبضت هنوز بزنه.»


چند ثانیه سکوت بینتون حاکم شد.

بعد با کنجکاوی پرسیدی:

«اگه حلقه رو از دستم دربیارم چی؟»


ریکی خندید؛ اون خنده‌ی مطمئنی که همیشه وقتی ازت حرف می‌زد روی لبش می‌نشست.

«ولی این کار رو نمی‌کنی. خودم می‌دونم که نمی‌کنی. هیچ دلیلی هم نداری که بخوای حلقه‌ت رو دربیاری.»

بعد شونه‌ای بالا انداخت، روی شن‌ها دراز کشید و با یه حرکت سریع تو رو روی خودش کشید.


با خنده جیغ کوتاهی کشیدی و برای حفظ تعادلت، دست‌هات رو روی سینه‌ش گذاشتی.

«حق با توئه... ولی بعیده یکی وسط خرید از سوپرمارکت منو بدزده.»


اون روز، ریکی هم باهات خندیده بود.


یه خنده‌ی واقعی؛ سرش رو عقب انداخته بود و محکم بغلت کرده بود، انگار فکر از دست دادنت اون‌قدر غیرممکن و خنده‌دار بود که حتی ارزش فکر کردن هم نداشت.

اما حالا...

همین نقطه‌ی چشمک‌زن روی صفحه‌ی نمایش، تنها چیزی بود که نمی‌ذاشت روی کف مرمری دفترش از هم بپاشه.

ردیاب هنوز فعال بود و نقطه‌ی روی نقشه همچنان حرکت می‌کرد.

یعنی تو زنده بودی.

همین خبر، تنها چیزی بود که جلوی فوران خشمش رو گرفته بود؛ هرچند این آرامش به تار مویی بند بود. چون با وجود اینکه سیگنال هنوز حرکت می‌کرد، اصلاً نزدیک نبود. نقطه، اون‌ طرف شهر و وسط منطقه‌ای صنعتی دیده می‌شد؛ جایی پر از انبارهای متروکه که سال‌ها بود سازمانش تقریباً از تمام فعالیت‌هاش حذفش کرده بود.

این فقط یه معنی داشت.

کسی می‌خواست تو رو مخفی نگه داره.

نه اینکه همون لحظه بهت آسیب بزنه...

حداقل، هنوز نه.

اما این موضوع ذره‌ای از عطش خون ریکی کم نمی‌کرد. در تمام عمرش هیچ‌وقت چنین میل وحشیانه و سیری‌ناپذیری به کشتن رو تجربه نکرده بود. انگار خود شیطان توی رگ‌هاش جریان پیدا کرده و اختیارش رو به دست گرفته بود. اون عطش فقط وقتی فروکش می‌کرد که دوباره تو رو سالم توی آغوشش می‌گرفت.

با یک حرکت از پشت میزش بلند شد و صندلی رو اونقدر محکم عقب پرت کرد که با صدای بلندی به دیوار خورد. دوباره دکمه‌ی وضعیت اضطراری رو فشار داد و چراغ قرمز گوشه‌ی سقف بار دیگه شروع به چشمک زدن کرد.

بعد، بدون اینکه حتی فکر کنه، شروع کرد به آماده شدن.

جلیقه‌ی ضدگلوله‌ش رو روی لباس جذبش پوشید، اسلحه‌ی کمریش رو برداشت، بعد اسلحه‌ی دومش و در آخر، تیغه‌ی بلند مشکی‌رنگی که سال‌ها بهش دست نزده بود؛ همون تیغه‌ای که همه‌چیز باهاش شروع شده بود، همون سلاحی که اسم نیشیمورا ریکی رو بر سر زبون‌ها انداخته بود و قسم خورده بود دیگه هیچ‌وقت مجبور نشه ازش استفاده کنه.

تیغه رو روی پشتش بست و یکی از اسلحه‌های حکاکی‌شده‌ی خاندان کامیناری رو هم برداشت.

بعد دوباره به آشپزخونه برگشت، یادداشت رو از روی کانتر برداشت و داخل جیبش گذاشت. نه چون بهش احتیاج داشت، بلکه چون می‌خواست بعداً روی جسد کسی که اون رو فرستاده بود، آتیشش بزنه.

تا اون موقع، کلارا نیروهای اصلی سازمان رو جمع کرده بود و جیک از پشت بی‌سیم مدام دستور می‌داد. صداش از بس طی بیست دقیقه‌ی گذشته سر همه فریاد کشیده بود، کاملاً گرفته بود.

ریکی حتی به هیچ‌کدوم از افراد حاضر نگاه هم نکرد. مستقیم به سمت در خروجی رفت؛ نگاهش فقط روی ماشینی بود که بیرون منتظرش ایستاده بود.


فقط یک بار مکث کرد.

شیشه عطر موردعلاقه‌ی تو رو برداشت، دو بار روی استخوان ترقوه‌ش و یک بار روی مچ دستش اسپری کرد.

به چیزی احتیاج داشت که آرومش کنه؛ چیزی که بوی تو رو با خودش همراه داشته باشه، وقتی قرار بود باقی دنیا رو به آتیش بکشه.


همین که از خونه بیرون رفت، چشمش به دو بادیگاردی افتاد که وظیفه داشتن از تو محافظت کنن. پایین پله‌ها ایستاده بودن، مضطرب و مردد؛ نمی‌دونستن اول حرف بزنن یا صبر کنن. نگاهشون مدام بین فک قفل‌شده‌ی ریکی و خون خشکی که هنوز روی بند انگشت‌هاش مونده بود، رفت‌وآمد می‌کرد.

بدون اینکه حتی پلک بزنه، به سمت اون دو نگهبان رفت و درست مقابلشون ایستاد. «قرار بود برسونینش خونه و مطمئن بشین سالمه. خودم واضح و بدون هیچ ابهامی بهتون دستور داده بودم.» صداش به طرز عجیبی آروم بود، اما زیر اون آرامش، خشم مثل سیم برق فشار قوی وزوز می‌کرد.

یکی از بادیگاردا با لکنت گفت: «مـ... ما همین کار رو کردیم، قربان. خانم رفتن داخل خونه. خودمون هم بلافاصله در رو پشت سرشون قفل کردیم...»


«برام مهم نیست چه غلطی کردین!» ریکی یک قدم جلو رفت و درست مقابل مرد تنومند ایستاد؛ مردی که با وجود هیکل درشتش، جلوی اندام لاغر ریکی از ترس آب شده بود. «اینکه الان زنم توی اتاق خواب لعنتیم نیست، فقط به خاطر اینه که شما از پس وظیفه‌تون برنیومدین.» بعد بیشتر بهش نزدیک شد، طوری که نوک بینیشون تقریباً به هم می‌رسید و بوی ادکلن ریکی با عطری که هنوز از تو روی لباسش مونده بود، بینشون در هم آمیخت.


بادیگارد دوم با تردید گفت: «قربان...»

اما قبل از اینکه حتی یک کلمه‌ی دیگه از دهنش بیرون بیاد، ریکی لوله‌ی اسلحه رو روی پیشونیش گذاشت و ماشه رو کشید. گلوله مستقیم از مغزش رد شد و فقط ایستاد و تماشا کرد که بدن بی‌جونش با صدای سنگینی روی زمین افتاد.

انعکاس صدای شلیک مثل زنگ مرگ توی تمام حیاط پیچید. ریکی نه پلک زد و نه حتی نفسش تغییر کرد. فقط با فکی قفل‌شده خیره موند و نگاه کرد که بادیگارد دوم از ترس و ناباوری سر جاش خشک شده. خون روی پله‌های گرانیتی پاشید و تازه همون موقع نگاهش رو پایین انداخت، بعد با خونسردی لوله‌ی اسلحه رو با لبه‌ی پیراهنش پاک کرد. هیچ‌کس تکون نخورد؛ حتی انگار خود باد هم جرئت وزیدن نداشت.


بعد با صدایی آروم و شمرده، در حالی که چشم از بادیگارد باقی‌مونده برنمی‌داشت، گفت: «امیدوارم این صحنه باعث بشه یه چیز رو خوب بفهمی؛ من تهدید الکی نمی‌کنم، به هیچ‌کس فرصت دوم نمی‌دم و بی‌عرضگی رو هم تحمل نمی‌کنم.»


مرد با دست‌هایی که از شدت ترس می‌لرزیدن، پشت سر هم سر تکون داد.


«خوبه. حالا خودت رو جمع‌وجور کن و سوار اون ماشین فاکی شو. اگه حتی یه تار مو از سرش کم بشه، گلوله‌ی بعدی رو توی دهنت خالی می‌کنم. فهمیدی؟»


«ب... بله، قربان.»


ریکی با حرص نفسش رو از بینی بیرون داد و اسلحه رو داخل غلافش گذاشت. از بس محکم قبضه‌ی اسلحه رو فشار داده بود، بند انگشت‌هاش دوباره ترک برداشته و خون افتاده بودن، اما خودش حتی اهمیت هم نداد. برگشت سمت خونه و یک بار دیگه بوی عطرت رو نفس کشید و اجازه داد مثل یه زره دور وجودش رو بگیره. فشار روی شونه‌هاش کم نشد؛ برعکس، سفت‌تر، تیزتر و مرگبارتر شد.

بعد سوار ماشین شد.


چند ثانیه بعد، صدای کلارا دوباره از بی‌سیم پخش شد. «ریکی، ورودی تونل رو پیدا کردیم. کاملاً مهر و موم شده و انگار سال‌هاست کسی ازش استفاده نکرده، ولی ردیاب دقیقاً زیر همون نقطه سیگنال می‌ده.»


ریکی قبل از جواب دادن، یک بار... دو بار... با انگشت‌هاش روی ران پاش ضرب گرفت، بعد گفت: «خوبه. منفجرش کنین.»


کلارا بی‌درنگ جواب داد: «داریم انجامش می‌دیم.»


ریکی سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و در حالی که چشم‌هاش نیمه‌باز بودن، گفت: «و به یکی هم بگین، برام مهم نیست کی، اون یارو رو از جلوی در خونه جمع کنه. نمی‌خوام وقتی برگشت، اون صحنه رو ببینه.»


---


کف زمین مثل همیشه یخ بود؛ چیزی که اصلاً با عقل جور درنمی‌اومد، چون بهار بود. البته این روزها دمای زمین آخرین چیزی بود که می‌تونست ذهنت رو درگیر کنه.


سمت چپ سرت به‌شدت تیر می‌کشید و پابرهنه بودی. توی تاریکی اتاق فقط لاک سفید روی ناخن‌های پاهات به چشم می‌اومد. دست‌هات رو به یه صندلی چوبی بسته بودن و هرچقدر خودت رو تکون دادی تا بفهمی با چی بستنت، بالاخره متوجه شدی. البته که بست کمربندی بود. پا‌هات هم به هم بسته شده بودن، اما دهنت آزاد مونده بود؛ اشتباه بزرگی از طرف آدم‌رباهات.


بوی گردوخاک، خاکستر و رگه‌ی کمرنگی از خون به مشامت می‌رسید، اما هیچ‌کدوم از اون‌ها مهم نبود. فقط باید هر طور شده از اونجا فرار می‌کردی، با اینکه توی اون تاریکی لعنتی تقریباً هیچی دیده نمی‌شد. هنوز فرصت نکرده بودی نقشه‌ای برای فرار توی سرت بچینی که ناگهان چراغ‌ها روشن شدن و نور تندش توی چشم‌هات نشست؛ چند لحظه طول کشید تا مردمک‌هات به روشنایی عادت کنن.


«اوه، بیبی‌گرل... حالت خوبه؟ می‌دونم روز سختی داشتی.»


اون صدا...

نرم بود، آشنا.


همون صدایی که قبلاً با محبت بهت می‌گفت «عزیزم»، برات حوله‌ی تمیز می‌آورد و همیشه ریکی رو دعوا می‌کرد که چرا غذا خوردنش رو فراموش می‌کنه؛ همون صدایی که بهش اعتماد داشتی.

خون توی رگ‌هات یخ زد.


«...کلارا؟!»

اولش مغزت حاضر نبود چیزی رو که شنیده بود باور کنه. مدام دنبال یه توجیه می‌گشت؛ شاید اون هم دزدیده شده بود، شاید فقط اومده بود حالت رو بپرسه... اما بعد خودِ کلارا رو دیدی. صدای تق‌تق پاشنه‌ی کفش‌هاش روی بتن می‌پیچید و با آرامش کامل به سمتت می‌اومد؛ تمیز، مرتب و دست‌نخورده.

موهاش بی‌نقص جمع شده بود، بلوزش حتی یک چروک هم نداشت و ظاهرش بیشتر به کسی می‌خورد که تازه از یه برانچ برگشته، نه از صحنه‌ی آدم‌ربایی تو.


با ناباوری پلک زدی و با صدایی گرفته زمزمه کردی: «...کلارا؟ این دیگه چه...؟»


«هیس...» کلارا جلوی تو چمباتمه زد و درست مثل مادری که می‌خواد تب بچه‌ش رو چک کنه، چونه‌ت رو توی دستش گرفت. «بیچاره... این شکافی که سرت برداشته واقعاً بد به نظر می‌رسه.»


اونقدر شوکه شده بودی که برای چند لحظه حتی نتونستی تکون بخوری، اما خیلی زود به خودت اومدی و با یه حرکت تند سرت رو از دستش بیرون کشیدی. «این دیگه چه مسخره بازیه؟»


کلارا صاف ایستاد و از بالا به هیکل زخمی و به‌هم‌ریخته‌ات نگاه کرد. بعد با اشاره‌ای به پناهگاه کثیفی که توش بودین، گفت: «این... تاوانه.»


با ناباوری بهش خیره شدی. ضربان قلبت اون‌قدر بلند توی گوشت می‌کوبید که نزدیک بود بقیه‌ی حرف‌هاش رو نشنوی.

«تاوان؟» انگار مغزت ده ثانیه از اتفاقات عقب‌تر بود. «کلارا... دیوونه شدی؟»


زن مسن آروم خندید؛ نه خنده‌ی یه آدم شرور، بلکه خنده‌ی کسی که خودش رو برحق می‌دونه. مثل یه معلم... یا یه مادر.

«نگران نباش. شوالیه‌ی سوار بر اسبت همین الان توی راهه و مستقیم میاد همین جایی که نشستی. بی‌صبرانه منتظرم نتیجه‌ی فوق‌العاده‌ی این آزمایش رو بهش اعلام کنم.»


لحن کلارا اون‌قدر سبک و سرزنده بود که انگار داشت توی یه مهمونی شرکتی اسم برنده‌ی جایزه رو اعلام می‌کرد، نه اینکه وسط یه سیاه‌چال زیرزمینی ایستاده باشه و تو با بست کمربندی به صندلی بسته شده باشی.

با طعنه خندیدی؛ مزه‌ی خون هنوز توی دهنت بود.

«مریضی.»


کلارا با همدردی ساختگی آهی کشید و گفت: «اوه، عزیزم... تو اولین دختری نیستی که فکر می‌کرد خاصه.»

بعد آروم دور صندلیت شروع به قدم زدن کرد و صدای پاشنه‌ی کفش‌هاش توی فضای سرد و نمور اطراف می‌پیچید.


«فکر کردی از ردیابی که داخل حلقه‌ات بود خبر نداشتم؟ فکر کردی خودم نذاشتم پیدات کنه؟ این قضیه درباره‌ی کنترله، عزیزم... نه آشوب. من می‌خوام اون بیاد؛ حتی بهش احتیاج دارم.»


پوزخند زدی و گفتی: «آره... خب، منم خوشم میاد وقتی اون میاد.»

اگر توی چیزی استعداد داشتی، عصبانی کردن آدما بود.


کلارا وسط قدمش ایستاد.

چند ثانیه بعد خندید، اما نه از سر سرگرمی؛ از ناباوری. خنده‌ای کوتاه و تیز، مثل نوک چاقویی که قبل از فرو رفتن، فقط سطح پوست رو امتحان می‌کنه.


«جدی داری شوخی می‌کنی؟» آروم برگشت سمتت. «مثل یه خوک توی قصابی بستنِت به صندلی، اون‌وقت تو وسط این وضعیت شوخی جنسی می‌کنی؟ واقعاً فکر می‌کنی انقدر براش مهمی؟»


تا جایی که بست‌های کمربندی اجازه می‌دادن، خودت رو به جلو کشیدی. خون کنار شقیقه‌ات خشک شده بود و هنوز هم همه‌چیز رو کمی تار می‌دیدی، اما اون لبخند گوشه‌ی لبت حتی ذره‌ای نلرزید.

«ریکی برای کمتر از این هم آدم کشته، کلارا.»


پره‌های بینی کلارا از عصبانیت باز شد، اما به زحمت تونست ظاهر آرومش رو حفظ کنه. عضلات فکش پرید؛ فهمیدی حرفت دقیقاً به هدف خورده.

با صدایی که از بین دندون‌های به‌هم‌فشرده بیرون می‌اومد، گفت: «اون اول منو دوست داشت. بهم احترام می‌ذاشت. من ساختمش... من تبدیلش کردم به چیزی که الان هست.»


آروم و با اطمینانی که فقط از کسی برمیاد که مطمئنه عمیقاً دوستش دارن، جواب دادی: «نه... تو فقط آموزشش دادی؛ این من بودم که دوباره انسانش کردم.»


برای چند لحظه، تنها صدایی که شنیده می‌شد، وزوز چراغ‌های سقفی و خش‌خش خشمی بود که زیر پوست کلارا می‌جوشید.

بعد لبخند زد.

لبخندی بیش از حد کشیده.

«ببینیم وقتی جنازه‌ات رو پیدا کنه، هنوز هم چقدر انسان باقی می‌مونه.» لحنش اون‌قدر شیرین بود که انگار داشت قصه‌ی شب تعریف می‌کرد.


اما تو حتی پلک هم نزدی.

فقط با اشاره‌ی سرت بهش فهموندی نزدیک‌تر بیاد.

نزدیک‌تر...

باز هم نزدیک‌تر...

حالا نوک بینی‌تون تقریباً به هم رسیده بود.

با صدایی آروم اما محکم گفتی: «جرئت داری یه انگشت به من بزن.»


همون لحظه دو نفر از افراد شخصی کلارا وارد اتاق شدن و دو طرف دری که ریکی قرار بود ازش وارد بشه، ایستادن. نگاه کلارا برای لحظه‌ای روی اون‌ها چرخید؛ مثل فرمانده‌ای که قبل از شروع نبرد، نیروهاش رو برانداز می‌کنه. آروم، خونسرد و در عین حال آماده‌ی حمله.

بعد یک قدم عقب رفت و با لبخندی مطمئن گفت: «باید اعتراف کنم... شجاعی. اما اینجا زمین بازی منه.»

دو مرد بند انگشت‌هاشون رو به صدا درآوردن. نگاهشون سرد و گرسنه بود و سایه‌های بلندشون روی کف بتنی کشیده می‌شد. جو اتاق هر لحظه سنگین‌تر می‌شد؛ مثل مه غلیظی که نفس کشیدن رو سخت می‌کنه.


تو نفس‌هات رو منظم نگه داشتی، با اینکه تک‌تک عصب‌هات بین جنگیدن و فرار کردن فریاد می‌زدن. اما بهتر از هر کسی می‌دونستی نبرد واقعی اینجا نبود.

نبرد...

داشت از راه می‌رسید.

و خیلی هم نزدیک بود.

پشت اون درِ فولادی سنگین، تقریباً می‌شد تغییر هوا رو حس کرد؛ آرامش وهم‌آلود قبل از طوفانی که قرار بود بنیان همه‌چیز رو بلرزونه و هرچی سر راهش بود، به خاکستر تبدیل کنه.

Report Page