Sanctioned
LanmidaPart 5
چشمات رو اونقدر چرخوندی که نزدیک بود اشتباهات گذشتهات رو هم ببینی.
«واقعاً غیرقابل تحملی.»
ریکی دوباره بهت نگاه کرد و این بار شیطنت نگاهش کمی کمرنگ شد.
«ولی اون موقع نگفتی دوستم داری...توی پیاما. آخرش گفتی، ولی مجبور شدم از زیر زبونت بکشمش بیرون. معمولاً اینجوری نیست. معمولاً خیلی راحت از دهنت درمیاد... مثل یه دستگاه که خوب روغنکاری شده باشه.»
لبخندت هنوز روی لبت بود، اما این بار یه تهرنگ آروم و غمگین هم داشت.
«اعصابم از دستت خورد بود.»
«میدونستم.»
خندیدی.
«و لطفاً دیگه هیچوقت از عبارت "خوب روغنکاریشده" اینجوری استفاده نکن.»
جابهجا شدی، کفشهات رو درآوردی و پاهات رو روی پاهای ریکی گذاشتی.
اون هم بیاختیار شروع کرد کف پاهات رو آروم ماساژ دادن.
زیر لب خندید.
«هوم... پس به نظرت چه استفادهای ازش بکنم...؟»
همزمان دستش آروم تا ساق پات بالا رفت.
خودکار رو مثل شوکر به سمتش گرفتی.
«حتی فکرشم نکن که اون جمله رو تموم کنی.»
با خنده ادامه دادی:
«الان روی مود کاریم. استعاره کثیف و دوپهلویی هم ممنوعه.»
ریکی یه پوزخند زد و شستش رو آروم روی قوزک پات به شکل دایرهای میچرخوند، انگار میخواست هیپنوتیزمت کنه.
«مطمئنی؟ من یه عالمه واژه دارم. مترادف، تشبیه، تصویرسازی... حتی پاورپوینت هم آماده کردم.»
یه ابرو بالا انداختی. «پاورپوینت؟ وای... من فکر میکردم این سازمان خیلی قدیمی و کمتکنولوژیه.»
با قیافهای کاملاً جدی گفت: «تکنولوژی پیشرفته رو فقط برای مخزدن نگه میداریم.»
سرت رو عقب انداختی و خندیدی، در حالی که پاهات رو کاملاً روش شل کردی. «خیلی خوششانسی که بامزهای.»
«میدونم.» با غرور لبخند زد، بعد خم شد و روی زانوت یه بوسه زد. «ولی جدی... میدونستم یه چیزی اذیتت میکنه. حسش کرده بودم.»
سرت رو تکون دادی و تیکهای پرز رو از روی لباست کنار زدی، انگار همزمان داشتی افکارت رو هم مرتب میکردی.
«از طرز حرف زدن یونا دربارهات خوشم نیومد. انگار که تو رو میشناخت... هنوزم میشناسه. میدونم شاید احمقانه باشه...»
آروم حرفت رو برید. «نیست. هرچی که باشه، احمقانه نیست.»
بهش نگاه کردی.
«نمیخواستم وقتی سرِ کاری، موضوعش رو پیش بکشم، ولی... یونا واقعاً رفت رو مخم.»
«چی شد؟»
«در واقع چیز خاصی نشد.» با گیجی سرت رو تکون دادی. «فقط... انگار مدام به ازدواجمون تیکه مینداخت. مثلاً...»
«میخوای از اینجا بره؟»
«صبر کن... لعنتی! بذار اول حداقل بگم چی شده!» با دستپاچگی دستهات رو جلوی خودت گرفتی.
ریکی پلک زد؛ بین واکنش غریزی خودش و این حقیقت که هنوز حرفت تموم نشده بود، گیر کرده بود.
«درسته... ببخشید.» دستهاش رو بالا برد و کمی عقب رفت. «ادامه بده. حتی اگه لازم باشه با اجرای کامل و نمایشی تعریفش کنی.»
یه نگاه کاملاً بیحوصله تحویلش دادی.
«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»
«با این حال، اینجام. عاشق و وفادارت. در حال ماساژ دادن پاهات. و کاملاً آمادهام به افتخارت مرتکب جرم هم بشم.»
لبخندت رو به زور قورت دادی و با یه بازدم کوتاه ادامه دادی.
«فقط یه چیزایی گفت. جوری حرف میزد که انگار تو رو از یه جهتی میشناسه که من نمیشناسم. مستقیم چیزی نگفت، ولی... همهاش توی لحنش بود. انگار داشت نگاهم میکرد و منتظر بود ببینه جا میخورم یا نه.»
فک ریکی یه لحظه منقبض شد و دستش روی پات از حرکت ایستاد.
«دقیقاً چی گفت؟»
«شوخی کرد که تو جلوی من زیادی مهربون و نرم شدی. گفت حتماً دیدن این روی تو خیلی عجیبه. بعد هم وقتی گفتم اخلاقهات داره روم اثر میذاره، زیر لب یه چیزی گفت... "حتماً داره روت تاثیر میذاره."»
چشمهات رو چرخوندی. «با اینکه خندهدار بود...» با یادآوری اون لحظه لبخند زدی. «ولی لحنش... خیلی از روی حسادت و خردهگیری بود.»
صدای ریکی دوباره همون آرامش ترسناک رو پیدا کرد؛ از اون آرامشهایی که آدم رو یاد طوفان قبل از شروعش میندازه.
«و تو میخوای از اینجا بره؟»
مکث کردی.
«دلم نمیخواد فقط چون اعصابم رو خرد کرده، مجبور شی آدمها رو اخراج کنی.»
«نه هر کسی.» آروم گفت. «اون. کسی که به زن من بیاحترامی کنه، به من هم بیاحترامی کرده. همین و بس.»
آهی کشیدی.
«فقط... حس خوبی نداشتم. انگار داشتم امتحان میشدم. انگار باید ثابت میکردم لیاقت اینجا بودن رو دارم... یا لیاقت تو رو.»
«نه.» محکم گفت. «لازم نیست هیچی رو به هیچکس ثابت کنی. اون برای تو کار میکنه، عزیزم. نه برعکس.»
با دلخوری پوزخندی زد؛ نه از دست تو، از خودِ موقعیت.
«فکر میکنی ازت خوشش میاد یا یه چیزی؟»
ریکی همون لحظه چشمهاش رو چرخوند.
«اوه، لطفاً.»
«نه، جدی میگم.»
ابروهاش توی هم رفت.
«این اصلاً ربطی به من نداره. من تو رو انتخاب کردم. عاشق توام. یونا فقط... یوناست.»
چشمهات رو ریز کردی و در حالی که پاهات هنوز توی دستش بود، دست به سینه شدی.
«این مبهمترین و بیجوابترین جوابی بود که تا حالا شنیدم.»
ریکی نالهای کرد و سرش رو عقب برد، انگار سقف مقصر این همه شک و تردید تو بود.
«عزیزم، بیخیال دیگه. میخوای چیکار کنم؟ بشینم هجی کنم که احتمالاً یه کراش ریزهمیزه از قدیم روی من داشته؟ باشه... شاید. ممکنه. خب، کیه که نداشته باشه؟ ولی مهم نیست. من اون رو نمیخوام.»
پلک زدی و لبهات کمی از هم باز شد.
«کراش ریزهمیزه از قدیم؟»
ریکی خشکش زد.
واقعاً خشکش زد.
انگار یکی کل وجودش رو روی دکمهٔ توقف گذاشته باشه.
بعد خیلی آروم...و دردناک... صاف نشست و پشت گردنش رو خاروند؛ دقیقاً شبیه کسی که قراره توی دادگاه شهادت بده.
«...منظورم این بود... یه کراشی که خودش توی ذهنش ساخته، میدونی؟ از اون خیالبافیایی که آدما میکنن. فرهنگ دِلولوی امروزی. اونم که نسل هزارهست... یا... هرچی که هست.»
با بیحوصلهترین نگاهی که یه انسان میتونه تحویل یکی بده، زل زدی بهش؛ از اون نگاههایی که اگه چند ثانیه بیشتر ادامه پیدا کنه، هوای یه اتاق رو هم خالی میکنه.
«دو دقیقهی کامله که داری از جواب مستقیم دادن طفره میری.» صدات تیز بود، اما هنوز آروم. «چی رو ازم پنهون میکنی؟»
یه نفس عمیق کشید. نگاهش برای لحظهای روی پاهات که توی دستش بود افتاد؛ انگار فقط همین تماس فیزیکی میتونست کمکش کنه راحتتر حرف بزنه.
بالاخره آروم و بااحتیاط گفت؛ جوری که انگار داشت یه سیم برقِ لخت رو روی زمین میذاشت.
«هیچ اتفاقی نیفتاد. اون سالها پیش، یه بار باهام لاس زد. من جوابش رو ندادم. همون موقع جلوش رو گرفتم. هیچوقت به چیزی تبدیل نشد، چون نذاشتم بشه. تازه اون موقع هم من تازه با تو آشنا شده بودم و قرار میذاشتیم.»
فقط نگاهش کردی.
نه پلک زدی.
نه چیزی گفتی.
فقط اجازه دادی سکوت اونقدر کش بیاد که انگار صدای ضربان قلبت توی اتاق میپیچید.
«و الان؟» بالاخره پرسیدی؛ صدات نرم بود، اما مثل تیغهی چاقو برنده.
نگاهش رو به چشمهات دوخت؛ محکم و بدون ذرهای تردید.
«الان اون فقط یکی از کارمندای حقوقبگیره که دیگه هیچوقت همچین نزدیکیای به من پیدا نمیکنه. اسم من مال توئه، حلقهم دست توئه، همهچیزم برای توئه. و اگه میتونستم حتی بیشتر از خودم رو هم بهت بدم، میدادم. اون فقط یه سروصدای بیارزشه... مثل بخار، که یه لحظه هست و بعد محو میشه.»
حرفهاش توی سینهات نشست؛ گرم و سنگین.
از اون حرفهایی که فقط شیرین نیستن... واقعیان.
نه سرت رو تکون دادی.
نه لبخند زدی.
فقط یه نفس کشیدی...
و بعد از اون، نفس کشیدن برات راحتتر شد.
«خوبه.» آروم زمزمه کردی.
«خوبه.» اون هم تکرار کرد و دستش رو بالا آورد و قوزک پات رو با ملایمت فشرد.
ریکی هیچوقت حتی یه دلیل هم بهت نداده بود که به وفاداریش شک کنی.
اما یه چیزی دربارهی یونا بود که ناخواسته حس ناامنی رو توی دلت بیدار میکرد.
و این، هیچوقت حس خوبی نبود.
«باشه... برگردیم سرِ کار این چیزمیزا.» با یه آه، پروندهها و دفترچهات رو جمع کردی.
—
بیشتر توی مبل فرو رفتی، پرونده رو روی زانوهات گذاشتی و خودکار رو توی دستت گرفتی.
ریکی کنارت ساکت مونده بود، دستهاش پشت سرش قفل شده بود؛ انگار فقط چند ثانیه با این فاصله داشت که پرونده رو از دستت بکشه و خودش بخونتش.
اما این دیگه وظیفهی تو بود و خودش این مسئولیت رو بهت داده بود.
بهت اعتماد کرده بود و توی این دنیا، اعتماد از خواب هم کمیابتر بود.
اولین پوشهای که باز کردی، این عنوان رو داشت:
«گزارش حادثه — نشت اطلاعات»
چشمهات روی صفحهی اول حرکت کرد. متن مرتب، دقیق و کاملاً اداری بود.
سبک نوشتن جو کاملاً خشک و کاری بود.
اما زیر اون لحن رسمی...تنش موج میزد.
اون هم زیاد.
خلاصه:
در تاریخ ۲۳/۰۵ تأیید شد که اطلاعات محرمانهی مربوط به جابهجایی داراییهای نیشییاما در منطقهی شیبویا لو رفته و توسط شخص یا گروهی ناشناس رهگیری شده است.
این رخنه بین ساعت ۳:۰۰ تا ۵:۰۰ بامداد به وقت ژاپن اتفاق افتاده است.
روش نشت اطلاعات:
شواهد نشان میدهد که یک دستگاه شنود داخلی در سیستم نصب شده بوده؛ احتمالاً از نوع بیسیم، که داخل اتاق لجستیک در طبقهی سوم کار گذاشته شده است.
مظنونهای احتمالی:
تی. ناکاموتو (دو هفته قبل دسترسیاش لغو شده بود، اما ۲۴ ساعت قبل از رخنه، نامش در لاگهای امنیتی ساختمان ثبت شده است.)
سوهی لی (رفتارهای مشکوک اخیر؛ نیازمند تحت نظر گرفتن بیشتر.)
تأییدنشده: احتمال دخالت یک سندیکای خارجی وجود دارد. (ارجاع به پروندهی «NISHI — CONFIDENTIAL»)
نفست بند اومد.
«سوهی؟» با ناباوری بلند گفتی.
صدای ریکی پایین و آروم بود.
«ادامه بده.»
صفحهی دوم رو ورق زدی.
چند عکس سیاهوسفید و دونهدونه از دوربینهای مداربسته.
ساعت ۴:۱۲ بامداد، یه نفر در راهروی نزدیک اتاق لجستیک دیده میشد.
کاپشنش کلاه داشت.
صورتش معلوم نبود.
اما زمان دقیقاً با گزارش جو مطابقت داشت.
سرت رو تکون دادی.
«اوضاع خیلی خرابه. هرکی بوده دقیقاً میدونسته باید کجا بره. هیچ دوربینی درست گیرش ننداخته، هیچ رد یا حرفی هم ازش نیست... مستقیم نفوذ کرده. انگار یه روح بوده.»
ریکی چیزی نگفت.
فکش سفت شده بود.
از قبل همهی اینها رو میدونست.
احتمالاً خودش هم بارها اون فیلم رو دیده بود.
پروندهی بعدی رو باز کردی.
«NISHI — محرمانه»
معدهت توی هم پیچید. این یکی دیگه گزارش نبود.
یه پروندهی اطلاعاتی کامل بود. پروندهای دربارهی یک گروه.
سندیکای نیشییاما.
یا همونطور که ریکی قبلاً بهش گفته بود...
«نیشی.»
سازمانی رقیب که سالها پیش ناپدید شده بود.
نمای کلی:
سندیکای نیشییاما که تا سال ۲۰۱۷ غیرفعال فرض میشد، حالا دوباره تحت رهبری جدید در حال ظاهر شدنه.
هنوز چیزی قطعی نیست، اما شایعهها میگن که از طریق یک شاخهی منشعب، پشت شرکتهای قانونی فعالیت میکنن.
همچنین احتمال پولشویی از طریق داراییهای برونمرزی در موناکو، بلیز و سنگاپور هم مطرح شده است.
فعالیتهای اخیر:
خریدن چندتا ملک کنار داراییهای خانواده نیشیمورا.
شرکت مخفیانه توی مزایدههای پروژههای ساختمونی که به املاک رسمی خانوادهتون ربط دارن.
دیده شدن رفتوآمدها و زیر نظر گرفتنهای مشکوک اطراف خونههای خانواده نیشیمورا.
اسامی مهم:
ای. نیشییاما (رئیس خانواده، فوت شده)
ام. نیشییاما (؟؟؟) — هویتش حذف شده.
«سوژه N» — احتمالاً یه نفوذی یا مأمور دوطرفه؛ مشکوکه که با یکی از اعضای فعال خانواده نیشیمورا در ارتباطه. (اولویت بالا)
سرت رو بلند کردی و به ریکی نگاه کردی.
«این پرونده انگار داره میگه آرومآروم دارن بهتون نزدیک میشن... بیسروصدا.»
ریکی با لبهای جمعشده سری تکون داد.
«فکر میکنم اون نشت اطلاعات کار یه نفوذی داخل ساختمونه. یکی داره اطلاعات رو براشون میفرسته.»
ضربان قلبت یهدفعه بالا رفت.
«فکر میکنی کی باشه؟»
با دقت نگات کرد.
«هنوز هیچکس رو از لیست مظنونها خط نزدم. جو هم همینطور. فعلاً همه مشکوکن تا وقتی بیگناهیشون ثابت بشه.»
«منظورت اینه که بیگناهه تا خلافش ثابت بشه...»
دستش رو بالا آورد.
«میدونم جملهش چیه.»
پوزخند کوتاهی زدی و دوباره سرت رو انداختی توی پرونده، اما یهو دوباره بهش نگاه کردی.
«راستی... امروز جو با یکی از اون گوشیهای یکبارمصرف بهت زنگ زده بود؟»
اخم کرد و فکر کرد.
«نه... چرا؟»
چشمات از نگرانی گرد شد و آدرنالین توی رگهات دوید.
«گوشیش روی میزته.» با عجله بهش اشاره کردی. «چند ساعت پیش با یکی تماس گرفته بود و بهش گفته بود پروندهها گم شدن.»
یه لحظه حس کردی زمین از زیر پاهات کشیده شد.
ریکی بلند شد، گوشی رو برداشت، قفلش رو باز کرد و شروع کرد به گشتن توش.
«تو ادامه بده. بذار من اینو بررسی کنم.»
آخرین صفحهی پروندهی NISHI رو ورق زدی...
و قلبت فرو ریخت.
فهرست اهداف — محرمانه (عکس پیوست)
ر. نیشیمورا (فعال)
«اوکاسان» (فعال، همسر بدون ذکر نام)
وضعیت: تحت نظر. هنوز هیچ تلاشی برای نزدیک شدن یا تماس تأیید نشده. فعلاً فقط زیر نظرشون داشته باشین.
یه عکس هم توی پرونده بود.
از تو.
یه عکس کاملاً معمولی.
همون موقع که از کافیشاپ مورد علاقهت میاومدی بیرون. موهات بالای سرت جمع شده بود.
حتی حواست به دوربین هم نبود.
اونا میدونستن تو کی هستی. داشتن زیر نظرت میگرفتن.
«وای...خدای من...»
زیر لب گفتی و دستهات شروع کرد به لرزیدن.
ریکی هنوز سرش پایین بود.
داشت گوشی رو میگشت و زیر لب چیزی زمزمه میکرد.
اما همون لحظه که صدات لرزید...
همون لرزش کوچیک...
خشکش زد.
برگه بین دستهات میلرزید و نفست کوتاه و بریده شده بود؛ انگار فقط دیدن اون عکس، تمام هوای ریههات رو کشیده باشه.
با صدایی که به زور درمیاومد گفتی:
«دارن منو زیر نظر میگیرن، ریکی... میدونن من کیام.»
همون لحظه سرش رو بلند کرد.
اول به صورتت نگاه کرد...بعد به پرونده روی پاهات.
لازم نبود چیزی بهش نشون بدی.
فقط توی سه قدم خودش رو بهت رسوند.
گوشی رو همونجا انداخت روی زمین و پرونده رو با دستهای محکمش از روی پاهات برداشت؛ فکش از شدت خشم سفت شده بود.
دیدتش.
عکس. یادداشت.
و اون برچسب:
«اوکاسان — فعال، همسر بدون ذکر نام.»
عکس تو...
فاک، صورت خودت...
روی لیست آدمهایی که داشتن زیر نظر گرفته میشدن.
نفس کشیدن ریکی عوض شد.
فقط آروم...حسابشده...
از اون نفسهایی که آدم درست قبل از منفجر شدن میکشه.
زیر لب خوند:
«هیچ تلاشی برای تماس... فقط تحت نظر گرفتن... ادامه پیدا کنه.»
فکش یه بار تکون خورد.
بعد دوباره.
«یعنی یه مدته حواسشون به توئه... ولی اونقدر تمیز کار کردن که نه من بو بردم، نه تو.»
هنوز نمیتونستی حرف بزنی. ذهنت داشت با سرعت برمیگشت عقب.
همهی اون وقتهایی که فکر کردی یکی زیادی بهت زل زده. همهی ماشینهایی که چند ثانیه بیشتر از حد معمول همونجا میایستادن.
اون باری که ریموت ماشینت بار اول کار نکرد و قسم میخوردی یه نفر رو گوشهی پارکینگ دیده بودی.
حالا میفهمیدی...
نه...
از همون موقع ته دلت میدونستی. بیشتر از اینکه بفهمی، حسش کرده بودی.
ریکی آروم یه قدم عقب رفت.
«دیگه تمومه.» با صدایی سرد گفت.
پلک زدی.
«چی؟»
«دیگه کارت با اینا تمومه.» با دست به پروندهها و همهی برگهها اشاره کرد. «دیگه نمیخوام تو توی این قضیه دخالت داشته باشی.»
«نه... ریکی...»
«گفتم تمومه.»
صداش بلند نبود...
ولی حرف آخر رو زده بود.
از جات بلند شدی. نفست دوباره گیر کرد؛ این بار نه از ترس، از عصبانیت.
«نمیتونی همینجوری...»
«چرا، میتونم. و همین کارم میکنم.» بهت نگاه کرد. توی چشمهاش چیزی عمیقتر از خشم موج میزد. «اسم تو رو گذاشتن توی یه لیست. یه لیست کنار اسم من. فقط چون زن منی، روی پشتت هدف کشیدن.»
«خودت گفتی اگه از پسش برنیام، منو کنار میکشی. ولی من از پسش برمیام و...»
«نه.» حرفت رو برید. «این برداشت خودت از حرفای منه. ممنون که توضیح دادی فکر میکنی این قضیه چطور کار میکنه.» لحنش تلخ بود. «ولی الان من دارم بهت میگم، عزیزم... کارت تمومه.»
زل زدی بهش. نفسهات تند شده بود.
«یعنی چی؟ میخوای منو مثل یه راز قایم کنی؟ توی خونه حبسم کنی؟»
«اگه لازم باشه، آره.»
حتی یه ثانیه هم مکث نکرد.
«ترجیح میدم ازم متنفر باشی تا اینکه آخر سر جنازهات رو توی سردخونه تحویل بگیرم. فکر میکنی برام مهمه توی داستان زندگیت آدم بد باشم، اگه باعث بشه زنده بمونی؟»
و برای اولین بار...
فهمیدی فقط عصبانی نیست. ترسیده.
ریکی نیشیمورا...
مردی که با یه اشاره امپراتوریها رو میچرخوند...
همونی که بدون حتی پلک زدن آدمها رو از صفحهی روزگار محو میکرد...الان طوری بهت نگاه میکرد که انگار از قبل از دستت داده بود.
انگار داشت قبل از اینکه اصلاً زخمی به وجود بیاد، جلوی خونریزی رو میگرفت.
و تو نمیدونستی باید باهاش بجنگی...یا همونجا از هم بپاشی.
---
کمتر از یک ساعت بعد، ریکی فرستادت خونه.
نه دعوایی شد.
نه التماسی.
نه با کفش به دست با عصبانیت از راهرو کوبیدی بیرون، با اینکه دلت دقیقاً همون رو میخواست.
فقط یه خداحافظی با لبهای به هم فشرده.
یه نگاه طولانی که انگار میگفت:
«خواهش میکنم... سر این یکی باهام نجنگ.»
و فشار آروم دستش روی کمرت، وقتی تا جلوی آسانسور همراهیت کرد.
بین راه، گونههات و شقیقهت رو بوسید و آروم هدایتت کرد.
«دیرتر میام خونه. دوستت دارم.»
چشمهاش تا آخرین لحظه روی درِ آسانسور موند.
دری که بسته شد...
و تو رو داخلش حبس کرد.
یا شاید...از دنیای خودش بیرون نگه داشت.
هیچی نگفتی.
فقط سرت رو تکون دادی و داخل گونهت رو گاز گرفتی؛ انگار این کار میتونست نذاره قلبت از سینه بیرون بزنه و همهچیز رو خراب کنه.
...
و حالا اینجایی. توی خونه.
خونهی خودتون.
همون خونهی بزرگ و بیش از حد ساکتی که کفهاش همیشه برق میزد، هواش همیشه بوی ملایم ملافهی تمیز و چوب صندل میداد، و یخچالش همیشه پر بود... ولی هیچوقت واقعاً حسِ «پر بودن» نمیداد.
حتی لباسهات رو هم عوض نکرده بودی. تقریباً از جات تکون نخورده بودی.
فقط یه مدت لبهی تخت نشسته بودی، دستهات توی هم قفل شده بود و به چیزهای کاملاً معمولی خیره میشدی...
مثل ساعت نقرهای ریکی که هنوز روی پاتختی بود؛ انگار ممکن بود هر لحظه جون بگیره و بهت حمله کنه.
چون...اون آدم میتونست هر کسی باشه. هر کسی که داشت زیر نظرت میگرفت.
هر کسی که اون عکس رو ازت گرفته بود.
اصلاً نفهمیدی کی اشک از چشمات سرازیر شد.
فقط وقتی لکهی خیس روی بلوزت رو دیدی، متوجه شدی.
بعدش اشکهای بیشتری اومد.
نه چون ترسیده بودی...بلکه چون ریکی همهچیز رو میدونست.
کارهاش. تهدیدها. خطرهایی که دوروبرش بود.
و تمام این مدت، تو رو ازشون دور نگه داشته بود.
تو با چه غروری وارد جلسهها میشدی. زبان بدن آدمها رو میخوندی.
باهاشون بازی روانی میکردی، انگار همیشه ده قدم از همه جلوتری. در حالی که تمام اون مدت...اصلاً توی یه بازی دیگه بودی. توی یه میدان کاملاً متفاوت.
تو فکر میکردی داری شطرنج بازی میکنی...در حالی که خودت مهرهی وزیر بودی و یه نفر از مدتها قبل، داشت برای کیش و مات کردنت نقشه میکشید.
اشکهات رو پاک کردی و گوشیت رو برداشتی.
هنوز هیچ پیامی از ریکی نیومده بود.
طبیعی هم بود.وقت لازم داشت برای جمعوجور کردن اوضاع. پاک کردن ردها و احتمالاً آتیش زدن نصف دنیا.
با این حال، چتتون رو باز کردی.
روی کادر پیام زدی.
You::
رسیدم خونه.
دوستت دارم، بیبی.
پیام ارسال شد اما جوابی نیومد.
اونقدر به صفحهی گوشی خیره موندی تا خاموش شد.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
سکوت خونه دیگه حس امنیت نمیداد.
انگار...یه نفر دیگه هم داشت بهش گوش میداد.
---
وقتی ریکی به خونه برگشت...
اون موقع هم درست به همون اندازه ساکت بود.
وقتی ریکی رسید خونه، با همون سکوت همیشگی روبهرو شد.
چیز تازهای نبود.
بیشتر روزها وقتی برمیگشت، یا توی وان حموم دراز کشیده بودی، یا توی هال غرق یه کتاب بودی، یا اگه روز خوبی بود، از قبل رفته بودی توی تخت.
معمولاً هم قبل از اینکه بیاد سراغت، یه دوش میگرفت.
اما وقتی اینهمه سال با یکی زندگی کنی...حضورش رو همهجا حس میکنی.
گرماش...حال و هواش...
همهچیزش رو.
اما این بار...هیچی حس نمیکرد.
همون لحظه اخماش توی هم رفت.
اون حس ششم لعنتیای که بیستوچهار سال تمام بهش اعتماد کرده بود، همون اول بهش گفت یه جای کار میلنگه.
«بیبی؟»
در حالی که کفشهاش رو درمیآورد، صدات زد.
جوابی نیومد.
با زبونش یه صدای کلافه از ته دهنش درآورد.
«خدایا... نباید اون هدفونهای فاکی رو براش میخریدم.»
کاپشنش رو روی جالباسی انداخت و نگاهی دوروبرش چرخوند.
کلیدهات کنار در بودن.
مثل همیشه.
ژاکتی که امروز پوشیده بودی هم همونجا بود.
کفشهای مریجینت...
همون کفشهای مورد علاقهات که همیشه ریکی پاش بهشون گیر میکرد و هر بار تهدید میکرد یه روز میاندازتشون دور.
هوم...
با این حال...
اون حس بد لعنتی، دست از سرش برنمیداشت.
آروم به سمت آشپزخونه رفت و شام روی میز چیده شده بود. غذاها با دقت پوشونده شده بودن و آماده بودن که تو و ریکی با هم بخورین.
از یکی از ظرفها هم یه پرس برداشته شده بود.
یعنی یه چیزی خورده بودی.
خوبه... حداقل یه چیزی خورده بودی.