Sanctioned

Sanctioned

Lanmida

Part 4


همین‌طور که دنبال جو می‌گشتی، از این راهرو به اون راهرو می‌رفتی و هر گوشه و کناری رو زیر و رو می‌کردی تا پیداش کنی.

چند متر اون‌طرف‌تر، توی سالن بزرگ، ریکی رو دیدی. محکم و جدی داشت با یکی از کوبون‌ها حرف می‌زد. بهش نگاه نمی‌کرد، فقط در حالی که راه می‌رفت، گاهی سر تکون می‌داد و به گزارشش گوش می‌داد. اون‌قدر ازت دور بودن که صدای حرفاشون بهت نمی‌رسید، اما ریکی متوجه حضورت شده بود؛ انگار از همون ده قدمی حسّت کرده بود.


نه قدم‌هاش رو کند کرد، نه حرفش رو قطع کرد. مثل همیشه خونسرد و حرفه‌ای بود. در حالی که به راهش ادامه می‌داد و گوش می‌داد، نگاهش رو بهت دوخت. چشم‌های خیره‌کننده‌اش تا وقتی از کنارش رد می‌شدی دنبالت می‌کرد، اما لبخند نزد.

فقط نوک زبونش رو یه لحظه بیرون آورد؛ خیلی کوتاه، در حد یه چشم بر هم زدن. همون شیطنت همیشگیش.

یه جور نگاه که بدون اینکه حتی یه کلمه بگه، می‌گفت: «می‌بینمت... و می‌دونم تو هم منو می‌بینی.»

اون حرکت اصلاً شبیه عذرخواهی نبود.

بیشتر شبیه یه دعوت بود... یا شاید یه چالش.

انگار می‌گفت: «بیا پیدام کن. وادارم کن جواب بدم. هرچی می‌خوای بدونی، از خودم بپرس.»

حداقل تو این‌طوری برداشت کردی، چون دقیقاً دلت همین رو می‌خواست.

البته با شناختی که ازش داشتی، احتمالاً فقط داشت سربه‌سرت می‌ذاشت؛ می‌خواست یادت بندازه که پشت ظاهر سخت و مقتدرِ کومیچو، هنوز همون شوهر بچه‌گانه، بازیگوش و در عین حال مهربونت پنهان شده.

چند ثانیه دیگه نگاهش رو نگه داشتی، بعد به راهت ادامه دادی.

چون با اینکه مشت‌هات از شدت حرص می‌خاریدن که یقه‌ش رو بگیری و بپرسی «یونا دقیقاً منظورش از اون حرف چی بود؟»، اما کارهای مهم‌تری داشتی.

اول باید به مسائل کاری و هماهنگی‌ها می‌رسیدی.

و جو...

خب، پیدا کردن جو هیچ‌وقت کار راحتی نبود.

که خب، انگار دقیقاً همین هدفش بود.

فعلاً ریکی رو سپردی به بعد؛ مثل یه سؤال بی‌جواب که گذاشته باشیش ته ذهنت تا بعداً دوباره سراغش بری.

جو یه جایی توی این مقر لعنتی بود؛ احتمالاً خودش رو بین نقشه‌ها، تماس‌های تلفنی و حداقل پنج تا گوشی یک‌بارمصرف حبس کرده بود.

و اگه قرار بود کسی ، غیر از ریکی واقعاً از اوضاع سر دربیاره یا حتی همه‌چیز رو زیر و رو کنه، اون فقط جو بود.

ریکی می‌تونست فعلاً صبر کنه.

با این حال گوشیت رو درآوردی و براش پیام فرستادی:


You:

می‌دونی جو الان کجاست؟


کمتر از یه ثانیه جواب داد.


babe-asaurus:

باید تو دفترش باشه. طبقه پنجم، اتاق ۵۰۹.



You:

مرسی.



babe-asaurus:

دوست دارم.



حتی زحمت ندادی جوابش رو بدی. از دستش ناراحت بودی، اونم بابت کاری که فقط فکر می‌کردی انجام داده. خب، خودتم می‌دونستی این رفتارت یه کم بچگانه بود.

لجباز بودی، ولی ریکی هم دست‌کمی از تو نداشت. شاید دقیقاً به خاطر همین بود که انقدر خوب با هم جور بودین.

بالاخره خودش کوتاه می‌اومد، اما حرصت می‌گرفت که یه گفت‌وگوی به این بی‌اهمیتی تونسته این‌قدر اعصابت رو به هم بریزه. با این حال، خوب می‌دونستی نباید وسط کار بدخلقش کنی.


babe-asaurus:

ء...


گفتم دوست دارم.

دوست دارم بیبی؟؟؟؟

کامان گرل؟


You:

من بیشتر دوست دارم، دایناسورِ خوشگلم.



babe-asaurus:

هوم.

بعداً حرف می‌زنیم.



چشمات رو از روی کلافگی چرخوندی. حتی بدون اینکه جلوی چشماش باشی، بازم تونسته بود حالت رو بخونه.

اما بی‌خیال.

الان باید جو رو پیدا می‌کردی.

ریکی، مثل همیشه، جای خودش رو توی قلبت داشت... ولی فعلاً آخرین چیزی بود که باید نگرانش می‌شدی.

سوار آسانسور شدی.


راستش ته دلت امیدوار بودی یه کم کندتر حرکت کنه. اینا دیگه چه عجله‌ای داشتن؟

در کمتر از چند ثانیه از طبقه اول به پنجم رسیدی.

شماره اتاق‌ها رو یکی‌یکی نگاه کردی تا بالاخره به دفتر جو رسیدی.


آروم و مؤدبانه چند ضربه به در زدی.

منتظر موندی یکی بگه: «بفرمایید»، «داخل»، یا حتی «کیه؟»

هر چیزی...

اما هیچ جوابی نیومد.

نگاهی به دو طرف راهرو انداختی.

هیچ‌کس اون اطراف نبود و کسی هم از راهرو رد نمی‌شد.

چند قدم جلوتر رفتی و گوشت رو به در چسبوندی.

بازم...

سکوت.


تمام این مدت، حرف ریکی مدام توی سرت تکرار می‌شد:

دیگه بیشتر از این درگیرش نشو.

دیگه بیشتر از این درگیرش نشو.

دیگه بیشتر از این درگیرش نشو.

«لعنت بهش!»

بدون اینکه بیشتر فکر کنی، دستگیرهٔ دفتر جو رو چرخوندی و انگار شانس باهات یار بود؛ در قفل نبود.

در رو آروم باز کردی و فقط سرت رو از لای در بردی داخل.

خالی بود.

آروم وارد شدی، در رو پشت سرت بستی و این بار قفلش کردی.


به خودت یادآوری کردی اصلاً برای چی اومده بودی. هدفت این بود که از رفتارها و الگوهای کاری جو سر دربیاری، اما خب... یه نگاه انداختن که ضرری نداشت.

با یه بازدم لرزون، نگاهت دور اتاق چرخید.

همه‌چیز بیش از حد ساده بود.

فقط وسایل ضروری؛ یه میز، یه صندلی، یه فایل‌کابینت، چراغ مطالعه و چند وسیله اداری. هیچ چیز اضافه‌ای به چشم نمی‌خورد.


اما همین که به میز نزدیک شدی، متوجه انبوهی از برگه‌هایی شدی که روش پخش شده بودن.

بالای سرشون ایستادی و مردد موندی که بهشون دست بزنی یا نه.


از یه طرف، ریکی گفته بود: «دیگه بیشتر از این درگیرش نشو.»

ولی چیزی درباره فقط نگاه کردن نگفته بود.

از نظر تو... این دقیقاً یکی از اون منطقه‌های خاکستری بود.

و خب، مگه منطقه خاکستری برای چیزی غیر از اینه که تو از وسطش رد بشی و بعد هم وانمود کنی هیچ کار خلافی نکردی؟

اولین برگه‌ای که توجهت رو جلب کرد، نقشه‌ای از کل مجموعه بود؛ خیلی کامل‌تر از نقشه‌هایی که قبلاً دیده بودی.

منطقه‌ها با رنگ‌های مختلف مشخص شده بودن، ساعت شیفت نگهبان‌ها نوشته شده بود، حتی مسیر سیستم تهویه هم روی نقشه دیده می‌شد.

جو داشت شطرنج بازی می‌کرد، در حالی که بقیه تازه داشتن مهره‌هاشون رو روی صفحه می‌چیدن.

برگه بعدی باعث شد معده‌ات گره بخوره.

یه لیست بود.

اسم‌ها.

بعضی‌هاشون رو می‌شناختی، بعضی‌ها برات غریبه بودن.

کنار بعضی اسم‌ها هم علامت ستاره، خط مورب یا علامت سؤال خورده بود.

اما یه چیز رو مطمئن بودی؛

این لیست، فهرست اصلیِ تمام اعضای تاندر بود.


...به‌جز یه نفر.


یونا.


عجیب بود.

بعد چشمت بهش افتاد.

یه پوشه نخودی‌رنگ که نصفش زیر یکی از نقشه‌ها پنهان شده بود.

می‌دونستی نباید بهش دست بزنی، ولی...

کنجکاوی واقعاً یه جور بیماریه.

فقط یه ذره پوشه رو بیرون کشیدی تا برچسبش معلوم بشه.

با دست‌خط مرتب و دقیق جو نوشته شده بود:

«گزارش حادثه — نشت اطلاعات»


زیرش یه پوشه دیگه بود.

«نیشی — محرمانه»


اجازه ندادی شوک اولیه عقل و منطقت رو از کار بندازه.

بی‌معطلی هر دو پوشه رو برداشتی و زیر لباست قایم کردی.

تصمیم احمقانه‌ای بود؟

صددرصد.


عجیب بود؟

کاملاً.


درست وقتی داشتی به سمت در می‌رفتی تا یه خروج آبرومندانه دیگه داشته باشی، که انگار این روزها زیاد نصیبت شده بود، صدای قدم‌ها و تکون خوردن دسته‌کلید از پشت در به گوشت رسید.

«شت...»

بی‌صدا زمزمه کردی و با وحشت اتاق رو از نظر گذروندی.

یه کمد دیواری کشویی بهترین مخفیگاه بود.

سریع خودت رو اون تو جا دادی، روی زمین چمباتمه زدی و پوشه‌هایی رو که زیر لباست پنهان کرده بودی، محکم بغل گرفتی.

بعد یادت اومد.

گوشیت.

سریع روی حالت بی‌صدا گذاشتیش و حواست بود روی کف سفت کمد نیفته و صدا نکنه.

درست به‌موقع.

صدای چرخیدن کلید اومد.

در باز شد.

جو وارد اتاق شد؛ با همون آرامش همیشگیش، انگار مطمئن بود هیچ‌کس اونجا نیست.

از لای شکاف باریک کمد نگاهش می‌کردی.

راحت و بی‌دغدغه حرکت می‌کرد؛ دقیقاً همون‌جوری که آدم وقتی فکر می‌کنه تنهاست رفتار می‌کنه.

چیزی زیر لب گفت که نفهمیدیش.

یه فلش مموری روی میز انداخت و با صدای قیژ کوتاهی صندلیش رو بیرون کشید.

قسم می‌خوردی قلبت داشت توی سینه‌ات بندری میرقصید.

اون‌قدر محکم می‌کوبید که مطمئن بودی جو هم صداش رو می‌شنوه.

شروع کرد به تایپ کردن.


تق‌تق...

کلیک...

تق...

بعد دستش از روی کیبورد کنار رفت و دنبال پوشه‌ها گشت.

همون پوشه‌هایی که دیگه روی میز نبودن.

یه بار روی میز دست کشید.

بعد دوباره.

این بار آروم‌تر.

همون لحظه فهمیدی خودش هم فهمیده یه چیزی سر جاش نیست.

کلیک.

خش‌خش کاغذها.

کلیک.

سکوت.

«...هان؟»

از جاش بلند شد.


سایه‌اش از پشت شیارهای کمد معلوم بود.

دوباره روی میز خم شد و برگه‌ها رو یکی‌یکی کنار زد، حتی گوشه نقشه رو بلند کرد؛ انگار پوشه‌ها قایم‌باشک بازی می‌کردن.

چند ثانیه سکوت...

طولانی‌تر از قبل.


بعد با صدایی آروم اما تیز گفت:

«مادرفاکر.»


گیر نیفتاده بودی...

نه کاملاً.

ولی از همین لحظه، زمان علیه تو شروع به حرکت کرده بود.

جو یه دور کوتاه توی اتاق قدم زد، بعد محکم روی صندلی نشست.

انگشت‌هاش با ریتم منظمی روی میز ضرب می‌گرفتن؛ ریتمی که داد می‌زد ذهنش با سرعت داره حساب‌وکتاب می‌کنه.

جو رو زیاد نمی‌شناختی، اما همین‌قدر رو می‌دونستی.

این سردرگمی نبود.

وحشت هم نبود.

داشت موجودی می‌گرفت.

داشت برای جنگ آماده می‌شد.


و تو...

دقیقاً وسط این جنگ گیر افتاده بودی؛

مثل یه سوسک که زیر یه لیوان شیشه‌ای زندانی شده باشه.

گوشیش رو از جیبش درآورد و چند ضربه روی صفحه زد.

صدای زنگی نشنیدی؛ احتمالاً یه خط رمزگذاری‌شده بود، یا یه گوشی یک‌بارمصرف که به یه گوشی یک‌بارمصرف دیگه وصل می‌شد. احتمالاً هم داشت با کسی حرف می‌زد که خیلی مهم‌تر از این بود که بخواد درباره دو تا پوشه دزدیده‌شده و یه جاسوس احتمالی که فقط سه قدم اون‌طرف‌تر قایم شده بود، توضیح بده.

با این حال، وقتی بالاخره حرف زد، صداش از یخ هم سردتر بود.

«نیستن. هر دوتاشون. آره... هر دو تا پوشه. نه. هیچ‌کس دیگه‌ای وارد این اتاق نشده.»

با کلافگی پوفی کشید، گوشی رو محکم روی میز کوبید و بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه، از اتاق بیرون رفت.

در هم پشت سرش بسته شد.

سی ثانیه‌ی کامل تکون نخوردی.

فقط...

نفس کشیدی.

آروم... سطحی... طوری که حتی صدای نفست هم لو‌دهنده نباشه.

قلبت داشت توی سینه طبل می‌زد و پوشه‌هایی که بغل گرفته بودی، حالا بیشتر شبیه مواد منفجره بودن تا چند تا برگه.

زانوهات از درد داد می‌زدن.

مغزت هم همین‌طور.

اما جو رفته بود.

و تو هنوز سالم اونجا بودی.

بالاخره آروم از حالت چمباتمه بیرون اومدی و درِ کمد رو با احتیاط باز کردی؛ انگار می‌ترسیدی همونم با یه قیژ کوچیک، خیانت کنه.

راه باز بود.

دفتر توی سکوتی عجیب فرو رفته بود، فقط صدای ضعیف سیستم‌هایی که جو روی کامپیوترش باز گذاشته بود، به گوش می‌رسید.

نگاهت به میز افتاد.

گوشیش هنوز همون‌جا بود.

فلش‌ها هم کنارش.

«واقعاً جا گذاشتیش؟ چه خنگی...»

بدون معطلی گوشی و فلش‌ها رو هم برداشتی.

بعد، مثل یه دزد حرفه‌ای توی فیلم‌های سرقت، یواشکی از اتاق خارج شدی. قبل از اینکه در رو ببندی، یه بار دیگه اطرافت رو نگاه کردی.

هیچ‌کس.

حتی یه سایه هم دیده نمی‌شد.

در رو همون‌قدر آروم که بازش کرده بودی، بستی...

و بعد شروع کردی به دویدن.


---


بدنت قبل از اینکه حتی فرصت کنی دوباره به تصمیمت فکر کنی، خودش راه رو بلد بود.

طبقه نهم.

بخش غربی.

اتاق ۹۲۰.

ماه‌ها پیش، بی‌اینکه حتی بخوای، شماره اتاقش رو حفظ کرده بودی؛ درست مثل امضاش، یا اون تغییر ظریفی که وقتی جدی حرف می‌زد توی صداش ایجاد می‌شد.


پوشه‌ها هنوز زیر لباست قایم بودن و موقع راه رفتن به دنده‌هات فشار می‌آوردن.

احتمالاً هر کسی می‌دید، شک می‌کرد.

البته فعلاً کسی اون اطراف نبود.

اما حس پارانویا کم‌کم داشت مثل یه نشتی آروم توی وجودت پخش می‌شد.

مطمئن بودی هر لحظه ممکنه آژیرها به صدا دربیان.

پیچ راهرو رو رد کردی.

قلبت دیوونه‌وار می‌زد.

درِ دفتر ریکی، آخر راهرو، همون‌طور ساده و بی‌حاشیه سر جاش بود.

در نزدی.

فقط دستگیره رو چرخوندی و بی‌صدا وارد شدی.

پشت میزش نبود.

جلوی پنجره ایستاده بود، پشتش به تو بود و دست‌هاش رو توی جیبش کرده بود؛ دقیقاً مثل قهرمان‌های زخمی فیلم‌ها.

البته...

از ریکی غیر از این هم انتظار نمی‌رفت. امروز حسابی حال‌وهوای نمایشی گرفته بود.


بدون اینکه برگرده گفت:

«قرار نبود اینجا باشی.»


چشمات رو چرخوندی و گذاشتی در پشت سرت آروم بسته بشه.

«هر جا مردِ من باشه، جای منم همون‌جاست. خیلی ممنون.»


ریکی آروم برگشت.

هیچ احساسی از صورتش معلوم نبود...

تا وقتی که نگاهش روی زیر لباست ثابت موند؛ جایی که کاملاً مشخص بود اون برآمدگی، مربوط به یه سوتین جدید نیست.


با لحن کاملاً بی‌روحی گفت:

«...نکنه واقعاً این کارو کردی.»


هیچی نگفتی.

فقط دستت رو بردی زیر لباست، پوشه‌ها، گوشی و فلش‌ها رو یکی‌یکی بیرون کشیدی؛ درست مثل شعبده‌بازی که خرگوش رو از کلاهش درمیاره.

بعد همه‌شون رو با یه تقِ آروم روی میزش گذاشتی.


ریکی چند لحظه فقط به وسایل خیره موند.

بعد به تو نگاه کرد.

«...تو رسماً دیوونه‌ای.»


لبخند زدی.

«دوست دارم.»


انگشت‌هاش رو روی چشم‌هاش گذاشت؛ انگار توی همین چند دقیقه، پنج سال پیرتر شده باشه.

«منم دوست دارم... ولی بهت گفته بودم بیشتر از این درگیرش نشو.»


شونه بالا انداختی.

«آره، خب...»


هم‌زمان که اون روی صندلیش می‌نشست، دور میز رفتی و روی لبه‌ی میزش نشستی، پاهات رو جمع کردی.

«کم‌کم دارم فکر می‌کنم هر وقت نمی‌خوای با دردسرای بعدش روبه‌رو بشی، همین جمله رو تحویلم می‌دی.»


اعتراضی نکرد.

ته دلش می‌دونست شاید حق با تو باشه.

ولی هنوز یه عالمه سؤال داشت.

قبل از اینکه پوشه‌ها رو باز کنه، با یه لبخند کج به پشتی صندلی تکیه داد و در حالی که آروم ساق پاهات رو نوازش می‌کرد، گفت:

«قبل از اینکه اینا رو باز کنم، اوراکل...باید برام تعریف کنی چطور اینا رو گیر آوردی.»


سرت رو کمی کج کردی؛ نصف لبخند، نصف شیطنت.

«قبل از اینکه تعریف کنم...»

صدات شیرین بود، اما لحنت زهر داشت.

«تو اول بهم می‌گی نیشی کیه.»


ریکی مکث کرد.

فشار آرومی که روی پات می‌داد، فقط برای یه لحظه قطع شد.

همون یه لحظه...

برای اینکه مطمئن بشی این اسم براش معنی خاصی داره کافی بود.

یه معنی مهم.


با مکثی حساب‌شده گفت:

«این‌جوری پیش نمی‌ره...»

نگاهش رو از چشمهات برنداشت.

«اول تو.»


دست‌هات رو پشت سرت روی میز گذاشتی و تکیه دادی، در حالی که نگاهت با بی‌حوصلگی دور اتاق می‌چرخید؛ انگار حوصله‌ات سر رفته بود، نه اینکه هنوز از آدرنالین لبریز باشی و فقط یه تصمیم اشتباه دیگه تا به هم ریختن کامل فاصله داشته باشی.

«در قفل نبود. برگه‌ها هم همین‌جوری روی میز پخش بودن. دوست کوچولوت، جو، ظاهراً خیلی هم توی مرتب نگه داشتن پرونده‌ها مهارت نداره.»


ریکی با لحنی که هم سرگرم شده بود و هم کلافه، گفت:

«به دفترش دستبرد زدی... بعدم رفتی توی کمدش قایم شدی.»

لحنش دقیقاً شبیه معلمی بود که سعی می‌کنه موقع نوشتن گزارش انضباطی، نخنده.


«تو فقط گفتی بیشتر از این درگیرش نشم، نه اینکه تحقیق نکنم.» با شیطنت جواب دادی. «اصلاً از کجا فهمیدی این کارا رو کردم؟»


دست‌هاش دوباره روی پوستت نشست.

گرم...

محکم...

آرامش‌بخش.

نفس خسته‌ای کشید؛ انگار امروز بالاخره از پا درش آورده بود.

«اولاً وقتی اومدی اینجا نفست بند اومده بود. یعنی دویده بودی؛ کاری که تو هیچ‌وقت نمی‌کنی.»

بعد با اطمینان سر تکون داد.

«دوماً... امروز سوتینت یه عالمه پُرتر از همیشه به نظر می‌رسه. انگار اون بالا خودش به اندازه کافی برآمده نبود که...»


چشمات رو ریز کردی.

«ببخشید؟!»


ریکی، پرروتر از همیشه، لبخند زد؛ همون لبخند از خودراضی‌ای که انگار اصلاً متوجه نبود روی نازک‌ترین یخ ممکن راه می‌ره.

«چیه؟» با معصومیت ساختگی دست‌هاش رو بالا برد. «من حواسم به جزئیاته. خیلی هم تابلو بود. اون‌قدری دیدمشون که بفهمم حالت عادیشون چیه و چی نیست. این پوشه‌ها از زیر لباست زدن بیرون، انگار یه جفت دنده اضافه داری.»


محکم زدی توی بازوش.

«واقعاً غیرقابل تحملی.»


«باهوش و دقیق.» زیر لب خندید. «ضمن اینکه تو رو می‌شناسم. فقط وقتی انقدر آشفته می‌شی که یا عصبانی باشی... یا فضولیت گل کرده باشه...یا هردوش.»


چشمات رو چرخوندی، از روی میزش پایین پریدی و چند قدم این طرف و اون طرف رفتی تا یه کم آروم بشی.

«خب، تبریک می‌گم. منو خوب شناختی. حالا مدال می‌خوای یا آدرس کمد مسخره جو رو؟»


لبخند از صدای ریکی محو شد.

«می‌خوام بدونم چرا رفتی سراغش.»

نگاهش روی تو ثابت موند.

«چی باعث شد انقدر کنجکاوی کنی؟»


کنار میز ایستادی و بی‌حواس گوشه یکی از برگه‌ها رو بین انگشتات گرفتی.

بدون اینکه بهش نگاه کنی، گفتی:

«فقط داشتم طبق لیستم جلو می‌رفتم.»

با یه اخم کوچیک شونه بالا انداختی.

«اول با یونا و سوهی حرف زدم. خوشبختانه هر دوتاشون یه جا بودن.»

«بعد، تو رو دیدم که داشتی می‌رفتی سمت دفتر جو. رفتم در زدم، نبود. منم تصمیم گرفتم خودم بفهمم چی بوده که اون نبوده بهم بگه.»

نفس عمیقی کشیدی.

«نیشی کیه؟ مخفف نیشیموراست؟ یا مخفف نیشی...»

وسط حرفت مکث کردی.

یه‌دفعه انگار همه‌چیز توی ذهنت سر جاش قرار گرفت.

«...اون سندیکای نیشی‌یاما که درباره‌اش حرف می‌زدی.»

آروم زمزمه کردی:

«همونه... مگه نه؟»


صورت بی‌احساس ریکی کم‌کم به یه لبخند تبدیل شد.

نه اون لبخند شیطنت‌آمیز همیشگی...

یه لبخند مهربون.

یه جورایی حتی... مغرور.

به آرومی گفت:

«آره.همونه.»


زیر نگاهش یه‌جورایی احساس کوچیک بودن کردی.

نگاهت رو ازش گرفتی و به پوشه‌ها و گوشی روی میز دوختی.

«بازشون می‌کنی؟»


ریکی آهی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد.

بیش از حد خونسرد بود و همین اعصابت رو خرد می‌کرد.

ولی چیزی نگفتی.

این دنیای اون بود...

نه تو.

حداقل، فعلاً.


«نه.»

آروم سرش رو تکون داد.

«تو می‌خونیشون... بعد بهم می‌گی چی پیدا کردی.»


چشمات گرد شد.

«باشه.»


«باشه؟»


«باشه.»


«خوبه.»

یه دفترچه یادداشت نو و یه خودکار برداشت و به سمتت گرفت.

«روی برگه‌های جو چیزی ننویس. مطمئنم تا الان فهمیده که پوشه‌هاش گم شدن.»


دفترچه و خودکار رو با هر دو دست گرفتی.

«فهمیده.»

مکث کردی.

«اگه... اگه بفهمه من برداشتمشون، بهم آسیب می‌زنه؟»


حتی یه ثانیه هم فکر نکرد.

«فقط از روی جنازهٔ من.»


نفست بند اومد.

نه چون حرفش رو باور نداشتی...

بلکه چون بدون ذره‌ای مکث گفته بودش.

انگار اصلاً سؤال نبود.

انگار فقط تصور اینکه جو بخواد بهت آسیب بزنه، کلید یه بخش خطرناک از ذهن ریکی رو روشن کرده بود؛ جایی بین خشم و عشق.

چند لحظه فقط نگاهش کردی.

بعد با خنده گفتی:

«خیلی دراماتیکی.»


«کاملاً جدی می‌گم.»

این بار نه خبری از لبخند بود، نه شوخی.

فقط همون صدای آروم و محکمی که باعث شد ستون فقراتت صاف بشه.

«اگه دستش به تو بخوره... می‌میره.»


دستت رو تکون دادی و با خنده حرفش رو پس زدی.

«باز شروع کردی. خیلی اغراق می‌کنی.»


ریکی با آرامش گفت:

«هیچ اغراقی توش نیست.»

نگاهش مستقیم توی چشمات بود.

«اگه پای تو وسط باشه، هیچ مشکلی با دفن کردن هر کسی زیر شش فوت خاک ندارم.»

مکث کوتاهی کرد.

بعد خیلی آروم، انگار داشت درباره بدیهی‌ترین چیز دنیا حرف می‌زد، ادامه داد:

«از همین الان بهت می‌گم... با دستای خودم می‌کشمش.»

و با خونسردی سرش رو تکون داد.


با لب‌های جمع‌شده سر تکون دادی. یه حس عجیب سراغت اومده بود؛ هم حرفش رو باور نمی‌کردی، هم کاملاً باورش می‌کردی.

احمق نبودی.

خوب می‌دونستی آدمای کمی توی این دنیا هستن که دستاشون کاملاً پاک باشه.

اما چون هیچ‌وقت اون روی ریکی رو ندیده بودی، هضم کردنش برات سخت بود.

ریکی‌ای که تو می‌شناختی، همونی بود که وقتی زیادی بامزه به نظر می‌رسیدی، از سر شیطنت گازت می‌گرفت.

همونی که هر وقت سیب‌زمینی سرخ‌کرده می‌خورد، یه دونه رو می‌ذاشت بین لب‌هاش و ادای شیر دریایی رو درمی‌آورد.

همونی که اگه غذاهاش توی بشقاب به هم می‌خوردن، غر می‌زد.

ریکی‌ای که هر بار می‌بوسیدت، انگار هم اولین بوسه‌ش بود، هم آخرینش.

وقتی باهات عشق‌بازی می‌کرد، توی تمام حرکاتش عشق و توجه موج می‌زد؛ انگار تک‌تک قسمت‌های وجودت براش ارزشمند بود و با اشتیاقی وصف‌نشدنی عاشقت بود.

با اینکه مدت زیادی بود کنار هم بودین، هنوز هم کنارش همون حس دوران دبیرستان رو داشتی.

بچه‌ی درون هر دوتون کنار هم زنده می‌شد و شاید دقیقاً همین بود که با ریکی بودن رو انقدر باارزش می‌کرد.

شنیدن اینکه حاضر بود برای محافظت از تو یکی رو بکشه، نترسوندتت.

حتی ذره‌ای.

اگر چیزی بود، یه گوشه‌ی تاریک و خودخواه وجودت از این خوشش می‌اومد که اون انقدر بی‌چون‌وچرا حاضر بود مراقبت باشه.

اما ریکی همیشه سعی کرده بود تو رو از این دنیای کثیف دور نگه داره.

تا جایی که حتی هیچ‌وقت وقتی تازه از سر کار برمی‌گشت، نمی‌ذاشت ببینیش.

همیشه بعد از دوش گرفتن می‌دیدیش.

خونه اون‌قدر بزرگ بود که بتونه تا قبل از عوض کردن لباس و جمع‌وجور شدن، از جلوی چشمت دور بمونه.

دلش می‌خواست تصویری که ازش توی ذهنت داری، فقط همون مرد مرتب، آروم و بی‌دردسر باشه.

الان دیگه لازم نبود خودش دستش رو به خون آلوده کنه...

اما اگه مجبور می‌شد، از انجامش هم ابایی نداشت.

خودش اینو خوب می‌دونست.

فقط نمی‌خواست تو بدونی.

شاید چون از نظرش، تو تنها چیز پاک این دنیا بودی...

و دلش می‌خواست اون پاکی رو همون‌طور دست‌نخورده حفظ کنه.

برای همین فقط با لبخند کوچیکی سر تکون دادی.

«چشم، قربان.»


ریکی هم کوتاه سرش رو تکون داد.

«مرسی. حالا بشین.»


گفتی:

«می‌تونم اینا رو با خودم ببرم خونه؟... آها، نه. یادم اومد، قانونت.»

با آهی روی کاناپه نشستی.


ریکی خندید.

«آره، آفرین. خوبه که یادت موند.»

بعد از کنار میزش رد شد و اومد کنار تو نشست.


«ولی...»

به پشتی کاناپه تکیه داد، دست به سینه شد و با حوصله نگات کرد.

«چرا اون موقع نگفتی دوستم داری؟»


اخم کردی و پوزخند زدی.

«ریکی، من توی هر ساعت چند بار بهت می‌گم دوست دارم. همین الان هم که اومدم گفتم. منظورت چیه؟»


«بیب... ببخشید...»

سریع دستش رو جلوی دهنش گرفت تا لبخندش رو قایم کنه.


با انگشت بهش اشاره کردی.

«آها! خودت قانون خودتو شکستی، نابغه!»


در حالی که خودکار رو بین انگشتات می‌چرخوندی، خندیدی.


ریکی نمایشی ناله‌ای کرد و سرش رو به پشتی کاناپه تکیه داد.

«خدایا... من واقعاً ضعیفم.»

زیر لب به سقف غر زد.


با خنده، آروم با زانوت به پاش زدی.

« یه قانونی گذاشتی که حتی خودتم نتونستی رعایتش کنی. کی همچین کاری می‌کنه؟»


ریکی دستی روی قلبش گذاشت و آه کشید.

«یه مرد عاشق.»

«یه احمق.»

«یه برده‌ی چشم‌های تو... و اون روغن خوشبویی که امروز زدی. بوی شیرینی‌های خوشمزه می‌دی.»

Report Page