Sanctioned

Sanctioned

Lanmida

Part 3


صبح روز بعد، ساعت شش، حاضر شدن سخت‌ترین کاری بود که مدت‌ها بود مجبور به انجامش شده بودی.

نمی‌دونستی ریکی چطور از پسش برمیاد. اگه قرار بود ساعت نه بیدار شی، اون دیگه کاملاً فیت خودت بود.

و با اتفاق‌هایی که دیشب افتاده بود، شوهرت هم اصلاً باهات مهربون رفتار نکرده بود. بدنت حسابی کوفته بود؛ همه‌جای تنت، از عضله گرفته تا دست و پا، درد می‌کرد.

دیگه از اون خواب قشنگت که داشتی توی بارون روی اسب‌های تک‌شاخ سوار می‌شدی، حرفی نزن.

البته اصلاً بارونی در کار نبود؛ این شوهر اعصاب‌خردکنت بود که موهای خیسش رو توی صورتت تکون می‌داد تا بیدارت کنه.


«صبح قشنگت بخیر، عزیز دل!» با یه لبخند شیطون و پسرونه گفت.


از جات پریدی، ملحفه‌ی کتونی رو تا روی سینه‌ی برهنه‌ت چنگ زدی و نفس‌نفس زدی.

«یا خدا!»


غرولندکنان مشت محکمی به بازوی برهنه‌ش کوبیدی.

«چه عوضی‌ای هستی! گمشو بابا! زهره‌ترکم کردی!»


هنوز نفست جا نیومده بود که دوباره روی تخت افتادی. ریکی کنار تخت بالای سرت ایستاده بود و از ته دل می‌خندید.


بی‌خیالِ حمله‌ت، با یه پوزخند گفت:

«قهر نکن. خیلی آروم خوابیده بودی. مثل سفیدبرفی... البته اگه سفیدبرفی سابقه‌ی کیفری داشت.»


بالشت رو سمتش پرت کردی. اون هم خیلی راحت با یه دست گرفتش، در حالی که با دست دیگه حوله‌ای رو که دور کمرش پیچیده بود نگه داشته بود.

«من که هیچ سابقه‌ی کیفری فاکی ندارم.»


«خب، از نظر فنی نه. ولی اگه از جات بلند نشی، یه مورد دیگه هم به لیستم اضافه می‌کنم.»


بالشت رو دوباره پرت کرد توی صورتت.


مثل انتقام از روی تخت پریدی سمتش. دست‌هات دور گردنش حلقه شد و هُلش دادی عقب.

حوله‌ش هم همون‌قدر سر خورد که اوضاع رو شخصی کنه.


«ازت متنفرم.» با غرولند گفتی، در حالی که خنده توی گلوت قل‌قل می‌کرد.


ریکی با اون زور بالاتنه‌ی اعصاب‌خردکنش همون وسط گرفتت. چند قدم تلوتلو خورد، اما سریع تعادلش رو پس گرفت.


سرش رو نزدیک شونه‌ت آورد و زیر لب گفت:

«دروغگو.»

«دیشب که داشتی فقط ازم تعریف می‌کردی.»


«اون تعریف نبود، اون...»


وسط حرفت خودت رو نگه داشتی و با ناله صورتت رو توی گودی بین گردن و شونه‌ش پنهون کردی.


«برای این کارا زیادی خسته‌م. بیا امروز زنگ بزنیم بگیم پولداریم و نمیایم.»


«ما که پولداریم، ولی بازم باید بریم. چون امروز اصلاً بهونه‌ی "بدنم درد می‌کنه و روی مود نیستم" رو ازت قبول نمی‌کنم.»

ریکی با رضایت گفت


آهی کشیدی و سرت رو بالا آوردی تا نگاهش کنی.

«دلم می‌خواست ببوسمت، ولی حسابی اعصابم رو خرد کردی و مسواک هم نزدم.»


ریکی با همون پوزخند همیشگیش، بی‌خیال حرفت، خم شد سمتت.

«خوش‌شانسی که من هیچ حس بویایی ندارم.»


با ناباوری یه ضربه به سینه‌ش زدی.

«ریکی!»


فقط خندید، مچ دستت رو گرفت و بوسه‌ی آرومی روی بند انگشت‌هات زد.

«آروم باش. من به جای هردومون مسواک زدم.»


چشم‌هات رو ریز کردی.

«بهداشت که این‌جوری کار نمی‌کنه.»


«توی زندگی زناشویی چرا.»

این رو گفت و راه افتاد سمت حموم.

«بجنب. باید اون موش نفوذی رو پیدا کنیم.»


مات و مبهوت بهش خیره موندی.

«قسم می‌خورم ازت به منابع انسانی شکایت می‌کنم.»


از داخل حموم داد زد:

«خودم منابع انسانی‌ام! دو ساعت وقت داری.»


—


«خب... برنامه چیه؟»

با تردید نفس بیرون دادی و سعی کردی عرق کف دست‌هات رو به صندلی چرمیِ ماشین مشکی بمالی.


«عزیزم، این سؤال رو دو دفعه...»


«برام مهم نیست، دوباره می‌پرسم.»

نگاهت رو به بیرون از پنجره دوختی. درختا با سرعت ماشین توی بزرگراه محو می‌شدن و به لکه‌های سبز تبدیل می‌شدن.


«سه نفر هستن. یه زن؛ جونگ یونا. دو مرد؛ آساکورا جو و لی سوهی.»

آروم و شمرده حرف می‌زد، هم‌زمان با دستش به نرمی روی رونت ماساژ می‌داد تا آرومت کنه.


«یه نفرشون اطلاعات رو لو می‌ده. تو باید باهاشون حرف بزنی، یه حس کلی از شخصیتشون بگیری. فقط... سعی کن بشناسیشون. همین.»


بعد بوسه‌ی آرومی روی شونه‌ت گذاشت.


«باشه.»


با یه بازدم کوتاه گفتی:

«به اندازه‌ی کافی ساده به نظر میاد.»


ریکی زیر لب زمزمه کرد.

«ساده؟!!!»

نگاهش لحظه‌ای سمتت چرخید؛ توی چشم‌هاش یه هشدار بود.


«اصلاً.»


نگاهش کردی.

«گیر کار کجاست؟»


فوراً جواب نداد. فقط دستش رو روی رونت کمی جابه‌جا کرد و با صدای پایین‌تری گفت:

«یکی از این سه نفر با یه خریدار شخص ثالث همکاری می‌کنه. نمی‌دونیم کیه. نمی‌دونیم چرا. فقط می‌دونیم آدم خودمونه.»


ابروهات توی هم رفت.

«و اونا نمی‌دونن که ما خبر داریم؟»


«دقیقاً.»

لبخند کمرنگی زد.


«از نظر اونا، من فقط دارم همسر شیرین و بی‌آزارم رو برای یه روز کاری سرگرم‌کننده با خودم میارم. یونا منو می‌شناسه. جو بهم اعتماد نداره. و سوهی...»


مکث کرد.

«سوهی فکر می‌کنه از همه‌ی آدم‌های توی اون ساختمون باهوش‌تره.»


صدای «تچ» کوتاهی از بین دندون‌هات دراومد.

«پس می‌خوای خودمو به خنگی بزنم.»


لب ریکی به همون پوزخند کج و دردسرسازش کش اومد.

«نه خنگ. دوست‌داشتنی. شاید یه کم ساده‌لوح. ولی تیزبین.»


نگاهش توی چشم‌هات قفل شد.

«قرار نیست ازشون بازجویی کنی. فقط زیر نظرشون بگیر. من به غریزه‌ات احتیاج دارم، نه تحلیل‌هات.»


با انگشت‌هات علامت نقل‌قول ساختی.

«یعنی اطلاعات بر پایه‌ی حس و حال؟»


ریکی لبخند زد.

«نه. اطلاعات بر پایه‌ی تو.»


دستش آروم روی رونت بالاتر اومد و انگشت‌هاش به نرمی دورش جمع شد.

«تو آدما رو می‌بینی. همیشه منو می‌دیدی... حتی وقتی خودم نمی‌خواستم دیده بشم. این نقطه‌قوت توئه.»


چند لحظه ساکت موندی.

«اگه من نقطه‌قوت باشم، تو چی‌ای؟»


بدون مکث جواب داد:

«تیغه.»


بعد با خونسردی ادامه داد:

«پس تو فقط دوست‌داشتنی بمون. اگه لازم بشه، بریدن با من.»


نفست رو بیرون دادی. قلبت با شدت می‌زد و درختا حالا سریع‌تر از قبل از کنارتون رد می‌شدن.

«باشه... بریم موش نفوذیمون رو پیدا کنیم.»


—


وارد محوطه‌ی وسیع مجموعه شدی و با لبخند برای آدمای مختلف دست تکون دادی.


بعضی وقتا، در واقع همون معدود دفعاتی که اینجا اومده بودی، یادت می‌رفت اینجا مقر یه باند جرائم سازمان‌یافته‌ست، نه یه شرکت یا یه هلدینگ بزرگ.


و دیدن ریکی توی اینجا...

انگار یکی یه کلید رو می‌زد و چراغ روشن می‌شد.


از اون همسر بخشنده، شوخ‌طبع و عاشق‌پیشه‌ای که توی خونه می‌شناختی، هیچ خبری نبود.

جاش رو داده بود به کومیچوی جدی، سختگیر و مسلط.


دیدن اینکه یه نفر بتونه انقدر راحت بین دو شخصیت متفاوت جابه‌جا بشه، واقعاً آدم رو تحت تأثیر قرار می‌داد.


همین که وارد شد، همه برای خوشامد گفتن صف کشیدن.


کوبون‌هاش.

کوبون‌های قسم‌خورده و وفادارش.

آدمایی آموزش‌دیده، وفادار، و بی‌چون‌ و چرا متعلق به خودش.


تعظیم کردن؛ نه برای معرفی، بلکه برای ادای احترام.

از نظر فنی، تو برای هیچ‌کدوم غریبه نبودی.

همه چهره‌ات رو می‌شناختن.


دیده بودن کنار ریکی، غرق در ابریشم و طلا ایستادی.

دیده بودن جلوی چشم صدها نفر می‌بوسیش.

اما هیچ‌کدوم واقعاً تو رو نمی‌شناختن.


نه، واقعاً نه.


برای همین، وقتی امروز وارد شدی، بدون تور، بدون اون ظاهر حساب‌شده و پرزرق‌وبرق، بدون هیچ تشریفاتی، یه تغییر ظریف توی فضا به وجود اومد.

از نگاه بعضیا می‌شد فهمید که چیزی عوض شده.


حضورت اونجا معنی خاصی داشت.

دیگه فقط همسر ریکی نبودی.


حالا بخشی از دایره‌ی داخلی و کارهای اصلی این مجموعه محسوب می‌شدی.

حداقل تو و ریکی این رو می‌دونستین.


با این حال، ریکی چیزی نگفت.

لازم هم نبود.

صرف حضورش کافی بود تا هر سؤالی، قبل از اینکه حتی مطرح بشه، خاموش بشه.

اما حالت دستش که آروم پشت کمرت معلق مونده بود؛ نامحسوس، محافظت‌کننده و مالکانه... به همه‌ی اون اتاق می‌فهموند که فقط همراهش نیومدی.

تو کسی بودی که بهش اعتماد داشت.


چند نفرشون واقعاً غافلگیر شده بودن.

یکی‌دو نفر هم معذب به نظر می‌رسیدن.

و حداقل یه نفر هم کاملاً کنجکاو شده بود.


صاف و محکم ایستادی و فقط با یه تکون سر، حضورشون رو به رسمیت شناختی.

آروم. مسلط. انگار امروز هم یه روز کاملاً عادیه که داری قدم می‌ذاری توی امپراتوری جنایی شوهرت.

هیچ مشکلی نیست.

همه‌چی عالیه.

اصلاً هم خبری از استرس نیست.


ریکی کمی خم شد و لب‌هاش رو آروم به شقیقه‌ت زد.

زیر لب گفت:

«عروسی رو یادشونه... ولی خودت رو نمی‌شناسن.»


بی‌صدا جواب دادی:

«خوبه.»


گوشه‌ی لبش بالا رفت.

«دتس مای گرل.»


—


وارد یکی از سالن‌های استراحت شدی و تصمیم گرفتی از وقتی که اینجا داشتی، بهترین استفاده رو ببری.


عمداً نخواستی همون لحظه بری سر اصل مطلب، چون نمی‌خواستی زیادی تابلو بشه.

برای همین فعلاً فقط بین اتاق‌ها قدم می‌زدی و هر از گاهی هیسونگ، رئیس بخش عملیات رو فقط برای سرگرمی می‌ترسوندی.

اما بعد از حدود نیم ساعت، تصمیم گرفتی وقتشه دست به کار بشی.


چشم‌هات سوهی رو پیدا کرد که پشت یکی از میزها نشسته بود و تندتند چیزی رو روی لپ‌تاپش تایپ می‌کرد.

احتمالاً کار نبود، چون اونجا اتاق استراحت محسوب می‌شد.

البته ریکی انقدر سخت‌گیر نبود.

براش مهم نبود کار کجا انجام بشه؛ فقط تا وقتی که داخل ساختمان باشه و بیرون از اون نره.


با یه لبخند دوستانه به سمت میزش رفتی.

«سلام، سوهی. خوبی؟»


سوهی سرش رو از روی لپ‌تاپ بلند کرد.

نگاه خنثاش خیلی زود به لبخندی شبیه لبخند خودت تبدیل شد.


«اوکاسان، خوبم. شما چطورین؟»


با لبخند دستت رو تکون دادی.

گفتی این همه رسم و رسوم رو کنار بذاره و همون اسم کوچیکت رو صدا کنه.


اما قبول نکرد.

گفت ریکی تأکید کرده که باید شما رو «خانم نیشیمورا» یا «اوکاسان» صدا کنن.


«نه، خودم دارم بهت می‌گم با اسم کوچیکم صدام کن. خواهش می‌کنم، واقعاً اشکالی نداره.»


همچنان لبخند می‌زدی و با تکون دادن سرت سعی می‌کردی احساس راحتی بیشتری بهش بدی.

وقتی دو نفر همدیگه رو با اسم کوچیک صدا می‌کنن، فضا صمیمی‌تر می‌شه.

اون‌وقت گفت‌وگو هم انقدر خشک و رسمی پیش نمی‌ره.


سوهی با ملایمت لبخند زد.

از این همه صمیمیتت کمی دستپاچه شده بود.

تا حالا هیچ‌وقت واقعاً باهات حرف نزده بود و فقط از دور می‌شناختت.


مثل بیشتر اعضای گروه، توی مراسم عروسی حضور داشت، اما غیر از اون، برخورد خیلی کمی بین تو و بقیه‌ی اعضا پیش اومده بود.


تقریباً هیچ‌کس چیزی درباره‌ی خودت نمی‌دونست؛ به جز دوست‌های صمیمی ریکی، که بعضی‌هاشون عضو همین گروه و ساقدوش‌هاش بودن و خانواده‌اش که موقع مراسم باهات آشنا شده بودن.


«حتماً...»

چشم‌هاش رو مالید.


«ولی آره، از بعد از عروسی دیگه ندیده بودمت. بگو ببینم زندگی متأهلی چطوره؟ باهات خوش گذشته؟»


روی صندلی روبه‌روش نشستی.

یقه‌ی بلوزت رو خیلی نامحسوس مرتب کردی و یه پات رو روی اون یکی انداختی.

لبخند دوستانه هنوز روی لبت بود، اما چشم‌هات از همون لحظه شروع کرده بودن به زیر نظر گرفتنش.

به انگشت‌هاش...

به حالت نشستن و بدنش...

و اینکه چقدر سریع هر چیزی رو که روی صفحه‌ی لپ‌تاپش بود، بست.


«اوه، می‌دونی که...»

با لحنی سبک و خودمونی شروع کردی؛ همون‌قدر راحت که انگار سر میز برانچ نشسته بودین.


«سر این دعوا می‌کنیم که دمای کولر روی بیست درجه باشه یا بیست‌ودو، بعدشم آشتی می‌کنیم و منو می‌بوسه. خلاصه از اون اتفاقای کلیشه‌ای ماه‌عسل.»


سوهی مؤدبانه خندید، اما متوجه شدی گوشه‌ی لبش یه تکون ریز خورد؛ انگار داشت با خودش کلنجار می‌رفت که واقعاً بخنده یا نه.


این خوب بود.

ازش خوشت اومد.


سرت رو کمی کج کردی و ادامه دادی:

«ولی یه چیزش فرق داره. یه زمانی فقط دوست‌دختر یکی هستی، بعد یهو می‌بینی واقعاً شدی بخشی از زندگیش. انگار دنیاتون یکی می‌شه. هنوز دارم به مزیت‌هاش عادت می‌کنم.»


سوهی پوزخند زد و معلوم بود کمی راحت‌تر شده.

«اگه منظورت از مزیت‌ها اون عمارت بزرگ و یه مرد به اسم چانه که هر صبح در ماشین رو برات باز می‌کنه... آره، بد نیست.»


آروم خندیدی.

«دقیقاً. تازه اون حس پارانویای رایگانش هم بانمکه.»


سوهی نگاهش رو بهت دوخت و برای یه لحظه، پشت اون لبخند، برق محاسبه‌گر نگاهش رو دیدی.

باهوش بود.

اگه نبود، مسئول تدارکات و لجستیک نمی‌کردنش.


«جوری می‌گی انگار از اول برای این زندگی ساخته نشده بودی.»

کمی مکث کرد.

«راستش بیشتر آدم‌های اینجا فکر می‌کردن فقط یه زینت کنار رئیس باشی. البته بی‌احترامی نباشه.»


لبخندت پررنگ‌تر شد.

«اشکالی نداره.»


کمی به جلو خم شدی.

«زینت‌ها خودشون راه نمی‌افتن بیان اینجا و روبه‌روی کسی بشینن که رد همه‌ی پول‌ها رو دنبال می‌کنه.»


سوهی...

فقط برای یه لحظه‌ی خیلی کوتاه، خشک شد.

اما همون هم از چشمت دور نموند.


بینگو.


قبل از اینکه فرصت کنه جواب بده، لحنت رو نرم‌تر می‌کنی و با انگشت‌هات یه پرز خیالی رو از آستینت پاک می‌کنی.


«در هر حال، من اینجا نیستم که کسی رو بترسونم. اومدم آدم‌ها رو بشناسم. ریکی همیشه از تیم به عنوان یه گروه خیلی به‌هم‌پیوسته حرف می‌زنه. یه خانواده، درسته؟»


سوهی آروم سر تکون می‌ده و می‌تونی تقریباً صدای کار کردن چرخ‌دنده‌های ذهنش رو بشنوی.

«آره. خانواده.»


«و خانواده هم حرف می‌زنه.»

با لحنی سبک ادامه می‌دی:

«حتی اگه فقط درباره‌ی چیزایی باشه که استرسشون می‌ده... یا شب‌ها بیدارشون نگه می‌داره.»


کمی به عقب تکیه می‌ده و سرش رو کج می‌کنه.

«این یه مدل خیلی خاص از سؤال پرسیدنه.»


با یه نیم‌لبخند نگاهش می‌کنی.

«خب، من هم آدم خاصی‌ام. تازه، پول‌های اون رو هم خرج می‌کنم، باید مطمئن بشم درست خرج می‌شه، نه؟»


سعی می‌کنی فضا رو با شوخی سبک کنی، ولی اون شوخی رو می‌گیره و یه کم خیالش راحت می‌شه، انگار حالا مطمئن شده اون زنی که می‌تونه هم حقوقش رو امضا کنه هم زندگیش رو نابود، قرار نیست همین الان جدی بشه.


با این حال، تو همون چیزی که هست رو می‌بینی و همون‌طور که هست می‌پذیریش.

قبل از اینکه سکوت کش بیاد، در باز می‌شه.


«شنیدم اینجا شیرینی پیدا می‌شه.»


و یونا وارد می‌شه، سبک‌پا، با لباسی که انگار خودش یه پروفایل لینکدین شیک داره، و با اعتمادبه‌نفسی که انگار همیشه آخرین حرف رو می‌زنه.

نگاهش توی اتاق می‌چرخه و روی تو و سوهی می‌افته.


«اوه...»

لبخندش کش میاد.


«نمی‌دونستم این میز مخصوص اعضای خاصه.»


با دست به صندلی کنارت اشاره می‌کنی.

«اصلاً. داشتم با سوهی صحبت می‌کردم. بشین کنارمون.»


سوهی نیم‌خیز می‌شه، ناخودآگاه، انگار هم مؤدب باشه هم یه کم نگران، ولی وقتی یونا با دست ردش می‌کنه، دوباره می‌شینه.

یونا می‌شینه، دست‌هاش رو روی میز جمع می‌کنه و بدنش رو به سمت تو می‌چرخونه.


«از عروسی ندیده بودمت.»

نگاهش کمی تیزتر می‌شه.

«راستی، واقعاً فوق‌العاده بودی. مراسم؟ شما دوتا می‌تونستین کاور ووگ باشین.»


می‌خندی و مودبانه سر تکون می‌دی.

«ممنون. همه‌چی مثل یه خواب بود، ولی یادمه درست قبل از رفتن به سمت راهرو داشتم با میکاپم گریه می‌کردم.»


یونا می‌خنده، بعد کمی سرش رو کج می‌کنه.

«خب... زندگی متأهلی چطوره؟ بودن کنار آقای نیشیمورا یه کم... عادت می‌خواد، نه؟»


لحنش طوریه که انگار یه چیز شیرین رو امتحان می‌کنه تا ببینه مزه‌اش چیه، نه بی‌رحمانه، فقط کنجکاو. یا تظاهر به کنجکاوی.


سر تکون می‌دی.

«داشتیم درباره‌اش حرف می‌زدیم.»


با لبخند به سوهی اشاره می‌کنی.


«خوبه.»

و همون‌جا یه مرز نامرئی می‌کشی. یه یادآوری بی‌صدا: بیشتر از این لازم نیست بدونی.


یادت هست قبلاً چقدر راحت درباره‌ی همه‌چیز حرف می‌زدی، اما حالا فهمیدی بعضی چیزها اصلاً برای گفتن نیست، مخصوصاً چیزهایی که به شوهرت مربوطه.


یونا آروم «هوم» می‌کنه.

«اون همیشه یه... لبه‌ی خاصی داشت. ولی دیدنش تو حالت نرم‌تر با یکی... واقعاً عجیبه.»


لبخندت آرومه، ولی پر از اطمینان.

«اون یه جنبه‌ایه که باید براش تلاش کنی تا ببینیش.»


اون جمله می‌شینه.

می‌بینی فکش خیلی نامحسوس تغییر می‌کنه، انگار حرفت یه در رو همزمان باز و بسته کرده.

با این حال، خونسرد می‌مونه.


«حتماً باید خوب باشه... تنها کسی بودن که اجازه داره وارد اون دنیای خصوصی بشه. اون خیلی اهل آسیب‌پذیری نیست.»


آرنجت رو روی میز می‌ذاری، چانه‌ت رو روی دستت تکیه می‌دی.

«نه نیست. برای همین هم من ساده ازش نمی‌گذرم.»


و همون لحظه، با اون وزن آروم و بی‌ادعای کلماتت، فضا یه کم سنگین‌تر می‌شه.


لبخند یونا هنوز هست، ولی به چشم‌هاش نمی‌رسه.


«خیلی راحت به نظر میاد.»


سوهی سرفه‌ای می‌کنه تا فضا رو عوض کنه.


«تو همیشه همین انرژی رو داشتی.»

نگاهت می‌کنه.

«حتی توی عروسی. مردم بیشتر درباره‌ی تو حرف می‌زدن تا کیک.»


با خنده جواب می‌دی:

«امیدوارم درباره‌ی تنگ بودن لباس حرف نزده باشن. من خودم چهار تیکه از کیک رو خوردم.»


یونا زیر لب می‌گه:

«جسورانه بود. اون کیک هر برشش حدود پونصد دلار بود.»


نگاهش می‌کنی.

«وقتی با مردی ازدواج می‌کنی که بانک وام‌دهنده به قنادی رو تو جیبش داره، کیک دغدغه نیست.»


سوهی تقریباً خنده‌اش می‌گیره.

«حق داری.»


یونا ابرو بالا میندازه، گوشه‌ی لبش کمی تکون می‌خوره.

«این حرفت خیلی شبیه چیزی بود که کومیچو می‌گه.»


«داره ازش به منم سرایت می‌کنه.»


یونا زیر لب، در حالی که چای رو می‌نوشه، طوری که تقریباً شنیده نشه اما تو واضح می‌گیریش، می‌گه:

«قطعاً داره سرایت می‌کنه.»


گوش‌هات تیز می‌شه.

«ببخشید؟»

سرت رو کمی کج می‌کنی و با یه لبخند کوچیک طوری رفتار می‌کنی که انگار درست نشنیدی.


یونا پلک می‌زنه، سریع خودش رو جمع‌وجور می‌کنه، ولی اون پوزخند ریزش کامل نمی‌ره.

«هیچی. داشتم با خودم حرف می‌زدم.»


آروم می‌خندی، آرنجت رو روی میز می‌ذاری و چانه‌ات رو تکیه می‌دی روی دستت.

«مواظب باش این کار رو اینجا نکنی. ممکنه فکر کنن کم‌کم داری قاطی می‌کنی.»


سوهی نگاهش رو بین شما دوتا می‌چرخونه، حس می‌کنه یه چاقوی نامرئی روی میز گذاشته شده.


«خب... من ترجیح می‌دم وانمود کنم اصلاً چیزی نشنیدم.»


«لازم نیست.»

آروم و روون جواب می‌دی، نگاهت هنوز روی یونا قفل شده.

«فقط فکر کردم یه چیز جالب شنیدم. حیفه از دست بره.»


یونا شونه بالا میندازه، نگاهش خونسرد می‌مونه.

«فکر کنم حواسم پرت شد.»


«به ریکی؟» با لحنی سبک می‌پرسی، بدون هیچ تیزی، اما کاملاً دقیق.


لب‌هاش باز می‌شه که جواب بده، بعد یه خنده‌ی کوتاه می‌کنه و سرش رو تکون می‌ده.

«تو خوبی براش.»


لبخندت پهن‌تر می‌شه.

«می‌دونم.»


سوهی دوباره گلوش رو صاف می‌کنه، این بار نه از استرس، بیشتر از حسِ بقا.

اون آدم از اون دسته‌هاست که ریکی گفته بود فکر می‌کنه از همه باهوش‌تره، ولی شاید فقط این نیست؛ شاید جلوی آدم‌های قوی‌تر جمع می‌شه. البته هوش و شجاعت هم لزوماً هم‌دیگه رو نفی نمی‌کنن.

اما تو هنوز نگاهت رو از یونا برنداشتی.


«نگران نباش.»

بالاخره می‌گی، کمی به عقب تکیه می‌دی و سرت رو با آرامش کج می‌کنی.

«من فقط وقتی گرسنه باشم گاز می‌گیرم.»


نگاهت برق می‌زنه؛ همون کنجکاوی قبلی حالا یه پله پایین‌تر اومده و جاش یه بی‌حوصلگی کنترل‌شده نشسته.


یونا لیوان چایش رو بالا می‌بره، انگار می‌خواد تغییر ظریف فضا رو بپوشونه، اون سفتی کوچیک توی شونه‌هاش، اون لحظه‌ی کوتاه توی فکش.

«خوشبختانه من تو مِنو نیستم.»


«قطعاً نیستی.»

با لحنی شیرین جواب می‌دی.


بلند می‌شی، لبه‌ی لباست رو مرتب می‌کنی و از صندلی جدا می‌شی.

«من دیگه می‌رم. ممنون بابت هم‌صحبتی.»


«خواهش می‌کنم.»

سوهی با لبخند ملایم بلند می‌شه و باهات دست می‌ده. تو هم مؤدبانه سر تکون می‌دی.


«امیدوارم بیشتر ببینیمت اینجا.»


می‌خندی.

«حتماً.»


نگاهت سمت یونا می‌چرخه.

«می‌بینمت... کوچولو؟»


دستت رو خیلی کوتاه روی بازوش می‌ذاری؛ برای هر کسی می‌تونه یه حرکت دوستانه باشه. اما بین شما دو نفر و شاید سوهی اگه دقت می‌کرد، بیشتر شبیه این بود که داری چیزی رو سر جاش برمی‌گردونی.


با این حال، یونا لبخند می‌زنه.

سر تکون می‌ده.

«حتماً. می‌بینمت.»


و تو می‌ری.


—


بعد از اون مکالمه، تنها چیزی که ذهنت رو ول نمی‌کرد، ریکی بود.

باید باهاش حرف می‌زدی.

جدی.


با تک‌تک سوال‌هایی که مثل یه لیست توی سرت رژه می‌رفتن: چرا یونا انقدر راحت درباره‌ی رابطه‌تون حرف می‌زد؟ چرا اصلاً این فضا رو داده بود؟ از کجا شروع شده بود؟ کی شروعش کرده بود؟ و چرا تو هیچی ازش نمی‌دونستی؟


این‌ها همون سوالاتی بودن که تا نوک زبونت اومده بودن.


ولی فعلاً نگهشون داشتی.


حتی با اینکه اصلاً خجالتی نبودی و همیشه درباره‌ی ریکی راحت حرف می‌زدی، طوری که به دوستات قول داده بودی وقتی ازدواج کردی، همه رو با «my husband» کلافه کنی، باز هم این یکی فرق داشت.

یونا رو درست نمی‌شناختی.


فقط می‌دونستی یکی از مهره‌های مهم گروهه؛ کسی که بین ظاهر و نیشش تعادل خطرناکی داره.

ظریف، اما برنده.

ظریف، اما رک.


یونا واقعاً جذاب بود و دقیقاً همین باعث شده بود اون موقعیت رو بهش داده باشن؛ چون خوشگل بود و هیچ‌کس هم جرأت نمی‌کرد نگاهش رو از یک زن زیبا برگردونه.

اما تو احساس حقارت نمی‌کردی. دلیلی هم نداشت.


یونا، یونا بود و تو، تو.


هر دوتاتون زن‌های جوان و زیبایی بودین توی فضایی که کاملاً در کنترل مردها بود، هر جور هم نگاهش می‌کردی.

برای همین هم دیدن این‌که یونا انقدر تهاجمی برخورد می‌کنه، در حالی که تو چیزی بهش نگفته بودی که مستحقش باشه، یه حس عجیبی بهت می‌داد.


انگار قبل از اینکه حتی فرصتی برای دوست شدن داشته باشی، یکی رو از دست داده باشی.

Report Page