Sanctioned
LanmidaPart 1
«نه. اصلاً امکان نداره.»
«لطفاً؟»
«نه.»
دنبال ریکی راه افتادی سمت پایین پلهها؛ دامنت با هر قدم تاب میخورد و کفشهای مریجینت با اعتراض روی مرمر تقتق میکردن. پیراهن دکمهداری که پوشیده بودی، مثل مالِ خودش، ولی اندازهی تو، همون سرمهایِ عمیقی بود که خودش هم پوشیده بود. شما همیشه ست میکردین. انتخابی نبود. یه زبان بود. یه پیام بیصدا. ریکی برنگشت نگاه کنه.
وقتی کلافه میشد، هیچوقت این کارو نمیکرد. فقط راه میرفت؛ قدبلند، ترسناک و خونسرد، پلهها رو مثل کسی که مأموریت داره پایین میاومد، هنوز هم آروم زیر فشار. شلوار مشکی اتوکشیدهای که میشد باهاش هندونه قاچ کرد، برق نرم کفشهای رسمی گرونقیمت که مثل مترونوم به زمین میخورد. حتی بیاینکه حرفی بزنه، ریکی کاری میکرد کل خونه نفسشو حبس کنه.
کامیناری فقط یه اسم نبود. رعدوبرق بود؛ حک شده توی دنیای زیرزمینی توکیو مثل یه زخم. پدربزرگ پدربزرگش بعد از جنگ جهانی دوم، وقتی کشور تکهتکه بود و مردهایی مثل اون یاد گرفتن از سکوت امپراتوری بسازن، از خون و خاکستر بناش کرده بود. هر نسل یه لایه اضافه کرده بود: اول زور، بعد پول، بعد افسانه.
و حالا، ریکی.
جوونترین لیدر تاریخ این باند. بزرگشدهی تالارهای مرمری؛ یاد گرفته با یه دست گلو ببره و با دست دیگه چای بنوشه. روی کاغذ، یه تاجر. توی واقعیت، طوفانی توی کتوشلوار. و شوهرِ تو.
ریکی و تو یک سال بود ازدواج کرده بودین؛ سه سال قبلش هم با هم بودین. قبول، ازدواجتون خیلیها رو شوکه کرده بود، هر دوتون بیستوسه سالتون بود. اما شما عاشق بودین، هستین و هیچچیزی نمیتونست بینتون بیاد. اون نیمهی گمشدهی تو بود و تو مالِ اون. اینو هر دوتون مطمئن بودین.
پس وقتی دوتایی رفتین سمت آشپزخونه، از کنار کارکنا رد شدین و به پیشخدمتتون ،کلارا، یه بوسه هوایی دادی و تشکر کردی، بعد کنار جزیره نشستین برای خوردن، از کلافگی آه کشیدی. «بیبی، لطفا.»
ریکی، چشم دوخته به املتش، جا میگیره روی صندلی. «گفتم نه.» موهای تیرهش ریخته بود روی پیشونیش؛ با یه حرکت پسش زد، یه حرکت کوچیک که خودش شبیه هنر بود. بعد با قاشقچنگالهای براق، که نشان خانوادگی روشون حک شده بود، شروع کرد به بریدن غذاش.
«ریکی، من که نمیخوام برم میدون و اسلحه بگیرم دستم. فقط میخوام… تقریباً خبرچین باشم. یه جورایی مثل اوراکل.» برمیگردی سمتش، پا روی پا میندازی، دیگه حتی میلی به دست زدن به غذات نداری.
با ناباوری ابروهاشو درهم میکشه. «اوراکل؟» با دهان پُر از تخممرغ زمزمه میکنه.
با لبخند سر تکون میدی. «اوهوم! همون دختره توی بتمن.»
«زیادی فیلم میبینی، بیبی.»
از کلافگی دستهاتو پرت میکنی بالا. «چون نمیذاری هیچ غلطی بکنم جز اون!» غر میزنی، فقط برای اینکه حرفتو ثابت کنی.
از وقتی با ریکی ازدواج کرده بودی، نقش زن خونهی نازپرورده و مرفه رو گرفته بودی. و خب، ذاتاً مشکلی نداشت، اما بعد از یه مدت بیقرار شدی. هر کیف، هر کفش، هر الماس، هر ماشین رو خریده بودی؛ هر سریالی رو دیده بودی؛ حتی یه روز دیزنیلند رو کامل اجاره کرده بودی فقط چون دلت میخواست سوار رادیاتور اسپرینگز بشی. حتی سرویس مشتریان ویژهی شنل هم دیگه کافی نبود.
با اینکه لذت خرجکردن بیفکرانه رو میفهمیدی، کمکم بیقرار شدی. اینکه اون هر روز میرفت بیرون و به شکلهای مختلف مفید بود، تو رو به حسی میرسوند که تقریباً… بیفایدهای.
جنبوجوش کارکنا خوابید؛ از بالا رفتن صدات شوکه شده بودن. حتی کلارا مکث کرد، دستهاش تا شده روی دستمالِ کتانی، نگاهش بین تو و ریکی میپرید؛ انگار نمیدونست دخالت کنه یا کلاً صحنه رو ترک کنه.
ریکی حتی پلک هم نزد. با آرامش املتش رو میجوید؛ انگار حرفهات میخورد به اون دیوار ضخیم خونسردی که برای همه، جز تو، محکم قفل کرده بود. «دیگه تکرار نمیکنم.»
برات مهم نبود؛ جلوتر رفتی، فقط چون میدونستی میتونی. «میدونم از پسش برمیام.» اخم میکنی. «فقط میخوام کمک کنم. نهایتش اینه که پشت یه میز میشینم و...»
چشمهاش رو به جلو بود؛ فقط یه بار سر تکون داد سمت کلارا وقتی لیوان آب ریختهشدهش رو جلوش گذاشت.
اما تو دیدی انگشتهاش چطور دور لیوان قفل شد. رنگ از دستهاش پرید، اما صورتش نه.
ریکی آروم بود؛ مثل همیشه مهارشده. حداقل روی سطح. و با تو صبور بود، چیزی که ناخودآگاه بدیهی فرضش کرده بودی.
«میدونی چیز جالب اوراکل چیه؟»
این رو گفت و یه جرعه آب خورد.
جوابی ندادی؛ فقط سر تکون دادی که ادامه بده.
«باهوشه، کلهشقه، همیشه آمادست و دلش میخواد کمک کنه. خیلی شبیه خودته.»
با نوک چنگالش یه توتفرنگی از کاسهی میوهی وسط برداشت.
«به بتمن و رابین کمک میکرد. شریک فوقالعادهای بود.»
میوه رو جوید.
چشمت برق زد. «دیدی؟ پس منم میتو...»
آروم حرفتو قطع کرد؛ هنوز هم بهت نگاه نمیکرد. اما لرزش صداش توی فضا پخش شد، به دیوارها و شیشه و استیل خورد و برگشت.
«اما یه روز، جوکر بهش شلیک کرد. درست از پشت. و حالا فلجه.»
پلک زدی.
جمله مثل دود توی هوا موند، اول بیخطر، تا وقتی که ریههاتو پر کرد.
ریکی هنوز بهت نگاه نکرده بود. هنوز داشت غذا میخورد، انگار هیچچیزی عوض نشده.
اما همهچیز عوض شده بود.
اتاق ساکت شد. نه از اون سکوتهایی که التماس میکنن شکسته بشن، از اونایی که هشدار میدن حتی امتحانش هم نکنی.
اب دهنتو قورت دادی. «اون داستانه…» این بار آرومتر گفتی. «واقعی نیست.»
«شکستناپذیری هم واقعی نیست.» خیلی ساده جواب داد.
«حتی برای کسایی که فکر میکنن پشت صفحه امنن.»
بالاخره نگاهش رو آورد سمتت، چشمهای تیرهای که به چیزی آغشته بودن که اسم نداشت. سنگینتر از خشم، عمیقتر از ترس.
«فکر میکنی دارم کنارت میذارم چون فکر میکنم از پسش برنمیای؟»
یه خندهی خشک و بیروح کرد.
«دیدمت چطور صاف توی چشم بقیه دروغ میگی و با جذابیتت از ایستهای امنیتی فدرال رد میشی. تو فوقالعادهای. اگه فردا من بمیرم، کل این امپراتوری فاکی رو میسپرم دست تو.»
قلبت یه ضرب جا انداخت.
چنگالش رو گذاشت زمین.
«اما هنوز نمُردم.»
بعد بلند شد. همینقدر ساده.
منتظر بودی طوفان راه بندازه، صحنه درست کنه. نکرد. ریکی اینطوری نبود.
فقط سرآستینهاشو صاف کرد، آروم گونهتو بوسید، از کلارا تشکر کرد و با همون اقتدار بیسروصدا از آشپزخونه رفت سمت درِ ورودی، اقتداری که بقیه رو ناخودآگاه جمع میکرد.
«دوستت دارم، فرشته.»
«تو رو هم دوست دارم، کلارابوو.»
بادیگاردا دورش حلقه زدن؛ کتوشلوارهای مشکی مثل سایه موج برداشت.
«منم دوستت دارم…»
زمزمه کردی؛ اونقدر بلند که بشنوه، چون میدونستی تا نشنوه نمیره.
چند ثانیه بعد، درهای سنگینِ ورودی با صدایی آروم بسته شدن و خونه نفسی کشید که خیلی شبیه شکست بود.
به جای لیوان قهوش روی زیرلیوانی چوبی خیره شدی.
امپراتوری بهارثرسیده، ترسهای بهارثرسیده.
همون سناریوی همیشگی.
یه دست ملایم شونهات رو لمس کرد. کلارا. با قلبی نرم و ارادهای فولادی؛ زنی که از بچگی، شاهد رشدش بود.
«چای؟» پیشنهاد داد.
آروم سر تکون دادی و به مرمر تکیه دادی، شونههات افتاده و اخم روی صورتت حک شده.
«نه، ممنون کلارا.»
این چند سال، یهجورایی شده بود بهترین دوستت و یجورایی مثل مادرت؛ درست همونجایی نشسته بود که ریکی مینشست. با تلخی لبخند زد و کف دستشو روی گونهت گذاشت.
« قصد آزار دادنت رو نداره. فقط بلد نیست چطور بذاره کمکش کنی، بدون اینکه حس کنه داره محدودت میکنه.»
با لبهای نیمهباز بهش نگاه کردی، اما قبل از اینکه چیزی بگی، خودش ادامه داد:
«فکر میکنه محافظت از تو یعنی نگه داشتنت توی تاریکی. منصفانه نیست. اما همینیه که یادش دادن. مردهای قبل از اون، پدربزرگش، برادرش و پدرش، اوایل، برای عشق ازدواج نکردن. برای میراث ازدواج کردن. تو؟ تو اولین چیزی هستی که خودش انتخاب کرده.»
انگشت شستش روی استخون گونهت کشیده شد و بعد برگشت روی دامنش.
«میترسه.»
جوری گفت که انگار بدیهیه؛ انگار چیزی نیست که ریکی خودش بتونه به زبون بیاره.
«نه از دشمنا. از اینکه اگه یه بلایی سرت بیاد، خودش چی میشه.»
نفس رو از بینی بیرون دادی و با تلخی پوزخند زدی.
«میتونست فقط همینو بگه.»
کلارا آروم لبخند زد.
«میتونست. ولی تو با یه یاکوزا ازدواج کردی، عزیزم. نه با یه شاعر.»
یه لبخند کوچیک روی لبت نشست
کمرنگ، اما واقعی.
«آخرش کوتاه میاد. فقط سکوتش رو با لجبازی اشتباه نگیر. اون پسر گوش میده. همیشه هم داده.»
نگاهت به نگاهش گره خورد، پلکهات یهذره لرزید، چون خسته بودی. نه از خودش،هرگز از خودش، بلکه از چیزهایی که باهاش میاومد. از سکوت. از دیوارها. از این حس که با اینکه هر شب کنار هم میخوابیدین، هنوز بخشهایی از ریکی بود که حاضر نبودن از پشت اون پردهی آهنی توی سینهش بیرون بیان.
«طوری حرف میزنه انگار از قبل یه زن رو دفن کرده،» زیر لب گفتی.
کلارا آهی کشید. «چون تمام عمرش این صحنهها رو دیده. همکارایی که مردن، زنهاشون که مردن. مادرش…»
جملش ناتمام موند.
مادر ریکی وقتی اون دو سالش بود، با گلوله کشته شده بود. خودش هیچ خاطرهای ازش نداشت؛ فقط چیزهایی که خانوادش میخواستن به یاد بیاره. تمام عمرش داستان خندههای مادرش رو شنیده بود، اینکه چقدر شاد بوده، و اون یکبار که حواسش پرت شده بود، سوپ رو بیش از حد داغ کرده بود و قابلمه روی گاز جوش آورده و همهچی رو روی کانتر پاشیده بود.
ریکی هیچوقت دلیلی نمیدید بابتش ناراحت باشه. چیزی یادش نمیاومد. توی ذهنش، عزاداری برای کسی که هرگز نشناخته بود، بیمعنی بود. تا وقتی که تو رو برد دیدن پدرش.
اون روز، تو توی سالن نشسته بودی، پات بیوقفه تکون میخورد و نزدیک بود نفستنگی بگیری. ریکی و آقای نیشیمیورا توی راهرو با هم حرف میزدن. و ریکی اون لحظه رو هیچوقت فراموش نکرد.
«خندش منو یاد مادرت میندازه.»
همین. تمام چیزی که پدرش گفت، همین بود.
سفت و زمخت، صدایی مثل سنگریزه زیر چکمه، اما چشمهاش، برای نیمثانیه، فقط همون یه لحظه، نرم شد، وقتی از کنار ریکی نگاهش افتاد به داخل سالن، جایی که تو نشسته بودی و با اضطراب داشتی چینهای لباستو صاف میکردی.
ریکی همونجا خشکش زد.
چون توی تمام اون سالها، سالهای پر از مراسم ختم، تعریفکردنهای تکراری، قصههای درگوشی دور میز شام، و عکسهای قابشدهای که هیچوقت از محراب تکون نمیخوردن، حتی یکبار هم کسی مادرش رو واقعی نکرده بود.
اون هیچوقت خندش رو نشنیده بود.
اما ظاهراً تو وقتی اونطوری میخندیدی، با تمام سینهت، چشمهات که از شدت خنده جمع میشدن، دستت که حتی وقتی شوخی آنچنانی هم نکرده بود، محکم به شونهش میخورد، صدات شبیه خندهی اون بوده.
همون لحظه بود که مادرش واقعی شد.
نه یه تصویر ذهنی، نه یه افسانهی خانوادگی.
و همونجا بود که ترس، دندونهاش رو فرو کرد توی وجودش.
اما کلارا لازم نبود چیزی بگه.
تو میدونستی. اون میدونست. همه میدونستن. و نمیتونستی فراموشش کنی، چون خودش اجازه نمیداد.
پس همونجا نشستی، با آگاهی کامل، و با تسلیم آه کشیدی.
«من فقط… دوستش دارم و میخوام منو همسطح خودش ببینه.»
موهات رو عقب زدی؛ جواهرات روی صورت گرمت سرد بودن.
«میبینه، عزیزم.»
زن مسن با لبخندی مهربون سر تکون داد.
«فقط یه مرد مغرور و بیشازحد محتاطه که توسط یه عالمه مرد مغرور و محتاط تر بزرگ شده. و بعضی وقتا اینا سد راه میشن. برای حفظ همدیگه هر کاری میکنن. اینطوری بار اومدن. تو دنیای اونی، خودت بهتر از هرکسی میدونی.»
«میدونم…»
زیر لب گفتی و به کفشهات، اون کفشهای عروسکی، خیره شدی.
آروم به هم مالیدیشون و صدای جیرِ چرم براق توی فضا پیچید.
کلارا بلند شد و پیشبندش رو صاف کرد.
«اما اگه اینا برات کافی نیست، پس… باهاش حرف بزن. جدی.»
با محبت لپت رو نیشگون گرفت.
«تو هم مثل من میدونی که گوش میده.»
همینو گفت و با تعظیم کوچیکی رفت سمت سالن تا گردگیری کنه.
و تو موندی.
با دلی سنگین و اخمی که حس میکردی قراره برای همیشه روی صورتت بمونه.
اما در نهایت برگشتی سمت صبحونهت.
از املت یه لقمه جویدی؛ سرد و تلخ بود، دقیقاً همونجوری که فکر میکردی اسید باتری باید مزه بده.
با کلافگی چنگال رو گذاشتی روی بشقاب و فقط آبسیب رو برداشتی.
بقیهش رو همونجا رها کردی.
...
بعدتر، همون روز
روی تخت دراز کشیده بودی، دستهات گرهخورده روی سینهت، چشمهات خیره به سقف، انگار که بدهکار جوابهات بود.
نور ماه از لای پردههای ضخیم رد شده بود و رگههای نقرهای، سرد و بیرحم، روی ملحفهها انداخته بود.
ریکی طبق معمول با دقت و سکوت توی اتاق حرکت میکرد. صدای تقتق کفش رسمیش جاش رو داده بود به صدای خفهی درآوردن لباسهاش.
تو هیچچیزی نگفتی. حتی وقتی پتو رو کنار زد و فقط با یه باکسر کنارت دراز کشید، تکون هم نخوردی. اینطوری خوابیدن رو دوست داشت.
نگاهی بهت انداخت و با سفتی فکت، طوفان خاموش پشت چشمهات رو دید.
صداش آروم بود، محتاط، از اون صداهایی که برای وقتیه که کلمات، قبلاً بارها شکست خوردن.
«هنوز ناراحتی؟»
ساکت موندی.
شوهرت آهی کشید و بهت خیره شد؛ ترکیبی از دلسوزی و کلافگی توی نگاهش بود.
«من فقط میخوام در امان باشی…»
به پهلو تکیه داد و سرش رو کج کرد. یه فکر به ذهنش رسید و لبخند کمرنگی زد.
«یه خبر خوب دارم.»
دستهات رو محکمتر جمع کردی، هنوز خیره به سقف.
اما اون ادامه داد:
«وقتی بیرون بودم، اون شکلاتهایی که دوست داشتی رو گرفتم. همونایی که ماههاست پیدا نمیکنی. پایینن… میتونم از کلارا بخوام بیاره بالا.»
امیدوار گفت، ولی باز هم جوابی نگرفت.
«و… فردا که از کار برگشتم، میتونیم بالاخره اون سریالی که میخواستی رو ببینیم. همونی که گفتی…ومپایر دایریز؟»
دستش رو آورد بالا تا با پشت انگشت، آروم گونهت رو لمس کنه؛ نزدیک بود تسلیم شی، اما مقاومت کردی.
«قول میدم وقتی اون پسره کلاوس رو سکسی صدا میزنی، حسود نشم.»
لبخند زد، امیدوار که بخندونتت، اما نشد.
«بیا دیگه، عشقم…»
ریکی شقیقهت رو بوسید.
«انقدر باهام بد نباش.»
صداش به التماس نزدیک بود.
چشمهات فقط برای یه لحظه، همون یه لحظه، به سمتش چرخید.
این تنها چیزی بود که نصیبش شد.
و خودش هم متوجهش شد.
«من بدجنسی نمیکنم…»
بالاخره گفتی، صدات یکنواخت و بیحال.
«فقط خستهام.»
ریکی یهو خشک شد. دستش از روی تنت برگشت و افتاد روی ملحفه.
«این قضیه خستگی نیست، خودتم میدونی.»
صداش آرومتر و محتاط تر شده بود.
«داری تنبیهم میکنی.»
نگاهش کردی.
«تو داری دستکمم میگیری.»
ابروهاش در هم رفت.
«من… نه. نه، اینطور نیست. همین امروز هم گفتم. هیچ شکی بهت ندارم. بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی دوستت دارم، اما… تو سادهای.»
برای اولین بار نگاهش لرزید. ترس.
«و بعضی وقتا خودتو میندازی وسط چیزایی که ازت بزرگترن. میدونم مستقیم توی خطر نمیافتی، ولی… همونقدرش کافیه که من بگم نه.»
نشستی.
«من ساده نیستم!»
ریکی با لبخند آرومی سر تکون داد و دستش رو گذاشت روی کمرت.
«چرا، هستی.»
«یه بارشو مثال بزن.»
نگاهش توی نگاهت قفل شد، گوشهی لبش لرزید؛ انگار داشت تصمیم میگرفت بگه یا نه.
«یه بار؟»
آروم گفت.
«باشه.»
دستش رو کشید توی موهاش.
«اون روزی که خواستی خودت تنهایی بری خونهی ریوجین، اون سر شهر، چون به قول خودت “فقط ناهاره”. بدون محافظ. بدون خبر دادن.»
مکث کرد.
«اون ماشینی که ده تا بلوک دنبالت میاومد رو ندیدی. وقتی جلوی کافه وایسادی و دور زد هم متوجه نشدی. من دیدم. چون یکی رو گذاشته بودم حواست رو داشته باشه.»
پلک زدی. دهنت از تعجب باز موند.
«وقتی بهت گفتم، ساده ردش کردی. گفتی دارم وسواس به خرج میدم.»
خم شد سمتت، صداش پایینتر اومد.
«اما همون ماشین شب بعدش توی خیابون خودمون بود. این قسمتش رو نگفتم. چون نمیخواستم بترسی. نمیخواستم احساس گناه کنی.»
نفسی کشید.
«تو فوقالعادهای. شجاعی. از هرکسی که میشناسم باهوشتری. ولی عزیزم… دقیقاً همینش خطرناکه. تو دستنخوردهای.»
آروم، با شکست گفتی:
«تا حالا به تو… دست زده؟»
«من؟»
پوزخند زد.
«نه لعنتی.»
یه خندهی کوتاه از دهنش پرید.
«ریکی…»
با ناله گفتی و به پشتی تخت تکیه دادی، لبات جمع شده.
«چیه؟»
خندید، اما زود خودش رو جمع کرد.
«ببخشید، ولی نه. بهم دست نزدن، چون این زندگی چیزیه که باهاش به دنیا اومدم.»
جوری گفت که انگار واضحه، که بود.
«تو وارد این زندگی شدی. اینا چیزاییه که باید یاد بگیری. ولی چهار ساله سعی میکنم تو رو ازش دور نگه دارم و همینطورم میمونه تا روزی که هر دومون بمیریم.»
با قطعیت سر تکون داد و به پشت دراز کشید، چشمهاش خیره به سقف، درست مثل تو.
یه سکوت کوتاه افتاد بینتون. دلت نمیخواست بیشتر تحت فشار قرارش بدی، ولی این آخرین بارت بود.
«باشه، اما… حداقل بهش فکر کن.»
و به سقف خیره شدی.
«من باهات ازدواج کردم چون دوستت دارم. خودت، این ازدواج، این حلقه، اسم خانوادگیمون… همهش برام یعنی دنیا، یعنی کل کهکشان. من قسم خوردم دوستت داشته باشم، احترام بذارم، توی خوبی و بدی، توی فقر و ثروت.»
بعد با نرمی برگشتی سمتش.
«من قول دادم حرمت اسم نیشیمورا رو حفظ کنم. که این خانواده، خودم و تو رو سرافکنده نکنم. اینکه خانم نیشیمورا بودن یعنی مسئولیت سنگین، و من آمادهام براش.»
لبهات رو آروم روی لبهاش گذاشتی و اون سریع جواب بوسهت رو داد.
«دوستت دارم. و اگه یه روز کاری کردم که فکر کردی از پسش برنمیام… خودت منو بکش بیرون. اما فقط نه نگو، وقتی هنوز حتی ندیدی من چیکار میتونم بکنم.»
ریکی فوراً جواب نداد. بالا و پایین رفتن سینهش رو نگاه میکردی، منظم، انگار داشت تکتک کلمههات رو هضم میکرد.
بعد، خیلی آهسته، سرش رو به سمتت چرخوند.
«…باشه.»
آروم گفت.
«بهش فکر میکنم.»
پلک زدی، غافلگیر از اینکه کامل ردش نکرده. قبل از اینکه حرفی بزنی، خم شد و پیشونیت رو بوسید، بعد لبت رو. اینبار طولانیتر. نه از سر عادت، از سر احساس.
«شب بخیر، عزیزم.»
لبهاش هنوز نزدیک دهنت بود.
سرت رو تکون دادی و انگشتهات رو روی گونهش کشیدی.
«شب بخیر.»
صبر کرد تا خوابت ببره، نفسهات منظم بشه و دستت از روی سینهش سر بخوره و بیفته روی بالش.
بعد، خیلی بیصدا، ریکی از تخت بلند شد و یه ربدوشامبر ابریشمی پوشید.
بیصدا حرکت کرد، در اتاق خواب رو فقط یه ذره باز کرد که حتی صدای جیرجیرش هم نیاد، بعدش هم راه افتاد سمت راهرو؛ پابرهنه روی سنگ مرمر طوری راه میرفت که انگار اصلاً وجود نداره.
—
در پشت سرش با کلیک آرومی بسته شد. کلارا از روی میز کارش سر بلند کرد، از قبل نصف لیوان دومی اسپرسوش رو هم خورده بود. حتی ذرهای هم تعجب نکرد.
گفت: «فکر میکردم میای.» لیوانش رو گذاشت روی میز. «تو فقط وقتی در میزنی که موضوع اون باشه.»
ریکی حتی لبخند هم نزد. فقط یه لحظه همونجا ایستاد.
بعد گفت: «چیکار کنم؟»
کلارا با محبت لبخند زد: «هر چی خودت فکر میکنی درسته، پسرم.» همزمان قهوهاش رو مزه کرد.
ریکی با یه آه روی صندلی جلوی میز نشست. «ولی واسه همین اومدم از تو بپرسم.» با یه حالت کلافه بهش اشاره کرد، ولی سریع جمعش کرد چون واقعاً براش احترام قائل بود. «حرف درستی زد. حتی زیادی درست. فقط نمیخوام کسی ازش سوءاستفاده کنه. نمیخوام مثل خیلی از ماها، اونم نورش رو از دست بده.»
کلارا خندید: «تو هنوز نور خودتو داری، ریکی.» تکیه داد به صندلی و عینکش رو جابهجا کرد. «همیشه نداشتی… ولی اون بهت برش گردوند.»
ریکی محکم سر تکون داد. «آره. اون نور منه. اون...اوه خدا...» نفسش رو محکم بیرون داد، سرش رو بین دستاش گرفت و بدنش یه کم لرزید، پاهاش بیقرار تکون میخورد. اضطراب توی نگاهش پیدا بود. «من نمیتونم از دستش بدم. نمیتونم. من قرار نیست مثل بابام بشم. اصلاً قبول ندارم.»
موهاش روی صورتش ریخت و سریع عقب زدشون.
کلارا آروم گفت: «اون قویه. تو حتی قویتری. از قدرتت استفاده کن کمکش کنی رشد کنه. فقط میخواد تو یه جایی باهاش همراه بشی. همین. همین براش کافیه.»
«اون توانایی داره، تو هم میدونی. منم باور دارم.»
ریکی از زیر پلکهای نیمهافتاده نگاهش کرد. «واقعاً اینطور فکر میکنی؟»
کلارا سر تکون داد: «فقط فکر نمیکنم… مطمئنم.» از جاش بلند شد و با اشاره گفت دنبالش بره. «بیا.»
ریکی هم همراهش رفت سمت بخش شرقی خونه، جایی که دفتر کارش بود. کلارا با کلید در رو باز کرد، رفت سمت کمد فایل و یه پوشه مشکی بیرون آورد و داد دستش. «بگیر.»
مرد قدبلند پوشه رو نگاه کرد و پرسید: «این چیه؟»
کلارا ساده گفت: «یه تسته.»
«آروم شروع کن. یه چیزی بهش بده خودش جمعش کنه. اگه از پسش بر اومد، بعدش باهاش حرف بزن.»
ریکی انگشتش رو روی لبه پوشه کشید و خیره موند.
«مطمئنی؟»
کلارا بدون تردید گفت: «بیشتر از همیشه.»
—
تو توی اتاق نشیمن نشسته بودی و داشتی یه ویدئوی گیمپلی ترسناک از یوتیوب میدیدی. بعد از دیشب یه جور امید داشتی. امید اینکه بالاخره یه چیزی توی دنیا نظر اون شوهر کلهشق و لجبازت رو عوض کنه. اینکه شاید یه بار بهت اجازه بده بیشتر از همیشه برای خودت تصمیم بگیری.
البته اشتباه برداشت نشه. ریکی کنترلگر به اون معنا نبود. تقریباً هر کاری دلت میخواست میتونستی بکنی، حتی هر حرفی که بخوای بزنی. خرجش میکردی، بیرون میرفتی (البته با بادیگارد)، و… حتی ازش هر طور میخواستی استفاده میکردی. ولی یه چیز مهم بود: بحث کردن رو بهت اجازه میداد.
ریکی هیچوقت با کسی بحث رو ادامه نمیداد. با اون غرور و روحیه رهبری که داشت، حرف آخر همیشه مال خودش بود. یا راه خودش یا هیچ راهی. و همین اولین باری بود که اینقدر سر یه موضوع با تو درگیر شده بود و همین باعث میشد تو بیشتر بخوایش. میخواستی کمک کنی، آره… ولی بیشتر از همه میخواستی برای اون مهمتر از چیزی باشی که هستی.
میدونستی دوستت داره، توی این چهار سال حتی یه لحظه هم بهش شک نکرده بودی. فقط دلت میخواست یه کم آزادی بیشتری بده.
روی مبل جابهجا شدی، شورتت یه کم چرخید و تاپت کمی بالا رفت، ولی مهم نبود چون پتو روش بود. ریکی با چیزی پشت کمرش وارد اتاق نشیمن شد. «سلام عشقم.»
ابروهات رفت بالا: «داری چیکار میکنی؟»
شونه بالا انداخت و کنار تو روی مبل نشست، با یه لبخند مطمئن. تو تلویزیون رو خاموش کردی و کامل سمتش برگشتی. «باید یه حرف جدی بزنم.»
اخم کردی: «اگه درباره دیروزه من...»
سرش رو تکون داد و با لبخند گفت: «دیگه گذشته. تموم شد.»