Saint & heiress

Saint & heiress

ㅤOrobas

به دست آوردن هر تاج، بهایی دارد، اما هیچ‌کس نگفت گاهی بهای آن می‌تواند قلبِ یک پادشاه باشد.

دو قلمرویی که سال‌ها بر سر خون و قدرت خاکستر شده‌اند. در یکی از قلمرو ها مردی زندگی می‌کند که برای به دست آوردن پادشاهی‌اش تمام داشته هایش را باید فدا کند تا یک قدرتش را به دست آورد و در قلمرویی وارثی وجود دارد که همچنان نمی‌داند چه کسی‌ست.‌

‌ ‌ ‌ ‌                       —————

صدای رسای مرد بعد از وصل شدن تماس، توی گوش ملکه پیچید.

- ولیعهدت آماده‌ست آئه.

صورت آئه لحظه‌ای درهم فرو رفت اما بعد یادش امد که اون تنها کسیه که اجازه داره اون رو آئه صدا کنه، قدیمی ترین دوستش که حالا برای چندمین بار وفاداریش رو نشون می‌داد و البته، صمیمی ترین دوست کسی که بیست و پنج سال بود، که نبود.

صدای قدم‌های استوارِ اون بزرگ‌زن روی سرامیک‌های شطرنجیِ سالن، گویی پژواکِ شنیده‌نشده‌ی خرد شدنِ قلبِ پرمهرش بود. نگاهش روی لباس خاکستری ولیعهدش ثابت مونده بود. آیا اون قرار بود درکش کنه؟ قرار بود بابت همه‌چیز اون رو ببخشه؟ مادربودن به اندازه‌ی کافی سخت بود و حالا شرایط از همیشه سخت تر می‌شد. چه کسی جز اون یک نفر متوجه احساس مادریش می‌شد؟ باری که بیست و شش سال تمام به دوش کشیده بود اما برای نیفتادن تاج روی سرش که موظف بود ازش نگه‌داری کنه، باید سرش رو بالا می‌گرفت اول برای تنها دارایی‌اش و بعد برای تنها قبیله‌اش پایه‌ای استوار می‌ماند.

بعد از شنیدن صدای تکراری مرد که پشت سرش طنین انداخت چشم‌هاش رو بست تا تمرکز و آرامش به وجودش برگرده. همان‌طور که حریری که از روی شانه‌هایش به لباس‌اش وصل بود رو روی زمین می‌کشید برگشت و لبخندی مهمان لب‌های سرخ‌اش که تنها چیز در تضاد با رنگ‌های عمارت بود کرد. هیون یک دستش رو دور کمر ملکه و دست دیگه‌اش رو روی گونه‌اش گذاشت و ملکه با همان لبخندی که حفظ ظاهر می‌کرد دست‌هاش رو روی شانه های پهن مرد گذاشت. حفظ ظاهر برای ملکه‌ی قدرتمندی مثل اون کاری نداشت.

- هیون، برگشتی عزیزم

هیون که تصور انتظار کشیدن ملکه برای برگشتن‌اش باعث لبخندی روی لب‌هاش شده بود سر جلو آورد و پیشانی زن رو بوسید.

- آره عزیزم، بهم گفتن این‌جایی

نگاه هیون روی لباسی که پشت سر ملکه خودنمایی می‌کرد قفل شد.

- هنوز توی فکر یک جانشینی؟ ما هنوز فرزندی نداریم و توهم جانشینی نداری اما هرروزت رو این‌جا می‌گذرونی، برام عذابه که ببینم همچین چیزی برات رویا شده.

ملکه که دیدگاه هیون داشت باعث بالارفتن ابروهاش می‌شد رو نادیده گرفت و دست هاش رو حالت تکاندن روی شانه‌اش کشید.

- من دیگه برای این‌کار جوون نیستم، ترجیح می‌دم بعد از من کسی که لایق این جایگاهِ بهش برسه.

ملکه که به گفتن همچین جملاتی عادت کرده بود و دیگه براش جنبه‌ی دروغ نداشت طبق معمول، صورتی درهم نکشید و نگاه منزجر کننده‌ای نداشت. فقط لبخند بود و لبخند.

اما هیون، متقابلا با اون فکرهای منزجر کننده‌اش که توی سرش می‌پروراند دست‌اش رو به پشت سر ملکه فرستاد و اون رو در کنار خودش به بیرون اتاق، جایی کنار بقیه‌ی قبیله بودن هدایت کرد.‌

   ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌  ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌  ‌ ‌—

با دیدن بسته‌ی قرص مسکنی که این روزها همدم من شده بود خوش‌حال یک‌دونه برداشتم و خوردم. کاش حداقل همچین روزی درد نداشتم. سر و کله زدن با آدم‌های جدید و اوه خدای من، فاجعه بود. ماشین رو توی پارکینگ گذاشتم و قفل کردم، ادامه‌ی مسیر رو باید پیاده می‌رفتم.

بعد از انجام چندکار که به ظاهر مهم بودن به پشت درکلاس رسیدم. نفس عمیقی از همهمه کشیدم و در رو باز کردم. همهمه لحظه‌ای فروکش کرد و بعد از این‌که همه‌ی چشم ها یک‌بار من رو برانداز کردن همه چیز از اول شروع شد. سعی کردم این اتفاق رو نادیده بگیرم و سمت میزی که متعلق به استاد بود قدم برداشتم، کیفم رو روی میز قرار دادم.

ترم اولی های ابله!

جو کلاس بعد از این‌که همگی متوجه موضوع شدن سنگین شد و سکوت کل کلاس رو گرفت، حالا می‌تونستم صدای کفش های واکس خورده‌ام رو که صبح وقتم رو گرفته بودن بشنوم. نفسی گرفتم و سلام کردم.

- سلام، من جئون جونگ‌کوک استاد تدریس فرانسوی و ایتالیایی شما هستم، می‌تونید استاد جئون صدام کنید. خوش اومدید.

طبق معمول نگاهی به همه انداختم تا ارتباط چشمی موردنیازم حفظ شده باشه و از جام پاشدم و یک دستم رو توی جیبم بردم و از روی لیست اسامی شروع به خواندن کردم. به اسم پسری رسیدم که از اول کلاس حتی لام تا کام نکرده بود و نیم نگاهی به من ننداخته بود.

- کیم تهیونگ؟!‌

‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ —

از تمامِ شرایط پیش آمده متنفر بودم، انگار کسی بهتر از من برای این‌کارها پیدا نشده بود. با کشیدن دستی کلافه لا به لای موهایم رو به روی درب کلاسی که عدد دویست و پانزده روی اون خودنمایی می‌کرد ایستادم و پس از چند ثانیه وارد شدم، خبری از استاد نبود. هیچ بوی منزجر کننده‌ای هم در کلاس نبود.

روی گوشه‌ترین صندلی قرارگرفتم. با دیدن خورشید نگاهی به انگشتر توی دستم انداختم و لبخند محوی مهمان لب‌هام شد، همراه همیشگی‌ام. شلوغی کلاس امانم رو بریده بود که تقه‌ای به در کلاس خورد. شخصی وارد شد و صداها لحظه‌ای خوابید، سنگینی بویی زیر بینی‌ام پیچید. قدم های شخص وارد شده رو می‌تونستم تشخیص بدم پس نیازی به دیدن چهره‌اش نداشتم اما زیر چشمی نگاهی بهش انداختم. همهمه دوباره شدت گرفت. وقتی به میز استاد رسید دوباره سکوت فراگرفت و با نگاه بدی که انداخت گلویی صاف کرد، سلام و معرفی کرد و من درتمام این مدت حتی یک لحظه نگاه‌اش نکردم.

یعنی همان بود؟! بعد از رسیدن به اسم من به آن خیره شد و با آن لحجه‌ی غلیظی که بر اثر فرانسوی و ایتالیایی بود صدا زد. همان زبان هایی که مثل زبان مادری‌ام می‌تونستم حرف بزنم.

- کیم تهیونگ؟!

سرم رو برگردوندم و با همون لحجه که اختیارش از دستم دررفته بود جواب دادم.

- بله استاد؟

سکوت‌اش نشان از شوکه شدن‌اش بود. بوی تعجب همراه با همان بوی منزجرکننده‌ای که منتظرش بودم پیچید. کل روز به تدریس استاد جئون گذشت. کل روز که می‌تونستم کارهای مهم‌تری انجام بدم تا پاییدن کسی. یاد صدایش می‌افتم، صدایش حس ناشناخته‌ای داشت، انگار روحم رو سوهان می‌کشید. اگر درس‌اش رو هزاربار پاس نکرده بودم خوب بود و خسته کننده نبود.

برای فکرکردن به هرچیزی نیاز به استراحت روی تخت نرم عمارت داشتم امّا با صدای زنگ گوشی از افکارم بیرون آمدم. نگاهی به گوشی‌ام کردم، شماره‌ی اَد سوهان دوباره‌ای روی روحم شد. امروز همه‌چیز سخت بود.


از اتفاقات امروز به شدت عصبی بودم و حالا اَد با تماس‌اش پکیچ عصبانیتم رو کامل کرده بود. من خودم بپا بودم حالا یک بپای دیگه؟ کاش می‌تونستم با یک مشت دندون هاش رو خورد کنم اما قبل‌اش دندون های خودم خورد می‌شد، با تصور این فکر اخم هام توی هم رفتن و دندون هام خارید. بعد از برداشتن اولین قدم پسری با سرعت از کنارم رد شد و با برخورد به تنه‌ام همراه با وسایل‌اش پخش زمین شد. بوی عجیبی به عصب های مغزم دستور می‌داد و چیزی توی رگ هام می‌جوشید و بالا می‌اومد. درد دندون هام شدیدتر شده بود و احساس گرسنگی داشت بهم غلبه می‌کرد. نگاه ریزی به پسر پخش روی زمین که داشت وسایل‌اش رو جمع می‌کرد کردم و به زودی از دانشگاه فاصله گرفتم. تنها چیزی که کمکم می‌کرد صندوق عقب ماشین بود و بعد راهی که به عمارت برم.

صدای کلاغی در نزدیکی عمارت تنها صدایی بود مخلوط با صدای باد بین درختان شده بود. خورشید پشت ابرهای خاکستری و ابرهای خاکستری پشت دیواره های عظیم و بلند خار کشیده‌ی عمارت قایم شده بودند. باد برگ های تنیده شده دور خارهای عمارت رو تکون می‌داد و نمایی شبیه به یک عمارت متحرک می‌داد.

تنها صدایی که باعث برهم زدن آرامش این صدا شده بود صدای کوبیده شدن در عمارت توسط کیم تهیونگ عصبانی بود، تهیونگی که به دنبال اَد می‌گشت تا برای بار چندهزارم باهم بحث داشته باشن. و اَدی که با لبخند خنثی‌ای فیلتر سیگارش رو توی زیرسیگاری می‌تکوند. بالای سرش ته‌هو ایستاده بود و لبخند زشتی به لب داشت. بعد از مشت شدن دست‌های تهیونگ صداش پایین تر اومد و نفس کلافه‌ای کشید.

- اَد!

اَد همان‌طور  که  از  جاش بلندمی‌شد سیگارش رو روی میز شیشه‌ای انداخت و سمت پله های عمارت رفت.

- باهام بیا ته‌کیم.

تنها کسی که اون رو ته‌کیم صدا می‌زد تهیونگ که می‌دونست نمی‌تونه از این فرمان سرپیچی کنه به سمت‌اش راه افتاد. پشت سر اَد در اتاق رو به‌هم کوبید و وقتی دید دیگه نمی‌تونه عصبانیت‌اش رو کنترل کنه فریاد کشید.

- من تمام مدت دارم برای چیزی لایق‌اشم می‌جنگم، تو دنبال من بپا می‌ذاری اَد؟

اَد روی مبل چرم آلبالویی رنگ لم داد.

- کیم تهیونگ! با فرمان‌روایی که بهش لیاقتت رو ثابت نکردی این‌طوری حرف می‌زنی؟

کیم تهیونگ پوزخندی روی لب‌هاش نشست.

- یادت نره چه‌طور فرمان‌روای منی اَد، فرمان‌روایی که جایگاه کس دیگه‌ای رو داره و حراج‌اش می‌ذاره برای بقیه فرمان‌روا نمی‌شه.

فرمان‌روا ابرویی بالا انداخت.

- اینارو کسی می‌گه که صدسال پیش زخم برداشت؟ نتونست حتی از خودش محافظت کنه؟ کسی که حین جنگیدن فرار می‌کنه؟

تهیونگ عصبانی دستی لای موهای بهم ریخته‌اش کشید.

- ولی تو بعد صدسال دوباره رقیب برام نتراش، تو که از همه بهتر می‌دونی چرا پس نکن.

اَد می‌خواست ادامه بده که با واردشدن سوکجین حرف‌اش نصفه موند. سوکجین چشم غره‌ای یواشکی به اَد رفت و نگاه‌اش رو به تهیونگ داد.

- شما دوتا باز افتادین به جون همدیگه؟ دنبال‌ات می‌گشتم پیدات نکردم گفتن این‌جایی

تهیونگ عصبی به بیرون اتاق قدم برداشت.

- بیا بریم سوکجین

با بستن در پشت شر تهیونگ، سوکجین اون رو از عمارت بیرون کشید و وسط جنگل بردش. با چشم‌هایی کلافه لبه‌ی پرتگاهی که همیشه موقع احساسات بد یکی‌شون می‌رفتن نشست.

- چرا هنوز با اَد بحث می‌کنی؟ هردفعه با اون بحث می‌کنی همه چیز واست سخت تر می‌شه، همیشه زندگی‌ات رو خراب‌تر می‌کنه. چرا ادامه می‌دی کیم فاکینگ تهیونگ؟

با هر جمله‌ی سوکجین اخم های تهیونگ بیشتر درهم فرو می‌رفت.

- چون هرچیزی که مال منه رو از من می‌گیره و فکرمی‌کنه می‌ذارم؟ هردفعه جلوی پام سنگ می‌اندازه. به‌خاطرش کل روز عطشم رو کنترل می‌کنم و بین انسان ها زندگی می‌کنم، معاشرت دارم با همه‌ی افرادی که بو های منزجر کننده دارن.

سوکجین شوکه سری تکون داد.

- نگو که تو رو فرستاده واسه...

تهیونگ با اخم بهش خیره شد تا حرف‌اش رو ثابت کنه.

- آره. مطمئنم این دیگه آخریشه، باید چیزی که مال منه رو پس بده.‌

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌  ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ —

جونگ‌کوک بعد از کلاس به‌شدت احساس خستگی می‌کرد. تمام عضلات بدن‌اش درد می‌کرد و سردرد امان‌اش رو بریده بود. انگار  کسی با پتک درحال زدن توی سرش بود و حتی قرص مسکن دیگه کمک کننده نبود. ماهیچه هایی که سال‌ها برای ساخت‌شون تلاش کرده بود حالا طوری بیشتر از قبل خودنمایی می‌کردن که انگار از سر نو تمرین  می‌کرد. احساس ضعف و تشنگی عذاب‌اش می‌داد. همه‌چیز براش رو مخ بود.

به محض وارد شدن به خونه نگاه‌اش به خاله هرا و عمو هو افتاد، به اون دونفر که تمام امیدش برای ادامه‌ی زندگی بودن خیره شد. لحظه‌ای درد رو فراموش کرده بود که با تیر کشیدن سرش و احساس ضعف و تهوع، آخ بلندی گفت و خودش رو توی دست‌شویی پرت کرد. هیچ چیز توی معده‌اش نبود که بالا بیاره. با همون حال آبی به دست و روش زد و بیرون اومد. خاله هرا نگران پشت در روشویی بود و قربون صدقه‌ی یک‌دونه پسرش می‌رفت. خاله هرا تاکید داشت برن دکتر اما چیزی ته وجود جونگ‌کوک به اون می‌گفت که نباید برن دکتر. عمو هو که مثل خاله هرا نگران وضعیت بود روزنامه رو از جلوی چشم هاش که از زیر عینک ته اسکانی اون رو می‌خوند پایین آورد و نگاهی به پسرش کرد.

- پسرم مطمئنی نریم دکتر؟

جونگ‌کوک که با هر محبت اون‌ها دردش کم‌تر خودش رو نشون می‌داد لبخندی زد و پیشانی خاله هرا رو بوسید و با نوازش سمت عمو هو اونارو سمت میز روانه کرد و خودش هم کنارشون نشست. خاله هرا موهاش رو نوازش کرد و رفت تا غذای هر سه نفرشون رو بیاره و بعد کنارشون نشست و با محبت راجع به اوضاع و شرایط دانشگاه پرسید.

کوک با خنده ماجرای کلاس‌هاش رو تعریف کرد و وقتی حین تعریف یاد کیم تهیونگ افتاد لحظه‌ای لبخند از روی لب‌هاش محو شد.

- همه‌چیز خوب بود، ممنون خاله هرا من دیگه میل ندارم.

سمت اتاق‌اش رفت و با عجله روی تخت دراز کشید. با فکر دوباره‌ای به پسری که توی سال اول ترم اول لحجه‌ی ایتالیایی و فرانسوی غلیظی مثل خودش داشت لپ‌تاپ‌اش رو برداشت و شروع به سرچ کردن اسم اون توی اینترنت کرد. چشم هاش با نتیجه‌ی سرچ از حدقه بیرون افتاد که همون لحظه نامجون تماس گرفت.

Report Page