Sail me a Lilium

Sail me a Lilium

✉️ : Nolan

فضایِ نیمه‌ تاریک هتل، جای مناسبی برای خلوتشون بود.

هربار که سونگهون سعی میکرد برای خرید خونه راضیش کنه،بحث رو عوض میکرد و از جواب دادن طفره میرفت.

حقم داشت، تازه دو سال بود که باهم قرار میذاشتن و با اینکه سونگهون نسبت به رابطه‌شون جدی بود اما هنوز اونقدر مطمئن نبود که بخواد برای آینده‌شون همچین تصمیمی بگیره. درواقع خیلی چیزها بود که باید درباره‌شون مطمئن میشد.

چند دقیقه‌ای میشد که توی افکارش غرق شده بود و هر از گاهی نفس‌عمیق میکشید اما با جابجا شدن سونگهون روی تخت به خودش اومد و سرش رو سمت صدای دوست‌پسرش چرخوند.

— زود بیدار شدی

نگاهش رو آروم از بین موهای مشکی رنگش تا لب‌های خوش‌فرمش حرکت داد و بعد متقابلاً لبخند کوتاهی زد.

— داشتم به پیشنهاد دیشبت فکر میکردم

سونگهون یه‌تایِ ابروش رو بالا داد و کف دستش رو زیر گونه‌ش ستون کرد.

— و؟

پسر بزرگتر با دیدن واکنشش خندید و خودشو به لبای سونگهون رسوند و با بوسه‌ی کوتاهی ازش پذیرایی کرد.

— و..تصمیم گرفتم همراهت بیام

سونگهون با ناباوری جلوتر اومد، دستش رو روی رون‌های لختش گذاشت و از نزدیک مشغول انالیز کردن چهره‌ش شد.

— فکر کنم هنوز مستی، دیشب حتی اجازه نمیدادی خودم برم حالا میگی میخوای باهام بیای؟

هیسونگ چشم‌هاشو توی حدقه چرخوند و هر دو دستش رو بالا کشید، ضربه‌ای به شونه‌های سونگهون زد که نتیجش پرت شدن روی ملافه‌ها بود و بعد روی زانوهاش حرکت کرد و روش خیمه زد.

— نکنه فکر کردی میذارم تنهایی بری اونم نه یکی دوروز، سفر دریایی‌ای‌ که نزدیک دوماه طول میکشه!

لحن هیسونگ کاملا مالکانه بنظر میرسید و همین باعث میشد سونگهون بیشتر از قبل وسوسه بشه تا اذیتش کنه. دست‌هاشو زیر گردنش برد و خودشو بالاتر کشید.

— میترسی اونجا با کسی آشنا شم؟

خوب میدونست بازی روانی‌ای که شروع کرده ، پایان جالبی داره؛ پس اجازه داد هیسونگ در سکوت همیشگیش هرچقدر که میخواد مارکش کنه و رد‌های ارغوانی رنگ دندونش رو روی پوستش جا بذاره.

با آخرین فشار دندونِ تیزش روی نیپلاش، صورتش رو عقب کشید و به چشمای خمار پسر کوچیک‌تر خیره شد.

گوشه‌ٔ لبش رو گزید و چتری‌های مشکی‌ رنگش رو کنار زد. کم‌کم روی صورتش خم شد و همزمان که پایین تنش رو به عضوش فشار میداد زمزمه کرد.

— خفه شو

با بلند شدن صدایِ ناله‌های کلافهٔ سونگهون، خودش رو بیشتر به عضوش کشید و بدون اینکه باهاش هماهنگ کنه دستاشو گرفت و کنار سرش، روی بالش کوبید و انگشت‌هاشو داخل انگشتای کشیده‌ش قفل کرد.

— لعنتی انقدر ادای رئیسارو درنیار لی‌هیسونگ.

اما هیسونگ توجهی به حرفای خسته‌کننده‌ش نکرد، چند دقیقه‌ دیگه هم به اذیت کردنش ادامه داد.

سونگهون به سختی می‌نالید و کاملا از حرفی که زده بود پشیمون بنظر میومد، پس دست‌از‌ لج‌بازی کشید. یکی از دستاش رو از بین دستای پسری که زیرش بود بیرون کشید و ازش کمک گرفت تا یکی از پاهای سونگهون رو روی شونه‌ش بذاره و بعد خودشو کاملا بین‌پاهاش تنظیم کرد.

حالا نوبت آماده کردنش بود، قاعدتاً باید مثل دیشب و شب‌های قبل انجامش میداد اما این‌بار؟ هیسونگ قصد داشت ادبش کنه پس اول انگشت شستش رو روی لب‌های نیمه باز پسر کشید و وقتی سونگهون منظورش رو فهمید و سعی کرد خیسش کنه، بی‌مقدمه عضوش رو داخلش فرو برد.

نفس سونگهون برای چند ثانیه قطع شد.

اصلأ انتظارشو نداشت هیسونگ همچین بلایی سرش بیاره. ناخوداگاه از دردی که بهش تزریق شده بود، بغض کرد و دستش رو به کمر هیسونگ رسوند و چنگی بهش زد.

— عوضی..

هیسونگ از تنگی دور عضوش ناله‌ٔ اروم و کشداری کرد و همین‌که سوزش کمرش رو حس کرد، پوزخندی زد و پیشونیش رو به پیشونی سونگهون چسبوند و همزمان که نفس‌نفس‌ میزد لب زد

— وقتی داری چرت و پرت میگی حواستو جمع کن

و اولین ضربه‌ش رو زد و ناله بلند سونگهون کل اتاق رو پر کرد. دیگه کنترل اشک هاش یا بدنش دست خودش نبود و صورتش با اشک هاش خیس میشد.

کاملا روی بدن پسر‌کوچیک‌تر خم شد و همونطور که رون هاش رو محکم نگهداشته بود، بوسه ای روی 

گردنش گذاشت و گونه های سرخش رو بوسید.

با شروع ضربه‌های عمیقی که هیسونگ داخلش میکوبید، روی تخت جابجا میشد و همین تکونای محسوسش ثابت میکردن که دوست‌پسرش چقدر بی‌رحمه. اشک‌های مزاحمش رو با ملافه کنار دستش پاک میکرد و هر از گاهی لبش رو میگزید تا صداش کمتر توی اتاق اکو شه. بدنش شدیدا حساس شده بود و پاهاش از لذتی که احساس میکرد سست شده بودن.

ضربه های هیسونگ با ریتم خاصی ادامه پیدا میکرد و سعی داشت تا وقتی پسر به لذتی که باید دست پیدا نکرده خودش رو کنترل کنه. غافل از اینکه همین الانشم سونگهون غرق تو لذت توصیف ناپذیری شده بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


با به صدا دراومدن آخرین زنگ مدرسه از پشت میز بلند شد و به کمرش قوسی داد. دانش‌آموزها یکی‌یکی از کلاس بیرون رفته بودن و حالا دیگه چیزی جز چند برگه‌ی پراکنده روی میز و صدای قدم‌هایی که از راهرو دور میشد باقی نمونده بود.

با دستش روی میز ضربه‌ی آرومی زد، بعد شروع کرد به جمع کردن وسایلش. دفترش رو بست، چند برگه رو روی هم منگنه کرد و داخل کیفش گذاشت و درآخر خودکارش رو هم بین وسایلش جا داد.

وقتی مطمئن شد چیزی روی میزش جا نمونده، کیف رو روی شونه‌ش انداخت و قبل از بیرون رفتن، ناخودآگاه دستش رو سمت جیب شلوارش برد و گوشیش رو بیرون کشید.

هنوز وقت نکرده بود جواب مامانش رو بده، آهِ افسوس‌باری کشید و گوشی رو خاموش کرد.

دستش رو سمت دستگیره برد که همون لحظه در باز شد و مدیرِ بداخلاق و مغرور مدرسه وارد کلاس شد. جیک با حالت متعجبی سرجاش ایستاد و با دیدنش، دستش رو از روی دستگیره برداشت.

— هنوز اینجایی؟

پسر تعظیم کوتاهی بهش کرد و بعد نگاه به ساعت مچیش انداخت و بعد دوباره به مدیر نگاه کرد.

— داشتم میرفتم

مدیر لبخند کمرنگی زد و چند قدم دیگه داخل کلاس اومد.

— آره، معلومه. فکر کردم شاید امروز تصمیم گرفتی بیشتر از ساعت کارت بمونی.

نگاه کوتاهی به در انداخت و دوباره رو به مدیر ایستاد. دستش هنوز نزدیک دستگیره بود و فقط میخواست از کلاس بیرون بره، اما از لحن مرد مشخص بود که قصد نداره به همین راحتی بذاره از دستش فرار کنه.

— نه، متأسفانه باید برم. یه سری کارا دارم که تا آخر شب هم ممکنه طول بکشه، نمیتونم اینجا بمونم


کیفش رو روی شونه‌اش جابه‌جا کرد و سعی کرد با یه لبخند کوتاه، مکالمه مزخرفشون رو همونجا تموم کنه اما مرد جوری رفتار میکرد که انگار تازه فرصت مناسبی برای صحبت پیدا کرده.

دست‌هاش رو پشت کمرش به هم قفل کرد و با قدم‌های آهسته‌تری وارد کلاس شد. نگاهی به میزها انداخت و بعد چشم‌هاش رو روی جیک نگه داشت.

— البته که نمیتونی. از شماها بیشتر از این هم انتظاری نمیره

لبخند فیکی که روی‌لب هاش بود به‌آرومی محو شد. ابروهاش کمی بالا رفت، اما قبل از اینکه چیزی بگه، سرش رو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید. ترجیح میداد وانمود کنه چیزی نشنیده؛ به‌اندازه‌ی کافی خسته بود و اصلاً حوصله‌ی بحث کردن با مدیر مدرسه رو نداشت.

— روز خوبی داشته باشید،آقای مدیر..

دستش رو دوباره به سمت دستگیره برد، اما صدای مرد باعث شد حرکتش نیمه‌کاره بمونه.

— راستی از معلم جایگزین جدیدمون چه خبر؟

جیک انگشت‌هاش رو دور دستگیره جمع کرد. برای چند ثانیه که پشتش به مدیر بود، بی‌حرکت موند. بعد به‌آرومی دستش رو پایین آورد و سمتش چرخید.

— منظورتون کدوم معلمه؟

مدیر لبخند محوی زد؛ لبخندی که بیشتر از اینکه نشونه‌ی خوش‌رویی و محبت باشه، از رضایتش بابت کشوندن جیک به صحبت خبر میداد.

سرش رو کمی کج کرد و به میز معلم اشاره‌ای کرد.

— همین معلمی که قراره جای یکی دیگه رو بگیره..فکر کردم شاید چیزی شنیده باشی


سعی داشت بفهمه منظورش دقیقاً چیه، اما حالت صورت مرد هیچ کمکی بهش نمیکرد. درواقع احتمالا قیافه رومخ و داغونش کار رو سخت‌ترم میکرد.

کیفش رو از روی شونه‌اش پایین کشید و روی یکی از میزهای نزدیک در گذاشت. حالا که قرار بود صحبت کنن، حداقل نمیخواست تمام مدت وزن کیف رو روی شونه‌اش تحمل کنه.

— نه، چیزی نشنیدم. اتفاقی افتاده؟

— اتفاق؟ نه نه هنوز که اتفاقی نیفتاده.

مدیر این رو گفت و درحالی‌که سرش رو تکون میداد، چند قدم دیگه جلو اومد. نگاهش روی صورت جیک چرخید و بعد برای لحظه‌ای روی لباس‌های مرتب و وسایلی که توی کیفش جا داده بود، مکث کرد.

— فقط برام جالبه که بعضیا چقدر راحت به موقعیت‌هایی که به دست اوردن عادت میکنن اقای شیم..

لب‌هاش رو با عصبانیت روی هم فشار داد، دستش رو از روی بند کیف برداشت و به‌جاش انگشت‌هاش رو دور لبه‌ی میز جمع کرد. هنوز نمیدونست این حرف‌های بی‌سر و ته قراره به کجا برسه، ولی به‌خوبی میتونست تشخیص بده که مدیر بی‌دلیل سر صحبت رو باز نکرده.

— منظورتون منم؟

مرد خندۀ کوتاهی کرد و دستش رو بالا آورد؛ جوری که انگار جیک حرف عجیبی زده باشه.

— چرا باید منظورم تو باشی؟ من که اسمی از کسی نبردم

— خب پس اگه کاری با من دارید میتونید مستقیم بگید، من واقعاً باید برم.

لبخند مرد یکمی پررنگ‌تر شد.

— همیشه همین‌قدر عجله داری؟ چون میدونی، جیک، یکی از چیزهایی که توی این مدرسه خیلی بهش اهمیت میدیم، تعهده.اینکه آدم بدونه مسئولیتی که قبول کرده، فقط یه عنوان روی کاغذ نیست.


پسر نفسش رو آهسته از بینی بیرون داد، دست‌هاش رو از لبه‌ی میز برداشت و صاف ایستاد. از همون اول هم میدونست کار کردن با این مرد قرار نیست راحت باشه؛ بارها دیده بود که چطور با معلم‌های دیگه حرف میزنه و حتی برای درخواست‌های ساده هم طوری رفتار میکنه که انگار داره لطف بزرگی در حقشون کرده. بااین‌حال، تا اون روز سعی کرده بود خودش رو از این برخوردها دور نگه داره و تقریبا هم موفق بود.

— من همیشه سعی کردم مسئولیت‌هام رو درست انجام بدم.

— البته البته.

مدیر با لحنی موافق جواب داد، اما طرز گفتنش جوری بود که انگار اصلاً حرف جیک رو باور نکرده.

— نمیخوام بگم کارت رو درست انجام ندادی. هرچند خب، وقتی کسی فقط برای یه مدت کوتاه اینجاست، خیلی سخته که بتونی درباره‌ی کیفیت کارش نظر قطعی بدی

جیک کوتاه پلک زد. فکش کمی سفت شد، اما ترجیح داد حرف بی‌فکری نزنه که مرد ادامه داد

— بالاخره یه معلم جایگزین با یه معلم واقعی فرق داره، مگه نه؟ یکی میاد که جای خالی رو پر کنه تا وقتی که فرد مناسب پیدا بشه نه اینکه واقعاً قراره بخشی از مجموعه باشه.


این بار جیک نتونست نگاهش رو به همون راحتی از صورتش بگیره، پیشونیش پر از عرقایِ سردی شده بود که معمولا وقتی عصبی یا کلافه میشد سراغش میومدن.

— من متوجه منظورتون نمیشم اقا

— مطمئنی؟

مدیر ابروهاش رو بالا انداخت و قبل از اینکه جیک جوابی بده، خنده‌ی آرومی کرد.

— منظورم اینه که نباید خودت رو زیادی درگیر کنی. اینجا کار میکنی، حقوقت رو میگیری و وقتی زمانش برسه میری همین نیازی نیست فکر کنی چون چند ماهی رو توی این مدرسه گذروندی، دیگه یکی از ما هستی

انگشت‌های جیک با تک تک کلمات مرد روی لبه‌ی میز جمع شدن. ناخن انگشت شستش رو بی‌اختیار روی سطح چوبی میز کشید و بعد که متوجه حرکتش شد، دستش رو عقب برد و نفسش رو از بینی بیرون داد.

این اولین بار نبود که کسی بهش یادآوری میکرد موقعیتش موقتیه. خودش بهتر از هر کسی میدونست که هنوز جایگاه ثابتی نداره و ممکنه هر لحظه مجبور بشه دنبال کار دیگه‌ای بگرده. لازم نبود مدیر مدرسه هم این موضوع رو با چنین رضایتی بهش یادآوری کنه. بااین‌حال، چیزی که بیشتر از همه ناراحتش می‌کرد، این بود که مرد طوری حرف میزد که انگار تمام زحماتش هیچ ارزشی نداشتن.

— من هیچ‌وقت ادعا نکردم که یکی از شما هستم

مدیر سرش رو کمی جلو آورد.

— خوبه پس حداقل درباره‌ی موقعیتت دچار سوءتفاهم نشدی.

لب هاش رو به هم فشرد و بعد فاصله داد، به نظر میرسید میخواد چیزی بگه، اما دوباره منصرف شد. سرش رو پایین انداخت و با حرکت کوتاهی سرش رو تکون داد؛ بیشتر برای اینکه خودش رو کنترل کنه تا اینکه حرف مرد رو تأیید کرده باشه.

— اگه حرف دیگه‌ای ندارید، من دیگه میرم

این بار حتی منتظر جوابش هم نموند. کیفش رو برداشت و بندش رو روی شونه‌اش انداخت. دستش به سمت دستگیره رفت، اما هنوز انگشت‌هاش دور اون جمع نشده بودن که صدای مدیر دوباره توی کلاس پیچید.

— راستی، امیدوارم هنوز هم به فکر پیدا کردن یه شغل درست‌وحسابی باشی.




با قدم‌های شمرده‌ای از پیاده‌رو میگذشت و سعی میکرد خودش رو به ایستگاه مترو برسونه.

بارون از مدتی پیش شروع شده بود و حالا اونقدر شدت گرفته بود که آدما با عجله از کنارش رد میشدن و هرکدوم یه گوشه‌ای زیر سقف مغازه‌ها یا سایه‌بانِ ایستگاه‌های اتوبوس پناه میگرفتن. بعضیا چترهاشون رو بالای سرشون گرفته بودن و بعضی دیگه با دست‌هایی که روی سرشون گذاشته بودن، خودشون رو از زیر بارون نجات میدادن.

اما جیک نه چتری داشت که از خیس شدنش جلوگیری کنه و نه حتی حوصله‌ی این رو که قدم‌هاش رو تندتر کنه، بلکه زودتر به مقصدش برسه.

دست‌هاش رو تا جایی که میشد توی جیب‌های کتش فرو برده بود و سرش رو پایین انداخته بود. قطره‌های بارون روی موهاش مینشستن و از کنار صورتش پایین میومدن. هر چند قدم یک بار پلک میزد تا آب بارونی رو که به مژه‌هاش چسبیده بود کنار بزنه، اما حتی این کار ساده هم براش بیشتر از چیزی که باید طول میکشید. شونه‌هاش زیر سنگینی کیفش خم شده بودن و کفش‌هاش با هر قدم توی آب جمع‌شدهِ کنار جدول فرو میرفتن.

اصلاً یادش نمیومد آخرین باری که همچین روز مزخرفی رو گذرونده بود، کی بوده.

البته که میتونست به خودش بگه چیز مهمی نشده فقط مدیر مدرسه چند تا حرف بی‌ربط زده بود و اون هم مثل همیشه سعی کرده بود بدون دردسر از کنارشون بگذره. اتفاق تازه‌ای نبود. نه اولین نفری بود که تحقیرش میکرد و نه احتمالاً آخرین نفر. اما چیزی که آزارش میداد، این بود که با وجود تمام تلاشش برای بی‌اهمیت جلوه دادن حرف‌های اون مرد، هنوز تک‌تک کلماتش توی سرش تکرار میشدن.

«یه معلم جایگزین با یه معلم واقعی فرق داره»

لب‌هاش رو به هم فشرد و قدم بعدی رو محکم‌تر از قبل برداشت. چند قطره آب از نوک موهاش روی پیشونیش چکید و وقتی دستش رو از جیب کتش بیرون آورد تا صورتش رو پاک کنه، تازه متوجه شد انگشت‌هاش از سرما بی‌حس شدن. با پشت دست آب روی صورتش رو کنار زد و دوباره دستش رو توی جیبش فرو برد.

— لعنتی..

حتی نمیتونست درست از خودش عصبانی باشه. اگه حداقل کاری از دستش برمیومد، اگه میتونست فردا صبح بره توی دفتر اون مرد و جواب تمام حرف‌هاش رو بده، شاید حالش یکمی بهتر میشد اما واقعیت این بود که نمیتونست. نه وقتی به اون شغل احتیاج داشت، نه وقتی به‌خوبی میدونست پیدا کردن یه موقعیت کاری دیگه به این راحتی‌ها نیست.

و از همه بدتر، این بود که مدیر مدرسه هم این رو میدونست.

سرش رو بلند کرد و به چراغ قرمز عابر پیاده خیره شد. چند نفر کنارش ایستاده بودن و منتظر سبز شدن چراغ بودن. زنی با یه چتر بزرگ مشکی، درحالی‌که با دست آزادش سعی میکرد موهای بچه‌ای رو که کنارش ایستاده بود مرتب کنه، چیزی توی گوشش گفت و بچه خندید. جیک ناخودآگاه نگاهش رو از اون‌ها گرفت و به کفش‌های خیس خودش خیره شد.

چراغ سبز شد و جمعیت راه افتاد و جیک هم بدون اینکه عجله‌ای داشته باشه، همراهشون حرکت کرد. چند قدم جلوتر، مردی که چترش رو بالای سر گرفته بود، موقع رد شدن از کنارش ناخواسته آب جمع‌شده کنار خیابون رو به شلوار جیک پاشید. مرد حتی متوجهش نشد و به راهش ادامه داد.

برای لحظه‌ای به لکه‌های تیره‌ی روی شلوارش نگاه کرد و بعد فقط آهی کشید و دوباره راه افتاد.

نه چیزی گفت، نه حتی سعی کرد با دست آب و گل روی شلوارش رو پاک کنه. دیگه فرقی نمیکرد که شلوارش خیس بود یا کفش‌هاش آب گرفته بودن و موهاش به پیشونیش چسبیده بودن و از همه مهم‌تر، حالا هم باید با لباس‌های کثیف به خونه برمیگشت.

همه اینا یکی دیگه از همون چیزهای کوچیکی بودن که وقتی روزت از قبل به‌اندازه‌ی کافی خراب شده، میتونن بیشتر از حد معمول روی اعصابت راه برن.


وقتی به ورودی ایستگاه نزدیک شد، سرعت قدم‌هاش کمی بیشتر شد. از روی عجله نبود، فقط چون بالاخره میتونست از زیر بارون فرار کنه. از پله‌ها پایین رفت و دستش رو روی نرده‌ی فلزی گذاشت. سردی نرده از کف دستش گذشت و باعث شد انگشت‌هاش رو سریع جمع کنه. پایین پله‌ها، چند نفر کنار دستگاه بلیت ایستاده بودن و صدای حرکت قطارها از طبقه‌ی پایین به گوشش میرسید.

برای چند ثانیه همونجا ایستاد و نفس گرفت، آب از لبه‌ی کتش روی زمین میچکید و قطره‌هایی که از موهاش پایین میومدن و روی یقه‌ی لباسش جمع میشدن. کیفش رو از روی شونه‌اش پایین آورد و با دست دیگه‌ای بندش رو که به خاطر خیس شدن به لباسش چسبیده بود، جدا کرد. شونه‌اش درد گرفته بود و حالا که کیف رو پایین آورده بود، تازه متوجه سنگینیش شده بود.

سرش رو کمی چرخوند و به شیشه‌ی تیره‌ی کنار ورودی نگاه کرد. تصویر محوی از خودش رو دید؛ موهای به‌هم‌ریخته، صورت خسته و لب‌هایی که از سرما رنگشون پریده بود. چند لحظه به همون تصویر نگاه کرد و بعد با بی‌حوصلگی چشم‌هاش رو بست.

واقعاً قیافه‌ی افتضاحی پیدا کرده بود.

— گل بود به سبزه نیز آراسته شد

کیفش رو دوباره روی شونه‌ش انداخت و سمت دستگاه بلیت رفت. حتی حوصله نداشت دستش رو از جیبش بیرون بیاره و پول رو آماده کنه.

وقتی بالاخره بلیت رو گرفت، با قدم‌های کندی سمت سکو حرکت کرد و روی یکی از نیمکت‌های خالی نشست. صدای بارون از اینجا کمتر شنیده میشد، اما هنوز قطره‌های درشتی از لبه‌ی کتش روی زمین میوفتادن. 

سرش پایین بود و نگاهش به خط باریکی از آب دوخته شده بود که از زیر کفشش روی زمین کشیده میشد.

قطار هنوز نرسیده بود.

جیک نفسش رو بیرون داد و شونه‌هاش رو کمی بالا کشید، سعی داشت خودش رو از سرمایی که تا مغز استخونش نفوذ کرده بود، حفظ کنه بعد دستش رو بالا آورد و موهای خیسش رو از روی پیشونیش کنار زد، اما موها دوباره به همون حالت برگشتن.

این بار دیگه تلاشی برای مرتب کردنشون نکرد. همونجا نشست و به صدای دور مترو گوش داد، با این فکر که هنوز باید تمام این مسیر رو تا خونه بره و وقتی رسید، لباس‌های خیسش رو عوض کنه، فردا صبح دوباره از خواب بیدار بشه و به همون مدرسه برگرده.

همون مدرسه، همون آدم‌ها، همون موقعیت مسخره‌ای که هیچ معلوم نبود تا کی قراره توش گیر بیفته.

سرش رو پایین‌تر انداخت و انگشت‌هاش رو محکم‌تر توی هم قفل کرد.

کاش امروز تموم نمیشد تا فردا هم مجبور نباشه از اول شروعش کنه.


چند ساعت دیگه هم توی مترو و خیابونی که باید تا خونه‌ش طی میکرد گذشت، دیگه کاملا جنازه شده بود. پله‌ها رو به‌سختی بالا رفت و وقتی به در آپارتمانش رسید، برای چند ثانیه به چهارچوب تکیه داد. .


چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید، بلافاصله در رو باز کرد و کیفش رو همون نزدیکی روی زمین انداخت. کفش‌هاش روهم بدون اینکه جفتشون کنه از پا درآورد و با قدم‌های سنگین وارد خونه شد.

انقدر شکسته شده بود که حتی چراغ رو هم روشن نکرد فقط کتش رو از تنش بیرون آورد و روی اولین صندلی‌ای که بهش رسید انداخت بعد دستش رو به دیوار گرفت و سمت اتاقش رفت.

تمومِ چیزی که میخواست این بود که خودش رو روی تخت بندازه و تا جایی که میتونه بخوابه؛ بدون اینکه مجبور باشه به چیزی فکر کنه یا نگرانش باشه.

همین که خواست پلک‌هاشو روی هم بذاره، گوشی کنار بالشش روشن شد.

عالیه، از این بهتر نمیشد. صفحه چت رو با ریز‌ترین حالت چشماش باز کرد.

نفس عمیقی کشید و بدون اینکه باز هم جوابی به نیکی بده از برنامه خارج شد.

اجاره خونه، غذا، لباس، مترو.. همه چیز نیاز به پول ثابت و زیادی داشت اما جیک حتی نمیدونست فردا بازم معلمه یا نه.

آرنجش رو روی چشماش گذاشت، شاید بهتر بود خودکشی کنه و بمیره اما اینطوری هزینه مراسمش هم به باقی هزینه‌ها اضافه میشد.

کم‌کم پلک‌هاش سنگین شد، نفساش منظم شده بودن که یهو ذهنش از خواب پرید، یاد اگهی تو مترو افتاد.

همون آگهی‌ای که چند وقت پیش توی مترو دیده بود و اون موقع فقط از سر کنجکاوی شماره‌ش رو توی گوشی ذخیره کرده بود. آروم سرش رو چرخوند و گوشی رو از کنار بالش برداشت. صفحه رو روشن کرد و وارد مخاطب‌ها شد. انگشتش چند لحظه روی صفحه حرکت کرد تا بالاخره اسم موردنظرش رو پیدا کرد.

انگار بعد چند ساعت، تازه داشت به این فکر میکرد که واقعاً زنگ بزنه. تا همین چند دقیقه پیش مطمئن بود هیچ راهی براش نمونده، اما حالا یه شماره‌ی ساده روی صفحه‌ی گوشی میتونست حداقل یه احتمال کوچیک جلو پاش بذاره.

انگشتش رو روی call کشید و منتظر برقرار شدن تماس شد.

Report Page