Safe place
☆Part 2☆روز ها همینقدر سریع میگذشتن، حالا درست یکماه از نقل مکان بومگیو به اون خونه گذشته بود و از فردا باید به دانشگاه جدیدش میرفت
تو این یکماه هرشب به اون پشت بوم رفته بود و هرشب یونجون هم اونجا حضور داشت، اکثر شبها یونجون داخل دفتر بومگیو چیزی میکشید و بومگیو محو تماشای اون بود. از یه جا به بعد بومگیو فقط به بهونه دیدن اون پسر اونجا میرفت و فقط دوست داشت زودتر شب بشه تا بره و مثل همیشه کنارش بشینه و نگاهش کنه.
بومگیو هیچ جوره نمیخواست بپذیره که جذب اون پسر سرد و خشک شده و این عطشی که در کشف و شناخت اون پسر رو داره فقط روی حساب این که تازه اومده اینجا و دوستی نداره گذاشته.
روی صندلی پشت میز سفید رنگ نشسته بود و با چاپستیکش مشغول خوردن رامنش بود. روز اول دانشگاه کاملا خسته کننده بود اما موفق شده بود همین روز اولی یه دوست پیدا کنه !
اما هنوز هم انرژی نداشت..شاید چون دلش برای یونجون تنگ شده بود؟..
با صدای تهیون به خودش اومد
+ چرا دوساعته به کاسه نودلت زل زدی؟
بومگیو که متوجه شد واقعا چند دقیقست به یک نقطه زل زده سریع به خودش اومد.
- ببخشید
تهیون همونجور که به سیب تو دستش گازی میزد و با گوشیش ور میرفت گفت
+ اشکالی نداره! حالا ول کن بیا یچیزی برات بگم شاید چون تازه اومدی برات جالب باشه!
تهیون خندید و خودشو نزدیک بومگیو کرد، سرشو دم گوشش برد
+ اون پسر رو میبینی؟
با انگشت اشارش به کسی که داشت وارد سلف میشد اشاره کرد و بیشتر خندید
+ به قیافه جذابش نگاه نکن میگن یه دیوانه تمام عیاره!
بومگیو نگاهش رو به جایی که تهیون اشاره میکرد داد و از چیزی که دید شوکه شد و جا خورد
یونجون هم اونجا درس میخوند؟
- یونجون..
تهیون یک دفعه پوکر فیس شد و دستاشو روی میز گذاشت
+ عه میشناسیش؟
بومگیو بدون توجه به تهیون از روی صندلی بلند شد، سمت یونجونی که داشت ظرف غذایی برمیداشت رفت
- یونجون هیونگ توهم اینجایی
یونجون با شنیدن صدای آشنایی سرش رو برگردوند
+ به معنای واقعی توی لعنتی هرجا برم هستی
یونجون با حرص و اخم گفت
بومگیو خنده کوچیکی کرد
- مثل این که من سرنوشتتم، مثل این که باید قبولش کنی یونجون هیونگ
اخم یونجون از بین رفت و تا خواست چیزی بگه صدایی اون رو متوقف کرد
× هوی یونجون پس غذای من چیشد؟
پسر کوتاه قد سمت یونجون قدم برداشت و تا دید یونجون پیش کسیه سریع لبخندش رو جایگزین اخمش کرد، دستاش رو دور بازوی یونجون حلقه کرد
× از گشنگی مردم یونجونی
لحنش هم حتی تغییر کرد! بومگیو به وضوح دید که یونجون با شنیدن صدای اون پسر یک لحظه چشماش گشاد شدن.
پسر به سرتاپای بومگیو نگاهی انداخت، خودشو بیشتر به یونجون چسبوند و سرشو سمت یونجون چرخوند
× ایشون کی باشن؟
یونجون با صدایی که به وضوح لرزش رو میشد ازش تشخیص داد گفت
+ این بومگیوئه..د..دوستمه
پسر لبخند زورکی ای زد و دستش رو جلو آورد
× اوه.. خوشبختم بومگیو شی، منم جه یون دوست پسر یونجون هستم!
بومگیو از شنیدن اون کلمه تعجب کرد، اون حتی نمیتونست حدس هم بزنه که یونجون با کسی باشه، لحظه ای قلبش احساس درد کرد اما سریع احساس بدش رو پسش زد، اون هم متقابلا لبخند زورکی ای زد
- آم خوشبختم، نمیدونستم یونجون دوست پسر داره
جه یون بازوی یونجون رو سفت تر گرفت و لبخند بیشتری زد
× مگه میشه ندونی تقریبا کل دانشگاه میدونن!
تک خنده ای زد و ادامه داد
× مگه اینکه تازه وارد باشی!
یونجون بازوشو از بین دست جه یون ازاد کرد. از اون جو حالش بهم میخورد، انقدر از این جو نفرت داشت که هرلحظه امکان داشت بالا بیاره
کمی از اون دو فاصله گرفت و بعد بدون توجه به اون دوتا تا دستشوئی دویید. در اولین دستشویی رو باز کرد و روی زانو هاش نشست، هرچی تو معدش بود رو بالا آورد! بعد از چند دقیقه همونطور که اوق میزد صدای ورود کسی رو شنید
سرش رو برگردوند و با جه یون مواجه شد. نفس عمیقی کشید و بلند شد، حالا روبه روی جه یون ایستاده بود اما نگاهش نمیکرد. یونجون به زمین زل زده بود، جه یون دستشو بالا آورد و سیلی نسبتا محکمی به سمت راست صورت یونجون زد!
یونجون کاملا خشکش زده بود، به قدری از اون سیلی شوکه شده بود که لب های خشکش قادر نبودن برای دفاع از خود حرکت بکنن.
بغض گلوش رو چنگ میزد، هر لحظه امکان داشت این بعض منفجر بشه اما جلوی خودش رو میگرفت. حتی یونجون هم نمیدونست دلیل این رفتار الان پسر مو قرمز روبه روش چیه.
تنها چیزی که میدونست این بود که یونجون دیگه در مقابلش نمیتونه حرکتش بکنه.
× میبینم که دوست پیدا کردی
چشمای جه یون از عصبانیت قرمز شده بودن و به قدری عصبی بود که میشد دید که بعد حرفش دندوناش رو روی هم فشار داد.
یونجون سعی کرد حرف بزنه، هنوز بخاطر اون سیلی مغزش قفل کرده بود. اما همیشه تنها چیزی که مغزش فرمان میداد تا بگه معذرت خواهی بود
+ ببخشید
ببخشید برای چی؟ یونجون هم نمیدونست فقط میخواست از اون شرایط خلاص بشه و تنها کاری که میدونست پسر رو آروم میکنه معذرت خواهی بود، درحالی که غرور یونجون باید هربار با معذرت خواهی بابت کاری که نکرده میشکست
جه یون کلافه نفسش رو بیرون داد
× حوصلت رو ندارم..دنبالم نیا
و بعد گفتن این حرف دستشویی رو ترک کرد
یونجون نفس حبس شدش رو رها کرد، پاهاش میلرزیدن و هر لحظه امکان داشت به زمین بیوفته اما انقدری عصبی بود که بهش توجه نمیکرد.
تند تند نفس میکشید، دست راستش رو مشت کرد.
با لحنی که عصبانیت ازش میبارید زیر لب گفت
+ حرومزاده...
دیگه کنترلی روی خودش نداشت، با تمام قدرت مشتش رو روی روشویی کوبید و بدون توجه به درد شدیدی که تو دستش پیچید عربده زد
+ حرومزادهههههه این تویی که همیشه دنبال من افتادی
مشتش رو همینجوری پشت سر هم بدون توجه به دردش به روشویی میکوبید و همین حین به اشکایی که بزور نگهشون داشته بود اجازه ریختن داد.
شانس آورده بود که کسی داخل دستشویی نبود تا این وضعش رو ببینه تا مطمئن بشه که روانیه!
+ لعنتتتتت بهش
بومگیو از سلف بیرون اومد، اصلا احساس خوبی نسبت به اون پسر مو قرمز نداشت و یجورایی اون پسر براش ترسناک بود. غرق در افکارش بود که با دیدن اینکه جه یون بدون یونجون از دستشویی بیرون اومده و میره به خودش اومد. وقتی که مطمئن شد جه یون از اونجا دور شده سریع سمت دستشویی رفت
میتونست صدای عربده های یونجون رو بشنوه، احساس ترس کل وجودش رو پر کرده بود. داخل دستشویی هجوم اورد و بدون توجه به واکنش یونجون داد زد
- داری چیکار میکنی؟؟
یونجون با شنیدن صدای بومگیو دست از کوبیدن مشت بیچاره اش روی روشویی برداشت، انگار که صدای بومگیو یکدفعه ای آتیش عصبانیتش رو خاموش کرد. نگاهش رو طرف بومگیو داد
بومگیو با دیدن چشمای اشکی یونجون مچاله شدن قلبش رو احساس کرد. خودش هم دلیلش رو نمیدونست اما دیدن این وضعیت یونجون باعث میشد قلبش احساس درد عجیبی بکنه
بومگیو تمام مدت هیچوقت یونجون رو اینطوری ندیده بود. همیشه فکر میکرد یونجون پسری سرد و غیر قابل نفوذی بنظر میرسه اما حالا انگار تمام وجودش خرد شده بود نگاهش دردناک و شکسته بود و بدنش میلرزید و دستش …بومگسو وقتی دست کبود شده و لرزون یونجون رو دید احساس درد توی قلبش کرد و نمیدونست به چه دلیل اما انگار یک چیزی بهش میگفت که دست پسر رو بگیره
سمتش رفت و دست آسیب دیده اش رو آروم تو دستش گرفت
یونجون بخاطر درد دستش اخم ریزی کرد، دستش بخاطر شوک و شدت درد میلرزید، نفس رو از لای دندون هاش بیرون داد و سعی کرد انگشتهاش رو تکون بده اما درد شدیدی که توی دستش پیچید موجب شد اخم غلیظ تری بکنه
به راحتی میشد از چهره بومگیو ناراحتی رو خوند، با لحن دلسوزانه ای گفت
- ببین چیکار کردی با دستت..
یونجون سرش رو پایین انداخت، از این که بومگیو اون رو توی این وضعیت دیده بود عمیقا خجالت میکشید به همین دلیل قادر نبود تو چشمای اون پسر مهربون نگاه کنه
+ مهم نیست..
بومگیو لبخندی زد تا به پسر با ناراحتیش حس بدی نده. خیلی کنجکاو بود تا درمورد اون پسر مو قرمز بدونه، میخواست بدونه چرا اون پسری که بر خلاف رفتارش، ظاهر کوچیک و چهره ای مظلومانه داشت تونسته کاری کنه یونجون سرد و جدی ای شناخته بود همچین حالی داشته باشه و همچنین کاری کنه یونجون اینطوری به خودش آسیب برسونه
تمام این سوال ها داخل ذهن بومگیو درحال ترکیدن بودن اما بومگیو نمیخواست با پرسیدن حس بدی به اون پسر بده و مطمئن بود اگه میپرسید چیزی جز رفتار سرد یونجون گیرش نمیومد.
- هی..من کلاسام تموم شده، میخوای باهام برگردی خونه؟
یونجون سرش رو آروم به نشونه نه تکون داد
+ دلم نمیخواد برگردم اون خونه
- خب..میتونی بیای پیش من، بهرحال یکی نیازت میشه تا به دست آسیب دیدت رسیدگی کنه!
یونجون خودش هم دلش میخواست از اون مکان بیرون بیاد ولی جایی برای رفتن نداشت، پس پیشنهاد بومگیو رو قبول کرد