Safe Place
Part 20
نمیدونست چند ساعت شده که دوباره خودش رو داخل اتاقش زندونی کرده و اشک میریزه، طوری که مادرش هم با نگرانی چندین بار در اتاقش رو زد و صداش کرد اما اون هیچ جوابی نمیداد.
با دیدن اون عکس ها حجم زیادی از احساسات مختلف بهش هجوم آورده بودن، اگه تا امروز ذره ای امید داشت که یونجون برای کارش دلیل داشته و حرفاش واقعی نبوده الان ناامیدی بهش غلبه کرده.
اگه تا الان بازم عاشق یونجون بود و سعی میکرد دلیلی برای کارش پیدا کنه الان یونجون رو عوضی ترین فردی که میشناخت میدونست و ازش متنفر بود.
و همینطور از خودش متنفر بود! متنفر بود که تا این حد بهش اعتماد داشت و گذاشت اینطور ازش سو استفاده کنه و بازیش بده.
متنفر بود که یونجون رو بهترین آدم روی زمین میدید و فکر میکرد بهتر از اون وجود نداره.
با لرزش گوشیش اشکاش رو با آستینش پاک کرد و گوشی رو روشن کرد، چندین تا پیام و تماس از دست رفته از طرف سوبین و تهیون داشت.
پیام های سوبین رو باز کرد و با خوندنشون بیشتر بهش اون عکس ها یادآوری شد و همین باعث شد دوباره اشک بریزه
" بومگیو میدونم از دیدن اون عکسا شوکه شدی اما یونجون همچین آدمی نبود و نیست"
" حتما یه دلیلی برای اینکارش داره "
بومگیو بدون این که جوابش رو بده گوشی رو خاموش کرد و روی تخت انداخت، پشت سر هم اشک میریخت. دلش نمیخواست به یونجون فکر کنه، درحال حاضر از هرچیزی مربوط به یونجون تنفر داشت.
نمیدونست این چندمین باریه که داره به یونجون زنگ میزنه و جوابی دریافت نمیکنه، حتی کلی پیام هم داده بود اما اونا هم بی جواب مونده بودن. دائما چیزی بهش میگفت که بهتره تو کارشون دخالتی نکنی اما دیگه نمیتونست فقط تماشا کنه که بومگیویی که این همه سعی کرد تا رابطش با یونجون رو درست کنه اینطور اذیت بشه. وقتش بود که از قضیه سر در میآورد و بهشون کمک میکرد.
دیگه نتونست صبر کنه، تاکسی ای گرفت و سمت خونه یونجون راه افتاد.
از تاکسی پیاده شد و سمت ساختمون رفت و وارد محوطه شد، آسانسور رو زد و واردش شد.
طبقه ای که از قبل یادش میومد یونجون اونجا زندگی میکنه رو زد و بعد از گذشت چند ثانیه به اون طبقه رسید.
سمت در خونه یونجون قدم برداشت و روبه روش ایستاد. زنگ در رو زد، چند ثانیه منتظر موند و چند ثانیه شد چند دقیقه
دوباره زنگ زد و طولی نکشید که در باز شد و چهره بهم ریخته یونجون ظاهر شد.
یونجون که توقع نداشت سوبین رو دم خونش ببینه گفت
- اینجا چیکار میکنی..
سوبین وقتی سر و وضع بهم ریخته یونجون رو دید نزدیک اومد و وارد خونه شد.
نگاهی به خونه انداخت، خونه رو رسما انگار بمب زده بودن.
_ وقتی دیدم جواب تماسام رو نمیدی تصمیم گرفتم خودم بیام
یونجون بی حوصله سرش رو تکون داد و دیگه چیزی نگفت
سوبین وقتی بوی الکل به مشامش رسید سمت یونجون رفت و بوش کرد
_ چقدر بوی گند الکل میدی
نگاهی به کاناپه انداخت که قوطی های الکل روی زمین افتادن.
یونجون بی اهمیت به حرف سوبین سمت کاناپه رفت و روش نشست.
سوبین به سر تا پای یونجون نگاه کرد، موهاش کاملا بهم ریخته بود و زیر چشماش گود افتاده بود، لباش کاملا خشک شده بودن و صورتش بی روح شده بود.
یونجون وقتی دید سوبین چند ثانیست که بهش زل زده به حرف دراومد
- جای زل زدن به من..بگو چیشده که اومدی اینجا؟
سوبین نزدیک تر رفت و روی کاناپه کنارش نشست و گفت
_ این چه وضعیه یونجون؟ بعد این که از بیمارستان رفتی دقیقا چه اتفاقی افتاد که هردوتون انقدر بهم ریختید
یونجون سرش رو پایین انداخت و با صدای آرومی گفت
- ما..دیگه باهم دیگه نیستیم..درواقع من باهاش به هم زدم
سوبین که توقع شنیدنش رو داشت گفت
_ واسه چی؟ شما که خیلی خوب بودی-
یونجون وسط حرف سوبین پرید و حرفش رو قطع کرد.
- بومگیو حالش چطوره؟..
سوبین کلافه گفت
_ اگه انقدر برات مهمه برو و خودت ببین تو چه حالیه!
اونطور که مشخص بود، بومگیو حال خوبی نداشت و همه اینا تقصیر یونجون بود. یونجون سرش رو روبه پایین انداخت تا سوبین رو متوجه بغضی که بزور نگه داشته بود نکنه.
سوبین کلافه تر شده بود وقتی که سکوت یونجون رو دید. دلش میخواست دلیل این رفتار های یونجون رو بدونه، اون یونجونی که اون توی بچگیش میشناخت هیچوقت نمیتونست دل کسی رو اینطوری بشکنه.
_ یونجون دقیقا چه مرگت شده؟؟
یونجون در سکوت اشک میریخت و زیر لب گفت
- این کار رو برای محافظت ازش کردم..
سوبین بخاطر لحن و صدای آروم یونجون درست نشنید چی گفت
_ چی؟
- من مجبور بودم..این کارا همش بخاطر خودشه
سوبین که متوجه منظور یونجون شد نفسش رو کلافه بیرون داد
_ بخاطر همین رفتی یکی دیگرو بوسیدی؟
یونجون با شنیدن اون جمله خشکش زد، سوبین از کجا میدونست؟
سرش رو بالا اورد و با تعجب به سوبین نگاه کرد
- تو از کجا میدونی؟
_ این که اون تورو ببینه وقتی یکی دیگرو میبوسی هم جزو محافظت ازشه؟
یونجون هیچ سر در نمی آورد. سوبین از کجا میدونست؟ بومگیو از کجا دیده بود؟
- چی داری میگی..
سوبین از روی کاناپه بلند شد
_ امروز یه شماره ناشناس چند تا عکس از تو درحال بوسیدن واسه بومگیو فرستاد
یونجون با عصبانیت از جاش بلند شد، حتی بدون این که بپرسه هم میتونست حدس بزنه کار کی میتونه باشه. از عصبانیت دستاش رو مشت کرد.
_ به نظرم کسی که عکسا رو فرستاده تمام خواستش اینه بومگیو رو از تو متنفر کنه یونجون
یونجون عصبی گفت
- اون کسی که عکسارو فرستاد..جه یون بود نه؟
سوبین سرش رو به معنی مثبت تکون داد
_ آره
یونجون دوباره سر جاش نشست، برای چند دقیقه خونه توی سکوت فرو رفت و برای چند دقیقه یونجون توی فکر فرو رفته بود. مگه قرار نبود جه یون دیگه کاری به بومگیو نداشته باشه؟ پس چرا هنوز دست از سرش بر نداشته؟
با عصبانیت از روی کاناپه بلند شد و سمت در رفت.
اون عوضی گولش زده بود، چطور تونسته بود باور کنه که دیگه قرار نیست با بومگیو کاری داشته باشه؟
سوبین هم پشت سرش بلند شد و سمت در اومد، یونجون خم شد تا با عجله بند های کفشش رو ببنده
_ کجا میری؟
یونجون بلند شد، در رو باز کرد و از خونه بیرون اومد. سوبین هم پشت سرش اومد و در رو بست
- پیش جه یون
همون حین که کنار سوبین راه میرفت و از پله ها پایین میومدن گوشیش رو از جیبش دروورد تا به جه یون زنگ بزنه، بعد از شنیدن چند تا بوق جه یون جواب داد
× ببین کی بهم زنگ زده!
یونجون به قدری عصبی بود که داشت جلوی خودش رو میگرفت تا همونجا تا میتونه سرش داد نزنه
- میخوام ببینمت، کجایی؟
صدای خنده های جه یون رو به خوبی میشد از پشت گوشی شنید
× میخوای منو ببینی؟ عزیزم خیلی دلت برام تنگ شده ها
یونجون با لحن جدی و عصبی گفت
- هیچ علاقه ای ندارم ریخت گوهتو ببینم اما مجبورم چون باید حرف بزنیم
جه یون با لحن ناراحتی گفت
× یونجونی خیلی بی ادبیا!
چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد
× خب باشه برات لوکیشن میفرستم
یونجون بدون این که دیگه چیزی بگه تماس رو قطع کرد
چند دقیقه بعد جه یون لوکیشن یه پارکی که زیاد هم دور نبود رو فرستاد.
یونجون گوشیش رو خاموش کرد، سوبین گفت
_ میخوای منم باهات بیام؟
یونجون سرش رو به معنای منفی تکون داد
- نه این یه چیز بین من و جه یونه.
هوا کاملا تاریک شده بود، تقریبا نوری داخل پارک نبود و باد سردی که میومد فضا رو ترسناک تر هم میکرد.
یونجون وقتی از دور جه یون رو دید، سمتش قدم برداشت
کمی دقت کرد و متوجه شد دوتا پسر دیگه ای هم همراهش هستن.
وقتی نزدیک تر شد نگاهی به اون دو پسر انداخت، چهره های آشنایی داشتن اما تو این تاریکی به خوبی قادر به تشخیص دادن نبود.
جه یون وقتی متوجه حضور یونجون شد سیگاری که بین انگشتاش بود رو خاموش کرد و روی زمین انداخت. از روی نیمکتی که روش نشسته بود بلند شد و سمت یونجون رفت
اومد سلام کنه که یونجون زودتر از اون شروع به حرف زدن کرد
- باید تنها حرف بزنیم
جه یون چند ثانیه نگاهش کرد و بعد به اون دو پسر اشاره کرد که از اونجا برن. برای یونجون یه چیز عجیب بود، که چطور فقط با یک نگاه به اون دو فهموند که از اونجا برن و اونا انقدر سریع به حرفش گوش دادن.
وقتی مطمئن شد که اون دو به اندازه کافی ازشون دور شدن، دستش رو مشت کرد.
جه یون به تظاهر لبخندی زد
× خب درمورد چی میخواستی حرف-
حرفش با فرود اومدن مشت یونجون درست وسطش صورتش نصفه نیمه موند.
مشت یونجون انقدر محکم بود که جه یون روی زمین افتاد.
یونجون از شدت عصبانیت نفس نفس میزد، احساس میکرد خون جلوی چشماش رو گرفته و میتونه همین الان پسر روبه روش رو به قتل برسونه.
حتی توی همون چند ثانیه ای که جه یون به خودش بیاد یونجون درحال تصور خفه کردن و کشتن جه یون بود.
جه یون دستش رو سمت بینیش برد، با دیدن خون اخمی کرد و داد زد
× توی حرومزاده چه مرگتههه؟!
یونجون هم متقابلا سرش داد زد
- عوضی تو بهم قول داده بودی..من احمقم که گولت رو برای بار هزارم خوردم
جه یون خواست از روی زمین بلند شه که یونجون بلافاصله لگدی به شکمش زد و به سرعت روی شکمش نشست.
یقش رو توی مشتش گرفت و بدون این که اجازه بده جه یون حرفی بزنه شروع به مشت زدن تو صورتش کرد.
جه یون دستاش رو بالا آورد و سعی میکرد با گرفتنشون جلوی صورتش، صورتش رو بپوشه و از خودش محافظت کنه
اما مشتای یونجون انقدر محکم بودن که نمیتونست زیاد هم مقاومت کنه.
برای یونجون این اولین باری بود که شهامت این رو پیدا کرده بود که همچین کاری بکنه..
وقتی احساس خستگی کرد دست از مشت زدن برداشت.
درحالی که نفس نفس میزد به صورت جه یون که حالا پر از خون شده بود نگاه انداخت و با صدای بلند گفت
- بخاطر تو مجبور شدم تو این زندگی از خیلی چیزا بگذرم..مجبور شدم بخاطر تو مکان امنم رو ترک کنم..کی میخوای دست از این کارات برداری؟؟
یقه اش رو ول کرد و با صدای آروم گفت
- اصلا یه بار هم دوستم داشتی؟
از روش بلند شد و برای بار آخر بهش نگاه کرد ،بدون این که به پشت سرش نگاهی کنه سمت خونه رفت.
هنوز نزدیک خونه نشده بود که گوشیش رو برداشت تا به سوبین پیام بده. میخواست به سوبین بگه که چه اتفاقی افتاده بوده و از طرف جه یون تهدید میشده تا شاید بتونه بهش کمک کنه
" سوبین معذرت میخوام میدونم تازه از اینجا رفتی ولی میشه برگردی؟"
" میخوام بگم که چه اتفاقی افتاده و چرا مجبور شدم بومگیو رو ترک کنم"
وارد خونه شد، در خونه رو بست و به محض این که رسید به اشک هایی که تا الان به زور نگهشون داشته بود اجازه ریختن داد.
گریه میکرد چون ناامید شده بود، گریه میکرد چون احساس پوچی میکرد.
برای هیچی بومگیو رو هم از دست داده بود.
چند دقیقه که گذشت با شنیدن صدای زنگ در اشک هاش رو با کف دستش پاک کرد.
با فکر این که سوبین اومده سمت در رفت و در رو باز کرد اما جای سوبین، جه یون پشت در بود!
یونجون با دیدن دوباره جه یون اخمی کرد و خواست سرش داد بزنه که جه یون قبل از این که یونجون حرفی بزنه با تمام قدرتش بهش حمله ور شد.
یقش رو محکم توی مشتش گرفت و یونجون رو به عقب هول داد و خودش هم به زور وارد خونه شد.
یونجون رو محکم به دیوار پشت سرش کوبید.
یونجون درحالی که تلاش میکرد یقش رو از بین انگشتای اون پسر آزاد کنه با صدای بلندی گفت
- دقیقا داری چه غلطی میکنی جه یون؟؟!!
جه یون مشت محکمی توی صورت یونجون زد.
یکم بعد با حرص مشت دیگه ای توی صورتش زد و گفت
× حرومزاده به چه حقی منو زدی..قبلا که از ترس حتی جرعت نداشتی تو چشمام نگاه کنی!!
یونجون از شدت عصبانیت دندوناش رو روی هم فشار داد
- قبلا فرق میکرد! بومگیو من رو عوض کرد، بخاطر اون هربار شهامت اینو پیدا کردم تا تو روی تو وایستم!!
جه یون وقتی اسم بومگیو رو شنید به قدری عصبی شد که شروع به داد زدن کرد
× خفه شو خفه شوووو!!
چند تا مشت محکم دیگه ای توی صورت یونجون زد که باعث شد یونجون طمع خون رو حس کنه چون گوشه لبش بخاطر مشت های جه یون پاره شده بود.
جه یون تند نفس میکشید و هنوز داد میزد
× انقدر از اون هرزه به من نگو!!
یونجون بخاطر این که بومگیو رو اینطوری خطاب کرده بود عصبی تر شده بود.
جه یون انگشتاش رو دور گردن یونجون حلقه کرد و سعی داشت با فشردن گلوی یونجون اون رو خفه کنه.
× اون بومگیو رو میکشم..قسم میخورم میکشمش.
یونجون بخاطر حس کمبود اکسیژن تلاش میکرد نفس بکشه اما جه یون بیشتر گلوشو فشار میداد.
تا الان انقدر از خودش متنفر بود که دلیلی برای تقلا کردن و مقابله باهاش نمیدید اما تا حرف جه یون رو شنید اون رو محکم به عقب هول داد.
وقتی تونست نفس بکشه شروع به سرفه کردن کرد، به سرعت سمت جه یون رفت و مشت محکمی به همونجایی که دفعه قبل هم زده بود زد.
این مشت به قدری محکم بود که جه یون تعادلش رو از دست داد و روی زمین افتاد و از درد ناله ای کرد.
یونجون بهش فرصت نداد، سمتش خم شد و یقه لباسش رو محکم گرفت و بلندش کرد.
پشت سر هم به هر دو طرف صورت جه یون مشت میزد و با هر مشتی که میزد صداش رو بالا تر میبرد
- تو روانی ای جه یون..روانی..میکشمت
یقش رو ول کرد و به چهرش که حالا از قبل بیشتر پر از خون شده بود نگاه کرد.
جه یون یهو شروع به خندیدن کرد، صدای خنده هاش بلند تر میشدن و یونجون شوکه نگاهش میکرد. باورش نمیشد پسر روبه روش در این حد روانی باشه.
جه یون به دیوار پشتش تکیه داد و خونی که از بینیش میریخت رو با آستینش کنار زد.
× ازم پرسیدی یبار هم دوستت داشتم..باید بگم که اون اوایل فکر میکردم دوستت دارم اما به مرور فهمیدم بیشتر دوست دارم هرچیزی که داری رو ازت بگیرم!
یونجون از شدت عصبانیت دندون هاش رو روی هم دیگه میفشرد و دستاش رو مشت کرده بود. چند قدم جلو تر اومد و درحالی که فاصله کمی با جه یون داشت روی صورتش داد زد
- باشه به خواستت رسیدی! حالا گورتو گم کن و کاری به بومگیو نداشته باش
جه یون تو چشمای قرمز شده یونجون زل زد و درحالی که لبخند تمسخرآمیزی روی لباش نقش گرفته بود گفت
× یونجون اون دوتا پسر تو پارک که باهام بودن رو نشناختی؟
چند ثانیه چیزی نگفت و ادامه داد
× چه حسی داره بفهمی من بودم که اونموقع راز سوبین رو لو دادم؟
یونجون گیج نگاهش میکرد، مثل این که هنوز خیلی چیزا بوده که ازش بی خبر بوده.
× و چه حسی داره بفهمی دوست صمیمیت برات قلدری نمیکرد، درواقع کار دوست پسرت بود.
یونجون انقدر شوکه شده بود که چشماش گشاد شده بودن و کاملا خشکش زده بود. جه یون چند قدم به جلو برداشت که باعث شد یونجون هم چند قدم عقب بره
× من همه چیز رو طوری جلوه دادم که فکر کنی همش کار سوبین بوده، درحالی که من بودم که به اون دوتا میگفتم تورو هرروز کتک بزنن و کاری کنن کل مدرسه فکر کنن تو یه روانی منزوی ای تا همه ازت فاصله بگیرن و کاملا مال من بشی!
یونجون بی اختیار بغض کرد، صداش میلرزید و نمیتونست صداش رو کنترل کنه
- تو..چیکار کردی..چرا؟..
جه یون وقتی دید یونجون گاردش رو پایین آورده و ضعیف شده آروم خندید
× خودشه یونجون..توی واقعی اینی! کسی که در برابر من خشکش میزنه!
یونجون انقدر عصبی بود که به فکری افتاده بود که همیشه بار ها دلش میخواست عملیش کنه. الان بیشتر از هر وقت دیگه ای معتقد بود که تنها راه حل انجام این کاره. به دور و برش نگاه انداخت
میز پشت سرش چیزی نداشت، روی کاناپه ها هم چیز بدرد بخوری نبود اما آشپزخونه درست کنارش بود. چشمش به یه چاقوی بزرگ که روی اپن بود افتاد، حتما با اون میتونست کار جه یون رو تموم کنه.
نگاهش رو از اون چاقو گرفت و به جه یون داد، با لحن جدی گفت
- جه یون..میدونی خیلی وقتا میشد که به چی فکر کنم؟
جه یون سرش رو به معنی نه تکون داد
× چی؟
- یه وقتایی انقدر به ته خط میرسیدم که مطمئن میشدم برای خلاصی از این درد باید یا بکشم یا کشته بشم!
همون لحظه به سرعت سمت چاقو دویید و اون رو از روی اپن برداشت و سمت جه یون برگشت.
جه یون با دیدن چاقو متعجب شد، درحالی که ترسیده بود به ظاهر شروع کرد به خندیدن
× یونجون تو که نمیخوای با اون چاقو کاری کنی..نه؟
یونجون بدون توجه به حرفاش بهش حمله کرد. خودش هم به اندازه جه یون ترسیده بود و دستاش میلرزیدن اما دیگه براش اهمیتی نداشت که برای کشتنش به زندان بره، تنها چیزی که براش اهمیت داشت خلاص شدن از جه یون و محافظت از بومگیوئه.
خواست چاقو رو سمت شکمش ببره که جه یون دست یونجون که باهاش دسته چاقو رو گرفته بود رو محکم گرفت و مانع فرو رفتن چاقو توی شکمش شد.
با تمام زوری که داشت چاقو رو محکم نگه داشته بود و از اون طرف یونجون هم زور میزد و سعی میکرد چاقو رو هول بده.
یونجون دست از زور زدن برداشت و چاقو رو عقب برد. با خشم و نفرت به جه یونی که وحشت کرده بود نگاه انداخت.
دوباره سمتش حمله ور شد و اینبار گردنش رو هدف گرفت، دوباره جه یون دسته چاقو گرفت و تمام تلاشش رو میکرد که یونجون چاقو رو جلوتر نبره. حالا هردو داشتن چاقو رو به سمت هم دیگه هول میدادن و جه یون در تلاش بود تا چاقو بهش برخورد نکنه.
انقدر مقاومت کرد که آخر چاقو از دست یونجون به سمت دیگه ای پرتاب شد و روی زمین افتاد. جه یون انقدر ترسیده بود و عصبی بود که نفس نفس میزد، باورش نمیشد یونجون به جایی رسیده باشه که قصد جونش رو کرده باشه.
نذاشت یونجون به خودش بیاد، به سرعت به یونجون حمله کرد و درحالی که فریاد میزد با هردو دستش با تمام زور و قدرتش یونجون رو هول داد. انقدر با شتاب هولش داد که یونجون به عقب پرتاب شد و پشت سرش محکم به تیزی میز شیشه ای برخورد کرد و روی زمین افتاد.
چند دقیقه ای گذشت، جه یون توقع داشت یونجون دوباره سرپا شه اما با گذشت چند دقیقه هنوز روی زمین خوابیده بود.
نزدیک تر شد و وقتی سرش رو جلو تر برد متوجه خون زیادی که از سر یونجون داشت میومد شد.
وحشت زده عقب رفت، اون چیکار کرده بود؟ دستاش مثل چی میلرزیدن. هرچقدر هم دوست داشت یونجون رو اذیت کنه دوست نداشت اون رو بکشه.
یونجون هنوز چشماش نیمه باز بودن، قادر به تکون خوردن نبود و همه جا رو تار میدید.
هر لحظه بیشتر از سرش خون میرفت و جه یون با دیدن اون حجم از خون دست و پاهاش شروع به لرزیدن کردن. باید فرار میکرد، نگاهی به دور و برش انداخت.
خونه انقدری بهم ریخته شده بود که هرکس اونجا رو میدید متوجه درگیری و دعوا میشد. پس قصد داشت خونه رو مرتب کنه.
بعد از این که بهم ریختگی ها رو درست کرد چاقوی افتاده روی زمین رو برداشت و بدون این که به یونجون نگاهی بندازه از اون خونه فرار کرد.