Sad Cinderellas
200828 ; nanaگونههای شیائو دجون سرخ شده بود؛ کتابی به دست گرفته بود و هر از چندگاهی بینیش رو بالا میکشید و از سردیِ هوای شهری که جدیدا بهش نقلمکان کرده بود، اخم کوچیکی راهیِ میون ابروهاش میکرد. دعا دعا میکرد که زودتر به مغازه جدیدش برسه و زودتر داستان جدید زندگیش رو آغاز کنه. باد سرد بود اما به نرمی شبنم صبحگاهی، و دوست داشت که گونههای نرم پسر غریبه رو ببوسه. بینی دجون یخ زده بود و نمیتونست انگشتهاش رو حس کنه اما هیجانی وصفنشدنی برای آغاز داستانی جدید توی زندگیش به نرمیِ شکوفههای بهاری درون دلش ریشه زده بود که باعث میشد به قدمهاش سرعت و انرژی بیشتری ببخشه و درحالیکه صورتش درون شالگردن قهوهای رنگش پنهان شده بود، لبخندی کوچیک بزنه و دوباره بینی ـش رو بالا بکشه.
اولین روز کاری شیائو دجون توی کتابفروشیش با مهربونیِ همسایههاش همراه شُد. توی شهر کوچیکی که شیائوجون بهش پناه بُرده بود، انگار خورشید از پشت کوهها بالا میومد تا هرروز اکلیلِ عشق به روی لبخند مردمی که به گرمی به شیائوجون خوشآمد میگفتند، بپاشه و دلِ پسر جوون رو خوشحالتر و خوشحالتر کنه و نگرانیهاش رو پشت کوههای بلند و نوک تیز بریزه.
شیائوجون ساعت ۱۰ چراغهای مغازه رو خاموش کرد و قبل از ترک کردن کتابفروشی، به انباری رفت تا پنجتا جعبه باقیمونده رو خالی کنه و وسایلهاش رو مرتب کنه. دیر وقت بود و تمامِ روشنایی دنیا، درون هیکلِ گرد لامپهای چراغهای بلند قد کنار خیابون مثل عسل جمع شده بود و به سختی خیابون رو به روی ماشینهایی که به سرعت میگذشتند، روشن میکرد. تاریکی و سکوتی که مثل نفت روی قفسههای کتاب مغازه آوار شده بود، باعث شد که شیائوجون متوجه ورود پسر جوونی که کفشهای آلاستار به پا داشت، نشه. شیائوجون کتابها رو دونهدونه از جعبه بیرون آورد و روی قفسههای پایینی انباری چید و بعد با برداشتن جعبه از سرجاش بلند شد و موقعی که پاش رو از انباری بیرون گذاشت با دیدن جسم یک آدم که روبهروش توی تاریکی ایستاده بود از روی ترس، جیغ کوتاهی کشید و جعبهی خالی رو روی زمین انداخت.
”فکر میکردم کتابفروشیها برای پیرمردای قدکوتاهه.“
دجون چهره فرد مقابلش رو نمیبینه و بخاطر حضور ناگهانیِ یک غریبه توی مغازه، تمام تواناییهاش برای صحبت کردن رو در اون لحظه از دست داده. فرد روبهروش کلید برق کنار دستش رو فشار میده و درحالیکه میگه ”اینجا اینطوری چراغها رو روشن میکنن. نمیدونم بقیه شهرها چطوریه، شایدم شما خارجیها عادت دارید توی تاریکی کار کنید!“ روشنایی رو به کتابفروشی برمیگردونه و به دجون لبخند میزنه. پسر که موهای لَخت و طلاییش روی پیشونیش نشسته و پیراهنی آبی رنگ به تن داره، توی چشمهای شیائوجون خیره میشه و با لحنی که سعی داره مهربون و گرم بنظر بیاد، میگه ”بههرحال، خوش اومدی! من بلد نیستم کیک درست کنم ولی خوشحال میشم باهم شام بخوریم چون مطمئنم که هنوز غذایی نخوردی و این رو بذار به حساب مهموننوازی مردم شهر و مهربونیِ یه پسر کیوت. راستی، مغازه کناریت کار میکنم. لیو یانگیانگم!“
شیائوجون بلاخره به خودش میاد. نفس عمیقی میکشه و ترس بیهودهای که به دلش رخنه کرده بود رو بیرون میریزه و جعبه رو از روی زمین برمیداره، لبخندی به پسر بلندقد تر میزنه و به نرمیِ شاپرکها میگه ”ممنونم بابت خوشآمدگویی و دعوتتون آقای لیو! متاسفانه امشب باید جعبهها رو مرتب کنم و نمیتونم–“
”فردا شنبه ـست.“
”چ-چی؟“
”فردا شنبه ـست، تعطیله. هیچکس نمیاد کتاب بخره، فردا مغازتو مرتب کن. چیزی زیادی هم نمونده، خودم کمکت میکنم. الانم با من بیا. درضمن راحت باش؛ یانگیانگ صدام کن، دجون!“
شیائوجون هیچوقت دوست نداشت روابطش رو با آدما اینطوری شروع کنه و از اینکه پسر مقابلش، توی چند لحظه اول آشنایی بهطور غیر رسمی باهاش حرف میزد و بهش اصرار میکرد که کارش رو رها کنه، احساس ناراحتی میکرد اما یانگیانگ بوی لیمو شیرین میداد. و با اینکه لحن عجیب و غریبی به روی کلماتش قالب شده بود، ولی لبخند درخشانی که داشت هرلحظه ممکن بود چشمهای دجون رو کور کنه و چیزی درون مردمک مشکی چشمهای کشیده یانگیانگ قایم شده بود که باعث شُد شیائوجون درعینِ ناتوانی، خواسته پسری که توی مغازه کفشفروشی کار میکرد رو قبول کنه.
گونههای شیائو دجون سرخ شده بود؛ پسر کنار یانگیانگی که توی سرمای شب فقط یک پیراهن نخی پوشیده بود، زیر نورِ طلایی چراغهای کنار خیابون توی سکوت قدم میزد و بینی ـش رو هر از چندگاهی بالا میکشید. قدمهای یانگیانگ بزرگ و سریع بودند و دجون برای اینکه از پسر قدبلندتر عقب نیوفته، تُند تُند مثل خرگوشی سفید راه میرفت و به تصویر بخار نفسهای گرمش نگاه میکرد.
”خُب، شیائو دجون! درسته؟! آره، بگو چند سالته؟“
”۲۳ سالمه.“
”منم ۲۲ سالمه. بعدی، تنهایی؟!“
”آره، پدرم رو ترک کردم تا صرفا مستقل باشم و بتونم شهرهای دیگه زندگی کنم.“
”عالیه. چرا اومدی اینجا؟!“
دجون بدون معطلی طوری که انگار تمام زندگیش به جواب این سوال فکر میکرده، میگه ”دنبال خونه ـم میگردم.“
”خونه؟“
دجون شالگردن قهوهایش رو تا روی بینی ـش بالا میکشه و برای اینکه یانگیانگ حرفهاش رو از زیر شالگردن متوجه بشه، با صدای بلندتری میگه ”اهوم، خونه! جایی که گرمه و بهش تعلق دارم. جایی که میتونم پا روش بذارم و ریشه بزنم. خونه رُز سرخِ شازده کوچولو اون سیارکِ متروکه و سرد بود، زنده موندن اونجا سخت بود ولی خونهی گُل رز اونجا بود.“
یانگیانگ یکدفعه از حرکت میایسته و دجونی که یکم جلو افتاده، به طرفش برمیگرده و سرش رو کج میکنه و میپرسه ”چیشد؟“
یانگیانگ چند ثانیه بهش خیره میشه و بعد درحالیکه با خودش فکر میکنه که شیائو دجون کمی کیوته، جواب میده ”هیچی“ و با لبخند دوباره راه میفته.
”اینجا زود همهجا تعطیل میشه. پس جای درستحسابی پیدا نمیشه که بریم، ولی یه رستورانِ سیار کوچولو میشناسم که غذاهاش خیلی خوشمزه ـن! آشپز اونجا مهربونه و همیشه بهم یدونه شکلات میده، شاید اگه بهش بگم به تو هم یدونه بده. اگه مشکلی نداری، میخوام بریم اونجا!“
دجون سری تکون میده و بعد از چند ثانیه با صدای آرومی میپرسه ”چرا این وقت شب هنوز توی مغازه بودی؟“
”من همیشه توی مغازه ـم و خودم کفش درست میکنم.“
دجون با شنیدن جواب سوالش، چکمههایی زمستونی و چرمی که ساقهایی بلند، به مانند درختهایی کاج که توسط دستهای یانگیانگ با ظرافت و دقت درست شدند و توی قفسههای مغازه ردیف شدند رو تصور میکنه و میخواد چیزی بگه که یانگیانگ ادامه میده ”هروقت کمک خواستی، بهم بگو. من جدی جدی همیشه هستم.“
و قبل از اینکه به شیائوجون اجازه بده چیزی بگه، دوباره شروع میکنه به حرف زدن راجع به شکلات موردعلاقه ـش و اینکه وقتی بچه بوده چقدر دوست داشته دوچرخهسواری کنه اما هیچوقت دوچرخه نداشته؛ و شیائوجون درحالیکه سرش رو به آرومی بالا و پایین میکنه با دقت به حرفهای پسر کوچکتر گوش میده. با اینکه در برخورد اول از یانگیانگ خوشش نیومد اما الان درحالیکه شالگردنش رو مرتبا روی صورتش بالا میکشه، به آرومی درجواب به پسر کوچیکتر میگه ”خدای من! این دیوونگیه!“ و گاها به حرفهاش میخنده.
پسر کوچیکتر برای شیائوجون کرپچینی و دامبلینگ میخره و از پیرزنی که بلوزی کاموایی و قرمز رنگ پوشیده، میخواد که بهشون دوتا شکلات بده. همونطور که یانگیانگ گفته بود، غذاها خوشمزه بودند و شیائوجون حقیقتا از اینکه دعوت پسر کوچکتر رو قبول کرده بود، خوشحال بود.
موقعی که از هم جُدا میشن، ماه بالای آسمون کنار زحل و مشتری میدرخشه و برگ درختهای زردآلو توی سرمای شب میلرزند. یانگیانگ به پسر مو قهوهای میگه ”امیدوارم زودتر خونه ـتو پیدا کنی، شیائو دجون!“
همهچیز با خوردن کرپ چینی و دامبلینگِ داغ به پایان نرسید و یانگیانگ توی لحظات بیشتری از زندگی شیائوجون برچسبِ حضورش رو چسبوند. بنظر میومد توی داستانِ جدید زندگی شیائوجون، باید یک پسر قدبلند که همیشه ناخنهای سوهان کشیدهاش همدم سیاهیهای شب بود و موهای بلندی داشت، میون قفسههای کتاب قدم بزنه و ردپایی طلایی رنگ از خودش بهجا بذاره و تنهاییهای پسر مو قهوهای رو توی شهر غریبی که بهش پناه برده بود، پُر کنه.
یانگیانگ فردای اون شب سرد به کتابفروشی اومد تا به شیائوجون کمک کنه جعبهها رو مرتب کنه.
یانگیانگ پسفردا به کتابفروشی اومد تا یه کتاب از شیائوجون بخره.
یانگیانگ دوباره فردای اونروز اومد و به شیائوجون لبخند زد، یه فردای دیگه با یانگیانگی متولد شد که موقع حرف زدن دستهاش رو میون موهای نرم و طلایی رنگش بُرد و بالا زد. یانگیانگ تمام فرداهای شیائوجون بهجای خورشید به مغازه ـش اومد تا روزهای سرد زندگیش رو گرم کنه، اکلیلهای طلایی به روی صورتش بپاشه و لبخند روی لبهای پسر بزرگتر بکاره و شیائوجون با هرباری که آسمون روشن میشد و به مغازه ـش میرفت، ثانیهها رو میشمُرد تا دوستش وارد کتابفروشی بشه و با صدای بلند بهش سلام کنه. شاید شیائوجون فقط یه کوچولو زیادی درگیر سیاهیِ چشمهای کشیده یانگیانگ شده بود.
هفدهم ماه دسامبر، اولین برف زمستونی به روی زمین نشست. شیائوجون کاپشن آبی رنگش رو پوشیده بود و درحالیکه دستهاش رو بههم میمالید تا گرم بشه، روی ردپاهای شخصی که قبلا از اونجا عبور کرده بود، پا میگذاشت و قدمهاش رو میشمُرد. موقعی که تعداد قدمهای شیائوجون ۵۸ عدد شُد بلاخره به مغازه ـش که دری به رنگ عسل داشت، رسیده بود. چیزی که انتظارش رو نداشت یانگیانگی بود که جلوی در کتابفروشی ایستاده بود، کُت قهوهای و بلندش رو پوشیده بود و عینک گِردی که تاحالا شیائوجون روی صورتش ندیده بود، به چشم زده بود و درحالیکه دستهاش توی جیبش قرار داشتند و سرش پایین بود، ”?do you wanna build a snowman“ رو زیرلب زمزمه میکرد.
”صبخیر یانگیانگ! چقدر زود اومدی.“
یانگیانگ با شنیدن صدای دجون سرش رو بالا آورد و لبخندی زد. چند قدم جلوتر اومد و وقتی با فاصله چند سانت دقیقا روبهروی پسر قدکوتاهتر قرار گرفت، دستهاش رو از جیبش بیرون آورد و صورت دجون رو قاب کرد و بهش خیره شُد. شیائوجون با حس کردن دستهای گرم یانگیانگ روی پوست لُخت گونههاش احساس کرد که قلبش مثل خرگوش سفیدی از قفسه سینه ـش بیرون پرید و با قدمهایی سریع از اونجا فرار کرد تا به بغل خورشید پناه ببره و فرماندهی باقی لحظات زندگی رو به دجونی که چشمهاش به گردیِ ستارههای شب شده بود، سپُرد.
”چی-چیکار داری میکنی؟!“
یانگیانگ بدون اینکه نگاهش رو از چشمهای متعجب دجون بگیره با جدیت گفت ”گرمت میکنم... صورتت یخزده.“
شیائوجون مطمئن بود که گونههاش از قبل هم قرمزتر شدن و احساس میکرد که زیر نگاهِ جدی و گرمای دستهای دوستش هر لحظه ممکنه توی زمین آب بشه و داستان زندگیش نصفه نیمه به پایان برسه و کتابفروشی ـش تا ابد بدون فروشنده و خالی باقی بمونه.
”م-من خوب-خوبم.“
یانگیانگ خندید و گفت ”شیائو دجون وقتی صورتت به قرمزیِ گیلاس میشه و اینطوری حرف میزنی، خیلی خیلی کیوت میشی!“
یانگیانگ دستش رو از روی صورت دجونی که الان از خجالت میسوخت، برداشت و درحالیکه دستهاش رو دوباره مهمانِ جیبهاش میکرد، گفت ”تو دستکش نداری، نه؟ بیا اینا رو بگیر، بعد از کارت باهم آدمبرفی درست میکنیم!“ و یه جفت دستکش به رنگ آبیِ آسمون که روی پشت هرکدوم گُل رُزی با نخهایی قرمز دوخته شده بود، بیرون کشید و توی جیب پسر مو قهوهای گذاشت. پسر مو طلایی، بهش پشت کرد و وارد مغازه کفشفروشی شُد و شیائوجون رو زیر آوار افکارش تنها گذاشت.
موقعی که خورشید غروب کرده بود و پرده تاریکی شب بهروی کوههای شهر سایه انداخته بودند، ساعت کتابفروشی با صدای بلند تیکتاک میکرد تا یخِ سکوت رو بشکنه و به دجون خسته نباشید بگه. شیائوجون از روی عادت اول چراغهای مغازه رو خاموش کرد و توی تاریکی به انباری رفت تا کتاب بیاره. موقعی که از انباری بیرون اومد و سایه یک نفر رو کنار پیشخوان مغازه دید، لبخند کوچیکی زد و به طرف بخش کودکان رفت تا یکی از قفسههایی که تقریبا خالی شُده بود رو دوباره پُر کنه.
”اینجا رو مرتب کنم میام، صبر کن.“
۱۰ ثانیه گذشت و دجون جوابی که انتظارش رو داشت رو نشنید، بهجاش صدای قدمهای شخص که به طرف قفسههای داستانهای کودکان اومدند توی گوشش اکو انداختند. شیائوجون سرش رو بالا آورد و به پسری که یک متر اونورتر روبهروی قفسهها ایستاده بود، نگاه کرد. نورِ ضعیف چراغهای کنار خیابون از پشت موهای کوتاه و نقرهای رنگ پسری که روی کتابها دست میکشید، رو به نرمی نوازش میکرد.
”تو داستان سیندرلا رو شنیدی؟“
دجون با شنیدن صدای بمش مطمئن شد که پسر مو نقرهای، یانگیانگه. اخمی کرد و بدون اینکه جواب بده به چیدن کتابها ادامه داد.
”میدونی چرا پاهای سیندرلا اینقدر کوچیک بود؟“
شیائوجون سری تکون داد و منتظر موند تا دوست عجیبغریبش حرفش رو بزنه.
”چون غمگین بود. غم آدما رو کوچیک میکنه، به کوچیکیِ موشهای توی زیرزمین میکنه. و دلتنگ هم بود. دلتنگی آدما رو تنها میکنه، به تنهاییِ کفشی که گوشه انباری دور انداخته شده.
فکر میکنی سیندرلا با پیدا کردن شاهزاده ـش واقعا به خوشبختی رسید؟ سیندرلا فکر میکرد فقط به یه بیبیدی بابیدی بو نیاز داره تا لباسهایی درخشان بپوشه و بتونه از کثافت ناراحتیهاش فرار کنه. اما قلب، کفش بلورینی نیست که وقتی میشکنه تای دیگه ـش رو بپوشی یا با چسب درستش کنی، مگه نه؟ قلبِ آدمها نمیشکنه، فقط از ناراحتی میگیره. یه بیبیدی بابیدی بو هیچوقت نمیتونه قلبت رو از غم و غصه رها کنه، شاهزادههای خوشقیافه هیچوقت نمیتونن تو رو از زندون خاطرات گذشته نجات بدن. سیندرلا وقتی دست شاهزاده رو گرفت خندید اما خوشحالی، خوشبختی نیست. ما آدمها، هممون توی سکوتِ درهی خندههامون سقوط کردیم و هیچی نمیتونه ما رو نجات بده. پس داستان سیندرلا هیچوقت به خوبی و خوشی تموم نشد، کفشهای سیندرلا اندازه پای هیچ دختری نشد چون کفشهاش قالب قلبِ گرفته و کوچیک سیندرلا شده بود. سیندرلا کوچیک بود، چون غمگین و دلتنگ بود.“
شیائوجون چهارتا کتابی که توی دستش داشت رو محکم به قفسه سینه ـش فشار داد، نمیدونست منظور دوستش از زدن این حرفها چیبود، بعد از چند ثانیه لبهاش رو از هم فاصله داد و درحالیکه تمام تلاشش رو میکرد که صداش نلرزه، پرسید ”یانگیانگ، قلبِ تو هم گرفته؟“
پسر کوچیکتر خندید و بدون اینکه جواب دجون رو بده، گفت ”بیا بریم آدمبرفی ـمون رو درست کنیم، دیره.“ و از مغازه بیرون رفت.
تعطیلات کریسمس نزدیک بود و خیابونهای سفید و برفی چراغونی شده بود. کوههای اطراف شهر توی شب، مثل سیندرلایی که توی بغل شاهزاده شبش میرقصید، میدرخشیدند و امشب شیائوجون برای اولین بار به مغازه پسر کوچیکتر رفته بود. دجون واقعا به پسری که توی اولین ملاقت براش کرپ چینی و دامبلینگ خریده بود، وابسته شُده بود و دوست داشت که کنارش باشه. همیشه به حرفها و پیشنهادهای عجیب غریب یانگیانگ گوش میداد و به کارهاش میخندید.
امروز موقعی که توی کتابفروشی از روی صندلی افتاد و مچ پاش صدمه دید، یانگیانگ با اصرار اون رو به مغازه ـش بُرد تا پاهاش رو با آب گرم براش ماساژ بده و بعد باندپیچی کنه. و الان اون روی صندلی کوچیکی نشسته بود و به پسری که روبهروش زانو زده بود و به آرومی کفشش رو درمیآورد چون نمیخواست خودِ شیائوجون اصلا تکون بخوره، خیره شده بود.
”پاهای کوچولویی داری.“
دجون خندید و پرسید ”مثل سیندرلا؟“
”نمیدونم.“
شیائوجون سری تکون داد و بحث رو عوض کرد.
”شایعهها رو شنیدی؟!“
یانگیانگ بدون اینکه نگاهش کنه، پرسید ”شایعه زیاده، کدومشون رو میگی؟“
”میگن یه قاتل توی شهر هست که شب کریسمس و ایام تعطیلات میره خونه مردم و پاهاشون رو قطع میکنه و بعد دارشون میزنه.“
”دجون اون شایعه نیست، واقعیت داره. بعضی از جسدها بدون پا توی قبرستون شهر دفن میشن.“
”تو نمیترسی؟“
یانگیانگ کمی مکث کرد و گفت ”هومم.. فکر کنم بیشتر از هرکسی میترسم. تو چی؟!“
”من نمیترسم، فقط میخوام بدونم چرا پاهاشون رو قطع میکنه..“
”شاید فوتفتیش داره!“
شیائوجون به دوستش خندید و گفت ”مثل تو؟“
”شاید خودش پاهای خوشگلی نداره.“
دجون صورتش رو جلو آورد و دستهاش رو به هم زد و با هیجان گفت ”خدای من! راست میگی، شاید همین باشه.“
یانگیانگ به واکنش بامزه پسر مو قهوهای خندید و اینبار گفت ”اینجا شهر کوچیکیه، اگه قاتل یکی از اشخاصی باشه که میشناسیش، چی؟ شاید یکی از دوستات باشه.“
”هممم.. خب تو تنها دوست منی!“
”درسته، اگه من قاتل باشم، چی؟“
شیائوجون عقب کشید و جواب دوستش رو نداد.
یانگیانگ پرسید ”میخوای یه قصه بشنوی؟“
”روزی روزگاری؛ پسری یتیم همراه با خواهر کوچیکترش توی شهری که کوههاش به بلندی شنل قرمز خدا بود، زندگی میکرد. پسر موهای مشکی رنگی داشت و پاهای خواهرش کوچیک بودند. اونا باهم توی خیابونهای شهر روزهاشون رو به تاریکیِ شب میرسوندند. تمام چیزی که دختربچه از دنیا میخواست، یک جفت کفش قرمز رنگ بود و برادرش همیشه آرزو میکرد که بتونه یهروز کفشهایی برای خواهرش بخره که دیگه هیچوقت پاهای کوچیکش از سرما کبود نشن. اما مردم شهر هیچ شباهتی به فرشتههای مهربون توی قصهها که بیبیدی بابیدی بو میگفتن، نداشتند و به درخواست کمکهای پسر هیچوقت جوابی نمیدادند.
پسر یتیم خواهرش رو توی سردترین کریسمس زندگیش، وقتی که فقط ۱۲ سالش بود، از دست داد. پسر کفشهای زشت و کهنهای که پشت مغازه کفشفروشی که سر درش به آلمانی نوشته شده بود ”وایناختن“ پیدا کرده بود رو درحالیکه گریه میکرد به پاهای کوچیک خواهرش پوشوند. فردای اون شب مزخرف کریسمس، صاحب مغازه پسر بچه رو درحالیکه جنازه یخزده خواهرش رو بغل کرده بود و به خواب رفته بود، پیدا کرد. صاحب مغازه به پسر پناه و گرما داد. اما چیزی که هیچکس هیچوقت نفهمید، این بود که رگهای قلب پسربچه شب کریسمس با دیدن چشمهای بسته خواهرش، طوری گرفت که قلبش هم همراهش مُرد و درنهایت تمام چیزی که برای پسر مو مشکی باقی مونده بود، جسمی توخالی بود که میون کُلی کفش و غم و غصه توی یه مغازه کوچیک، گم شُده بود و از آدمایی که کریسمس رو بههم تبریک میگفتند، تنفر داشت.“
یانگیانگ سرش رو بالا آورد و به صورت پسر مو قهوهای نگاه کرد. دجون بعد از چند ثانیه، خم شد و صورتش رو بقدری جلو آورد که یانگیانگ میتونست گرمای نفسهاش رو روی لبهاش حس کنه. دجون درحالیکه به تمام لحظاتی که با یانگیانگ گذرونده بود و به تمام سیندرلاهای غمگینی که راجعشون حرف زده بود فکر میکرد؛ به لبهای پسر کوچکتر خیره شد و به آرومی گفت:
”میخوام برات یه جفت کفش بخرم و توی سکوت دره خندههات سقوط کنم. من نمیتونم قلب یخزده ـت رو زنده کنم، ولی اگه قاتل بودی حتماً لبهات رو میبوسیدم، لیو یانگیانگ.“