SWEET SUGAR

SWEET SUGAR

JINJU

یک روز بهاری دیگر در سئول جریان داشت. باد ملایمی میان برگ‌های تازه جان گرفته می‌وزید و شکوفه‌های صورتی و سفید درختان، همانند رقصنده‌هایی ظریف، در هوا به حرکت درمی‌آمدند. نور خورشید که از لابه‌لای شاخه‌ها می‌تابید، روی پیاده‌رو سایه‌های بازیگوشی ایجاد می‌کرد و هر گامی که رهگذران برمی‌داشتند، با سکوت ملایم شهر درهم می‌آمیخت.

ماشین‌ها با سرعتی معمولی طول خیابان را طی می‌کردند و هر سرنشین در دنیای خود غرق بود؛ کسی با تلفن حرف می‌زد، دیگری با دوستش می‌خندید و در میان این آرامش، همیشه کسی پیدا می‌شد که با عجله و شتاب به سمت محل کارش می‌دوید، گویی زمان با او مسابقه گذاشته باشد. عاشقان زیر شکوفه‌ها قدم می‌زدند، دستی در دست هم، نگاهشان میان گل‌ها و آسمان آبی گم شده بود، و زندگی به آرامی و با آهنگی ملایم جریان داشت.

در گوشه‌ای دنج از این شهر، کافه‌ای کوچک قرار داشت؛ کافه‌ای که به محض ورود، بویی از یاس سفید، ملایم و شیرین، فضا را پر می‌کرد و ذهن هر مشتری‌ای را به آرامش دعوت می‌نمود. هر گوشه‌ی کافه پر از گلدان‌های یاس بود، شاخه‌ها و گل‌ها در دکوراسیونی هماهنگ با چوب‌های سفید و سبزی گیاهان، حس طبیعتی کوچک اما زنده را به داخل آورده بودند. عطر قهوه تازه و شیرینی‌های مختلف، در تمام فضا پخش می‌شد و با هر نفسی که کشیده می‌شد، اشتهای کسی که وارد کافه می‌شد، بیدار می‌گشت.

در میان این گرما و صمیمیت، در همان روز، در کافه بار دیگر باز شد و مردی وارد شد. او پیراهن سفید ساده‌ای به تن داشت و شلوار سرمه‌ای راسته‌ای که حالت رسمی و در عین حال آرامش‌بخش به ظاهرش می‌بخشید. کارت کارمندی که به گردنش آویزان بود، نشان می‌داد که از اهالی کارمندهای جدی و مرتب است. مرد، نگاه کوتاهی به ساعت مچی‌اش انداخت، گویی وقتش دقیقاً با این لحظه هماهنگ شده بود، و سپس به سمت پیشخوان قدم برداشت.

کارمند کافه، که از پیش او را می‌شناخت، با لبخندی آرام و بدون نیاز به پرسیدن، تنها با یک اشاره سر، قبول کرد که سفارش همان همیشگی است: آیس آمریکانو همراه کیک شکلاتی. او در سکوت به آماده کردن سفارش مشغول شد، و پارک سونگهون، مردی که وارد شده بود، لبخندی کوچک زد و به پشت میز کنار پنجره رفت.

از آنجا، او به رفت و آمد پیاده‌رو نگاه می‌کرد؛ عادت روزانه‌ای که هیچ‌وقت ترک نمی‌کرد. هر حرکت کوچک، هر لبخند، هر ترافیک مختصر، جزئی از دنیای بیرون بود که برای لحظاتی ذهنش را از روزمرگی جدا می‌کرد. اما در ذهنش، آرامش تازه‌ای که این روتین برایش ساخته بود، دیگر کاملاً بدون مزاحم نبود. موجودی به نام پارک جونگسونگ، با حضور خودش، آرامش صبحگاهی او را کمی برهم زده بود.


با شنیدن لحن بشاش و آشنایش، سونگهون سرش را میان دست‌هایش فرو برد و نفس عمیقی کشید، گویی می‌خواست با یک نفس تمام حضور مزاحمش را از ذهنش بیرون کند. اما خودش بود. همان موجودی که همیشه آرامش صبحگاهی او را به هم می‌زد، دوباره پیدا شده بود.

جونگسونگ، با لبخندی احمقانه و چشم‌هایی که برق شیطنت داشت، وارد کافه شد. همان ابتدای ورود، سلامش را به کافه‌دار گفت و نگاهش را به همان میز همیشگی دوخت؛ بله، درست حدس زده بود، همان پسر خوش‌چهره و آرام، سونگهون، دوباره همانجا نشسته بود و به خیابان خیره شده بود. با قدم‌هایی که مطمئن و شیطنت‌آمیز بود، جلو رفت و بی‌معطلی کنار سونگهون نشست.



سونگهون بدون اینکه سرش را بچرخاند، سعی کرد تمرکزی که حضور جونگسونگ بهم زده بود، دوباره جمع کند و به حرکت آرام مردم در پیاده‌رو نگاه کند. اما صدای جونگسونگ، مثل وزوز مگسی که نمی‌گذارد کسی بخوابد، در گوشش می‌پیچید و مزاحم هر فکری می‌شد.


"معمولاً تو جواب صبح بخیر، صبح بخیر میگن."

"هر وقت دلم بخواد می‌گم صبح بخیر."


جونگسونگ با پوزخندی که هم شیطنت داشت و هم غرور، سرش را کمی به عقب برد و نگاهش را مستقیم روی سونگهون قفل کرد.


"به چی نگاه می‌کنی؟"


"علافی هی دم به دقیقه چسبیدی بهم؟"


جونگسونگ انگشت اشاره‌اش را روی چانه‌اش گذاشت و به ظاهر شروع به تفکر کرد، طوری که گویی در حال حل یک معمای جهانی است. بعد با نیشخندی شیطانی کمی جلو آمد و به سونگهون نگاه کرد.


"علاف نه، ولی شاید چون عاشقتم، هی دنبالتم!"


"وای خدای من… رو مخ!"


سونگهون با صدایی که هم عصبانیت داشت و هم حرص، چشم‌هایش را از روی خیابان چرخاند و به جونگسونگ زل زد.

جونگسونگ از واکنش سونگهون خنده‌اش گرفت، و در همان لحظه، سفارش‌های او به میز رسید. سونگهون با آرامش و لبخند، کیک شکلاتی و آیس آمریکانو را گرفت و بعد از رفتن کافه‌دار، دوباره اخم‌هایش درهم رفت. شروع کرد به نوشیدن قهوه اش و هرچند یکبار چنگالش را درون بافت نرم کیک فرو میبرد. طعم شکلات و شیرینی در دهانش، کمی مزه‌ی آرامش به صبح عجیب و پرشور اضافه می‌کرد.

جونگسونگ با تکیه دادن به میز و نگاه بازیگوشش، گفت:


"میخوای همین‌جوری زل بزنی بهم؟"


سونگهون نگاهی به او انداخت و با صدایی که پر از کنایه بود گفت.


"خسته نشدی انقدر بهت چسبیدم؟"


"چرا، اتفاقاً حالم داره بهم می‌خوره از ریختت!"


جونگسونگ، با همان ژست اغراق‌آمیزش، دستش را روی قلبش گذاشت و چشم‌هایش را بست، گویی زخمی شده باشد.

سونگهون با یک حرکت کوتاه ابروهایش را بالا برد و لقمه‌ای دیگر از کیک برداشت.

جونگسونگ آهی طولانی کشید و انگار دراماتیک‌ترین صحنه‌ی سینمایی را اجرا می‌کرد:


"دردناک بود…"


و بعد، سونگهون با لحنی کنایه دار، اضافه کرد:


"حقایق تلخن، پارک!"


جونگسونگ سعی کرد چهره‌اش را جوری کند که انگار آسیب دیده است؛ ابروهایش را کمی به هم کشید، چشم‌ها را نیمه‌باز نگه داشت و کمی خم شد، طوری که هر کسی فکر کند قلبش شکسته است. اما گوشه‌ی لبش، بی‌اجازه، لبخندی کشیده شده بود که کل نمایش را کمی بی‌اثر می‌کرد.

"امروز چیکاره‌ای؟"

صدایش آرام و بازیگوش بود، انگار از روی کنجکاوی و کمی شیطنت پرسیده باشد.

سونگهون بی‌توجه، چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و بدون اینکه حتی نگاهش را از قهوه‌ی روی میز بردارد، با همان لحن سرد و بی‌تفاوت گفت:

"به تو چه، فضولی؟"

جونگسونگ با صدایی شبیه غرغر کودکانه، گفت:

"بابااااا…"

سونگهون، با پوزخندی که بیشتر ناشی از خنده‌ی پنهان بود تا خوشحالی، از جایش بلند شد و کاپ قهوه‌اش را برداشت. نور ملایم بعدازظهر از پنجره‌ی کافه روی صورتش افتاد و سایه‌های آرامی روی میز انداخت.

"خندیدی الان؟" جونگسونگ پرسید، اما همان‌طور که فنجان را بلند می‌کرد، نگاهش همچنان سرد و کمی کنایه‌آمیز بود.

جونگسونگ ناباور پلک زد و دستش را روی دهانش گذاشت، سعی کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد، اما شکست:

"لبخند… تسخیر… چیز نه اه… تمسخره!"

سونگهون با دیدن سوتی عجیب و باورنکردنی جونگسونگ، پلک‌هایش را محکم روی هم فشرد و نفس عمیقی کشید، انگار می‌خواست از شر این مزاحم صبحگاهی خلاص شود. بدون گفتن حتی یک کلمه‌ی دیگر، قدم‌هایی کوتاه اما سریع برداشت و به سمت در کافه رفت.

"به هر حال خندیدی، پارک!!!"

صدای جونگسونگ، پر از شیطنت و شادی، فضای کافه را پر کرد.

سونگهون با عجله از کافه بیرون زد، باد سبک بهاری موهایش را تکان داد و صدای پایش روی پیاده‌رو با حرکت برگ‌ها ترکیب شد. جونگسونگ، با همان لبخند احمقانه‌ای که همیشه روی لب داشت، پشت سر او نگاه کرد. صندلی‌اش را کمی چرخاند، انگار می‌خواست لحظه‌ی رفتن سونگهون را ثبت کند، و بعد با دلگرمی به فنجان قهوه‌ی نیمه‌خالی خودش نگاه کرد.

"خیلی بامزست…"

صدایش آرام و آرام‌بخش بود، و کمی هم به خودش لبخند زد، با همان حس خوشحالی کودکانه‌ای که همیشه بعد از مواجهه با سونگهون در دلش ایجاد می‌شد. کافه دوباره ساکت شد، اما این سکوت پر بود از حضور نامرئی و شوخ‌طبعانه‌ی دو نفر، که انگار هنوز با هم بازی می‌کردند حتی وقتی یکی از آن‌ها بیرون رفته بود.


ساعت ۱۸:۳۶ عصر


بعد از یک شیفت طاقت‌فرسا و طولانی، سونگهون کارت خودش را روی حسگر گذاشت و با ثبت اثر انگشت، اتمام ساعت کاری‌اش را ثبت کرد. خمیازه‌ای خسته و عمیق کشید و سرش را تکان داد، نگهبان با اشاره‌ای در را باز کرد و او از ساختمان خارج شد.

ساعت شلوغی عصر بود؛ برخلاف صبح که مردم با عجله به سر کار می‌رفتند، حالا خستگی یک روز کامل در چهره‌ی هر رهگذر نقش بسته بود. مردان و زنان در حالی که کیف‌های کاری‌شان را می‌کشیدند و موبایل‌هایشان را نگاه می‌کردند، آرام آرام به سمت خانه‌هایشان می‌رفتند. سونگهون با دست‌هایش در جیب کتش، نفس عمیقی کشید و مسیر همیشگی‌اش را در پیش گرفت.

امروز اما، مسیرش متفاوت بود. به جای کافه‌ای که همیشه بعد از کار به آن سر می‌زد، قصد داشت مستقیم به خانه برود. شکمش از گرسنگی قار و قور می‌کرد و دلش می‌خواست هرچه زودتر روی مبل خانه‌اش لم بدهد، جلوی تلویزیون و با ولع نودل داغی که خودش درست کرده بود بخورد. حتی تصور آن لقمه‌های داغ و خوشمزه، باعث شد صدای قار و قور شکمش بلندتر شود.

پس از رد شدن از کافه، درست پشت چراغ قرمز ایستاد و موبایلش را از جیب بیرون آورد؛ امروز از صبح آن را نگاه نکرده بود و حالا فرصت خوبی بود تا پیام‌ها و نوتیفیکیشن‌ها را چک کند.

در طرف دیگر، درون کافه، جونگسونگ منتظر سونگهون نشسته بود. لیوان موهیتویش را در دست می‌چرخاند، اکسپلور را بالا و پایین می‌کرد، اما تمرکزش روی صفحه نبود. امروز متفاوت بود؛ امروز او منتظر بود تا سونگهون بیاید و اولین بار، جدی با او حرف بزند. تصمیم داشت از او بخواهد برای یک بار، با او بیرون برود. او مطمئن بود که احتمالاً سونگهون با بی‌رحمی تمام ردش خواهد کرد و شاید حتی با اخم و غرور هم همراه باشد، اما به هر حال ارزشش را داشت.

جونگسونگ با نگاه به ساعت و متوجه شدن تاخیر سونگهون، گیج سرش را بالا آورد تا کمی کافه را ببیند، اما قبل از اینکه کاملاً نگاهش بچرخد، قامت آشنای سونگهون را کنار چراغ قرمز دید.

با دیدن سونگهون، سریع گوشی را خاموش کرد و در جیبش گذاشت. موهیتویش را یکسره سر کشید و بدون لحظه‌ای مکث، از کافه خارج شد. قدم‌هایش را به سمت سونگهون برد، اما کمی تردید داشت؛ نگاهش خشک به سونگهون بود.

"چرا بدون سبز شدن چراغ داره میره؟"

سونگهون که فکر کرده بود ماشین‌ها هنوز حرکت نکرده‌اند و چراغ سبز شده، بدون نگاه کردن قدم به خیابان گذاشت و داشت رد می‌شد.

چشم‌های جونگسونگ روی او خشک شد و لحظه‌ای که صدای چرخ‌ها روی آسفالت را شنید، قلبش ریخت پایین. یک ماشین با سرعت به سمت سونگهون می‌آمد. جونگسونگ، با پاهایی لرزان ولی مصمم، بی‌درنگ دوید. هر ثانیه ماشین نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و سونگهون هنوز متوجه خطر نبود.

"سونگهون!!!!"

صدایش پر از وحشت و اضطراب بود.

سونگهون ناگهان سرش را بالا آورد و وقتی ماشینی را نزدیک دید، لحظه‌ای بهت زده ایستاد. بوق کرکننده‌ی ماشین در گوشش پیچید و لحظه‌ای که ماشین تقریباً به او می‌رسید، چشمانش را بست و نفسش را حبس کرد.

بعد، صدای بوق دور و دورتر شد و سونگهون پلک‌هایش را با لرز باز کرد. اشک در گوشه چشمش حلقه زد و نفس‌هایش تند و کوتاه بود. همان‌طور که تازه می‌فهمید چه اتفاقی ممکن بود بیفتد، دست‌های قوی و محکم جونگسونگ به کمر و بازویش چنگ زدند و او را عقب کشید.

پاهای سونگهون شل شد و بدون مقاومت، خود را در آغوش جونگسونگ رها کرد. قلبش هنوز تند می‌زد و تنش از هیجان و ترس می‌لرزید.

جونگسونگ دست‌هایش را محکم‌تر دور سونگهون پیچید و نفس راحتی کشید، پلک‌هایش را روی هم فشرد و با اطمینان از ایمنی او، چند ثانیه‌ای نفسش را نگه داشت. سپس سرش را عقب برد و کمی فاصله گرفت.

"حالت خوبه؟ آسیب دیدی؟… وای خدا، خیلی ترسیدم!"

با این جملات، دوباره سونگهون را با دقت بررسی کرد، دست‌هایش را روی شانه‌ها و پشتش کشید و مطمئن شد هیچ زخمی ندارد. سپس سرش را دوباره به گردن سونگهون فرو برد و او را محکم در آغوش گرفت.

به نگاه‌های خیره‌ی مردم اطراف اهمیتی نداد. تنها چیزی که اهمیت داشت، این بود که سونگهون از خطر دور بود، سالم در دست‌های او قرار داشت و حالش خوب بود.

*

*

*

جونگسونگ با دقت و ملایمت جلوی پای سونگهون زانو زد، بطری آب را باز کرد و به سمتش گرفت. چشم‌هایش پر از نگرانی و مهربانی بود؛ گویی هر لحظه منتظر بود مطمئن شود که سونگهون کاملاً خوب است. سونگهون که تازه لرزش بدنش فروکش کرده بود، روی نیمکت کافه نشسته بود و نفس‌هایش هنوز کمی کوتاه و تند بودند. نگاهش با چهره‌ی جونگسونگ برخورد کرد و آرامش کمی به دلش برگشت.


"بیا بخور… آرومتر شی."


صدای جونگسونگ آرام و گرم بود، با همان لحن ملایم که همیشه توان داشت دل کسی را نرم کند.

سونگهون بطری را از دست‌های جونگسونگ گرفت و چند قلپ آهسته نوشید. طعم آب خنک، گویی تمام اضطراب و ترس چند دقیقه پیش را از بدنش شست.


"ممنون."


صدایش آرام بود، اما پر از قدردانی.

جونگسونگ لبخند کوچکی زد، نگاهی پر از آرامش و کنجکاوی به سونگهون داشت و همچنان صورتش را ترک نمی‌کرد، انگار می‌خواست مطمئن شود هیچ چیزی از او کم نشده است.


"بهتر شدی؟"


پرسش ساده‌ای بود، اما لحنش پر از حساسیت و کمی کنجکاوی بود.

سونگهون سرش را تکان داد و با دستش داخل بطری آب بازی کرد، تا کمی از خجالت و عصبانیت ناشی از ترسش کم کند.


"آره."


جونگسونگ سرش را تکان داد و چشم‌هایش برق گرفت، اما حرفش را ادامه داد:


"بیشتر مواظب باش وقتی از خیابون می‌خوای رد شی."


"اهوم."


سونگهون باز هم سرش را تکان داد و بینشان سکوتی دلنشین افتاد؛ سکوتی که بعد از هیجان و ترس، هر دو به آن نیاز داشتند.

ناگهان چراغی بالای سر جونگسونگ روشن شد و او با لبخند شیطانی چشم‌هایش را ریز کرد و نگاهش را به سونگهون دوخت. جو لحظه تغییر کرد، فضای سنگین سکوت شکست و حالتی بازیگوشانه و شیطنت‌آمیز به صحنه آمد.


"خب… چجوری می‌خوای برام جبران کنی؟"


لحنش آرام بود، اما با شیطنت و انتظار، دقیقاً می‌دانست که این جمله سونگهون را به هم می‌ریزد.


"ها…؟"

سونگهون گیج پرسید، لب‌هایش کمی باز و چشمانش درشت شد.


"من همین الان زندگی‌ت رو نجات دادم، و با چی می‌خوای جبرانش کنی؟"


جونگسونگ کمی به جلو خم شد، و با همان نگاه نافذ و بازیگوش، نفس سونگهون را گرفت.

سونگهون با فهمیدن قصدش، کمی کلافه شد و نفس عمیقی کشید:


"چی می‌خوای؟"


"یه قرار!"


جونگهونگ بدون معطلی گفت، صدایش پر از اعتماد به نفس و شیطنت بود.

سونگهون چهره‌اش را توی هم کشید و چشمانش را درشت کرد.


"وای، بلا به دور…!"


جونگسونگ ناباور پلک زد و سرش را کمی کج کرد:


"من واقعاً همین الان نجاتت دادم و حقم نیست یه قرار باهام بیای بیرون؟"


سونگهون، با عصبانیت مختصر و همزمان حیرت، گفت:


"می‌دونستی خیلی رومخی…؟؟"


"صدرصد."


جونگسونگ با اطمینان جواب داد، لبخند شیطنت‌آمیزی روی لب داشت.

سونگهون برای چند ثانیه حرصش به چهره خندان و شیطنت‌آمیز جونگسونگ خیره شد. واقعاً یه احمق بود، اما… شاید همین احمق بودنش، کمی دلش را گرم می‌کرد.


"اه… باشه."


سرانجام تسلیم شد، و با همین یک کلمه، قلب کوچک اما مقاومش کمی نرم شد.

جونگسونگ با چشمانی که از خوشحالی برق می‌زد، به سونگهون خیره شد و بعد به شکل غیرمنتظره‌ای بالا پرید، انگار کودکانه خوشحال بود. سونگهون یک لحظه از ترس بالا پرید و نفسش در گلویش حبس شد.


"بالاخرههههه!!!"


صدای خوشحالی جونگسونگ فضای کافه را پر کرد.

سونگهون، که هنوز از هیجان و ترس لحظه قبل کمی لرزان بود، به او خیره شد و بعد از چند لحظه، صدای مقاومتش شکست. آرام و بی‌صدا خندید، بدون اینکه جونگسونگ متوجه شود. شاید… باید به این ابله، یک شانس می‌داد تا خودش را ثابت کند.

جونگسونگ، با همان هیجان کودکانه و اعتماد به نفسش، گفت:


"فقط یه قرار!"


سونگهون لبخندی آرام و پنهان زد و فکر کرد: شاید این ابله… واقعاً ارزشش را دارد.

جونگسونگ ادامه داد، با انرژی و شیطنت:


"جوری توی اون یه قرار دلت رو می‌برم که نتونی ازم جدا شی دیگه، پارک سونگهون، مطمئن باش!"

.

.

https://t.me/thalirajinju

Report Page