•Russian Vodka

•Russian Vodka

𝗲𝗹𝗮;

Chapter⁰⁸

- نه...

تهیونگ به حال رعشه افتاد، تنش به طرز وحشتناکی می‌لرزید و گلوش مثل مرگ می سوخت. دست‌های قوی و ستیزه جوی انیگما، با همه‌ی توان راه تنفسش رو فشار می‌دادن و تنها صدایی که از سمت آلفا بلند می‌شد، خرخری وحشتناک بود.

تهیونگ جنبید و مشت‌های مکررش رو به صورت مرد کوبید تا متوقفش کنه.

- ولم... ول...


مشت محکمی رو به دهن سرگی کوفت که لبش رو پاره کرد ولی حتی ذره‌ای از فشار دست‌هاش کم نشد. ریه‌هاش برای هوا التماس می‌کردن.

با ضربه‌ی بعدی، بینی انیگما رو هدف گرفت.

- آه...

حتم داشت گردنش بزودی می‌شکنه، انیگما با چشم‌هایی سرخ و از حدقه دراومده، ناخن‌هاش رو توی گردنش فرو برده بود و چنان می‌فشرد که تمام رگ‌های صورتش بیرون زده بود. مشت سنگین بعدی و بعد صدای قرچ شکستن بینی جئون بلند شد؛ اما حتی این هم متوقفش نکرد.

تهیونگ بی‌صدا فریاد زد، خون جاری از صورت سرگی روی صورتش پخش شد و دیدش کم‌کم رو به تاری رفت.

- نه... نه...


بی‌صدا لب زده بود. تنش توی بی‌حسی فرو رفت و چشم‌هش تا نیمه بسته شد. کارش تموم بد.

- پاخان!

انگار کسی پیچ صدا رو چرخوند و چند قطره زندگی توی سینه‌اش ریخت. هیکل سنگین انیگما از روی تنش کنار رفت و تهیونگ وحشیانه نفس گرفت.

- پاخان!

صدای ولکوف رو شناخته بود که خودش رو سپر هیکل افسار گسیخته‌ی مرد کرده بود تا نتونه سمتش بیاد و تند‌تند به روسی چیزهایی فریاد می‌زد. غلتی زد و سرفه کرد، هرچند تن بی‌جونش نقش زمین شد.

انیگما در سکوتی مرگ‌بار چرخید تا ولکوف رو دور بزنه؛ اما ولکوف دوباره کلمات خشمگین روسی رو سمتش روانه کرد و محکم تخت سینه‌ی برهنه‌اش کوبید.

دیگه هیچ‌چیزی برای تهیونگ مهم نبود، با اولین ورود پر فشار هوا توی سینه‌اش، مشتش رو به زمین کوبید و هیکل دردمندش رو از جا کند. سرش داغ بود و انگشت‌هاش حالا هیچ هدفی جز خرد شدن توی صورت جئون سرگی نداشتن.

- می‌کشمت... می‌کشمت حروم زاده!


خیز برداشت و خودش رو روی جئون انداخت. روی سینه‌اش نشست و تا می‌خورد توی صورت بهش مشت زد.

- ارباب جئون.

- بمیر! بمیر!


سرگی خونسرد و آروم نگاهش می‌کرد. صورتش فقط وقتی تکون می‌خورد که مشت تهیونگ بهش کوفته می‌شد. تهیونگ با آرنج به شکم ولکوفی که قصد داشت از روی انیگما بلندش کنه کوفت و چنگی به موهای مرد زد تا سرش رو موقع مشت خوردن بالا نگه داره.

- دیگه هیچ‌وقت دستت به من نمی‌خوره. فهمیدی؟ فهمیدی؟


دست‌های سرگی، دو طرف بدنش افتاده بودن و قصد دفاع از خودش رو نداشت. انگار ساعت‌ها بود که از مرگش می‌گذشت. خون تمام صورتش رو فرا گرفته بود.

- اینجا چه‌خبره؟

این صدای خونسرد آلفای شراب بود که دست‌به‌جیب توی جدار در ایستاده بود و با نگاهی خیره و بی‌روح، ضربات وحشیانه‌ی تهیونگ به صورت مرد رو نگاه می‌کرد.

اشک، خون و عرق از صورت تهیونگ جاری بود و حالا دیگه حتی دردی توی مشت‌هاش احساس نمی‌کرد.

تنها چیزی که دلش می‌خواست دادن بیشترین مقدار درد ممکن به مردی بود که روزی زندگیش رو جهنم کرده بود.

میکی دوان‌دوان خودشو رو رسوند و رو به آلفای خون‌خالص که با دقت اون صحنه رو تماشا می کرد، فریاد زد:

«یه کاری کن!»


اما آلفا با نفسی حبس شده، نگاهی مسخ و اخمی غلیظ توام با نفرتی سوزاننده به اون منظره چشم‌دوخته بود.

تهیونگ به نفس‌نفس افتاد، مشت‌های خونیش رو دوباره بالا گرفته بود که ولکوف از پشت بهش چسبید و دست‌هاش رو دور کمرش حلقه کرد تا بالاخره بتونه بلندش کنه.

- ولم کن!


تهیونگ دست‌وپا زد؛ اما بازوی قدرتمند ولکوف دور گردن آسیب دیده‌اش نشست و فشرد تا کشون‌کشون از بدن بی‌حرکت انیگما دورش کنه.

ولکوف چندین و چند لگد و مشت رو تحمل کرد؛ اما نهایتا توسط تهیونگ تکل شد و رهاش کرد.

پسر خم شد و به لباس‌هاش چنگ زد و وقتی سر بلند کرد، نگاه مرگ بارش رو بین ریستار و سرگی چرخوند. هنوز تمام و کمال از کتک زدنش سیر نشده بود؛ اما اصلا دلش نمی‌خواست روی دست سرگی از حال بره.

قبل از پا تند کردن سمت در، رو گرفت و صورت خیسش رو پاک کرد.

بعد با همون سرووضع، از کنار ریتسار گذشت و محکم به شونه‌اش تنه زد.

ولکوف فحشی داد و خودش رو به اربابش رسوند.

- پاخان!

آلفای خون‌خالص، بالاخره قدم‌های سنگینش رو سمت بدن برهنه و درازکش انیگما برد و نگاهی سرد و تیز نثارش کرد. آهسته شونه اش رو از غباری که وجود نداشت تکوند و لب زد:

«خیال کردی آتیش رو رام کردی؟ تنها چیزی که نیاز داره یه نسیم شبانه است، تا زندگیت رو خاکستر کنه. برای دومین بار...»


سرگی مثل شوک زده‌ها از جا کنده شد و درحالی‌که خون رو به بیرون تف می‌کرد، رو به ولکوف غرید:

«برو دنبالش.»

- اما پاخان...

انیگما دوباره سرفه کرد و بعد با غضب نعره زد:

«شخصا مطمئن شو می‌رسه هتلش.»


ولکوف به تندی دستش رو روی چشم گذاشت و از روی زمین بلند شد تا قبل از ناپدید شدن تهیونگ توی تاریکی شب‌های و حریص اوساکا، گیرش بیاره.

انیگما که نگاه خیره‌ی میکی و ریتسار رو روی وضعیت افتضاحش احساس می‌کرد، دست برد و کتش رو روی تن لختش انداخت و موهای خیس و خونیش رو با هر دو دست عقب روند. از جا بلند شد و سعی کرد خون‌ریزی شدیدش رو بند بیاره. فرصتی برای درد کشیدن نداشت.

ریتسار قدمی ازش فاصله گرفت، انگار به یک حیوون کثیف وحشی زل زده بود.

انیگما با نگاه تندی رو به میکی تشر زد:

«می‌خوای همونطور مثل احمق‌ها اونجا وایسی و لباس پوشیدنم رو تماشا کنی؟»

- اوه نه... من می‌رم دنبال کارم.


میکی روی پاشنه‌ی پا چرخید؛ اما ریتسار از جاش تکون نخورد.

- ریتسار...

آلفا حرفش رو قطع کرد و با انگشت بهش اشاره زد:

«روزی که اون بیگانه رو انتخاب کردی، ماشه رو روی همه‌امون کشیدی، حروم‌زاده‌ی خودخواه.»


اون انگشت دراز شده، خیلی زود فشار خون انیگما رو بالا برد؛ اما قبل از اینکه بخواد دوباره کنترل خشمش رو از دست بده، نگاهش به دستبند طلای دور مچ آلفا افتاد که بند قرمز و نخ‌نمایی بهش گره‌خورده بود؛ انگار یک سطل آب‌یخ روی هیکلش خالی شده. یونگی هنوز هم اون دستبند متلاشی شده رو با خودش داشت.

بی‌اختیار زمزمه کرده بود:

«هفته ی دیگه می شد تول-»


ریتسار نگاهی وحشیانه بهش انداخت و بلند غرید:

«حرف‌هات رو زدی؟ پس برو.»

سرگی بزاقش رو فرو داد و ساکت شد؛ اما نگاه تنها چشمش همچنان به دستبندی بود که خیلی خوب می‌دونست به کی تعلق داره. درد شدیدی توی سرش پیچید که هیچ ربطی به مشت‌های تهیونگ نداشت.

شلوار و پیراهنش رو از روی زمین برداشت و سرسری به تن کرد. نفس عمیقی کشید که رایحه‌ی تلخ و تیز شراب رو مثل خنجر توی شش‌هاش فرو برد. صلیب کهنه‌ی آویزون از گردنش رو لمس کرد و نگاهی مصمم به آلفا انداخت.

- حالا هم یه بیگانه داره به خونه‌ات تجاوز می‌کنه، به هم خونِت!


ریتسار نگاهش رو از صورت آش و لاش مرد گرفت و به نقطه‌ی دیگه ای معطوف کرد.

- Не слова отделяют человека от тьмы; его поступки показывают, дитя ли он света или спутник дьявола.

انیگما غرید و از کنار آلفا گذشت تا با افکارش تنهاش بذاره. از در خارج شد و نیمی از امیدش به قبول اون اتحاد از طرف ریتسار رو هم پشت‌ سر جا گذاشت.


تهیونگ خسته و زخمی، تمام شبش رو با اوساکا شریک شده بود. گلوش هر لحظه تیر می‌کشید و دود سیگار هم شاید گرمش می‌کرد، اما مرگ‌بار می‌سوزوند.

هر چند دقیقه، با حال پارانویا می‌خرخید تا از نبود کسی پشت سرش مطمئن بشه؛ اما مدام حضوری رو احساس می‌کرد. به فرعی‌ها می‌پیچید و اسلحه‌ی پرش رو بررسی می‌کرد، بعد دوباره پا به خیابون می‌گذاشت. حسی بهش می‌گفت ولکوف درحال تعقیبشه؛ اما خب چه‌طور می‌تونست مطمئن باشه اون هم وقتی در برابر جایزه بگیرها و هم نژادهای شن فقط یک جسد متحرک و بی‌دفاع بود؟


ذهنش اصلا درست و حسابی کار نمی‌کرد و تنها چیزی که بهش امید داشت خبری از سمت وویونگ بود. باید هرچه زودتر کارت آخر رو بر می‌گردوند و بختش رو امتحان می‌کرد، اون هم قبل ازاینکه جئون سرگی دوباره با یاغی گری‌هاش به همه چیز گند بزنه، اما چطور؟


قدم‌هاش بالاخره تهیونگ رو به ورودی هتل رسوندن و درست قبل از کشوندن هیکل دردمندش به لابی، موبایلش توی جیب صدا کرد.


وقتی کارت رو کشید و وارد اتاق مشترکش با سوبین شد، یک جفت چشم رو دید که توی تاریکی بهش خیره شده بودن. لامپ‌ها رو روشن کرد و صورت رنگ‌پریده و کلافه‌ی نامزدش رو دید.

لبخندی زد و سمتش پا تند کرد تا در آغوشش بگیره.

- بیدار شدی دارچین؟ پس چرا بهم زنگ نزدی؟


سوبین سردترین آغوش دنیا رو بهش داد و خیلی زود عقب کشید. بوی تند دارچینش خبر از خشمش می‌داد. نگاهی ارزیابانه به سر تا پای تهیونگ انداخت و غرید:

«جایی بودی؟»

- آره... دارم سعی می‌کنم بفهمم کدوم حروم زاده‌ای به کشتی حمله کرده.


تهیونگ محافظه‌کارانه گفت و عقب رفت، خداروشکر کرد که خون روی دست‌هاش رو قبل از برگشتن پاک کرده؛ اما برای وضع لباس های پاره‌ی زیر کتش چه توضیحی داشت؟

خیلی زود خودش رو داخل حمام انداخت تا از شر لباس‌هاش خلاص بشه.

سوبین از پشت سرش سرفه‌ای کرد و لیوانی آب برای خودش ریخت، به خشکی لب زده بود:

«انگار این زخم‌ها رو تازه برداشتی.»


تهیونگ که انگار از قبل اون جمله رو حفظ کرده بود، با لحنی که زیادی پر مهر بود، از فاصله‌ی دور داد زد:

«عوضش خداروشکر که تو سالمی.»

بعد پیراهنش رو داخل سطل آشغال انداخت و بیرون اومد تا یک رکابی نو پیدا کنه.

سوبین نفسی که به طرزی غیرعادی عمیق بود رو فرو داد و جرعه‌ای آب توی دهنش ریخت، بعد از مکثی طولانی قورتش داد و زمزمه کرد:

«عجیبه که انقدر آسیب دیدی عزیزم... فکر کردم تو زودتر از من کشتی رو ترک کردی.»


آلفا بالاخره رکابی رو پایین کشید و نگاه بدی به کبودی‌های وحشتناک دور گردنش دوخت، حواسش به قدری پرت بود که لحظاتی طول کشید تا معنی حرف امگا رو بفهمه.

- چی؟

چرخید و چشم‌های درشت امگای دارچین رو دید که شکاک و جدی تماشاش می‌کرد.

امگا لیوان رو تقریبا روی میز کوبید و اعلام کرد:

«مردی که نجاتم داد، بهم گفت تو خیلی وقته رفتی.»


دهن تهیونگ برای لحظه‌ای خشک شد، مردی که نجاتش داده بود؟

- الان واقعا وقت این حرف‌ها نیست، دارچین اون هم وقتی که...

سوبین از جا بلند شد و تقریبا جیغ زد:

«تو ولم کردی و رفتی!»

تهیونگ با حرص لب گزید و اخم‌آلود فاصله‌ی بینشون رو پر کرد. شونه‌های لاغر امگا رو لمس کرد و خم شد تا بگه:

«بهم گوش کن، باشه؟ خیلی چیزها هست که باید بهت بگم. این کشور امن نیست، امشب باید حتما سفیر رو ملاقات کنیم. تو باید...»


ولی سوبین لبخندی مسموم زد و شاید برای اولین‌بار کنایه‌وار گفت:

«اون چیزهایی که باید بگی، بینشون توضیحی درمورد این بوی روی تنت هم هست؟»

آلفا هم متقابلا پوزخندی سلطه‌جو و عصبی زد و خیلی زود دست‌هاش رو از شونه‌های نامزدش دریغ کرد:

«نکنه دیگه رایحه‌ام رو هم نمی‌شناسی؟»

- با کی بودی، تهیونگ؟ لطفا حقیقت رو بهم بگو.


رو گردوند تا نگاهش به چشم‌های متلاطم پسر نیفته. دیدن صورت غم زده‌اش و به‌هم بافتن کلماتی که حتی ذره‌ای معنی نمی‌دادن وقتی سوبین گریه می‌کرد یا با اون لب‌ها برای بوسیده شدن توسط گرگش التماس می کرد، حتی سخت‌تر بود.

- می‌شه اول این ملاقات رو انجامش بدیم؟ خیلی برام مهمه... بعدش...


غرید و موبایلش رو توی دست گرفت تا پیامی در خصوص تایید ملاقات برای وویونگ بفرسته؛ اما انگشتش روی هوا خشک شد وقتی امگا دست‌به‌سینه ایستاد و تشر زد:

«نه.»

خنده‌ی ترسناکی کرد و با لحن تهدیدآمیزی تکرار کرد:

«نه؟»


سوبین آه کوتاهی کشید و لب‌هاش رو به‌هم چسبوند، کاملا مشخص بود که اونطور خشن دیدن آلفاش حسابی گرگش رو بی‌قرار کرده؛ اما بزاقش رو فروخورد و با احتیاط بیشتری پرسید:

«چرا من رو به این سفر بی‌سر و ته آوردی؟ اون هم وقتی می‌دونی انتخابات انقدر نزدیکه، همسر دیوونه‌ات پیداش شده و پدرم انقدر نسبت به رابطه‌امون شک داره؟»


تهیونگ کف دست‌هاش رو به‌هم کوبید و امگا رو تشویق کرد، موفق شده بود در عرض چند دقیقه درست و حسابی اون روش رو بالا بیاره.

- تا دیروز که هیولایی بود که ازش نجات پیدا کردم، حالا شد همسر دیوونه‌ی من؟

سوبین نگاهی غریبانه به سر تا پای نامزدش کرد و با بغض نالید:

«من رو انداختی توی یه کشتی ناشناس، بهمون حمله شد و من رو جا گذاشتی، وقتی بیدار شدم کنارم نبودی و حالا بوی گند یه گرگ دیگه رو می‌دی. دیگه بسمه، تهیونگ. مگه نمی‌گی ژاپن امن نیست؟ همین حالا بر می‌گردیم کره.»


تهیونگ وحشیانه جلو رفت و جوری نعره زد که حسابی امگا رو از جا پروند:

«نه تا وقتی سفیر لعنتی رو ندیدیم!»

لب‌های درشت پسر لرزیدن و خودش رو از شر هیکل درشت تهیونگ خلاص کرد تا راهش رو باز کنه.

- خب... به‌نظر میاد باید فقط برای یه نفر بلیط بگیرم.

- سوبین!


کتش رو برداشت و چمدونی که از قبل بسته و آماده شده بود رو از زیر تخت بیرون کشید. تهیونگ چیزی که می‌دید رو باور نمی‌کرد.

- اگه تصمیم گرفتی باهام صادق باشی، می‌دونی کجا پیدام کنی. خداحافظ، عزیزم.


امگا لب زد و با قدم‌هایی تند و بلند، سمت در رفت. تهیونگ تا آسانسور دنبالش دوید؛ اما نتونست به موقع نگهش داره. بدتر از اون نمی‌شد!


بدتر از همه، باورش به این حقیقت بود که چوی سوبین احتمالا دیگه مثل قبل ازش حرف شنوی نداره و این فکر باعث شد لگد محکمی به در آسانسور بکوبه.

- لعنت بهت...

غرید و چرخید تا بدون سوبین برای ملاقات حیاتیش با سفیر آماده بشه. اون هم بدون اینکه بذاره جئون سرگی بویی ببره.


Jeon POV:


وقتی کسی با شتاب در رو باز کرد و خودش رو داخل سوئیت تاریک انداخت، شب از نیمه گذشته بود.

- کجاست؟ سوبین کجاست؟


رایحه‌ی شیرین و دلچسب وانیل، حالا زیر تلخی ترس و نگرانی دفن شده بود. تهیونگ برای لحظاتی توی تاریکی دنبال جسم سرگی گشت و بالاخره تن آرومش رو روی صندلی کنار شومینه پیدا کرد.

خونسرد و متمرکز روی میز خم شده بود و روی قطعات براق و جدا شده‌ی اسلحه‌اش دست می‌کشید.

- زود اومدی.

آلفا مشوش و عصبی خودش رو به انیگما رسوند و فریاد زد:

«نه... این‌کار رو نمی‌کنی، تو به سوبین دست نمی‌زنی، جئون سرگی... هنوز انقدر...»


- البته که مرگش هم جلوی تو رو نمی‌گیره، سر سال نشده با پسر یه وزیر دیگه نامزد می‌کنی. دو سال برای این‌که انقدر پست و حقیر بشی زمان کمیه.

با لحنی یخ‌زده و زمزمه کرد و به انعکاس شعله‌ها روی قطعات طلایی رنگ خیره شد.

- معنی اون پیام چی بود؟ بگو سوبین سالمه!


اما وقتی جئون حتی برنگشت تا نگاهش کنه، نعره زد:

«این‌کار رو باهام نمی‌کنی...نه‌‌...»

نعره تهیونگ به زمزمه‌ای ناباورانه مبدل شد، امکان نداشت به‌خاطر اشتباه به زبون آوردن اسم سوبین، این‌طور توی خطر افتاده باشه. اما رایحه ی تیز و گس انیگما و انگشت‌های زمختش که با آرامشی دروغین قطعات اسلحه رو سوار می‌کردن انگار حسابی باهاش مخالف بود.

- پس خوب تماشام کن.


انیگما لب زد و موبایلش رو از جیب درآورد، بی‌اینکه حتی نیم نگاهی به آلفا بندازه شماره‌ای رو گرفت و تماس رو روی بلندگو گذاشت.

- کمک! کمک... لطفا...

تکه یخی غلتید و توی سینه‌ی آلفا سقوط کرد، اون صدای سوبین بود. نه، نمی‌تونست تن به همچین سرنوشتی بوده، این آخرین تلاشش بود، آخرین فرصتش.

دست‌های لرزونش رو پشتش پنهان کرد و جلو رفت، خودش رو به میزی که بین اون و انیگما فاصله انداخته بود رسوند و زانو زد تا بتونه نگاه دریغ شده‌اش رو دریافت کنه.

صداش می‌لرزید وقتی ملتمس لب زد:

«بیا حرف بزنیم، باشه؟ می‌تونیم درموردش حرف بزنیم. تو به یه بی‌گناه آسیب نمی‌زنی. تو...»


لفظ "بی‌گناه" کافی بود تا انیگما اسلحه‌ی آماده رو توی دست فشار بده و نگاهی چنان وحشیانه بهش بندازه که کلمات تا مرز خفه کردنش پیش برن.

تهیونگ سر کج کرد، سوبین از پشت خط گریه می‌کرد و کمک می‌خواست. ضربان قلبش روی هزار بود، انگار کسی داشت محکم جمجمه‌اش رو به دیوار می کوبید.

نالید:

«من... من براش...»

انیگما مثل یک گریزلی وحشی، جملاتش رو از وسط درید:

«براش چی، دورمان؟ براش می‌میری؟»


با صدایی که از فرط خشم دورگه شده بود غرید و اسلحه رو با یک حرکت روی پیشونی آلفا نشوند.

سوبین جیغ می زد:

«کمک! کمک کی اونجاست؟ خواهش می‌کنم...»

بغض به گلوی تهیونگ فشار آورد، اگر سوبین آسیب می‌دید، اگر بلایی سرش می‌اومد... اگر همه‌چیز تکرار می شد.

لبخندی آلوده به ترس به لب نشوند و آهسته دستش رو بالا برد تا روی مچ دست انیگما بنشونه.

- چی می‌خوای؟ بگو چی می‌خوای؟ هرچی تو بگی، موی داراگوی.

سرگی پوزخند ترسناکی زد. نیم رخ تاریکش داشت کم‌کم به نیم رخ روشنش غلبه می‌کرد، چراکه آتش شومینه به مرز خاموشی رسیده بود.

بی‌صدا اون عبارت رو روی لب‌هاش تکرار کرد و با غضب عمیقی به صورت همسرش خیره شد. می‌تونست با اون نگاه تمام اوساکا رو از هم بدره.

تهیونگ به سختی نفس گرفت؛ لوله‌ی سرد اسلحه به پیشونیش فشرده می‌شد و اون سعی داشت تلاشی برای نجات خودش بکنه، هرچند خیلی وقت پیش طرز درست شنا کردن توی دریای خشم جئون رو از یاد برده بود. به زودی غرق می‌شد.

- خواهش می‌کنم، اون ناجی منه...


انیگما با تمام توان سرش داد زد:

«ناجی تو منم!»

بغض تهیونگ ترکید، اما جئون ادامه داد:

«من خالقتم، من قدرتتم من اسلحه‌ی روی سرتم، من همه چیزتم جئون دورمان!»


اشک‌هاش جاری شده بودن، سرش رو به طرفین تکون داد و زار زد:

«دیر شده... خیلی دیر شده...»

به‌محض جاری شدن اشک‌هاش، انیگما اسلحه‌اش رو غلاف کرد و عقب کشید. نفسش تنگ، رایحه‌اش تلخ و تنها چشم سالمش نمناک بود وقتی با حسرتی عمیق اسلحه رو به زور توی دست پسر فشرد و لب زد:

«براش نمی‌میری؟ پس تمومش کن. این‌بار عمیق و قوی حمله کن، این‌دفعه مطمئن شو که دوباره بلند نمی‌شم.»


سوبین هق زد، تهیونگ هم.

نگاه تارش رو به اسلحه‌ی توی دستش دوخت. بکشه؟ جئون سرگی رو؟

فقط تکرار کرد:

«بذار بره...»


انیگما از جا بلند شد و محکم به بازوی پسر چنگ زد تا رو به روش بایسته. دست مسلحش رو بالا گرفت و نوک اسلحه رو روی قلب خودش نشوند.

نفرت و حرص از تک‌تک کلماتش می‌بارید، اما نگاه براومده از صورت زخمیش، نرم و پر از محبت بود، اون تضاد مثل سیلی به صورت تهیونگ خورد.

- دیگه هیچی برام مهم نیست، با کل اون کشور می‌جنگم، اما می‌کشمش دورمان. فقط یک‌بار دیگه اسمش رو زهر لب‌هات کن تا توی خونش غرقت کنم، می‌دونی که این کار رو می‌کنم.


تهیونگ ضامن رو عقب برد و دیوانه‌وار نعره زد:

- بذار بره! بهش احتیاج دارم لعنتی.

- مگه از هر نیازی بی‌نیازت نکردم؟ مگه از هرکسی بزرگ‌ترت نکردم؟ توی کدوم قبر دفنم کردی که دورمانِ من رو با بقیه شریک شدی، جئون دورمان؟

- بذار بره!

سرگی با سر به موبایل اشاره کرد و چنان ملتمس گفت که رعشه به تن آلفا افتاد:

«بذاره بره دورمان، بذار بره...»


آلفا زار زد و با ناامیدترین لحنی که توی خودش سراغ داشت اسم انیگما رو صدا زد:

«سرگی...»

نگاه دونفر به‌هم گره‌خورد و اسلحه با فشار دست سرگی بیشتر به سینه‌اش فشرده شد. سکوت هردو رو بلعید و ولکوف شاید برای دهمین بار پرسید:

«دستور، پاخان.»

انیگما بوی گرگش رو نفس کشید و قبل از اینکه دستور رو به ولکوف اعلام کنه، فقط یک جمله‌ی کوتاه رو لب زد:

«ببوس، یا شلیک کن، موی دورمان.»


دقیقه‌ای بعد، تهیونگ هق زد و سرش رو سمت صورت انیگما جلو برد، پیشونیش رو به پیشونی تب‌آلود مرد قدبلندتر چسبوند و نفسش رو نفس کشید.

بنگ!

- پاخان!


صدای نعره‌ی ولکوف تنها چیزی بود که بعد از صوت کرکننده‌ی شلیک داخل گوشی پیچید.


بنظرتون تهیونگ بوسید یا شلیک کرد؟

ریکت و کامنت فراموش نشه، ماچز💕

•ELA•

Report Page