• Russian Vodka
𝗲𝗹𝗮;
Chapter⁰⁷🔞
دیگه خودتون میدونید وارنینگهای این چپترو.♡
Flash Back - Moscow
بوران شدید، تازه تموم شده بود و بااینکه ابرها تاحدودی کنار رفته بودن؛ اما خورشیدی توی فضای نقرهای روز دیده نمی شد.
در نقطهای درست وسط حیاط چندصد متری عمارت، پسری تک و تنها روی یکی از دو صندلی پشت میز بلوری نشسته بود و از سرما میلرزید. بخار نفسهاش فضا رو پر کرده بود و گرهی دستهای مضطربش تنها چیزی بود که همراه مجموعهی بطری های مختلف الکل روی میز قرار داشت.
از گوشه و کنار، لکههای سیاه رنگ آلفاها و بتاهای درشت هیکل و عبوس که گاهی یکیشون قلادهی سگی شکاری رو به دست داشت به چشمش میخورد؛ اما بدتر از همه آلفای اخمویی بود که از کنارش جم نمیخورد.
همون لحظه، جسمی بزرگ، گرم و کمی سنگین، به نرمی روی شونههاش افتاد و تهیونگ رو متوجه رایحهی ودکای تند توی فضای سرد کرد.
ولکوفِ اخمو، برای انیگمای تازه وارد سر خم کرد.
- میگم آتیش درست کنن.
- لازم نیست.
مرد گفت و بیتوجه به اینکه توی اون هوای فوقالعاده سرد کتش رو روی دوش تهیونگ انداخته، جلو اومد و رو به روش نشست.
تهیونگ مصمم بود حتی به انیگما نگاه هم نکنه، شنیده بود چشمهای خطرناکی داره.
- چه قدر از آخرین باری که دیدمش بزرگ شده.
جئون خیره بهش؛ اما خطاب به ولکوف گفته بود.
ولکوف به خشکی سر تکون داد و جعبهای رو از زیر میز برداشت و جلوی انیگما قرار داد.
- اینها رو رئیس کیم فرستادن، پاخان. و این کاتر... گفتن بهتون بگم با اسلحهاتون هماهنگه.
انیگما از پسرک آلفا چشم نمیگرفت، نگاهش گرسنه و کنجکاو بود. وقتی جعبه رو باز کرد، با دوازده سیگار برگ نفیس و یک کاتر نقرهی حکاکی شده و زیبا مواجه شد؛ اما انگار حواسش بههرحال پرت پسر میموند، حتی اگر یک جعبه الماس جلوش قرار میگرفت.
روی تن سیگارها دست کشید و بعد سطح سرد کاتر رو لمس کرد.
- دیگه؟
- گفتن هنوز هم فکر میکنن فرزند امگاشون برای شما انتخاب بهتریه، تا...
دستش رو بالا برد تا ولکوف رو ساکت کنه، اون جملات رو قبلا بارها از رئیس کیم شنیده بود. رو به تهیونگ کرد و با لهجه ی غلیظش پرسید:
«سیگار میکشی؟»
اما آلفا فقط ابروهاش رو بالا برد و لبهاش رو بههم فشرد، ترجیح داده بود به تلاش سگهای تازی برای پیداکردن غذا داخل برف نگاه کنه.
انیگما به لبش زبون زد و سری به اون سکوت تکون داد.
- دفعهی بعدی که رئیس کیم رو دیدی، ازش بپرس چندسال پسرخوندهاش رو گگ کرده؟ بهش نمیاد بلد باشه حرف بزنه.
ولکوف توضیح داد:
«اون خوب روسی نمیفهمه، پاخان.»
انیگما خندید و نگاهی پر از اشتیاق و طمع به پسر آلفا انداخت.
- مثل یه بچه گربهی یخزدهاست.
تهیونگ نفس عمیقی کشید که ریههای سرما زدهاش رو سوزوند. براش اهمیتی نداشت اگر این ازدواج قرار بود عمرش رو کوتاه یا لیست فلاکتهاش رو بلندتر کنه. مطمئن میشد خودش تنها کسی نیست که توی اون ازدواج عذاب میکشه.
به جلو خم شد و بالاخره دهن باز کرد:
«یکم درموردت تحقیق کردم.»
- خب؟
- تو یه قاتلی.
انیگما خندهای هشدار دهنده و پهن به لب نشوند و چونهاش رو خاروند. دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و با آرامش لب زد:
«از شکارکردن خوشم میاد.»
تهیونگ با سر به افراد پخش پاخان توی محوطهی برفی اشاره کرد و غرید:
«ترور سفارشی انجام میدی، این کارتونه.»
جئون گردنش رو چرخوند تا مفاصلش صدا بدن و وانمود کرد حرف تهیونگ رو نشنیده.
«یکشنبهها هم میرم کلیسا. دیگه اینکه...»
آلفا بیاختیار صداش رو بالاتر برد:
«هرکسی جلوت سر خم نکنه رو عین سگ میکشی.»
برق عجیبی به چشمهای سیاه انیگما نشست و رایحهی تلخ شدهاش مشام تهیونگ رو پر کرد. خوب میدونست شایعاتی که میگفتن پاخان براوتا و خون عجیبش توان کنترل هرکسی رو دارن، تا حد زیادی حقیقت داره.
انیگما یکی از دستهاش رو از جیب خارج کرد و باهاش روی میز ضرب گرفت، تهیونگ حس میکرد قراره با قطع شدن آهنگِ انگشتهاش اتفاق بدی بیفته.
- آشپزیم هم خیلیخوبه، باید دستپختم رو امتحان کنی.
آلفا صدای لرزونش رو تا حد فریاد بالا برد، رود خشم چشمهاش رو گرفت:
«تو یه حرومزادهی روانی هستی، همه ازت میترسن.»
انگیما دستش رو توی جیب چرخوند و به نرمی لب زد:
«برات یه حلقه خریدم. هیچوقت گمش نکن.»
حالا نوبت پسر آلفا بود که خندهی ناجوری سر بده و دستش رو بالا بگیره تا با انگشت به مرد اشاره کنه:
«میخوای نگهم داری؟ یه شب توی خواب میکشمت، همهاتون رو می...»
اما دست قدرتمند انیگما، به سرعت برق دست یخ زدهاش رو صاحب شد و جسم سردی رو دور انگشتش حلقه کرد.
نفس تهیونگ توی سینه حبس شد، جسمی که دور انگشتش نشسته بود، حلقه نبود. یک حرکت کوچیک از سمت انگشتهای زمخت انیگما کافی بود تا انگشتش برای همیشه قطع بشه. این همون کاتری بود که پدرخوندهاش فرستاده بود...
جئون با نگاهی جدی و به خون نشسته، حلقهی تیز و برندهی کاتر رو دور انگشت بلند پسر تنگتر کرد و غرید:
«اِی اِی، مواظب باش کوشکا. اگه حوصلهام رو سر ببری، توی یه چشم بههمزدن تیکهپاره میشی.»
- آه... د- دستم...
کاتر پوستش رو خراشید، خون بیرون زد و روی میز شیشهای چکید. سگهای شکاری از هر طرف بیقراری کردن و سروصدا به راه انداختن. بوی خون مشامشون رو پر کرده بود.
انیگما با دست آزادش، چونهی گرم آلفا رو توی مشت گرفت و رایحهی تلخ و شیرین ودکای وانیل رو نفس کشید.
- دیگه هیچوقت، هیچوقت من رو تهدید نکن. فهمیدی؟
بیاینکه جرات کنه از جا جم بخوره، نالید:
«ولم کن!»
سگهای تازی تقلا میکردن تا از بند قلاده رها بشن و حمله کنن. اون چشمها تمام وجود تهیونگ رو زمستون کرده بودن، دنیا براش سرد بود و ساکن.
- جوابت رو نشنیدم.
نفرت، مثل خنجر از نگاه آلفای جوان بیرون میزد، لبهاش رو از عمد به هم چسبونده بود. ترجیح میداد انگشتش قطع بشه؛ اما سر خم نکنه.
- یه روز ازت بزرگتر میشم و میکشمت، خودت رو، افرادت رو، اسمت رو، حتی اون خواه-
دست غالب انیگما جنبید که انگشت پسر رو ازش بگیره؛ اما ولکوف به تندی جلو اومد.
- پاخان!
خون جلوی چشمهای انیگما رو گرفته بود، تهیونگ به وضوح روی صندلیش میلرزید و حتی گرمای بهجا مونده از تن جئون روی کتی که بهش داده بود هم کمکی نمیکرد. فلز تیز و طماع، تا حد زیادی انگشتش رو بریده بود...
ولکوف خم شد و چیزی به روسی توی گوش انیگما زمزمه کرد.
- نشونههای رات اول توش دیده میشه این بار از...
تهیونگ بقیهی کلمات رو نفهمید، اشک توی چشمهاش جمع شده بود. ایکاش میتونست فرار کنه، پیاده میرفت. خونه؟ حتی میتونست توی خیابون بخوابه. اون جهنم زندهزنده جسم و روحش رو میخورد و توی ذلت هضمش میکرد، درست مثل جهنم قبلی. حتم داشت.
وقتی ولکوف حرفش رو تموم کرد و دوباره قدمی عقب رفت، تهیونگ هم قدمی با جاری شدن اشکش فاصله داشت. دستش مثل مرگ میسوخت و فریاد سگها رعشه به اندامش می انداخت. باد سردی وزید.
- توی این خونه، یکسری درها هستن که باز نمیشن، بازی با قفلشون فقط سگ نگهبان رو بیدار میکنه. تو که این رو نمیخوای کوشکا؟
- انگشتم...
تهیونگ با بغض نالیده بود.
- من رو نگاه کن.
-نه...
- فهمیدی؟
اون چشمهای سلطه جو و پیروز، بالاخره نفرت و کله شقی آلفا رو مغلوب کردن. درد همهی وجودش رو صاحب شده بود.
- فهمیدم... فهمیدم...
فقط یک کلمه بود، یک دم و بازدم از پذیرفتن قدرت انیگما گذشته بود، که کاتر جوری از انگشتش دراومد، انگار جئون سرگی همون لحظه برای نجاتش از دست هرکسی که قصد آزارش رو داشت اومده بود.
- پسر خوب.
لب زد و کاتر خونی و گرون قیمت رو روی برفهای سفید پرت کرد. مچ دست پسر رو جلوتر کشید و بعد از انداختن نگاهی پر مهر به انگشت زخمی، اون رو توی دهنش فرو برد.
نفس تهیونگ توی گلو شکست و خون به صورتش دوید. انیگما انگشت بریدهاش رو محکم مکید و زبونش رو روی زخم ملتهبش حرکت داد، درست مثل حیوونی وحشی که خون جفت زخمیش رو میلیسید.
- آه...
وقتی بالاخره به بیرون کشیدن انگشت آلفا از دهن گرمش رضایت داد، همونطور که مالکانه مچ دست لاغرش رو نگه داشته بود، جیب دیگهاش رو خالی کرد و جعبهای کوچیک و مخملی رو بیرون کشید. با انگشت شست بازش کرد و بعد از لیسیدن لکهی خون از روی لبهاش، لبخند ظریفی زد.
- این درد به زودی تموم میشه، کوشکا.
پسر نگاهی متعجب و وحشتزده بین انیگما و حلقهی ساده و طلایی رنگی که حالا داخل انگشت زخمیش میدرخشید، ردوبدل کرد. منظورش دقیقا کدوم درد بود، درد انگشتش یا دردی که تمام اون سالها آزارش میداد؟
به تندی دستش رو از بین انگشتهای زمخت مرد پس کشید و توی آغوش یخ زدهی خودش پنهان کرد.
درس اول: جئون سرگی هیچ ابایی از ریختن خونش نداشت.
درس دوم: جئون سرگی حتی برای اسم اعضای خانوادهاش آدم میکشت.
درس سوم: تهیونگ دیگه نمیخواست بمیره، حالا یک هدف جدید برای زندگیش پیدا کرده بود.
ولکوف موبایلش رو از جیب بیرون کشید و چنان با وقار شروع به صحبت کرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاد بود:
«اومدن دنبالش قربان.»
انیگما سر تکون داد و با کلافگی از جا بلند شد. نگاهی گذرا به حلقهی توی دست پسر انداخت و همونطور که پاکت سیگارش رو بیرون میکشید، دستور داد:
«زخمش رو هم عین دهنش ببند.»
وقتی ولکوف جلو اومد تا سیگار پاخان رو روشن کنه، نور کمجون فندک برنجی، توی چشمهای تاریک انیگما سوسو زد.
- دفعه بعد، باهم میریم شکار.
غرید و کلاه اسلاویش رو روی سر مرتب کرد. عصبی از سیگار سیاهش کام گرفت و ادامه داد:
«بهتره شلیککردن رو یاد بگیری، خیلی زود به کارت میاد.»
کت خزش رو رها کرد تا روی شونههای پسر بمونه و قصد رفتن کرد، که صدای ضعیف آلفا زیر گوشش پیچید:
«من قاتل نیستم.»
انیگما دود رو به بیرون فوت کرد و به سردی تکرار کرد:
«قاتل؟»
برای لحظهای ساکت موند و بعد لبخند طنزآمیزی به اون کلمه زد، انگار بچهگانهترین چیز دنیا رو شنیده بود.
بیاینکه نگاهش رو از صورت سرخ و سفید آلفا بگیره، سیگارش رو روی لب رها کرد و دستمال سفید و زیبایی رو از جیب شلوارش بیرون کشید. مشغول پاککردن رود کوچیک خون از روی میز شد و نجوا کرد:
«توی این دنیا، تو یا شکاری یا شکارچی...»
دستمال آغشته به لکه های خون رو جلوی چشمهای گشاد شدهی پسر رها کرد و قدمی جلو اومد تا انگشتهای پر از تتوش رو روی پوست سرد و گرم گونهاش بکشه.
- تا دفعهی بعد طرفت رو انتخاب کن، مالیشکا.
Present Time...
حالا انگشتهای انیگما بین موهای آشفتهاش میخزیدن و سر سبکش با هر لمس به طرفین مایل میشد. جئون از بالای سرش لبزده بود:
«خودت رو طعمهام می کنی که چی بشه، مالیشکا؟ میذاری برای شکارت طمع کنم که حواسم از کدوم خطاهات پرت شه؟»
حتی درست حرفهاش رو نمیشنید، با نیاز شدید سرش رو به پای مرد چسبوند و چشمهاش رو بست. صورتش رو توی پارچه فرو برده بود و جوری نفسنفس میزد انگار مایلها دویده.
- هوم...
- داری با چی، سر چی با پاپوچکا بازی میکنی؟
اخمی کرد و با مشقت تشر زد:
- لمسم کن!
- میخوای بگی غرورت از زانوهات سرسختتره؟
دیگه تاب و تحمل نداشت، این حقیقت بود که توی اون دوسال هیچ بدنی جای تن جئون سرگی رو براش نگرفته بود و این موضوع حتی خشمگینترش میکرد. وجودش تا ابد توسط انیگما تصاحب شده بود و حتی دیگه خودش هم نمیتونست تنی رو جایگزین اون تن بکنه، حتی اگر جای دو سال، بیست سال تلاش میکرد.
روی زانوهاش بالا اومد و چونهاش رو به برآمدگی شلوار انیگما مالید، با تکبری مسخ شده، عصبی غرید:
«باید میموندم، باید فاصلهام رو حفظ میکردم... بودن تو یه اتاق کوچیک با تو قمارِ تمام داشتههامه.»
قفل انگشتهای مرد بین موهاش محکمتر شد، حرص کلماتش هم بیشتر.
- ادامه نده دورمان، زبونبهدهن بگیر.
به ساعد آزاد انیگما چنگ انداخت و عاجزانه پرسید:
«من رو میخوای چیکار؟»
- میخوامت... برای خودم. فقط خودم.
هوشیاری و اضطرار دوباره به نیازهاش لگد پروند:
«دروغ میگی.»
حوصلهی جئون حسابی سر رفته بود، چراکه موهای آلفا رو بالا کشید و مجبورش کرد روی پاهاش بایسته.
- پاشو وایسا.
از روی زانوهای دردمندش بلندشد و خیلیزود فهمید چه اشتباهی کرده، رایحهی غلیظ و مسری ودکا سریعتر از اکسیژن ریههاش رو اشغال کرد و ضربان قلبش رو به هزار رسوند.
انیگما با اخم جلو اومد تا لبهای تهیونگ رو صاحب بشه؛ اما اون عقب کشید و بهش اجازه نداد.
پوزخند خشونتباری به لبش نشست و صورتش رو ترسناکتر کرد.
- نمیذاری ببوسمت؟ شجاع شدی.
تهیونگ شل و هذیونوار خندید، شاید اون رات کوفتی داشت جونش رو به لبش میرسوند؛ اما هنوز راههای منتهی به غرور انیگما رو بلد بود. خندهاش رو کش داد:
«بوسه مال معشوقهاست، من الان فقط مجبو-»
دست چپ جئون به سرعت برق بالا اومد و دور گلوش حلقه شد. تهیونگ گیج و خمار پلک زد و تا جایی که نفس تنگش اجازه میداد خندید. حتی تلاش نکرد اون دست متخاصم رو از دور گردنش جدا کنه، شاید چون دلتنگ نفسهایی بود که با حضور انیگمای ودکا درحد مرگ تنگ میشد.
- میخوایش، نه؟ میمیری که داشته باشیش؛ اما من هیچکس رو جز معشوقم نمیبوسم.
صدای بم و خونسرد انیگما زیر پوستش دوید.
- بهت هشدار دادم که خفهشی.
انیگما جلوتر رفت و سینهاش رو جوری به سینهی آلفا کوفت که تهیونگ رو دو سه قدم به عقب هل داد و تنش رو بین جئون و دیوارهای نازک اتاق گیر انداخت.
- آه... یه روز میکشمت...
تهیونگ گفت و با هر دو دست به یقه ی مرد چنگ زد تا جلوتر بیاد.
بالاخره صدای خندهی بم و آروم مرد زیر گوشش پیچید و چنان محکم موهاش رو گرفت و عقب کشید که صورت تهیونگ رو به سقف قرار گرفت. روی پوست گردنش لب زد:
- این روزها اون دهن رو با هرچیزی جز اونی که باید پر میکنی، دورمان. درستت میکنم.
آلفا شونه بالا انداخت و مقطع لب زد:
«باید اون فرومون آشغالت رو خفه میکردی.»
- باید تندتر میدویدی دورمان، باید برای جونت فرار میکردی.
غرید و سرش رو روی سینهی تهیونگ گذاشت، ضربان تند قلبش تمام وجودش رو پرکرد و تقریبا به کشتنش داد.
آلفا از درد عضو هارد شدهاش ناله کرد:
«آه...»
دستهای انیگما سریع عمل کردن، اول کت خودش رو از تن درآورد و بعد با خشونت کت تهیونگ رو از بدنش جدا کرد.
به قصد باز کردن دکمههای پیراهن آلفا جلو رفت؛ اما انگار کنترل دستهاش اون هم بعد از دوسال دوری از اون تن، بی اندازه سخت بود، چراکه پارچه نرم پیراهن شکافتهشد و سینهی پسر رو نمایان کرد.
تهیونگ فحشی داد و با حرص روی برآمدگی قابل توجه شلوار انیگما دست کشید و فشرد، بااینحال مکثی کرد و بزاقش رو فرو داد. انگار عقلش کاری که قصد انجامش رو داشت پس میزد.
جئون لبخند کجی زد.
- هنوزم براش مضطربی؟
اخم کرد، صورتش دیگه سرخوش نبود.
- تلاش نکن با ذهنم بازی کنی.
وقتی بالا تنهاش جلوی چشمهای انیگما برهنه شد، گشاد شدن چشمها و تند شدن نفسش رو به خوبی احساس کرد. تصور میکرد اون هم درست مثل خودش بود، اون تن رو میخواست و میپرستید؛ اما بابت خیلی چیزها ازش متنفر بود و دوست داشت باتمام وجود لهش کنه.
- عضلاتت رو شل کن.
گفت و نگاهی که به سینهی تهیونگ چسبیده بود رو کند تا سمت جعبهی سیاه و مخملی روی میز مجلل بره.
- لعنت بهت!
حتی فکر به اینکه انیگما قراره با استفاده از کدوم ابزار ناشناخته به جونش بیفته هم جون به سرش میکرد. اصلا چرا به اون اتاق راهنمایی شده بود؟
- عوضیها...
تهیونگ غرید. دیکش حالا داشت با فشار بیشتری به پارچه ی تنگ شلوار کوفته میشد و کمکم درد روانش رو بههم میریخت.
دستش رو دراز کرد تا زودتر فکری به حال خودش بکنه و عضوش رو از اون فشار رها کنه؛ اما انیگما به تندی جنبید و محکم مچ هر دو دستش رو صاحب شد.
چشمهای خمار آلفا به میلهی طلای براق و فوقالعاده نازکی افتاد که بین دندونهای مرد میدرخشید و بیاختیار بزاقش رو فرو داد. اون وسیله رو میشناخت.
- قوانین رو که یادته؟
انیگما غرید و میله رو مثل یک شعبده باز بین انگشتهاش لغزوند.
- نه، نمیتونی...
پیشونیش رو به پیشونی آلفا چسبوند و هشداردهنده تکرار کرد:
- نمیتونم؟
شیرینی وانیل داشت ذرهذره زیر حضور پررنگ ودکا حل میشد، درست مثل یک تکه یخ توی آتیش.
نگاهش بین چشم سالم و کور انیگما زندانی شد و رعشه به تنش افتاد، صدای خودش رو شنید که گفته بود:
«لطفا، زودتر...»
ابروی انیگما بالا پرید.
- کلمهی امنت، دورمان.
تهیونگ با شدت سری به نشونهی نفی تکون داد. دیگه هرگز اون عبارت تحقیرآمیز رو به زبون نمیآورد.
صورت داغ انیگما روی پوست سینهاش نشست و عمیق رایحهاش رو نفس کشید.
- اون دندونهای لعنتیت رو کنترل کن!
- من رو میشناسی دورمان، چیزهای مورد علاقهام رو گاز میگیرم.
زبونش مثل یک خنجر گداخته مقاومتش رو میبرید و پوست خوشرنگش رو نمدار میکرد. با پشت دست سر تهیونگ رو به سمتی مایل کرد و رد مارکش رو لیسید.
لحنش خشک و جدی شد، وقتی غرید:
«بجنب، دورمان.»
- یادم نمیاد...
انیگما روی گردنش خندید. قبل از مکیدن هرجایی که دلش میخواست، لب زد:
«غرورت... تا نشکسته خمش کن، دورمان.»
انگار جونش بود که با اون مکها از تنش بیرون کشیده میشد، زیر تن انیگما لرزید و با حرص گفت:
«ر- رحم کن...»
سرگی سربلند کرد و لبهایی که طعم وانیل میدادن رو لیسید، با چشم نیمه بازش نگاهی تشویقآمیز به آلفاش انداخت و دوباره میلهی طلایی رو به دندون گرفت تا کمربند چرمش رو دربیاره.
حتی تصور فشردهشدن اون چرم نرم و خوشرنگ روی پوستش به جای طنابهای زبر، کافی بود تا تهیونگ هزاربار بابت اون حجم از توجه توی شلوارش بیاد.
بیاینکه انیگما حتی چیزی بگه، سر سنگینش رو به دیوار تکیه داد و مچ دستهاش رو جلو گرفت.
لحظهای بعد، چرم لطیف و محکم کمربند انیگما که حالا با بدنش هم دما شده بود، بیرحمانه دور مچ دستهای آلفا چنبره زد و سفت شد.
- اوه...
جئون از روی شلوار، با دیک دردناک آلفا بازی کرد و عمیق به صورتش زل زد تا از هیچ تغییری توی صورت سرخ و سفیدش جا نمونه.
- آخرین باری که انقدر برای نابود شدن به دست یکی دیگه هیجان داشتی کی بود؟
تحقیرآمیز غرید و فقط با یک دست کمربند و دکمهی شلوار تهیونگ رو باز کرد، جاذبه پارچه رو پایین کشید و انگشتهای مشتاق انیگما به پارچهی نم دار باکسر پسر دست درازی کردن.
تهیونگ اون منظره رو باور نمیکرد، دو سال بود که تااینحد هارد نشده بود. شهوت داشت مغزش رو میسوزوند. وقتی سرانگشتهای سرگی به کلاهک خیسش کشیده شد، تشنجوار لرزید و نتونست دهنش رو ببنده.
- بذارش داخل... زودباش!
میلهی نازک و سرد، وحشیانه به پوست داغ عضوش کشیده شد و آه از نهادش بلند کرد. تهیونگ اینبار با صدایی که بم شده بود تشر زد:
- زودبا-
اما جئون با همون دستی که میله رو نگهداشته بود، نه چندان آروم به صورتش ضربه زد و دوباره تهیونگ رو بین سینهی خودش و دیوار فشرد:
«فقط یه شانس دیگه بهت میدم.»
تهیونگ از روی سرخوشی و هیجان خندید، اما عاجز نالید:
«لطفا.»
- بهتر شد.
جئون با آرامشی دیوونهگننده رگهای برآمده ی عضو تهیونگ رو لمس کرد و بعد از چندبار عقب و جلو کردن سر میله، اون رو آهسته داخل عضوش فرستاد.
- آه... آه... فاک!
میلهی سرد، وارد شد و لذت و اضطراب مثل شوک الکتریکی از بدن بیدفاع آلفا عبور کرد. پاهاش مثل ژله میلرزیدن و به سختی از دهن نفس می کشید.
- پاهام... نمیتونم...
انیگما روی رونهای عضلانی آلفا دست گذاشت و با سر به تخت بزرگ پشت سرشون اشاره کرد.
- میخوای ببرمت روی تخت؟ به نظرت لیاقتش رو داری؟
بیاختیار سری به نشونهی نفی تکون داد.
- بلدی لایقش بشی، موی دورمان؟
دیگه نمیدونست داره با چی موافقت میکنه، میلهی سرد داشت ذرهذره با کورهی داغ تنش همدما میشد و دیگه حتی خبری از بیرون ریختن پریکام هم نبود. دلش میخواست فریاد بزنه یا بهتر، زودتر شاهد پرشدن حفرهاش باشه.
- اوهوم... بلدم... بلدم!
- پس براش دعا کن، دورمان. دستهات رو بههم بچسبون.
اما حواس تهیونگ حالا بیش از حد پرت حرکات انیگما شد، چراکه مرد قدمی عقب رفت و با کندیای عمدی، سمت دکمههای پیراهن سیاهش دست برد و بازشون کرد.
دهن آلفا خشک شد؛ اما در عوض اشک توی چشمهاش حلقهزد. لحظهای بعد، بدن عضلانی انیگما روبهروش قرار داشت. همون گردنبند صلیب کهنه، تتوهای روی سینه و پهلوش، رد مشخص زخمهای قدیمی، همشون هنوز همونجا بودن.
سرگی پیراهنش رو به پیراهن پارهی تهیونگ ملحق کرد و خیره به واکنشهای واضح صورت پسر، شلوار و باکسرش رو پایین کشید.
آلفا با صدای زیری که فقط در حضور انیگما ازش استفاده میکرد، زار زده بود:
«پاپوچکا...»
انیگما جلو اومد و دستهای به هم بسته شده ی آلفا رو بین دست های زمختش گرفت و اونها رو روی دیک هاردشده و بزرگش نشوند.
تهیونگ با حیرت عضو مرد رو بین دست های بستهاش گرفت.
- می سوزه...
داغی دیک همسرش با جهنم برابری میکرد، بیاختیار دستهاش رو تکون داد تا دیک انیگما رو پمپ کنه و همزمان بخاطر کشیدهشدن گاهوبیگاه سر عضو خودش به طول عضو انیگما ناله میکرد. همون لحظه پاهاش سر شدن و لغزید که سقوط کنه؛ اما سرگی محکم به رونهاش چنگ زد و تن سنگینش رو بلند کرد، آهسته تهیونگ رو به دیوار چسبوند و همونطور که داشت حلقهی دست های نرمش رو به فاک میداد روی دیکش تف کرد تا سریعتر و لیزتر بین دستهای داغ پسر عقب و جلو بشه.
- تنگترش کن، مالیشکا. تو میتونی، مگه نه؟
آلفا آه کشداری سر داد و برای تنفس هرچه بیشتر رایحهی اعتیاد آورش، سرش رو به عضلات داغ سینهی مرد چسبوند. التماس کرد:
«تمامت رو بهم بده، داخلم میخوامش... لطفا...»
دو انگشت بلند انیگما روی سوراخ تنگش نشستن و کمی فشردن، تهیونگ همهی تلاشش رو کرد تا عضلاتش رو برای ورود انگشتهای حریص انیگما شل کنه؛ اما بی فایده بود. دوسال از آخرین باری که حفرهاش پرشده بود میگذشت.
جئون مک خشنی از گلوی پسر دزدید که با هر نالهی تندش مرتعش میشد و میلرزید. عضو داغ تهیونگ رو هم کنار عضو خودش توی دست گرفت و سرعت کمر قدرتمندش رو بالا برد.
لبهاش رو به خط فک آلفا چسبوند و با لحنی نهچندان ناراضی غرید:
«از پسش برنمیای، مالیشکا...»
- آخ...
جئون بالاخره موفق شده بود یکی از انگشتهای آغشته به پریکامش رو وارد حفرهی تهیونگ بکنه؛ اما خیلی زود پس زده شد و آلفا از فرط درد ناحیهی زیر شکمش نالهی خشنی کرد.
- توی این دوسال سوراخت رو برام نگه داشتی. پسرخوب.
- لمسم کن... خواهش میکنم.
انیگما با بیرحمی انگشتش رو روی میلهای که تا ته داخل رفته بود فشرد و واکنش چشمهای نمناک پسر رو با نگاهش بلعید. دهن بازش، نفسهای سریعش، رایحهی شدید و دیک بیشرمش که با حرکات نامنظم کمرش توی دستش عقب و جلو میشد. همسرش بینقص بود!
لبهای تهیونگ مدام به دام دندونهای تیزش میافتادن و عطش انیگما رو برای حمله به سمتشون شدیدتر میکردن. با خشونت به نقاط رنگ گرفتهی گردنش دندون زد و چنان محکم با دیکش به گرهی دست های پسر کوفت که کلاهک آغشته به پریکامش به ناف آلفا فشرده شد و تنش رو لرزوند.
- داری میلرزی، مالیشکا... وقتشه بذاری خردت کنم.
- فاک... درد میکنه...
تهیونگ سرش رو به یک سمت مایل کرد تا صورت مرد رو توی گودی گردنش حبس کنه، ایکاش اون لبها رو رد نکرده بود، ایکاش انقدر بوسیده میشد تا بمیره، انقدر نوشیده میشد تا لبریز شه و بعد توی همون آغوش جون میداد...
انیگما جوری عضلات دردمند رونش رو توی دست میفشرد که تهیونگ حتم داشت رد انگشتهاش تا مدتها روی پوستش میمونه، عرق سرد از انحنای کمرش به پایین لغزید و اشک هم از گوشهی چشم هاش.
- آه...
- دوستداری راحتت کنم؟
میدونست تا وقتی اون میلهی کوفتی مسیر کامش رو بسته، بین اون برزخ آشنای درد و لذت حبس شده و رهاییش فقط و فقط توسط تنها کسی که هربار بهش اجازه میداد مثل یک گرگ اهلی شده کنترلش کنه میسر میشد.
صورت مرد بزرگتر، مثل تکهی گمشدهی پازل به یک سمت صورتش چسبید و بدن ورزیدهاش رو با همون ریتمی که تهیونگ عاشقش بود، بین حلقهی تنگ دستهای کوچیکتر پسر کوفت.
تهیونگ ناله کرد. چهقدر کوچیک و خرد بود، وقتی اونطوری به انیگما التماس میکرد تا بهش اجازه بده به اوج برسه:
«میخوام بیام... لطفا بهم اجازه بده پاپوچکا.»
انیگما تنها گوش سالمش رو به دندون گرفت و ناخنهاش رو توی پوست رونش فرو برد، مبادا تهیونگ جرات کنه بدون اون به اوج برسه یا سقوط کنه.
- دو سال برای تکرار این نگاه بود که تحمل کردم... تحملم کن، دورمان. نگهم دار!
- آه... بیشتر.
تهیونگ حالا داشت با تمام توانش فریاد میزد:
«پاپوچکا!»
مرد جوری از کوره در رفت، انگار قصد داشت سر خودش رو از فرط کلافگی و عجز به دیوار بکوبه. تحمل نداشت نگاه نرم و تسلیم شدهی پسری که همیشه مغرور و مسلط بهش زل میزد رو ببینه و افسار پاره نکنه.
پیشونیش رو به پیشونی تهیونگ کوبید و محکمتر بهفاک داد. سرش فریاد زد:
«اونطوری نگاهم نکن لعنتی!»
- نمیتونم... دیگه نمیتونم تحمل کنم...
اشکهای تهیونگ جاری شدن و هق زد، یا کام میشد یا میمرد و این موضوع فقط به انیگماش بستگی داشت.
- گریه میکنی؟ انقدر دوستشداری، دورمان؟
- ممکنه بمیرم.
- برام نگهش داشتی، مالیشکا. باید بابتش بهت جایزه بدم؟
تهیونگ مطیعانه سر تکون داد و آه کشید. اون نگاه، تیر خلاص رو به بیرحمی انیگما کوفت و متوقفش کرد. تهیونگ رو از دیوار جدا کرد و سه قدم بزرگ برداشت تا تن کوفتهاش رو روی تخت و زیر خودش پایین بذاره.
تهیونگ از پایین به صورت خشن و بی طاقت انیگما زل زد و طعم تلخ ودکا رو روی زبون سر شدهاش حس کرد.
اشک ریخت و دهنش رو کامل باز کرد، میدونست چی در انتظارشه و میخواست قبل از اینکه بیهوش بشه حسش کنه.
- پاپوچکا.
جئون روی زانوهاش جلو اومد و مثل یکی شکارچی، از تنی که تصاحب کرده بود بالا رفت. دوباره به موهای خیس از عرق آلفا چنگ انداخت و به قدری جلو رفت که زانوهاش رو دو طرف سر تهیونگ گذاشت و عضو بزرگ و لیزش رو با حرص روی لبهای باز پسر مالید. نفسهاش تند و خرناس مانند شده بودن و تن درشتش روی صورت به هم ریختهی پسر سایه انداخته بود.
آلفا میخواست صورت انیگما رو موقع خالی شدن روی صورتش ببینه و خوب میدونست بعد دو سال دقیقا چی کارش رو تموم می کنه.
زار زد:
«رحم کن!»
همه چیز تموم شد، جئون گلوش رو گرفت و فشرد، با فشار روی صورت خیس از اشکش خالی شد و همزمان تنها دست آزادش رو پایین برد و بالاخره میلهی داغ و طلایی رو از عضو پسر بیرون کشید.
تهیونگ مثل آشتفشان فوران کرد، زار زد و خندید، مغزش دیگه اونجا نبود و جسمش دوباره مثل یک عروسک بین دستهای ماهر شکارچیش خرد شده بود.
آدرنالین جسمش رو صاحب شده بود، کام غلیظ انیگما تقریبا دیدش رو بسته بود و بوی تلخ ودکا مستش میکرد، بیاینکه حتی یک شات خورده باشه.
- دورمان...
ستایشوار آلفا رو صدا زد و با مهر به منظرهای که روی صورت پسر ساخته بود زل زد. نفسی عمیق و خسته کشید و دست های بیحس و سرد پسر رو از بند کمربند رها کرد و ماساژ داد.
- موی دورمان...
با آرامش لبهاش رو روی پیشونی پسر گذاشت و بوسید، بعد تن خستهاش رو روی سینهاش انداخت. دیگه جونی براش باقی نمونده بود.
با لحنی نرم و آهنگین که به ندرت ازش شنیده میشد، روی پوستش زمزمه کرد:
«زیباییت این درد لعنتی رو مرگبارتر میکنه، دورمان. ای کاش خواستنت حد و مرز داشت...»
لحظهای بعد، تن تهیونگ تکون خورد و دستهایی که مزین به رد کمربند مرد بودن رو بالا برد و داخل موهای انیگما فرو برد، تارهای اندک نقرهای موهاش زیر نور ضعیف میدرخشیدن.
با لذت خندید و لب زد:
«عالی بود... فوقالعاده بودی عزیزم.»
آلفا که تن سنگین سرگی رو روی سینهاش داشت، به سختی نفس گرفت و صورتش رو با ملافهی سرخ پاک کرد.
جئون سرگی، رامتر و آرومتر از هر زمان دیگهای سر روی سینهاش گذاشته بود و خرخر میکرد.
تهیونگ پلک زد و با گیجی به سقف خیره شد. لبخندی زد و زمزمه کرد:
« خوشحالم که توی زندگیم دارمت، سوبین...»
سنگینی تن انیگما از روی سینهاش محو شد و آخرین چیزی که به یادش موند، فشرده شدن مرگبار گلوش توسط حلقهی دستهایی بود که به حتم قصد جونش رو داشتن...
حالا جئون تهیونگ طرفش رو انتخاب کرده بود؛ اینکه شکار هیولای خیمه زده روی تنش باشه و برای زنده موندن تلاش کنه.
بیبیگرلز عکس اون میله رو براتون میذارم. نظرتون درمورد اسمات؟ ضمنا خیلی به فلش بک دقت کنید. بوس✨️🍻
•ELA•