°Run baby°
writed by Terry- گاز بده سوبینا!
سوبین از آینه تعداد ماشین هایی که به دنبالشون بودن و میشمرد
۶تا ماشین.. از انتظاراتش کمتر بودن
گلوله ها بی مقصد از کنار ماشینی که سوبین و یونجون سوارش بودن رد میشدن و شیشه ی مغازه های اطراف رو هزاران تیکه میکردن..
• یه مشکلی داریم یونجونا
یونجون همینطور که لاستیک های پر سرعت ماشین هارو هدف گرفته و شلیک میکرد ، سرش رو از شیشه داخل آورد و به سوبین نگاه کرد
- چیشده؟
• ماشین ترمز بریده
- نگران نباش ، هر وقت به مقصد نزدیک شدیم بهم بگو درستش میکنم
این رو گفت و به شلیک کردن ادامه داد
سوبین لباس یونجون رو کشید و توجهش رو به روبهروش جلب کرد
• داریم میرسیم ، چیکار کنم؟
- هر وقت بهت گفتم کلاج رو بگیر
دستش رو روی دنده گذاشت و آماده شد
• دیوونه شدی؟ میخوای به کشتنمون بدی؟
- بهم اعتماد کن
سوبین هر لحظه چشم هاش بیشتر گرد میشدن
• نه نه من نمیتونم بیا خودت انجامش بده
این رو گفت و جاهاشون رو باهم عوض کردن
سوبین کمرش رو به صندلی پشتش چسبوند و دستش رو روی شونه ی یونجون گذاشت
انگار میخواست از حضور یونجون کنارش مطمعن بشه..
هر لحظه به لبه ی پل نزدیک تر میشدن و استرس سوبین بیشتر میشد
تعقیب کننده ها فاصله شون رو با ماشین یونجون کمتر کرده بودن
شاید تو شرایط دیگه این نشونه ی خوبی نبود ، اما حالا عالی بود..
یونجون با فاصله ی خیلی کمی کلاج رو فشار داد ، دنده رو کشید و فرمون رو به سرعت چرخوند
وقتی مطمعن شد با دیوار تصادفی نکردن دوباره گاز رو فشار داد و سریع از اونجا دور شد
ماشین ها کنترلشون رو از این حرکت غیر منتظره ی یونجون از دست دادن ، دیوار رو شکستن و از پل سقوط کردن..
سوبین چشم هاش رو باز کرد و وقتی متوجه زنده موندنشون شد خنده ی بلندی کرد و با چشم های گرد شده بازوی یونجون رو گرفت و محکم تکون داد
• یونجونا تو معرکه اییییی!!!
یونجون از ذوق سوبین خندید
درحالی که قفل فرمون رو آماده میکرد تا به فرمون بزنه رو به سوبین گفت:
- کوله ها اون پشت ان ، ورشون دار باید بپریم
سوبین سرش رو به معنی باشه تکون داد و کوله هارو ورداشت
یونجون قفل فرمون رو بست و به سمت سوبین رفت و روی سقف ماشین آماده ی پریدن شد
انگشتای دستش رو قفل دستای سوبین کرد
- سوبینا بپر!
هر دو از ماشین پایین پریدن و چندین غَلت روی زمین سفت و سرد خوردن
ماشین با خونه ی خرابه ای برخورد کرد و متوقف شد
سنگ ریزه هایی که روی زمین ریخته شده بودن کمر هر دوشون رو زخمی کرد
سوبین با درد آروم بلند شد و به سمت یونجون رفت
• حالت خوبه؟میتونی بلند بشی؟
یونجون دستاش رو روی زمین فشار داد و بلند شد
- آره خوبم ، باید زودتر بریم وقتی برامون نمونده
.
.
• بیا بریم داخل ، حواست باشه از من دور نشی
یونجون دست سوبین رو محکمتر گرفت و خودش رو بهش نزدیک کرد
شبیه پسر بچه ای که پشت مادرش قایم میشه..
٫٫ دنبال من میگردید؟
هر دو به سمت صدا برگشتن و با کای که اسلحه به دست با لبخند بهشون نگاه میکرد مواجه شدن
- هر چی که میخواستی رو آوردیم ، فقط ولشون کن بزار برن
سوبین به طرف کای رفت و کوله هارو جلوی پاش انداخت
٫٫ این معامله اصلا به دلم نمیشینه..نظرتون چیه یکم هیجان انگیزش کنیم؟
اسلحه ی تو دستش رو به سمت یونجون گرفت و با لبخند بهش نگاه کرد
٫٫ تو.. اگه بتونی تو مبارزه منو شکست بدی میزارم که برید ، دوستاتونم آزاد میکنم
سوبین شوکه شده نگاهش بین کای و یونجون جابهجا میشد
• بس کن کای فقط طلاهارو وردار و برو
٫٫ انتخاب با توعه یونجون ، یا مبارزه میکنی یا یه گلوله حروم دوست پسرت میکنم
و اسلحه رو مطمعن به سمت سوبین گرفت
یونجون تاحالا دعوا نکرده بود و هیچ تجربه ای تو این کار نداشت
سوبین چطور میتونست اجازه بده معشوقه ی مظلوم و آسیب پذیرش جلوی چشم هاش پر پر بشه؟
• اگه مبارزه میخوای بیا با خودم در بیوفت ، یونجون نه..
کای با صدا خندید و به سمت یونجون قدم ورداشت
٫٫ میخوام ببینم یه راننده رالی ارزششو داشت که بخاطرش حاضر شدی از کارت بگذری؟
سوبین فکر نمیکرد این باند مافیایی انقدر بهش وابسته بشن که برای برگردوندن دوباره ش به اون باند دست به هر کاری بزنن
بخاطر این اتفاقات اعضای باند یونجون رو مقصر رفتن سوبین میدونن.. البته حق داشتن ؛ بعد اعترذف یونجون به سوبین ، این فکر به ذهنش رسید..
• خفه شو!. این هیچ ربطی به یونجون نداره من خودم خواستم از اون کثافت خونه بزنم بیرون و هیچکسم حق نداره جلوم رو بگیره ، تو که طلاهات رو گرفتی مشکلت چیه؟
٫٫ این طلاها حق من بودن که زودتر از اینا باید به دستشون میاوردم ؛ این پسر بچه بحثش جداست..
سرگیجه و تپش قلب بالا امون یونجون رو بریده بودن..
دعوا.. کاری که یونجون همیشه ازش فرار میکرد
مطمعن بود این دفعه قراره توسط گانگستر قهاری که به خونش تشنه س کشته بشه..
- فقط کاری با سوبین هیونگ نداشته باش..
همینطور که آستین پیرهنش رو بالا میزد با ترس جلو رفت
٫٫ اوووو!! به عنوان پسر بچه جرئت زیادی داری
کای به بادیگارد هاش اشاره کرد که سوبین مانع سوبین برای اومدنش پیش این دو نفر بشن
سکوت مطلق اطراف رو صدای مشت های کای روی صورت یونجون میشکست..
داد و فریاد هایی که سوبین با دست های بسته میکشید تاثیری نداشتن
صورت یونجون از شدت درد بی حس شده بود و احساس میکرد تمام ترکیب صورتش بهم خورده
٫٫ بوی خونت بدجور هوش از سرم پرونده
مشت های پی در پی باعث شدن یونجون پخش زمین بشه
٫٫ به جای سوبین باید از اول میومدی پیش خودم ، میتونستم برات دوست پسر بهتری باشم
کای موهای یونجون رو گرفت ، خم شد و سرش رو به گوشش نزدیک کرد
٫٫ هنوزم دیر نشده..
طاقت یونجون تموم شد
با دست های بی جونش به یقه ی کای چنگ زد
چشمش رو چرخوند و چشماش رو به لبهای کای دوخت
لبش رو نزدیک لب کای کرد
کای با فکر قبول کردن پیشنهادش سرش رو خم کرد و آماده ی بوسیدن یونجون شد اما با برخورد چیزی با سرش چشم هاش سیاهی میرفتن..
یونجون با تمام توانش سنگ رو چندین بار به سر کای میکوبید
بادیگارد ها با دیدن این اتفاق به سمت یونجون دوییدن که سوبین از پشت بهشون حمله کرد و گردن هردو رو محکم پیچوند
سوبین بی قرار پیش یونجون رفت و اون رو بغل کرد و بوسه های محکمی روی گردنش زد
هزاران بار از خدا بابت زنده موندن یونجون تشکر کرد
.
.
- سوبینا! با پول طلاها میخوای چیکار کنی؟
• خب.. همشو میدم به خودت که هر کاری دوست داشتی باهاشون بکنی
صدای اعتراض تهیون و بومگیو از پشت ماشین گوش سوبین و کر کرد
بومگیو معترض غر زد
+ چرا فکر میکنی همه اون پول ها مال توعه که حتی میبخشیشون به معشوقه ت؟ اگه ما نبودیم از کجا میخواستید جای طلاها رو پیدا کنید؟
• اگه شما دوتا تو گرفتن اینا گیر نمیوفتادید الان خیلی زودتر فرار کرده بودیم
بحث های سوبین و بومگیو هیچوقت تمومی نداشتن..
تهیون بومگیو رو عقب کشید و گفت:
° مهم اینه که الان همگی زنده ایم بقیه ش مهم نیست
سوبین تایید کرد و با دست آزادش دست یونجون رو گرفت و بوسه ای روش زد
+ حواست به رانندگیت باشه جناب عاشق پیشه حالا نمیخواد انقد عشقتو بکنی تو چشممون
تهیون ضربه ای به بازوی بومگیو زد
° به جای این حرفا یکم یاد بگیر احمق..
صدای خنده ی سوبین و یونجون کل ماشین رو پر کرده بود..