Run✨️

Run✨️

Aino

_پنج سال بعد

چند هفته بود ونوو از بیمارستان مرخص شده بود و الان توی خونه خواب بود.

مینگیو برای اینکه ونوو یکم بتونه استراحت کنه، دوقلو ها که الان بزرگ تر شده بودن رو برده بود خونه مادرش باشن.

خودش هم صبح زود بیدار شده بود و از خونه بیرون رفته بود تا برای خونه یکم خرید کنه و یه صبحونه مفصل برای ونوو درست کنه.

بعد از خرید کردن به خونه برگشت و اول به سمت اتاق خودش و ونوو رفت تا ببینه همسرش هنوز خوابه یا بیدار شده.

در رو که باز کرد یکی از شیرین ترین صحنه های زندگیش رو دید.

دختر کوچولوش که تازه چند هفته بود بدنیا اومده بود، از خواب بیدار شده بود و دست و پاهای کوچولوش رو تکون میداد، ونوو هم کنار دخترشون خوابیده بود و موهای مشکی و نرمش روی بالشت پخش شده بود و دستش روی پتو مشت شده بود.

مینگیو لبخندی زد و گوشیش رو از جیبش در اورد و از دخترش و همسرش عکس گرفت.

گوشی رو دوباره داخل جیبش گذاشت و به سمت تخت قدم برداشت.

خیلی اروم روی تخت دراز کشید و اول پیشونی ونوو رو بوسید و بعد به رورا نگاه کرد.

دختر ناز و کیوتش که دقیقا انگار ورژن کوچیک تر شده از ونوو بود.

"خرگوش کوچولو از خواب بیدار شده ولی پاپاش نه هنوز...بیا پاپا ونوو رو هم بیدار کنیم.."

مینگیو خیلی اروم رورا رو بلند کرد و روی سینه ونوو گذاشت و مراقب بود رورا سُر نخورده و نیوفته.

ونوو با حس سنگینی روی شکم و قفسه سینه‌اش اروم چشماش رو باز کرد و با گیجی چند بار پلک زد تا اینکه متوجه شد مینگیو با لبخند داره بهش نگاه میکنه و بعد متوجه رورا شد.

لبخند خواب‌آلودی زد و یه دستش رو بالا اورد و رورا رو بغل کرد و خیلی اروم بدنش رو کش داد تا خستگی خواب از تنش در بیاد.

"همممم....صبح بخیر..."

"صبح تو هم بخیر عشق من.."

مینگیو خم شد و بوسه‌ای به لب های ونوو زد و بعد رورا رو از بغلش گرفت تا ونوو هم بتونه بلند بشه و روی تخت بشینه.

ونوو همونطور که خمیازه میکشید به مینگیو نگاه کرد که با رورا توی بغلش بلند شد و از اتاق بیرون میرفت.

"پسرا کجا هستن؟"

مینگیو یه لحظه مکث کرد و بعد به سمت ونوو چرخید و به چهارچوب در تکیه داد.

"صبح بردمشون خونه مامانم....ظهر میرم دنبالشون."

ونوو سرش رو به معنای فهمیدن تکون داد و از جاش بلند شد و به سمت دستشویی رفت.

توی این پنج سال اتفاقات زیادی افتاده بود مثلا جاشوا و جونگهان تصمیم گرفتن توی لس‌ انجلس بدنیا بیارن و اسمش رو هم اِلا گذاشتن.

از اون طرف جونهائو هم صاحب دو تا بچه شده بودن و اونا هم چند سالی بود توی چین زندگی میکرد، اولین بچشون یه دختر به اسم لین‌لین‌ و دومین بچشون یه پسر به اسم جیان.

و در آخر هم ما رورا رو داریم، پرنسس کوچولوی خانواده کیم و جئون.

ونوو بعد از اینکه از دستشویی اومد رورا رو از بغل مینگیو گربت تا مرد راحت تر بتونه آشپزی کنه.

البته خوب میدونست مینگیو چقدر توی بچه داری ماهره اونم بعد از دوقلو های شیطونشون ولی بازم دلش میخواست خودش دختر کوچولوش رو بغل کنه.

مینگیو درحالی که داشت میز رو میچید گوشیش زنگ خورد و وقتی گوشی رو از جیبش در اورد دید که مادرش داره تصویری بهش زنگ میزنه.

ونوو هم همونطور که داشت از قهوه‌ای مزه مزه میکرد سرم رو کج کرد و با نگاهش از مینگیو پرسید کیه.

مرد لبخندی زد و قبل از جواب دادن تماس گفت.

"بزار ببینیم وروجک کوچولو ها چیکار کردن باز.."

ونوو با این حرف خنده آرومی کرد و مینگیو تماس تصویری رو جواب داد.

خبری از مادرش نبود و به جاش دوتا گردو کوچولوهایی رو دید که به زور سعی داشتن خودشون رو توی صفحه تماس جا بکنن.

مینگیو لبخندی زد و مثل همیشه با پسراش خیلی بازیگوش حرف زد.

"بزار ببینم کیا رو اینجا داریم...من میتونم سونو و گئونهو رو ببینم....پسرای من دلشون تنگ شده برای بابا؟"

گئونهو یه لحظه گوشی رو از دست سونو گرفت و شروع کرد به دویدن توی خونه و از دست سونو در میرفت.

مینگیو فقط خندید و گوشی رو یکم چرخوند تا ونوو هم به وروجک هاش نگاه کنه.

"گئونهو...بسته پسرم... میوفتی."

گئونهو فورا به حرف ونوو گوش داد و سونو هم اومد کنار داداشش وایستاد و با لحن بامزه‌ای گفت.

"پاپا....رورا خوبه؟"

ونوو و مینگیو جفتشون به خاطر کیوتی سونو و نگرانیش برای رورا غش و ضعف رفتن و ونوو با لحن مهرون گفت.

"معلومه که رورا هم خوبه‌ پسر قشنگم.."

و بعد با لب های آویزون به سمت مینگیو چرخید و با چشم های مظلومانه بهش نگاه کرد.

"برو پسرام رو بیار....لطفا."

ونوو روش های خودش رو داشت برای راضی کردن مینگیو و خب کارساز هم بود چون مینگیو بدون هیچ مکثی کلید ماشینش رو برداشت و به سمت در رفت.

به چند دقیقه نکشید که مینگیو با دوقلو ها به خونه برگشت و ونوو تا اون تایم میز آشپزخونه رو جمع و تمیز کرده بود و الان هم روی مبل نشسته بود و رورا توی بغلش خواب بود.

صدای باز شدن در خونه اومد و پشت سرش صدای دویدن دوقلو ها و مسنگیو که بهشون اخطار میداد ممکنه بخورن زمین.

ونوو سرش رو چرخوند و بالاخره پسر های شیطون و بامزه‌اش جلوی چشماش بودن و اون سکوت خونه دوباره پر شده بود.

ونوو با لبخند به پسرا نگاه کرد ولی وقتی رورا توی بغلش تکون خورد و شروع کرد به گریه، از جاش بلند شد و دوباره شروع کرد به خوابوندن دخترش.

مینگیو اومد و رورا رو از بغل ونوو گرفت تا به اتاقش ببره.

ونوو هم روی زانو هاش خم شد و پسراش رو بغل کرد.

"آخیش...دلم برای پسرام تنگ شده بود.."

گئونهو خودش رو محکم چسبوند به ونوو، سونو هم سعی میکرد داداشش رو بکشه کنار و فقط خودش توی بغل بابا ونووش باشه ولی زیاد موفق نبود چون با این حال که دوقلو بودن، قدرت گئونهو همیشه یه کوچولو بیشتر بود.

ونوو فقط به این کار هاشون خندید و بوسه‌ای به بالای سر جفتشون زد و بعد بلند شد و دست دوقلو ها رو گرفت و به سمت آشپزخونه رفت.

"دلتون میخواد یه چی بخوریم؟"

سونو سرش رو بالا گرفت و با لب های آویزون درست مثل عادت خود ونوو، گفت.

"پاپا...کوکی...من کوکی میخوام."

گئونهو هم از اون ور مثل مینگیو که ذوق زده میشد و چشماش مثل یه پاپی کیوت گرد میشد گفت.

"کوکی شکلاتی.."

ونوو دست دوقلو ها رو ول کرد و برای پسراش کوکی های مورد علاقشون رو آورد.

"پس کوکی شکلاتی برای پسرای من...گئونهو مراقب باش نریزی..بیا مثل سونو بشین بخور....گئونهو!."

هرچقدر سونو رو میتونست کنترل کنه، گئونهو رو نمیتونست.

البته گئونهو به حرف تنها کسی که گوش میداد ونوو بود ولی همیشه این عادت بد رو داشت که موقع خوردن خوراکی حتما باید راه بره و نمیتونست یه جا بمونه، از اون طرف سونو تمام تمرکزش چون موقع خوردن خوراکی روی خوراکی توی دستش بود، فقط یه جا وایستاد و یا نشسته بود.

یکم بعد مینگیو از اتاق بیرون اومد و دستاش رو دور کمر ونوو حلقه کرد و چونه ونوو رو به سمت خودش چرخوند تا به چشم های زیباش نگاه کنه.

"ول کن بزار هرکاری میخواد بکنه."

ونوو یکم لب هاش رو آویزون کرد و سرش رو دوباره به سمت گئونهو که الان جدی در تلاش بود تا از دیوار اتاقش بالا بره نگاه کرد.

"ولی اخه نگاهش کن...وروجک...بیا پایین ببینم.."

مینگیو خندید و به سونو نگاه کرد که بعد تموم شدن کوکی به بردارش پیوست و مثل همیشه جفتشون در حال انجام یه شیطنت جدید بودن.

ونوو فقط مثل همیشه حرص میخورد ولی مینگیو خیلی فوری برای پرت کردن حواس ونوو، لب هاش رو روی لب های ونوو گذاشت.

اخم ونوو خیلی سریع ناپدید شد و کامل به سمت مینگیو چرخید و دستاش رو روی شونه های مینگیو گذاشت.

دستای مینگیو هم دور کمرش حلقه شد و کامل یه خودش چسبوندش و لب هاش رو عمیق بوسید.

_ ده سال بعد.

"بابا...پاپا.....گئونهو و سونو عروسکم رو گرفتن بهم نمیدن"

مینگیو و ونوو بازم با صدای جیغ زدن های سر صبح از خواب بیدار شدن و برای چند ثانیه فقط در سکوت به سقف خیره شدن.

حداقل خوبیش این بود صدای داد و جیغ از بیرون اتاق میومد و بچه هاشون اینو میدونستن که بی اجازه وارد اتاقشون نشن.

البته که این به لطف مینگیو بود چون یه بار خیلی جدی دست بچه ها رو گرفت و نشست برای همه چیز توی خونه قانون گذاشت.

"میشه خودمون رو به خواب بزنیم؟"

مینگیو اینو گفت و ونوو آهی کشید و روی تخت نشست و عینکش رو برداشت و زد.

"اگه این کارو بکنیم قطعا توی خونه یه انفجاری رخ میده."

مینگیو با همسرش موافق بود پس از جاش اونم بلند شد و تی‌شرت رو تنش کرد و به همسرش نگاه کرد.

بعد گذشت ۱۰ سال هنوزم برای زیبا و کیوت بود.

باورش نمیشد یه مرد میتونه هرچی زمان بگذره انقدر کیوت تر بشه.

این موضوع از زاويه ونوو هم فرق کوچیکی داشت اونم این که مینگیو با گذشت زمان جذاب تر میشد و هنوزم باعث میشد قلبش تند تر بزنه هر بار که بهش نگاه میکرد.

هر دو از اتاق بیرون رفتن و مثل همیشه بچه ها باهم درگیر بودن.

گئونهو و سونو یکی از عروسک های مورد علاقه رورا رو گرفته بودن و رورا هر بار تلاش میکرد از یکیشون عروسک رو بگیره، عروسک به هوا پرتاب میشد و دست اون یکی برادرش میوفتاد.

ونوو و مینگیو به خاطر مظلومی دخترشون نگاهی رد و بدل کردن و بعد مینگیو جلو رفت و عروسک رو توی یه حرکت از پسرا گرفت و به دخترش که نزدیک بود بزنه زیر گریه داد و سر دخترش رو به بغل خودش چسبوند تا اگه میخواد توی بغل خودش گریه بکنه و با لحن خیلی جدی به پسرا تذکر داد.

"سونو و گئونهو...یه بار دیگه ببینم رورا گریه میکنه یا اذیتش کردید براتون بد میشه."

و بعد دخترش رو به سمت دستشویی برد تا صورتش رو که از گریه خیس شده بود بشوره.

سونو و گئونهو با مظلومی به ونوو نگاه کرد و ونوو شونه هاش رو بالا انداخت.

"باباتون حق داره...با اون چشما هم به من نگاه نکنید...مقصر خودتونید و از من کاری بر نمیاد."

"اما پاپا..."

ونوو دستش رو بالا برد و حرف سونو رو قطع کرد.

"اما نداریم....خواهرتون ازتون کوچیک تره نباید اذیتش کنید...در ضمن باباتون همیشه بهتون گفت رورا تنها دختر این خونه هست و باید مراقب رفتار هاتون باشید....دیگه تکرار نکنید..باشه؟"

سونو و گئونهو سرشون رو پایین انداختن و خیلی اروم زمزمه کردن باشه ولی ونوو نیاز داشت بلند تر بشنوه.

"نشنیدم پسرا.."

"باشه پاپا"

"باشه پاپا."

ونوو لبخندی زد و دوتا پسراش رو بغل کرد.

"آفرين...حالا شد....حالا بریم صبحونه درست کنیم."

پسرا سرشون رو تکون دادن و به همراه ونوو مشغول درست کردن صبحونه شدن.

همونطور که مینگیو همیشه بهشون آشپزی یاد میداد، اونا واقعا توی کمک کردن برای آشپزی واقعا خوب بودن.

الانم برای از بین بردن ناراحتی خواهرشون و نشون دادن و پشیمونیشون، خیلی با دقت پنکیک هایی که برای خواهرشون بود رو تزئین میکردن و جتی از کاپ‌کیک های توی یخچال هم براش آورده بودن.

ونوو به تلاش پسراش لبخندی زد و یکم بعد وقتی مینگیو بعد حرف زدن با رورا و آروم کردنش بهشون پیوستن، پسرا جفتشون خیلی استرسی کنار میز ایستاده بودن و وقتی رورا با دیدن پنکیک و کاپ‌کیک چشماش با خوشحالی برق زد، خیالشون راحت شد و استرسی که داشتن کمتر شد.

مینگیو و ونوو یه گوشه ایستادن و به بچه هاشون نگاه کردن.

"رورا....ببخشید...قول میدیم دیگه اذیتت نکنیم."

"اره واقعا قول میدیم...ببخشید...میشه ما رو ببخشی؟"

رورا لبخندی زد و خودش رو تو بغل برادراش فرو کرد.

"اره بخشیدم....ولی قول دادیدا...نزنید زیر قولتون.."

سونو و گئونهو هم متقابلا رورا رو بغل کردن.

"نه نه زیر قولمون نمی‌زنیم."

مینگیو و ونوو لبخندی زدن و از اینکه مشکل بین بچه هاشون از بین رفت واقعا خوشحال بودن.

یکم بعد همشون نشستن و صبحونه خوردن، ظهر مهمون داشتن و باید اماده میشدن.

ساعت نزدیکای ۲ بود که زنگ خونه به صدا در اومد و گئونهو فورا به سمت در شیرجه زد و توی خونه داد زد تا بقیه رو متوجه بکنه.

"من باز میکنم.."

در رو که باز کرد، دوتا عمو هاش رو دید به همراه پسرعمو و دختر عموش.

جونهی و مینگهائو با دیدن گئونهو لبخندی زدن و بعد از سلام دادن بهش وارد خونه شدن و با باقی اهالی خونه هم سلام دادن.

پشت سر اونا هم لین‌لین و جیان اومدن داخل و بالاخره هم بازی های بچه ها هم جور شدن.

بعد از اونا هم جاشوا و جونگهان به همراه دخترشون اِلا اومدن.

توی این چند سال اخلاق بچه ها کپی پدرهاشون شده بود.

اِلا واقعا مثل یه پرنسس بزرگ شده بود و تمام اخلاقاش کپی جونگهان بود ولی از اون طرف چشماش و گاهی از رفتارها و عادت هاش مثل جاشوا بود.

هرچقدر لین‌لین مثل مینگهائو منطقی تر و باهوش تر بود، از اون طرف جیان کپی جونهی بود.

همیشه توی دنیای خودش و مثل جونهی خیلی مهربون بود و لبخند هاش درست مثل جونهی بود.

گئونهو مثل مینگیو بود، چه از لحاظ ظاهری چه اخلاقی. البته یه سری اخلاق و یا رفتار های ریزی هم داشت که مثل ونوو بود، سونو هم برعکس گئونهو تمام اخلاق و ظاهرش مثل ونوو بود.

و در آخر رورا.

آخرین بچه خانواده بزرگشون.

رورا یه کپی کوچیک از ونوو، درسته که گفتیم سونو شبیه ونوو هست ولی شیطونی هایی که داشت مثل‌ مینگیو بود و مثل مینگیو برون‌گرا بود، اما رورا همیشه مثل ونوو یه شخصیت اروم و ساکتی داشت که با همون شخصیت اروم هم خیلی ها رو به خودش جذب میکرد و باعث میشد حتی دوستاش هم کنارش همیشه آرامش داشته باشن و به خاطر لحن آرومی که همیشه استفاده میکرد، همه مثل خودش اروم صحبت بکنن و عاشق گوش کردن به حرفاش بشن.

اینم باید اضافه کرد که مورد علاقه ترین فرد تمام بچه ها، اونچه بود چون پایه تمام نقشه هاشون بود و مغز متفکر تمام ایده هایی که بچه ها اجرا میکردن اونچه بود.

زندگی همشون با چند سال پیش واقعا خیلی تغییر کرده بود و زیر و رو شده بود.

همشون تغییرات زیادی داشتن ولی همشون هنوزم کنار هم بودن و حتی بچه هاشون بهترین دوست های هم بودن و حتی نیازی به نگرانی برای بچه هاشون نداشتن.

اینا اتفاقات خوبی بود مگه نه؟

زندگی روی خوبش رو هم بهشون نشون داده بود و همشون امیدوار بودن همیشه همینجور باشه.

و برای اولین بار، آینده چیزی نبود که از اون بترسن، چیزی بود که میخواستن با کمک هم بسازن.



پایان..


خیلی خب آینو صحبت میکنه.

بالاخره به پایان این فیک هم رسیدیم و واقعا از تمان کسایی که تا الان وقتشون رو برای خوندن ران گذاشتن، ممنونم و تک تکتون رو دوست دارم واقعا و میدونم ران شروع خوبی نداشت، اشکالات زیادی داشته بعضی جاها شابد حتی غیر منطقی بوده و ایراد های زیادی داشته که میتونسته خیلی بهتر باشه ولی شما همیشه با نطر های قشنگتون و ری اکت های نازتون باعث شدید بخواب ران رو بنویسم و وسط راه ولش نکنم. من خودم هیچ وقت ران رو دوست نداشتم چون تمام ایراد هاش رو دیدم و برای تک تکشون حرص خوردم و بابتشون ازتون معذرت میخوام، بابت وقفه های طولانی که براش خورد هم معذرت ميخوام.

ران اولین نوشته‌ای هست که من شروع کردم و بالاخره به پایان رسوندمش و هم خوشحالم یکم و هم ناراحت ولی واقعا از همتون ممنونم و همینطور معذرت میخوام بابت اشتباهاتی که داشتم موقع نوشتن، من اولین باری بود که چیزی نوشتم و استعداد کافی و تجربه‌ای ازش رو نداشتم ولی امیدوارم بتونم از بعدی ها براتون جبران کنم و ببخشید که مختون رو خوردم.

خیلی دوستون دارم بوس به همتون که وقت میزارید و میخونید🤍🫶🏻

Report Page