Run✨️
Aino[شیش ماه بعد]
مینگهائو کانال های تلوزیون رو بالا و پایین میکرد ولی حتی ذرهای هم بهشون توجهی نداشت و تمام حواسش روی سونو و گئونهوای بود که چهاردست و پا به سمت ونوو میرفتن.
ونوو با کلی اسباب بازی که برای بچه ها بود وسط زمین نشسته بود و باهاشون بازی میکرد.
دوقلو ها یه تازگی یاد گرفته بودن چهار دست و پا راه برن و هربار با دیدن واکنش باباهاشون و بقیه که با کلی ذوق براشون دشت میزدن، با خنده بیشتر این کار رو انجام میدادن.
"بدو بدو بیا پسر قشنگم....آفرین پسر من."
گئونهو با تشویق های پدرش با سرعت به سمتش رفت و ونوو اونو بلند کرد و پیشونی پسرش رو بوسید.
از اون ور سونو اصلا حواسش نبود و داشت برای خودش با یه ماشین کوچیک بازی میکرد.
جونگهان بعد از اینکه سرش رو از توی کابینت آشپزخونه در آورد شروع کرد به غر زدن.
"حتی یه خوراکی درست و حسابی هم ندارید...معلوم هست اون کیم مینگیو چه غلطی میکنه که کمد اینجا خالیه؟"
ونوو به برادرش که به تازگی حامله شده بود نگاه کرد، جونگهان توی دستش یه شیشه کامل و باز نشده نوتلا داشت و داشت درش رو به سختی باز میکرد.
"هیونگ تمام خوراکی های اینجا رو خودت خوردی خب.."
جونگهان اومد و کنار مینگهائو نشست و شیشه نوتلا رو به مینگهائو داد تا براش باز بکنه و رو به دوقلو هایی که با دیدن نوتلا توی دست جونگهان داشتن بهش نگاه میکردن، گفت.
"باباتون خیلی خسیسه....مرتیکه دراز...به نفعتونه به اون باباتون نرید."
مینگهائو در شیشه رو باز کرد و به جونگهان داد، بعد خودش اومد پایین کنار دوقلو ها نشست و مشغول بازی با سونو شد.
از اون طرف گئونهو، دست ونوو رو گرفته بود و سعی میکرد انگشتش رو گاز بزنه.
"هیونگ پیش بچه هام اینجوری نگو و نخیر اصلا هم مینگیو خسیس نیست."
جونگهان فقط به برنامهای که داخل تلوزیون پخش میشد نگاه کرد و زیر لب ادای ونوو رو در آورد.
مینگهائو به ونوو که سعی داشت اروم باشه و خونسردی خودش رو حفظ کنه نگاه کرد و دستی روی شونهاش گذاشت.
"باید تحمل کنی ونوو...سر بارداری تو هم جونگهان داشت تحمل میکرد."
ونوو آهی کشید و دستش رو از دهن گئونهو بیرون آورد و بلند شد تا بره آشپزخونه و وسایل پیکنیک رو آماده کنه و جواب مینگهائو رو داد.
"هائو لطفا تو این کارو با من نکنی."
مینگهائو که داشت با سونو و گئونهو بازی میکرد یه لحظه خشکش زد و بعد گوشاش به آرومی قرمز شد و اروم زیر لب گفت.
"من کاری نمیکنم."
تقریبا یک ماه پیش بود که جونهی و مینگهائو هم باهم ازدواج کرده بودن اونم داخل یه باغ بزرگ با تعداد افراد خیلی کمتر چون جونهی و مینگهائو ترجیح میدادن با راحت ترین افراد زندگیشون بهترین لحظه زندگیشون رو جشن بگیرن.
[خلاصهای از یک ماه پیش]
از اول تا اخر مراسم جونگهان هرچی روی میز میدید رو میخورد و حتی چندین بار با جاشوا قهر کرده بود اونم به دلایل عجیبی، از اون ور مینگیو و ونوو مدام با دوقلو هایی که بزرگتر شده بودن درگیر بودن.
مثلا یه دور نزدیک بود گئونهو لیوانی که روی میز بود رو با مایع داخلش بریزه روی لباس های مینگیو ولی خب ونوو زود تر ری اکشن نشون داد و جلوی این کار رو گرفت.
و یا حتی یه جا بین دوقلو ها دعوای کوچیکی رخ داد و سونو یه جورایی با دستش زد تو صورت گئونهو و باعث به گریه در آوردن برادرش شد.
با کم تر شدن مهمون ها و خودمونی تر شدن جمع، جونهی و مینگهائو هم به بقیه پیوستن و واقعا میشد گفت بهترین روز زندگیشون و شاد ترین لحظه زندگیشون بود.
[حال]
"هائو میشه بیایی کمک؟"
مینگهائو با شنیده شدن اسمش از روی زمین بلند شد و به سمت ونوو رفت و هر دو درگیر جمع کردن وسایلی که نیاز داشتن برای پیکنیک شدن.
دقیقا تایمی که هر دوی اون ها مشغول بودن رنگ در خونه خورده شد و جونگهان غرغر کنان به سمت در رفت و در رو باز کرد و با دیدن اولین نفر یعنی مینگیو، مثل همیشه بهش تیکه انداخت.
"تو مگه کلید نداری که زنگ در رو میزنی ها؟ حتی یه ذره عقل نداری که ازش استفاده کنی."
مینگیو چشم غره ای به جونگهان رفت و وارد شد و به سونو و گئونهویی که چهار دست و پا و با سرعت به سمتش میومدن نگاه کرد و خم شد تا پسراش رو بغل کنه.
"دوست داشتم این بار زنگ در خونه خودم رو بزنم."
و بوسهای به سر هر دو تا پسر شیطون و بازیگوشش زد.
جونگهان طبق معمول چشم غرهای به مینگیو رفت و وقتی جاشوا وارد شد دیگه بیخیال کلکل با مینگیو شد و به جاشوا چسبید.
جاشوا لبخندی زد و موهای امگای باردار و حساسش رو بوسید و کمرش رو نوازش کرد.
مینگیو با دوقلو ها به سمت آشپزخونه رفت و بعد دوقلو ها رو جوری بغل کرد تا برای بغل کردن همسرش هم جا داشته باشه، ونوو با دیدن مینگیو لبخند شیرین زد و به سمتش رفت و بوسهای به گونهاش زد.
"خبلی دیر کردید."
مینگیو راضی از بوسهای که گرفته بود، هومی کرد و پیشونی همسرش رو بوسید.
"ببخشید...یه کم کارا طول کشید ولی مهم اینه الان اومدیم و حاضریم که بریم پیکنیک."
ونوو با لبخند دست زد و چشماش مثل همیشه که از ته دل خوشحال بود و لبخند میزد، به شکل هلال در اومد و مینگیو برای هزارمین بار توی زندگیش حس کرد که قلبش نمیزنه.
واقعا توانایی انقدر شیرین بودن ونوو رو نداشت.
مینگهائو سرش رو به سمت در چرخوند تا ببینه جونهی کجاست ولی با نديدن مرد، اخمی کرد و از برادرش پرسید.
"پس جون کجاست؟"
مینگیو نگاهش رو برادر کوچیک ترش داد و براش توضیح داد.
"گفت میره دنبال نینگنینگ و اونچه."
مینگهائو سرش رو به معنای فهمیدن تکون داد و خیالش راحت شد.
یکم بعد جونهی به همراه نینگ نینگ و اونچه اومدن و همشون با هم به سمت جايي که قرار بود، رفتن.
جونهی، مینگهائو، اونچه و نینگ نینگ سوار یه ماشین بودن.
جاشوا و جونگهان یه ماشین، مینگیو و ونوو و دوقلو ها هم یه ماشین دیگه بودن.
بالاخره بعد دقایقی به محل مورد نظرشون رسیدن و با پهن کردن یه زیرانداز و گذاشتن باقی وسایل، همشون نشستن.
جونهی به همراه مینگهائو باهم کنار رودخونه داشتن قدم میزدن و باهم حرف میزدن.
دست جونهی پشت کمر مینگهائو بود و خیلی یهویی یه پیشنهادی داد که مینگهائو واقعا متعجب شد.
"بیا یه مدت بریم چین."
امگا با چشمای گشاد شده و تعجب به جونهی نگاه کرد و برای چند دقیقه از راه رفتن دست کشید و سر جاش ایستاد و به این ترتیب جونهی هم ایستاد و کامل به سمت مینگهائو چرخید و با لبخند بهش نگاه کرد.
جونهی همیشه میدونست که هائو چقدر عاشق چین هست و تمام خاطرات خوشی که داشته داخل چین بوده و خیلی هم دلش برای چین تنگ شده پس تصمیم گرفت این پیشنهاد رو بهش بده تا یکم هم از کارای نمایشگاهش که شده دست بکشه و استراحت بکنه.
"واقعا داری میگی؟"
مرد مقابلش فقط خندید و دستش رو بلند کرد و موهای مینگهائو رو پشت گوشش داد و بعد به نرمی گونهاش رو نوازش کرد.
"اره واقعا دارم میگم....یه جورایی ماه عسلمون هم حساب میشه...پس نظرت چیه؟"
"معلومه که جوابم اره هست."
بعد گفتن این حرف دستاش رو دور گردن جونهی حلقه کرد و خودش رو محکم به مرد چسبوند، جونهی با خوشحالی خندید و دستاش رو محکم دور مینگهائو حلقه کرد و عطر تنش رو وارد ریه هاش کرد.
از اون طرف جونگهان همونطور که به جاشوا تکیه داده بود و چشماش رو به خاطر نور مستقیم خورشید بسته بود، میوه و خوراکی هایی که جاشوا بهش میداد رو میخورد.
جاشوا با دست دیگهاش موهای جونگهان رو به پشت نوازش میکرد و همینطور سرش رو جلوتر اورد تا جلوی برخورد نور خورشید رو به چشمای همسرش بگیره.
"شوا.."
"هوم؟"
جونگهان چشماش رو باز کرد و به چشمای مرد نگاه کرد.
برای یه لحظه به طرز عجیبی دلش میخواست چشمای بچشون به چشمای جاشوا بره.
امیدوار هم بود همینطور بشه.
"هانی عزیزم چی میخواستی بگی؟"
جونگهان یه لحظه به خودش اومد و بعد با حالت بامزهای گفت.
"یادم رفت....اه تقصیر توعه خب....یه جوری نگاهم میکنی کلا یادم میره چی میخواستم بگم."
جاشوا با صدای بلند خندید و با یه دستش صورت جونگهان رو گرفت و لب های آویزونش رو محکم بوسید.
اون طرف تر مینگیو و ونوو بعد از سپردن دوقلو ها به نینگنینگ و اونچه به سمت دیگهای از رودخونه رفته بودن و کنارش نشسته بودن.
جفتشون پاهاشون رو داخل آب فرو برده بودن و مینگیو مثل همیشه داشت رویا پردازی هاش رو میگفت.
"من دلم میخواد یه بچه دیگه هم داشته باشیم....اینیکی دختر باشه."
ونوو چپ چپ به مینگیو نگاه کرد و یکم آب از رودخونه رو به صورت مینگیو پاشید.
"مینگیو من همینجوریش هم پدر سه نفر هستم و مطمعنم وجود سه تا کیم کوچک برای جامعه خطر داره."
مینگیو به اینکه ونوو به صورتش آب ریخت اصلا توجهی نکرد و با دستش صورتش رو پاک کرد و بعد یکم فکر کردن گفت.
"خب دخترمون میتونه جئون کوچک باشه...اینجوری دیگه مشکلی نیست."
ونوو به مینگیو نگاه کرد و به تلاش هاش برای راضی کردنش رو که میدید خندش گرفت و گونه مینگیو رو با دستاش گرفت و بعد گفت.
"اون موقع با باباشون چیکار کنم؟ به نظرت اون موقع باباشون خطرناک ترین مرد دنیا نمیشه؟"
مینگیو نیشخندی زد و ونوو رو توی بغلش کشید.
"خب...درسته قطعا اگه دختر دار بشیم اجازه نمیده کوچیک ترین چیزی اذیتش گنه و براش هر کاری میکنم ولی خب....یه فکری هم به این میکنیم فقط کافیه پاپا ونووشون باشه که جلوی بابا مینگیوشون رو بگیره...چون تنها کسیه که میتونه بابا مینگیو رو اروم کنه."
ونوو لبخندی زد و سرش رو به سینه مینگیو تکیه داد و بوسهای کوچیک به سینه مینگیو زد.
"که این طور..."
مینگیو هومی گفت و سرش رو چرخوند تا به دوقلو ها نگاه کنه و بعد دوباره توجهش رو به ونوو داد و به ترتیب پیشونی، گوش و بعد گردن ونوو رو بوسید.
_
مینگیو توی آشپزخونه داشت غذا اماده میکرد و ونوو هم درحالی که تلوزیون میدید با بچه ها بازی میکرد.
چند وقتی بود که دوقلو ها هر دو علاقه شدید به گاز گرفتن همه چیز داشتن مخصوصا دست مینگیو یا دست ونوو، از اون طرف مادر مینگیو بهشون گفت که برای در اومدن دندون هست و از اون موقع مینگیو و ونوو هر لحظه منتظر بودن تا اولین دندون بچه هاشون بودن ولی هنوز که هنوزِ خبری نبود.
دیگه یه جورایی نا امید شده بود چون مادر مینگیو هم گفت تایم در اومدن دندون بچه ها باهم فرق میکنه و ممکنه دیر تر هم در بیاد.
برای همین الانم که انگشت ونوو توی دهن گئونهو بود، زیاد توجهی نداشت و هیچ ری اکشنی نشون نمیداد تا اینکه حس کرد یه چیز کوچیک و تقريبا تیزی رو حس کرد و همون لحظه چشماش گشاد شد و سرش رو از تلویزیون چرخوند و به گئونهو نگاه کرد که با چشمای درشتش داشت بهش نگاه میکرد.
خیلی یهویی گئونهو رو توی بغلس بلند کرد و چشماش رو ریز تر کرد تا بهتر بتونه دهن کوچیک گئونهو رو ببینه.
درسته. اشتباه حس نکرده بود.
واقعا یه دندون کوچولو داشت در میومد و ونوو با ناباوری لبخندی زد و اولین کاری که کرد، صدا زدن مینگیو بود.
"مینگیو....مینگیو بدو بیا.."
مینگیو با استرس و بدون لحظهای درنگ به سمت ونوو اومد چون ترسیده بود که اتفاق بدی افتاده ولی وقتی لبخند روی صورت ونوو رو دید با گیجی به سمتش رفت و کنارش زانو زد.
"وون؟...چی..چی شده؟"
ونوو، پسرش که توی بغلش بود رو به سمت مینگیو چرخوند و مثل یه بچه ذوق زده که چیز تازهای کشف کرده و میخواد به یکی نشون بده، گفت.
"ببین...پسرمون اولین دندونش رو در آورده....نگاه کن."
دستای مینگیو فورا دست به کار شد و گئونهو رو توی بغلش گرفت و سعی کرد با دقت ببینه.
"من که چیزی نمیبی....اوووو...پسر من دندون در آورده...وای پسر کوچولوی منو ببین.."
ونوو هم با ذوق دست زد و بعد به سونو نگاه کرد که سعی میکنه توی بغلش بشینه و سونو رو هم توی بغلش بلند کرد و گونهاش رو بوسید.
حالا فقط مونده بود سونو کوچولوشون که اونم دندون در بیاره و جفت باباهاش به همون اندازه که برای داداش دوقولوش ذوق کردن برای اونم ذوق کنن.