Room 9.
hزمستون سئول، امسال متفاوت بود. برفها سد راه شده بودن و شهر به سفیدی رفته بود.
بخاری، برای هر اتاق روشن شده بود. فصل مورد علاقهی پوند بود.
زمستون و برف.
خودش رو بغل کرده بود و پتویی ابریشمی دور خودش انداخته بود.
پوند توی نشون ندادن احساساتش خوب بود، اما دروغ میگفت اگه بگه دلش برای اونهو تنگ نمیشه، پسر هجده سالهای که سه روز پیش به فرزندخوندگی قبولش کردن و الان در حال رفتن بود.
اما نیازی نبود ناراحت باشه، چون مدتی میشد که تصمیم گرفته بود مستقل زندگی کنه، دیگه نیازی به بودن توی این مکان نداشت. اینجا خونهاش بود.
اما نه خونهای که بتونه باقی عمرش رو اینجا بگذرونه، نه؟ چند روز دیگه وارد بیست و یک سالگی میشد. تا اونموقع میخواست صبر کنه و آخرین تولدش رو اینجا بگذرونه.
برای آخرین بار اونهو رو بغل کرد و باهاش خداحافظی کرد. اونهو بهترین دوستش بود. اون از سیزده سالگیش به اینجا اومده بود.
اوایل، حرف زدن باهاش سخت بود چون پوند به اندازه کافی کرهای بلد نبود اما، الان دیگه خوب بلد بود.
کنار پنجره رفت، پرده کرم رنگ اتاق رو کشید، به رفتن بهترین دوستش خیره موند.
مدیر یتیمخونه در حال حرف زدن با خانوادهی جدید اونهو بود.
چه حسی داشت؟ اینکه برای خودت یه خانواده داشته باشی؟
یا اینکه بدونی فردا قراره بیان دنبالت و بری یه خونهی جدید.
کلمهی "جدید" یهکم برای پوند غیرتکراری بود. چون اینجا، فقط با بازی کردن، درس خوندن، بیرون نرفتن، بزرگ شده بود.
انقدر توی فکر بود که، متوجه نشد دیگه کسی توی حیاط نبود و مدیر، پشت سرش ایستاده.
«پوند»
نزدیکتر اومد و دستش رو توی جیب کت رسمیاش برد.
«خوبی؟»
پوند که با صدای یهویی مدیر، تکونی خورده بود، رو برگردوند و لبخند محوی تحویل داد.
«آره خوبم»
«اون بهترین دوستت بود. بابتش ناراحتی؟»
برخلاف انتظاراتش، پوند جواب دیگهای رو داد.
«نه، اون خوشحاله، اینطور نیست؟»
دوباره به پنجره نگاهی کرد و زیر لب گفت:
«در هر صورت...من هم قرار نیست بمونم»
«چی؟»
مدیر تانگ، در حالی که خودش هم به سمت پنجره میرفت گفت.
«دیگه بزرگ شدم، اینکه قرار نباشه کسی من رو قبول کنه به این معنا نیست که باید تا ابد اینجا باشم مدیر تانگ» با چهرهای غمگینتر از همیشه لب زد.
پووین همچنان بهش خیره مونده بود. حق با پوند بود. اون نمیتونست همیشه اینجا بمونه.
پووین وقتی که جای مادرش رو گرفت و مدیر شد، پوند فقط هفده سالش بود و خودش بیست.
الان، همهچیز تغییر کرده بود.
بلد بود مدیریت کنه، خودش رو تقویت کرده بود، پوند دیگه بچه نبود، به سن قانونی رسیده بود و حتی، بیشتر از سن قانونیاش توی یتیمخونه مونده بود.
«برنامهات چیه؟» با همون صدای خشک همیشگیاش گفت.
پوند نگاهی بهش انداخت و لبش رو گزید، به این قسمتش فکری نکرده بود.
«میرم سرکار و سرپا میمونم»
کمی مکث کرد.
«شاید هم به تایلند برگشتم»
«کره رو دوست نداری؟»
پوند لبخندی زد و شونهای بالا انداخت.
«ترجیح میدم اگه قرار باشه به دنیای بیرون برم، تایلند رو بشناسم»
پووین به صحبتهای پسر خیره شده بود، وقتی راجب رفتن حرف میزد، چشمهاش برق میزدن. انقدر اینجا عذاب دهنده بود؟
اما ترجیح داد حرفی نزنه، پس فقط سری تکون داد و اتاق شماره نه رو ترک کرد.
پوند، به رفتنش نگاه انداخت. مدتها بود که حسی عجیب راجع به مدیر تانگ داشت.
وقتی بچههای اتاق از دخترها حرف میزدن، پوند، احمقانه، بدون اینکه بفهمه چرا، پووین به ذهنش میرسید.
میگفت اثرات بزرگ شدنه، شاید هم همینطور بود واقعا.
نشست روی تختش و بعد دراز کشید. جای خالی اونهو رو احساس میکرد. شاید چون تازه نیم ساعت از رفتنش گذشته بود.
چشمهاش رو روی هم گذاشت و با فکر اینکه خواب؛ حس بدی که داشت رو از بین میبرد، خوابید.
پووین پشت میزش نشسته بود و برگههایی رو امضا میکرد. مکالمهای که با پوند داشت، اون رو ترسونده بود.
این یه حقیقت بود. پوند قرار بود مستقل بشه.
میتونست جلوش رو بگیره؟
عینکش رو درآورد و روی میز گذاشت، نفسش رو با صدا بیرون داد.
اگر به زور نگهش میداشت چی؟
اما نه، پوند فقط رفتن اونهو رو دیده بوده و هیجان زده بود.
کشو رو باز کرد و نگاهی سرسری به کاغذهایی انداخت، پووین خودخواه بود. این رو میدونست.
از سن کم مدیریت اینجارو به دست گرفته بود، این تاثیر کمی نداشت. اما همهچیز به خودش برمیگشت.
وقتی خودش تجربه داشتن یه خانواده خوب رو نداشت، چه فرقی با افراد این یتیمخونه داشت؟
هیچ.
فردا صبح، پوند بعد از خوردن صبحانه بیرون رفته بود و ظهر، برگشته بود.
و حالا توی اتاق مدیر بود.
«کجا بودی؟»
پوند سکوت کرده بود.
«رفتم کار پیدا کنم»
پووین بلند شد.
«خب؟ پیدا کردی؟»
یکی دیگه از چیزهایی که پوند متوجهاش نمیشد، این رفتارهای مدیر تانگ بود. هیچوقت اینطوری از بقیه حساب نمیپرسید.
«نه...»
پووین سری تکون داد و از کنار میز رد شد، تا دیروز میگفت از روی هیجانه اما انگار پوند جدی بود.
چند قدم بهش نزدیک شد و با چشمهای جدیاش، به چشمهای پوند نگاه کرد.
پوند نفسش رو حبس کرد و چیزی نگفت. دلیل این نزدیکی رو نمیفهمید.
«پس...تصمیمت رو گرفتی؟»
پوند که به خاطر نزدیکی پووین، توی شوک بود، چند بار پلک زد و بعد آروم گفت:
«دیروز هم گفتم مدیر»
پووین ابرویی بالا انداخت.
دوبارت نزدیکتر شد و بعد ایستاد.
نمیدونست با این کارش، ترس به دل پسر انداخته بود یا چی، اما نزدیکیاش رو حفظ کرده بود.
خیلی وقت بود میخواست بدونه نزدیک بودن به پوند، چه حسی داره...اینکه پوند چه بویی میده؟
خیلی وقت بود.
الان بهش نزدیک شده بود. شاید چون فرصتهای زیادی براش باقی نمونده بود؟
اگر پوند برمیگشت تایلند، پووین نمیتونست همراهش بره. نه چون برای پوند عنوانی نداشت، بلکه، زندگیِ پووین اینجا بود.
«مدیر...»
پووین لبهاش از هم باز شده بودن، با نگاهی که نمیشد تشخیص داد چه منظوری داره، به پوند خیره مونده بود.
«چرا هیچوقت نخواستی اسمم رو صدا بزنی؟»
پوند نگاهش، از چشمهای پووین به لبهاش رفت.
منظور پووین...
«من...نمیدونستم اجازهاش رو-»
پسر بزرگتر اجازه حرف زدن بهش نداد و سریع گفت:
«داری»
«تو از اولش متفاوت بودی بین این بچهها»
پوند نمیدونست باید لبخند بزنه یا شوکه بشه اما فرصتی هم گیر نیورد چون صدای در، باعث شده بود پووین عقب بکشه.
وقتی در باز شد، پوند هم سریع بیرون رفت. تا کمی با این احساسات عجیبش کنار بیاد.
پووین...چرا انقدر عصبانی به نظر میرسید؟ وقتی که فهمیده بود برای کار رفت، نباید خوشحال میشد؟
نفس عمیقی کشید و به دیوار تکیه داد.
نباید به چیزی فکر میکرد. اجازهاش رو نداشت.
اما لبهای مدیر تانگ...جلوی چشمهاش خودنمایی میکردن.
پوند تجربهی بوسیدن نداشت اما بارها ازش شنیده بود.
جلوتر که رفت، دوها و شیاون رو دید که به اتاق مدیر نگاه میکردن.
«چیشده؟» پوند پرسید.
«مدیر تانگ امروز جلسه مهمی داره تا شب نمیاد»
پوند که متوجه نشد، دوباره پرسید:
«خب؟»
«احمقی؟ میخواییم بریم اتاقش فضولی» دوها گفت و به شونه پوند زد.
«تو نمیای؟»
پوند به در اتاق پووین نگاه کرد و بعد به دوها.
«این فکر خوبی نیست»
«پوند یهکم پایه باش خوش میگذره»
پوند از واکنش پووین، ترس داشت. همین یه کم پیش گفته بود از اولش با بچهها متفاوت بود، الان خلافش رو ثابت میکرد؟
از طرفی نمیتونست جلوی فضولیاش رو بگیره، شاید رفتن به اون اتاق باعث میشد بهتر پووین رو بشناسه.
«کِی میره؟»
دوها لبخند پهنی زد و دستش رو دور گردن پوند انداخت.
میدونست پوند قبول میکنه.
«منتظریم هنوز»
بعد از حدود یک و نیم ساعت، پووین یتیمخونه رو ترک کرده بود.
ساعت هشت شب بود، کمتر کسی توی راهرو میرفت. بعد از اینکه آخرین بار، موقعیت رو چک کردن، سمت در رفتن و داخل رفتن سریع در رو قفل کردن.
«عجب اتاق قشنگی...» شیاون گفت و به اطراف نگاه میکرد.
دوها شروع کرد گشتن اما پوند فقط یه گوشه ایستاده بود. همین الانش هم از اینکار پشیمون شده بود.
«بچها من میخوام برگردم»
«هی پوند فقط یهکم صبور باش» دوها گفت و روی میز پووین رو نگاه میکرد.
چشمش به کشویی خورد که قفل بود. این ذهنش رو قلقلک داد.
یهویی شروع کرد کل میز رو گشتن.
«چیکار میکنی؟» پوند پرسید و اخمی کرد.
«صبر کن»
بین برگههارو میگشت اما کلیدی پیدا نمیکرد.
جاقلمی خودکارهای پووین رو چپ کرد ولی باز هم نبود.
«پس کجاست...»
«دنبال چی میگردی» پوند پرسید ولی دوها جوابی نداد.
«داره دیر میشه»
دوها چشمی چرخوند.
«خیلی غر میزنی نباید باهامون میاومدی»
حق با دوها بود. پوند نباید اینجا میاومد.
شیاون، دستش رو بالای کمد گذاشت و چیزی رو لمس کرد.
«دنبال این میگردی؟»
کلید رو سمت دوها پرت کرد و پسر گرفتش.
کشو رو باز کرد. یه سری برگهها بودن.
«من دیگه نمیمونم»
پوند سمت در رفت و کلید رو چرخوند ولی صدای دوها متوقفش کرد.
«راجع به تو نوشته پوند»
پوند خشکش زد.
حالا دیگه نمیتونست کنجکاو نباشه...
جلو رفت و برگههارو از دوها گرفت.
نام: پوند ناراویت
سن: 18
سن ورود به یتیمخونه: 11
محل تولد: بانگکوک، تایلند.
درخواست: پذیرش به عنوان فرزندخواندگی و فراهم کردن محیط مناسب برای زندگی او.
نتیجه بررسی: رد شد.
دلیل: عدم تایید درخواست.
بررسی و تایید نهایی: پووین تانگ.
نفس پوند حبس شد.
برگهی بعدی رو نگاه کرد. دقیقا همین مشخصات، اما یه خانواده دیگه، چندین برگه توی هجده سالگی.
آخری رو نگاه کرد، توی نوزدهسالگی.
اما پوند از این خبر نداشت.
«چیشد؟» شیاون گفت ولی جوابی نگرفت.
پوند خشمی رو توی وجودش احساس میکرد که تا به حال تجربه نکرده بود.
«باید بریم» دوها گفت و با شیاون سمت در رفتن.
«زود باش پوند»
ولی پوند هنوز جوابی نداده بود. فقط به برگهها خیره شده بود.
«من میمونم»
«چی؟ چی داری میگی» اما شیاون دوها رو کشید و بیرون بردتش، اونها رفته بودن و پوند مونده بود.
با انبار کوهی از سوالات.
تمام این مدت...
پوند میتونست یه زندگی خوب رو تجربه کنه اما پووین...چنین اجازهای بهش نداده بود.
چشمهاش رو بست و دستهاش مشت شدن.
به دیوار چسبید و بعد نشست.
ناباورانه، به کف زمین خیره مونده بود.
این چیزی نبود که حتی به ذهنش هم خطور کنه...
مدیر تانگ، همچین آدمی بود؟
کمی بعد وقتی در باز شد، پووین متعجب شده بود. یکی از چراغها روشن بود.
نگاهی به اطراف انداخت و چشمش به پوند خورد.
پوند بلند شد.
برگههایی دستش بودن که همیشه ترس داشت روزی پوند بفهمه.
آب دهنش رو قورت داد و آروم به پوند نزدیک شد.
«پوند...»
پوند جوابی نداد. چشمهاش مثل همیشه نبود. این پووین رو میترسوند.
سکوت بینشون کمی طولانی شده بود.
پوند سوالهای زیادی توی ذهنش بود اما فقط تونست بپرسه:
«چرا؟»
دقیقا همین سوالی که پووین جوابی براش نداشت.
پوند جلو رفت و برگههارو به پووین پرت کرد.
«جوابمو بده»
«پرسیدم چرا؟» صداش حالا با بغض همراه بود.
«من تمام این مدت به بقیه نگاه میکردم...کسایی که به فرزندخوندگی گرفته میشدن و من میموندم...»
پووین حرفی نزده بود.
چهرهاش خونسرد نبود اما فقط به پوند نگاه میکرد.
«من فکر میکردم مشکل از منه...متوجهای؟» اولین قطره اشک، از چشم پوند افتاد.
پووین تحمل دیدن این صحنه رو نداشت.
دهنش باز شد تا چیزی بگه اما حرفی نداشت که بزنه.
پوند وقتی دید قرار نیست جوابی بگیره سمت در رفت ولی پووین زود خودش رو بهش رسوند و در رو قفل کرد.
«چیکار میکن-» فرصت حرف زدن بهش نداد و لبهاش روی لبهای پسر کوچکتر کوبیده شد.
پوند تقلا میکرد، حتی سرش رو کج کرد که بوسیده نشه اما نتیجه این شد که پووین در حال بوسیدن گونهاش بود. دست بردار نبود.
پوند هم وقتی دقت کرد، اونقدر تقلا نکرده بود. چون میتونست بدن پووین رو کنار بزنه اما فقط ایستاده بود.
پووین رد اشک پوند رو بوسید و سرش رو توی گردن پوند برد، آروم بو کرد.
اما دقیقا همونجا، پوند هلش داد.
«حرف بزن پووین»
پووین که به کمد برخورد کرده بود آخی گفت و بعد به پوند نگاه کرد.
«تو...اسممو صدا زدی؟»
پوند قدری افکارش بهم ریخته شده بود که متوجه چنین موضوعی نشده بود.
با جدیت به پووین خیره مونده بود.
«تو غیرقابل...باوری» آخرین حرفش این بود. و دوباره سمت در چرخید اما اثری از کلید نبود.
گویا وقتی پووین در حال بوسیدنش بود، کلید رو درآورده بود.
«کلید رو بده»
اما مچش توسط پووین کشیده شد و به سمت میز هدایت شد، به میز برخورد کرد و دوباره، پووین لبهاش رو روی لبهای پوند کوبید.
انگار که نمیدونست برای نگه داشتن پسر باید چیکار کنه، یا چی درسته و غلط.
ایندفعه، پوند نتونست همراهی نکنه، بعد گذشت چند ثانیه خودش هم شروع به بوسیدنش کرده بود.
هر ثانیه بوسه خشنتر میشد، تا جایی که جاهاشون برعکس شد و پوند روی بدنش خم شده بود.
وقتی نفس کم آوردن، عقب کشیدن.
«حرف بزن»
اما پووین؛ هیچ حرفی نمیزد.
انگار به لج افتاده بود.
مشکلش با پوند چی بود؟
خشم پسر هرثانیه بیشتر میشد.
ایندفعه پوند بود که فاصلهاشون رو از بین برد.
گاز محکمی از لبهای پووین گرفت که باعث شد قطره خونی از گوشه لب پووین سرازیر بشه.
«آه...» تنها صدایی که ازش اومده بود همین بود.
اما پوند دنبال جواب میگشت.
عقب کشید و به چهرهی پووین نگاه کرد.
کمرش روی میز خم شده بود، چشمهاش آروم بودن، نگاهش به لبهای پووین خورد. انگشتش جلو رفت و قطره خون رو با انگشتش پاک کرد اما بیشتر پخش شد.
«این...چیزی نبود که راجع بهت فکر میکردم مدیر تانگ»
«تو یه مدیری...چه دلیلی داره باعث بشی خوشبخت نشم؟»
ولی باز هم پووین ترجیح داده بود سکوت کنه.
دندونهاش بههم سابیده شدن.
«چندتا بودن؟»
«چی؟»
«چند خانواده بودن؟»
پووین چندبار پلک زد و زبونش رو روی لبش کشید.
«هفت»
پوند عقب رفت.
شاید پووین درکش نمیکرد؟ پووین متوجه نمیشد که پوند چه احساسی داره.
همیشه فکر میکرد دوست داشتنی نیست. با حسرت به بقیه نگاه میکرد.
بیشتر عقب رفت و با چشمهایی که دوباره پر از اشک شده بودن به پووین نگاه کرد.
«خوشبخت نمیشدی» پووین در حالی که صاف ایستاد، گفت.
«از کجا میدونی؟»
«میدونی چقدر با فکر اینکه یه خانواده داشته باشم، خودمو آروم میکردم؟!»
پووین دوباره جلو رفت، بلکه بتونه آرومش کنه اما پوند، عقب کشید.
«اینجا نمیمونم...جایی که تو هستی»
پووین مچش رو گرفت و نگهش داشت.
«نرو پوند»
«ازم توضیح نخواه»
«اما بمون.»
پوند مکثی کوتاهی کرد.
«در رو باز کن»
مچش رو آزاد کرد و زیر لب گفت:
«باز نکنی مجبور میشم بشکنمش»
ولی ایندفعه، دستهای پووین دور بدنش حلقه شده بود.
«گفتم نرو...نمیشه؟»
پوند پلکهاش رو بههم فشرد. رفتارهای پووین هر ثانیه عجیبتر هم میشد.
«چرا؟»
«گفتم ازم توضیح نخوای»
«تو یه خودخواهی»
پووین چشمهاش رو بست و نفسی کشید، درست میگفت...
«من خودخواهم»
قبل اینکه بتونه جلوی پوند رو بگیره، دست پوند توی جیب شلوارش رفت، کلید رو درآورد ولی فشار دستهای پووین بیشتر شد. اما پوند به عقب هلش داد و سریع در رو باز کرد.
ایستاد.
بعد برگشت، به پووین نگاه کرد.
نگاهش...تنفر داشت.
این قلب پووین رو بیشتر میسوزوند.
نتونسته بود جلوی پوند رو بگیره. پوند از در رد شده بود و رفته بود. بدون هیچ حرفی.
برای آخرین بار، بغل گرفته بودتش.
پووین میتونست بره و جلوی رفتنش رو بگیره اما نه حالا...چون پوند تمام این سالها، بازیچهی دستش شده بود. یا حداقل این چیزی بود که پوند فکر میکرد.
چون سکوت کرده بود.
چون توضیح نداد.
چون نتونست بگه دوستت دارم.
چون نتونست بیان کنه.
نتونست بگه همه اونهارو رد میکرد چون میترسید پوند بره...اما چه فایده؟
پوند همین الانش هم رفته بود.
این خودخواهی بود؟
اگر بود، پووین خودخواه بود. پوند رو برای خودش میخواست.
اما الان، هیچی اونطور که میخواست، پیش نرفته بود.
برای اولین و آخرین بار، بوسیده بودتش.
انگشتش رو روی لبش کشید و زخمی که یهکم پیش پوند باعثش شده بود رو لمس کرد.
«زیباترین زخم...»
«زخمیه که تو بهم بدیش ناراویت»