Room 208
Hinami
روپوش سفید رنگ هیچ وقت تا این اندازه بهش احساس خفگی نداده بود. بدون اینکه بخواد ناخن هاش روی پوست رنگ پریده ساق دستش خش انداخته بودن و اون هنوز هم نمیتونستن دست از خاروندنش بکشه. صدای زنگ داخل گوش هاش به اندازه ای بلند بودن که ممکن بود هر لحظه کر بشه. در واقع همین حالا هم نمیتونست متوجه کلماتی که مرد قد بلند مدام تکرار میکرد بشه. نگاهش فقط شماره اتاق ها رو دنبال میکرد. 205....206.....207..... حالا دیگه قفسه سینهش حتی بالا نمیومد. وقتی در فلزی و قطور اتاق 208 به روش باز شد چیزی نمونده بود از شدت سرگیجه زمین بخوره. خودش هم نمیدونست چطور تا اون لحظه مقاومت کرده.
«وضعیتش چطوره؟»
«هیچ تغییری دیده نشده! هنوز هم مثل قبله!»
«آخرین دوز داروش رو دریافت کرده؟»
«بله!»
میتونست مکالمه که دقیقا کنارش رخ میده رو بشنوه ولی به این معنی نبود که متوجهش میشه! حالا نگاهش و تمرکزش فقط روی پسرِ اون طرف شیشه بود. پسری که با دستبند و پابند های قطور بسته شده بود و موهای تیره رنگش کاملا صورتش رو پوشونده بودن.
هوای اتاق خاکستری رنگ سرد تر از بیرون بود ولی نه به اندازه ای که لرزش بدنش رو توجیه کنه.
«محقق ماتسونو؟ حالت خوبه؟»
چاره ای نداشت جز اینکه نگاهشو از پسرِ پشت شیشه بگیره و به مرد کنارش بده. از نظر روانی تو آشفته ترین حالت خودش بود ولی نباید ضعفی از خودش نشون میداد.
«اگه پشیمون شدی همین حالا میتونی برگردی!»
مرد گفت و چیفویو لب پایینش رو محکم گاز گرفت. مطمئن نبود بتونه صدایی از خودش در بیاره ولی باید این کارو انجام میداد.
«پشیمون نشدم...»
مرد آهی کشید و نگاهشو سمت پسر پشت شیشه چرخوند.
«میدونم که اطلاع داری ولی لازم میدونم یه بار دیگه وضعیت رو برات شرح بدم!»
برای لحظاتی سکوت کرد تا بتونه روی صندلی پشت سیستم بشینه و بعد با حوصله ادامه داد.
«ما هنوز اطلاعات دقیقی درباره این بیماری نداریم! تا اینجا ما میدونیم آلفاهای آلوده شده توانایی کنترل فرومون هاشون رو از دست میدن و این تا جایی ادامه پیدا کنه که تو یه حالت شبیه به یه رات تموم نشدنی گرفتار میشن!..... و تا این لحظه ما هیچ دارویی براش نداریم.»
چیفویو نگاهش رو به کف سفید رنگ اتاق دوخت تا مجبور نباشه به صورت کسی نگاه کنه. قلبش طوری با شدت مبکوبید که حتی میتونست صداشو بشنوه.
«من... خودم جز محقق های این پروژه هستم... همه چیز رو دربارش میدونم! نیازی نیست که چیزی رو برام توضیح بدید پروفسور هانمیا!»
مرد نگاه کلافه ای به پسر بلوند انداخت و اخم هاش رو در هم کشید. به دلایلی واقعا عصبانی به نظر میرسید.
«پس در مورد تصمیمت مطمئنی؟»
«بله!»
«متوجهی که اون دیگه آلفای تو نیست؟»
«بله...»
«احتمالا حتی قرار نیست تو رو بشناسه!»
«متوجهم...»
مرد دوباره نگاهی به داده های داخل سیستم انداخت و بعد به پسری که روی تخت سفید رنگ پشت شیشه خوابیده بود.
«اگه بری داخل معلوم نیست سالم بیرون بیای!»
چیفویو پشت دستشو روی پلک هاش گذاشت. انگار این طوری میتونست اشک هاش رو متوقف کنه. انگار این باعث میشد خاطراتش محو بشن.
«مهم نیست! این تاوانیه که من بخاطر اشتباهم باید پس بدم.»
مرد برای آخرین بار نگاهی به سر تا پای پسر مقابلش انداخت و بعد سمت زنی که طرف دیگه ایستاده بود چرخید.
«در رو براش باز کنید!»
زن کاری که ازش خواسته بودن رو انجام داد. دکمه قرمز رنگ بزرگ رو فشار داد و بلافاصله درِ قطور با صدای بلندی شروع به باز شدن کرد.
چیفویو آشفته و نگران بود ولی ترجیح میداد زودتر وارد اتاق بشه به جای اینکه نگاه های سرزنش گرانه پروفسور هانمیا رو روی خودش تحمل کنه.
«از اینجا تماشات میکنم! اگه حس کردی ممکنه آسیب ببینی بلافاصله علامت بده و ما متوقفش میکنیم باشه؟»
این آخرین جمله ای بود که چیفویو قبل از بسته شدن در پشت سرش شنید و حتی به خودش زحمت نداد که جوابی بده.
راهروی تاریکی که داخلش بود بوی قرنطینه میداد ولی میدونست اگه فقط دو قدم به جلو برداره و در مقابلش رو باز کنه همه چیز عوض میشه. با وجود اینکه خودش این تصمیم رو گرفته بود و مطمئن بود که میخواد انجامش بده، نگرانی تمام وجودشو گرفته بود. چاره ای نداشت جز اینکه چند دقیقه ای تو راهروری تاریک بمونه و خودشو آروم کنه. نباید با استرس وارد اتاق میشد و خراب کاری میکرد.
بعد از چند دقیقه که به اندازه چند سال طول کشیدن بالاخره اون دو قدم رو برداشت. نفس عمیقی کشید و مچ بندش رو جلوی قفل در گرفت. رنگ قفل به سبز تغییر پیدا کرد، بوق آرومی زد و بعد به روی چیفویو باز شد.
چیفویو اولین قدم رو به داخل اتاق برداشت و همون لحظه بود که حس کرد ممکنه همین حالا خفه بشه. با اینکه اتاق تهویه قوی ای داشت ولی بوی فرومون آلفا به اندازه ای قوی بود که زانو هاش رو سست کنه. خوب میدونست که احتمالا این اتفاق میفته ولی مواجه شدن باهاش واقعا سخت بود! این طور نبود که بتونه برای همچین موقعیتی خودشو آماده کنه.
آلفایی که حالا فقط چند قدم باهاش فاصله داشت با ورود پسر بلوند سرش رو بالا گرفت. برخوردش با چشمای روشن چیفویو کافی بود تا از خود بیخود بشه و تو کسری از ثانیه خودشو به پسر برسونه.
«باجی سان...؟»
با صدای درمونده ای آلفای مو مشکی رو صدا زد ولی اون انگار هیچ چیز نمیشنید. قبل از اینکه چیفویو به خودش بیاد جسم بزرگی محکم گرفته بودش و سمت تخت سفید رنگ میکشیدش. چیفویو دلیلی برای مقاومت نداشت ولی حتی اگه میخواست هم تاثیر فرومون ها به اندازه ای قوی بود که پاهاش نتونن حتی تا جلوی در ببرنش.
لحظه ای که کمر چیفویو روی تخت قرار گرفت باجی سرش رو بالا گرفت. برق نگاه تیزش برای پسر بلوند ناآشنا بود. اینکه آلفا طوری نگاهش میکرد انگار هیچ وقت اونو نمیشناخته قلبشو هزار تیکه میکرد!
ولی چیفویو فرصتی برای حسرت خوردن نداشت. دست های باجی دور بدنش حلقه شده بودن و این باعث میشد دمای بدنش بالا بره. وقتی سر باجی پایین اومد، چیفویو صورتشو چرخوند و این باعث شد با دیوار شیشه ای مواجه بشه. اینکه از اون طرف شیشه چندین نفر مشغول تماشا کردن شون بودن خجالت آور بود ولی چیفویو میتونست قدردان باشه که متقابلا صورت هاشون رو نمیبینه.
چند لحظه بعد، گرمای نفس های باجی روی گردنش پخش شد گرچه به سرعت جاش رو به سوزشی عمیق داد. دندون های نیش باجی کاملا توی گردنش فرو رفته بودن و تحمل همچین دردی فراتر از سطح تحمل چیفویو بود.
پسر بلوند محکم لب پایینش رو بین دندون هاش فشار داد تا صدایی ازش خارج نشه. اگه جیغ میکشید قطعا افرادِ اون بیرون، بیکار نمیموندن!
براش مهم نبود که مزه خون تو دهنش پیچیده یا اینکه دست داغ آلفای مو مشکی داره وارد شلوارش میشه، در هر حال نباید صدایی از خودش در میاورد.
برجستگی بین پاهای باجی به پایین تنهش فشار وارد میکرد ولی باز هم چیفویو فقط باید تحملش میکرد.
باجی تو یه لحظه پاهای چیفویو رو بالا گرفت ولی قبل از اینکه شلوارش رو در بیاره دست هاش متوقف شدن. چیفویو اجازه داده بود فرومون هاش تو هوا پخش بشن ولی فکرشم نمیکرد جواب بده.
نگاه آلفایی که تا اون لحظه به هیچ چیز جز ارضا شدنش فکر نمیکرد تو یه لحظه تغییر کرد. نگاه دقیقی به صورت چیفویو انداخت و خودشو روی بدنش بالا کشید. وقتی صورت هاشون درست در مقابل همدیگه قرار گرفت اخم کرد و تا جای ممکن نزدیک شد.
باجی هنوز هم کنترلی روی فرومون هاش نداشت. هنوز هم توی تب میسوخت و پایینتنش درد میکرد ولی حس و حالش نسبت به چند لحظه پیش کاملا متفاوت بود.
«چی... چیفویو؟»
نگاه سبزِ چیفویو یخ زد. مردمک هاش گشاد شدن و بالاخره لب پایینش رو رها کرد. اون برای این قسمت واقعا برنامه ریزی نکرده بود. دیگه خبری از لرزش بدنش نبود ولی زبونش توی دهنش قفل شده بود. نمیتونست هیچ چیز بگه!
آلفای مو مشکی چند بار پشت سر هم پلک زد. نگاه ناجوری به دیوار شیشه ای انداخت و کمی خودشو پایین کشید. با ملایمتی که تا چند لحظه پیش ازش بر نمیومد روپوش سفید رنگ پسر مقابلش رو از تنش بیرون کشید و سرش رو زیر تیشرت چیفویو برد. زبونش رو دور نیپل پسر چرخوند و بعد گاز گرفت. این بار چیفویو دیگه تلاش نمیکرد خودش رو ساکت کنه.
باجی شبیه یه گرگ گرسنه تمام بدن چیفویو رو از زیر لباسش بوسید و گاز گرفت. چیفویو هنوز هم بخاطر اتفاق چند لحظه پیش شکه بود ولی لمس لب های باجی روی بدنش به اندازه ای حس خوبی میداد که سرش به عقب پرت بشه و پلک هاش رو روی همدیگه فشار بده.
وقتی لب های باجی زیر ناف پسر بلوند رسید، خرخر کرد و نگاهی به کش شلوارش انداخت. سرش رو از زیر لباس چیفویو بیرون کشید و دوباره نگاه ناجوری به دیوار شیشه ای انداخت. صورتش تا پشت گوش هاش به رنگ خون در اومده بود و نفس هاش به هیچ عنوان منظم نبودن ولی هنوز هم حاضر نبود عجله کنه. نگاهشو اطراف شون چرخوند و بالاخره روی روپوش سفید رنگی که پایین تخت افتاده بود نگه داشت. چیزی که میخواست رو پیدا کرده بود و دیگه جای هیچ وقت طلف کردنی نبود!
به سرعت روپوش رو چنگ زد، انگشت هاشو زیر کش شلوار چیفویو برد و همزمان با پایین کشیدنش روپوش رو روی پایینتنه پسر انداخت.
چیفویو توقع این واکنش رو نداشت ولی بخاطر تاثیر شدید فرومون ها حتی نمیتونست بهش فکر کنه. بین باسنش به شکل غیرمعمولی خیس بود و تمام تنش جوری میسوخت که انگار وسط آتیشه!
بعد از اینکه باجی مطمئن شد هیچ کس از اون طرف دیوار شیشه ای نمیتونه اندام خصوصی چیفویو رو ببینه بالاخره انگار از زنجیرش آزاد شد. تو یه ثانیه شلوارش رو پایین کشید و روی جسم پسر بلوند خم شد. تو حالی نبود که بخواد آمادهش کنه و از طرفی چیفویو به اندازه ای خیس بود که نگرانی نداشته باشه.
چیفویو نگاه سبز رنگش رو به چشمای تیره آلفای مو بلند دوخت. نفس های دو نفر به شماره افتاده بود و به معنای واقعی کلمه تو مرز دیوونگی قرار داشتن.
تو یه لحظه چشمای چیفویو با شک گشاد شدن و صدای دردناکی از خودش بیرون داد. اون کلی خیس بود ولی دلیل نمیشد بتونه تمام حجم دیک پسر بزرگتر رو یه جا تحمل کنه. در عرض چند ثانیه گوشه چشماش خیس شدن و لب هاش شروع به لرزیدن کردن.
باجی فقط برای یک لحظه به صورت رنگ پریده پسر خیره شد و بعد سرش رو پایین آورد. رد اشک هاش رو با زبونش پاک کرد و صورتش رو به آرومی بوسید. چیفویو حس میکرد ممکنه عقلشو از دست بده. با همون حرکت پروانه ها تو شکمش به پرواز در اومده بودن ولی خودشو لایق این خوشی نمیدونست.
«چیفویو... گریه نکن!»
آلفا با صدای گرفته و آرومش گفت و همین کافی بود تا چیفویو بیشتر دلش بخواد گریه کنه. دست هاش رو بین تار های بلند و مشکی موهای باجی فرو کرد و با چشم های خیس بهش خیره شد.
«من... خیلی متاسفم! میدونم اشتباه کردم... نباید ولت میکردم و باور کن هیچ وقت ازت متنفرم نبودم!»
صداش میلرزید و با به زبون آوردن هر جمله حس میکرد ممکنه بمیره ولی در نهایت فقط یکمی از سنگینی روی قلبش برداشته شد.
دست بزرگ باجی زیر کمر پسر بلوند قرار گرفت تا بتونه کمی اونو بالا بیاره. لب هاش رو خیس و عمیق بوسید و بعد از مدتها به خودش اجازه داد تا بدن امگاش رو محکم توی بغلش نگه داره.
بعد از چند لحظه باجی تو یه حرکت غافلگیر کننده پسر بلوند رو بالا کشید و همون طور که روی پاهاش می نشوند، پشت به دیوار شیشه ای نشست. بدن خودش قطعا پوشش بهتری برای دیده نشدن امگاش توی اون شرایط بود! ولی چیفویو با قرار گرفتن تو اون پوزیشن یه بار دیگه نفسش بند اومد. تو اون وضعیت که کاملا روی باجی نشسته بود، میتونست به وضوح احساس کنه که دیکش چطور تا عمیق ترین نقطه رفته.
انگشتای داغ باجی روی پهلوهای پسر بلوند نشستن و کمکش کردن تا کمی خودشو بالا بکشه.
«از پسش بر میای؟»
چیفویو نمیتونست باور کنه که حتی تو اون شرایط هم باجی داره اونو اولویت قرار میده. برای بار صدهزارم به خودش لعنت فرستاد. چطور تونسته بود همچین آدمی رو رها کنه؟
«آره... میتونم!»
کف هر دو دستش رو روی شونه های پهن پسر مقابلش فشار داد و خودشو بالا کشید. خالی شدن ناگهانی بهش حس عجیب و تا حدودی آزار دهنده میداد.
مهم نبود چند بار خودشو تکون بده و دوباره از نو روی دیک پسر مقابلش بشینه، به هر حال هر بار نفسش بند میومد و صداهای عجیب غریبی از خودش بیرون میداد.
صداهاشون هر لحظه بالا تر میرفت و به اندازه به همدیگه نزدیک بودن که حتی نفس هاشون هم با هم مخلوط میشد. در عرض چند ثانیه سرعت شون چند برابر شده بود و باجی سعی میکرد با دست هاش به سریعتر حرکت کردن چیفویو کمک کنه.
چیفویو میتونست حجوم خون به دیکش رو احساس کنه. نیاز داشت یکمی از دستش کمک بگیره ولی اگه شونه های باجی رو رها میکرد قطعا تعادلش رو از دست میداد. پلک هاش رو محکم روی هم دیگه فشار داد، تا جای ممکن زانوهاش رو صاف کرد و بعد به خودش اجازه رها شدن داد. انقدر محکم سر جاش قبلیش برگشت که همزمان با خالی شدنش میتونست پر شدن سوراخش از مایع گرمی رو احساس کنه.
سرش با خستگی روی شونه آلفای مو مشکی افتاد. حتی به اندازه ای انرژی نداشت که بتونه انگشت هاش رو تکون بده. حس میکرد برای برگردوندن تنفسش به حالت عادی حداقل ۲۰ دقیقه زمان نیاز داره. ولی اصلا ممکن بود؟ شدت فرومون های پخش شده تو هوا ذره ای کم نشده بودن و بدن باجی همچنان میسوخت.
باجی هر دو دستش رو زیر باسن چیفویو و گرفت فقط یکم بالا کشیدش. براش مهم نبود که چیفویو کنار گوشش ناله میکنه و بدنش دیگه تحمل تکون خوردن نداره. نمیتونست به هیچ چیز اهمیت بده وقتی حالش هنوز بهتر نشده بود.
«فقط یه دور دیگه.... باشه؟»
Writer : Hinami