Right-handed

Right-handed

انبه

فقط نفس میکشی، چون دلیلی برای زندگی کردن نداری. علاقه ها خاموش نمیشن، میمیرن. احساسات از یاد نمیرن، درواقع دیگه به وجود نمیان.

توپ زرد و آبی والیبال هرروز کوچیک تر از دیروز بنظر میومد، شاید چون هرروز ردیف عقب تری رو برای تماشای تمرین بچه ها انتخاب میکرد. 

انگار با عقب نشستن میتونه بهتر خودش رو وسط زمین تصور کنه. هر چند وقت یکبار دست چپش رو طبق عادت، زیر آستینِ کوتاه دست راستش میبره و بازوش رو لمس میکنه. نگاهش رو پایین میاره و به کفش های سفید و تمیزش نگاه میکنه، شبیه کفش های بچه های وسط زمین بود. 

جیک هم اون کفش هارو برای‌ تمرین های روز قبل از مسابقه میپوشید. 

دوباره نگاهش رو بالا میاره و به پاسور وسط زمین خیره میشه، تقریبا هم قد بودن. هیکل جیک از پسر ریزه تر بود، شاید چون این چند وقت چیزی نمیخورد. 

انگار قهر کردن با خودش بهترین راه حل برای مقابله با سرنوشت غمگین و تلخ از قبل تعیین شده‌ش بود.

ساعت ها جلوی آینه می‌ایسته و دست راستش رو باز و بسته میکنه. به مشت ضعیفش خیره میشه و سعی میکنه عضلات از کار افتاده رو دوباره احیا کنه.

با هربار دیدن بازیکن هایی که برای یه پاس خوب تشویق میشن، نه تکون دادن بازوشون، نفسی بیرون میداد و با بی حوصلگی خودش رو روی صندلی جابه جا میکرد.

انگار هنوز هم بخشی از وجود جیک داخل اون زمین مونده بود و التماسش میکرد تا برگرده.

اما اون به همونجا تعلق داشت، روی صندلی ها، درحال تماشا کردن آرزوهاش.

-

در خونه رو آروم بست و کوله پشتیش رو از روی شونه چپش پایین انداخت. دستش رو به طرف بازو راستش برد و گرما رو زیر کف دستش حس کرد. دستش روی سطح پوست بی حسش به پایین کشیده شد و بالای زخم روی ساعدش توقف کرد. 

رد ته سیگار یکی از بچه ها که حتی اسمش رو هم نمیدونست. 

اینکه درد رو حس نمیکرد بهش احساس خالی بودن میداد؛ مردم فکر میکردن اون از نظر عاطفی هم بی حسه.

اینکه به شوخی های تکراری بچه ها نمیخندید و زنگ نهار، تنهایی پشت نیمکت مینشست و سعی میکرد مشق هاش رو با دست چپ بنویسه، دلیلی بر بی احساس بودن نبود.

اون فقط به متفاوت بودن عادت نکرده بود.

انگار گم شدن تیکه‌ای از وجودش، اون هم به صورت ناگهانی در حالی که حتی تقصیر خودش نبود، زیادی سخت بود.

بعد از اتفاقی که برای دستش افتاد، نه تنها قسمتی از بدنش فلج شد، بلکه همه چیز شروع به وارونه عمل کردن کرد.

ادم های دوروبرش دونه به دونه و بدون هیچ دلیل منطقی دور میشدن، البته که اون هم تلاشی برای برگردوندنشون نمیکرد، چون هیچکس درمورد جیک دوبار فکر نمیکرد؛ چیز دوست داشتنی درموردش وجود نداشت.

زندگیش شبیه به یک غروب بی پایان بود، نور رو میدید، اما نه به صورت کامل.

از کنار پذیرایی رد شد و جلوی خرده شیشه های روی زمین متوقف شد.

گلدون مورد علاقه مامانش بود. همیشه پنج تا شاخه گل که هیچوقت اسمشون رو یاد نگرفت داخلش بود.

اونا هم روی زمین بودن.

-"مامان."

نفسی بیرون داد و کنار جسم نحیف روی زمین زانو زد

+"اون اینجا بود جه‌یو-"

-"تو بهش گفتی بیاد."

زن سرش رو بالا اورد و با چشم های خیسش، به چشم های پوچ پسرش خیره شد

+"ولی من...من مطمئنم اون متاسفه!"

-"اون متاسف نیست مامان چرا متوجه نمیشی؟"

از روی زانوهاش بلند شد و به سمت شیشه های روی زمین حرکت کرد. سعی کرد تکه های بزرگ رو با دست چپش جمع کنه

+"ترجیح میدی همینطور ادامه بدی تا اینکه اون دوستت داشته باشه؟"

پسر متوقف شد. به شیشه هایی که داخل دستش گرفته بود خیره شد و بعد از چند ثانیه از جاش بلند شد

-"اون یبار ازم پرسید چیزی که براش ارزش قائلم چیه. من هیچوقت جوابش رو ندادم مامان."

شیشه های کف دستش رو مشت کرد

-"الان که فکر میکنم، واقعا برای چیزی ارزش قائل نیستم. اونقدر بی عرضه‌م که تو فکر میکنی بابا بابت تمام بلاهایی که سرم اورد متاسفه و میخواد به پسرش کمک کنه."

مشتش رو باز کرد و به زن نگاه کرد

-"نه مامان، اون هیچوقت از اینکه نزاشت تو فرصت دوست داشتن من رو به دست بیاری متاسف و ناراحت نیست، فقط عذاب وجدان داره، من فقط یه بچه بودم، اینکه اعصاب دستم آسیب دید باعث شد فکر کنم بدترین پسر دنیام، چون من هیچوقت نمیتونستم با یه دست نقش بهترین پسر رو برای تو بازی کنم."

-

بدون توجه به نگاه سه تا دختری که از کنارشون رد شد و زمزمه هایی که به اندازه ای بلند بودن که بتونه بشنوه، دوباره وارد فضای خفه و گرفته سالن شد.

البته که قبلا اون سالن همه چیز جیک بود، اما الان اینجا فقط وقتش رو با آرزوهاش تلف میکنه.

همیشه دوست داشت نویسنده باشه، البته خودش هم میدونست نویسنده خوبی نمیشه و احتمالا تعریف هایی که ازش میکردن واقعی نبود، حداقل سعیش رو کرد.

همیشه سعیش رو میکرد چون تنها کاری بود که میتونست بکنه. سعیش رو میکرد تا تشویق بشه، با اینکه شبیه بچه ها رفتار کنه مشکلی نداشت.

همه چیز به خاطر اینکه بزرگ نشده بود پیچیده یا سخت بود، اما اگر بزرگ میشد چیزی تغییر میکرد؟

میتونست والیبال بازی کنه یا حداقل نسبت به چیز هایی که نصف نیمه رها شده بودن احساس بهتری داشته باشه؟

وقتی درحال تماشای تمرین بچه های تیم بود، چشمش به دو تا پسری افتاد که چند ردیف اونور تر نشسته بودن.

اونا هم بازی رو تماشا میکردن.

میخندیدن و شاید مسخره بازی درمی‌آوردن.

برای جیک سوال میشد که چرا آدم ها تغییر میکنن، چرا احساس میکنن طرد شدن

الان که بهش فکر میکرد کاملا واضح بود؛ هیچ آدمی ناگهانی تغییر نمیکنه، فقط افراد کمی متوجه اون تغییر میشن.

البته که کسی متوجه جیک نشد.

مامانش هنوز هم فکر میکرد پدرش میتونه به پسر ناقصش کمک کنه، خود جیک هم تلاشی برای نگه داشتن چیزی که ازش باقی مونده بود نمیکرد.

از دوست داشتن آدم ها دست برداشته بود، دوست داشتن مشکل اصلیش بود.

با گرمای بدنی که کنارش حس کرد، از فکر بیرون اومد و گلوش رو صاف کرد. همون پاسور جدیدی که جاش رو گرفته بود.

اصلا متوجه نشد تمرین کی تموم شد و بقیه شروع به ترک کردن سالن کردن.

با دستپاچگی دفتری که روی پاش بود رو بست و نفس لرزونی بیرون داد. تمام بدنش شروع به خارش کرد و نوک انگشت های دست چپش، آروم آروم شروع به یخ زدن کردن

-"چرا هرروز میای اینجا و تمرین رو تماشا میکنی؟"

-"تنها کاریه که میتونم بکنم."

اسم پسر هیسونگ بود. قبلا ده ها بار اسمش رو موقع تمرین پشت لباسش دیده بود.

-"تو قبلا پاسور بودی، درسته؟"

جیک پایین لبش رو گزید و سرش رو تکون داد

-"متاسفم...بخاطر دستت"

-"لازم نیست بخاطر اینکه مشکلات من بزرگتر از مشکلات تو هستن عذرخواهی کنی."

-"نه نه، من منظوری نداشتم!"

جیک دفترش رو سفت تر گرفت و دوباره سرش رو تکون داد.

-"میدونم. من اصلا فکر نمیکنم تو چیزی رو از من دزدیدی، اگر هم همچین حسی داری و فکر میکنی من به خاطر اینکه تو جامو گرفتی ناراحتم، لطفا تمومش کن."

هیسونگ ساکت موند. درواقع حرفی نداشت.

پسر راست میگفت، اما هیسونگ هنوز هم احساس عذاب وجدان داشت. اینکه جیک هرروز میاد اینجا و با حسرت به پاس های ساده بازیکن ها خیره میشه باعث میشد حسی رو تجربه کنه که حتی اسمش رو هم نمیدونست.

-"تو ازم متنفری جیک"

-"نه من از تو متنفر نیستم هیسونگ، از خودم متنفرم که هربار تورو به خاطر یه پاس ساده تشویق میکنن، آرزو میکنم که ایکاش من جای تو بودم. از این متنفرم که همه چیز برای من سخت شد، اما تو بلاخره به چیزی که میخواستی رسیدی."

-

هنوز هم نمیفهمید چرا بعد از تمرین ها کنارش مینشست و درمورد چیزهایی که حتی بهش مربوط نبودن صحبت میکرد. البته این جیک رو خوشحال میکرد

حداقل باعث میشد به ادامه دادن فکر کنه.

هرموقع که میخواست بند کفشش رو با دست چپ ببنده و موفق نمیشد، هیسونگ خم میشد و کمکش میکرد.

دوباره روی صندلی نشست و لبخند کوچیکی زد، جیک اونو دید.

خیلی وقت ها بدون هیچ حرفی بعد از تمرین کنارش مینشست و بهش خیره میشد، انگار تمام جواب ها داخل چشم های هیسونگ بود.

جیک حرفی نمیزد، ترجیح میداد مشکلاتش رو داخل خودش نگه داره؛ از اینکه بقیه درمورد چیزهایی که داخلش سرش میگذره بدونن، خجالت میکشید.

همین موقع ها که جیک داخل افکارش درحال غرق شدن بود، هیسونگ شروع به صحبت کردن میکرد.

-"اگر میتونستم آرزو کنم، میخواستم واقعی باشم."

جیک سرش رو به سمت پسر چرخوند و با ابروهای درهم رفته بهش خیره شد

هیسونگ دوباره خندید. دستاش دور توپ زرد و آبی که روی پاهاش بود سفت تر شدن.

-"متاسفم جیک، متاسفم که من تمام چیزی بودم که تو آرزو داشتی."

راست میگفت، هیسونگ از همون اولش هم شبیه یک دژاوو بود.

نوع حرف زدنش، رفتارهاش، کفش هاش، شماره لباسش، جوری که پاس میداد.

جیک بدنش رو کمی به سمت پسر متمایل کرد و روی صندلی جا به جا شد، فکر میکرد با نزدیک تر شدن به هیسونگ میتونه جلوی چیزی رو بگیره.

-"من نمیفهمم هیسونگ."

-"اگر میتونستم هرکاری برات میکردم جیک، تو بهترین دوستمی. لطفا من رو ببخش که هیچوقت نتونستم خودم باشم. ببخشید که اوضاع برای تو سخت بود و آرزو داشتی همه چیز آسون تر از چیزی که هست باشه."

جیک با شنیدن زمزمه های اطراف سالن، سرش رو چرخوند و با ناباوری به چند تا پسری که اونور تر نشسته بودن نگاه کرد

-"اون دوباره داره با خودش صحبت میکنه..."

-"بیچاره، حتی نمیتونم تصور کنم الان چه حالی داره."

سرش رو سریع چرخوند و به کفش های سفیدش نگاه کرد، بند های طوسیش هنوز هم باز بودن.

اما هیسونگ همین الان اونارو بسته بود.

آروم به سمت صندلی کنارش نگاه کرد و به جای خالی که چند لحظه پیش درحال عذرخواهی بود خیره موند.

خالی تر از همیشه بنظر میرسید، انگار از همون اول هم خالی بود. انگار یه حسی خیلی وقت بود که بهش میگفت اون صندلی خالیه، اما از نظر جیک، "آرزوها" همیشه واقعی بودن.

نه، هیسونگ اونو ترک نکرده بود؛ این جیک بود که حالا کامل خودش رو ترک کرده بود.

Report Page